ar
Feedback
چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

الذهاب إلى القناة على Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

إظهار المزيد
437
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-77 أيام
-1630 أيام
أرشيف المشاركات
sticker.webp0.18 KB

sticker.webp0.04 KB

‏اصلا مناسب روابط انسانی نیستم. کاش درخت بودم، سرو.

یک جنابی سریال کوریایی دیده و میگه: چطو قواره ترا داره هر کدام را می‌بینم تو زیر نظرم میایی. جناب دیگر هم مشاوره میده و میگه بلی این وظیفه تو است که ببری و به کشور شان تحویلش بدی. و من: سکوتتتتتتتتتتت!!! ( چهریم خیلی هم کیوت است اینها حسادت می‌کنند... )🚶‍♀

بخاطر اینکه استرسم کم بشه بعد سالها روی آوردم به گیم زدن ( Call of Duty ) برعلاوه اینکه استرسم کم نشد دو چند هم شد و حالا شدم یک آدم استرسی و معتاد به گیم...!

در رگ رگ اش بجای خون، اضطراب‌ و نگرانی جریان داشت...! #دوشیزه_سادات

چشمانش روز و شب همانند کاسه‌ی خون بود... پوستِ در لب هایش نمانده بود و ناخن هایش... از بس که آنها را می‌جَوید، اصلاً نیازِ به ناخن گیر نداشت ... موهای بلندش ژولیده و پریشان بود با حجم خیلی، کم... حتی نای این را نداشت تا یکم به سر و وضع خود برسد برایش مهم نبود دیگران در موردش چه فکری می‌کنند و چه نه، چون حوصله نداشت نه حوصله‌ی دیگران را و نه حتی حوصله‌ی خود را. در منجلاب گیر کرده بود در بلا تکلیفی ... در رگ رگ اش بجای خون اضطراب‌ و نگرانی جریان داشت. حرف نمی‌زد... گریه نمی‌کرد... فقط به یک نقطه‌ی کور و تاریک خیره می‌شد! بی‌خواب نبود، اما مانند قبل ها خیلی هم نمی‌خوابید. سر دردی... قبلاً ها به آنانیکه از سر دردی می نالیدن میخندید و اما حالا همان درد شده بود دوست و رفیق جان جانی اش...! گویا زندگی در این سن کم به کام اش تلخ شده بود و هیچ قند و شهدی نمی‌توانست آنرا شیرین کند. #دوشیزه_سادات

در آیینه نگاه کرد به خودش به چشمانش که کمی از جام شراب نداشت! سرخ همانند رنگ خون... به موهای بلند اش نگاه کرد، که سیاهی شان شب را خجل می‌کرد... او را چه شده بود؟ این صورت،صورت او نبود... با خود گفت پس چه شد آن همه زیبایی چه بلایی بر سرش آمده بود آدم ها ترس ها اضطراب و نگرانی های آینده از او چگونه موجودی ساخته بود نه رنگِ به رخ داشت و نه رنگِ به لب. شده بود مانند مرده های متحرك...! #دوشیزه_سادات

می‌گفت: گویا زیبایی در شعر نبوده در متون عربی هم نبوده بلکه همه‌ی آن زیبایی ها در تو بودند در وجود تو... #دوشیزه_سادات

فوروارد کن، تا در فولدر قرار بگیری، و اینجا جوین باش! 🤍🦢

چشمانش روز و شب همانند کاسه‌ی خون بود پوستِ در لب هایش نمانده بود و ناخن هایش... از بس که آنها را می‌جَوید، اصلاً نیازِ به ناخن گیر نداشت ... موهای بلندش ژولیده و پریشان بود با حجم خیلی خیلی کم... حتی نای این را نداشت تا یکم به سر و وضع خود برسد برایش مهم نبود دیگران در موردش چه فکری می‌کنند و چه نه، چون حوصله نداشت نه حوصله‌ی دیگران را و نه حتی حوصله‌ی خود را. در منجلاب گیر کرده بود در بلا تکلیفی ... در رگ رگ اش بجای خون اضطراب‌ و نگرانی جریان داشت. حرف نمی‌زد... گریه نمی‌کرد... فقط به یک نقطه‌ی کور و تاریک خیره می‌شد! سر دردی... قبلاً ها به آنانیکه از سر دردی می نالیدن میخندید و اما حالا همان درد شده دوست و رفیق جان جانی اش...! تنها چیزی که واقعاً آرام می‌کرد این همه هياهوی درونش را عبادت و ذکر خالقش بود... عجیب بود نه بابا اصلاً کجایش باید عجیب باشد مگر خودش نگفته است که تنها با یاد او قلب ها آرام می‌گیرد مگر نگفته است که قرآن شفای همه‌ی درد ها است...! پس چرا باید تعجب کند از اینکه با یاد او آرام می‌شود. #دوشیزه_سادات

می‌گفت: تو از خودت خیلی توقع داری، و دلیل استرس بیش از حدت همین است! توقع داری همیشه همه چیز را به عالی ترین شکل انجام بدهی، و وقتی اینطور نمیشه از خودت بیزار میشی. در چشمانم نگاه کرد و ادامه داد: تو یک آدم معمولی هستی نه خیلی باهوش نه خیلی بی عرضه! آدم‌های معمولی یک روز قوی ان یک روز ضعیف، یک روز همه چیز را خوب پیش میبرن و یک روز همه چیز را خراب می کنند و این طبیعی است. هوای خودت را داشته باش. چون اولین بار است که داری زندگی را تجربه میکنی...!
ولی خب ای کاش میشد بی‌خیال بود اما نمی‌شود ناممکن است...

در وصف این روز هایم چه گویم که همه‌ش در اضطراب می‌گذرد... #دوشیزه_سادات

غمگین نیستم، زندگی ام را می‌گذرانم کار می‌کنم درس می‌خوانم... اما اگر حالم را بپرسی و اگر اینجا بودی ساعت های برایت می‌گریستم... #دوشیزه_سادات

غمگین نیستم، زندگی ام را می‌گذرانم کار می‌کنم درس می‌خوانم... اما اگر حالم را بپرسی و اگر اینجا بودی ساعت های برایت می‌گریستم... #دوشیزه_سادات

‌ سلام دوستان عزیز امید که همه‌تان جور و آرام باشید. یک خواهش کوچک دارم؛ برایم دعا کنید، به دعاهای‌تان سخت نیاز دارم. خدا خیرتان بدهد و دل‌های‌تان همیشه آرام باشد می‌شود این متن من را برایم در کانال نشر کنید تشکر!

در هیاهوی این جهان کاش قلم بودم بر دستی میرقصیدم و میرقصیدم بی باک و بی ترس تا آنکه خون دلم میخشکید و در آخر در گوشه ای افتاده چشم از جهان می‌بستم.

خداوندا اگر در تقدیرم ازدواج را نوشته ای چی نزدیک باشد و یا در آینده ای دور برایم همسری عطا کن نیک سیرت باشد...! که بودنش مای
خداوندا اگر در تقدیرم ازدواج را نوشته ای چی نزدیک باشد و یا در آینده ای دور برایم همسری عطا کن نیک سیرت باشد...! که بودنش مایه رنجم نشود که من را در بنده گی ات یاری کند و من نیز او را یاری دهم دل پریشانم را جمع کند و با هم وارد بهشت شویم!!

تویی که این را می‌خوانی: ان‌شاءالله روز و شبی بیاید که بدون هیچ‌گونه اضطراب و اندوهی بخوابی و بیدار شوی...

خاو شو جور میشع هااا سوال است می‌رسانم درس هم وایس