ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

الذهاب إلى القناة على Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

إظهار المزيد
433
المشتركون
-124 ساعات
-37 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات

اندکی که بماند….. اندکی پریشان میکرد حرفی نبود….🔥

در این حوالی صبح … دو صبحی است ….که حس نبشته کردنم زیاد شده ….. یا شاید شب هایی که از ترس نمیخوابم در ذهنم نبشته میکنم ….. و صبح به روی کاغذ نبشته های ذهنم را نمایان میکنم….🔥…..

هرکه آمد اندکی ما را پریشان‌ کرد و رفت #بیدل_دهلوی

Repost from N/a
حالم حزین نیست … حالم چون زهر تلخ تلخ است ….

و من…. چون برگ خشکیده‌ای در باد، نه ریشه‌ای برای ماندن دارم، نه پرهایی برای پرواز...دلم، روضه‌ی خاموشی‌ست میان هزار هیاهو، و
و من…. چون برگ خشکیده‌ای در باد، نه ریشه‌ای برای ماندن دارم، نه پرهایی برای پرواز...دلم، روضه‌ی خاموشی‌ست میان هزار هیاهو، و هر که آمد، زخم زد و گذشت…خدایا، اگر گریستنعبادت است، سال‌هاست در سجودم….. #_صهراوی

photo content

بر لبم لبخند، و در دلم قبری بی‌سنگ… هر شب خودم را دفن می‌کنم و سحر باز از نو، زنده می‌شوم برای مردنی دیگر. #_صهراوی

ای کاش میتوانستند اشکانم بگویند… آنچه را که زبانم از گفتن شان عاجز مانده…🔥 #_صهراوی

— نـ... نخیر، صبح.  و دراز کشید. ساعد دستش را بر پیشانی و چشمانش گذاشت؛  حتماً نور چراغ اذیتش می‌کرد. چراغ را خاموش کردم و کمی آن‌طرف‌تر، کنارش نشستم، اما دراز نکشیدم. ناگهان جمله‌ای که در هنگام عصبانیت به او گفته بودم، در خاطرم خطور کرد؛  وقتی ناراحت بودم، گفته بودم: "نمی‌خواهم ببینمت!"  شاید همان جمله باعث شد چراغ را خاموش کند و بی‌صدا در کنارم بنشیند... من، آن‌قدر که او قلبی مهربان داشت، نداشتم.  دل او چون آب زلال بود، مهربان و آرام...  آن‌قدر که گاه از این مهربانی‌اش می‌ترسیدم مبادا کسی آسیبی به دل پاکش برساند. اما در ظاهر، چیز دیگری بود؛ خونسرد... حتی گاه عصبی، اما صابر و دلاور.  در این سه سال، خیلی چیزها از او آموختم؛  مهربانی، صبوری، شجاعت... و از همه والاتر، حفظ قرآن کریم. اما با همه این‌ها، نمی‌دانم چرا باز هم نتوانستم با او رفتاری شایسته داشته باشم.  نه نفرتی دارم، نه محبتی.  در برابرش، بی‌حس شده‌ام…  و این بی‌حسی، خودش زخم است، مرا می‌رنجاند. با صدای آرام دل‌ها، از میان افکارم بیرون آمدم و به دنیای واقعی برگشتم.  وضو گرفتم و نمازم را در پیشگاه خداوند بجا آوردم.  سپس حدیر را بیدار کردم تا او هم نمازش را ادا کند. دوباره خوابید...  من باید غذایی مقوی برایش بپزم، تا شاید اندکی توان از دست‌رفته‌اش بازگردد. ادامه دارد...

#رمانِ_دِلبَر_پُشت_دِیوَار_سَنگي —جدی هستم خوب حالا بگو -اممم جناب مکتبی —ای خو نا بچه سریال عثمان است که او دیگه بالایش مانده بود -خوب دیگر شباهتی زیادی به او داری انی —توبه کردم یارب‌….. هیچ هم ندارم هله دیگه بیا خواب شو بدون حرفی لحاف و کمپل را از الماری گرفته بر روی زمین هموار کردم رو به حدیر کرده گفتم… —بفرما جایت آماده ای اماده است اما نمیدانم چی شد یک یکباره مثل جند زده گی ها ……. از سر تخت برخاسته سوی من قدم میگذارد نه رگه های گردنش برجسته شده و نه صورتش از اعصبانیت سرخ .. خون سرد ریلکس .. همین اش ترسناک است خیلی خونسرد است اما وا بحال من بیچاره که فقط او روی دیگرش را من دیده ام بخاطر همین از این خونسردی اش میترسم از اهسته قدم برداشته اش میترسم حالا کاملا روبرویم بود خیلی قرین بود.. خواستم حرف را تغییر دهم ..اهسته قدم برداشتم سمت تخت دوقدم نرفته بودم که دستم به شدت کش شد و ستون فقراتم محکم به دیوار خورد —اخخخخ…. اااا —درد داشت همم دوباره طرف خود کشم کرد محکم پشتم را به دیوار زد —ااااااا چی میکنی حدیر دوانه شدی ایلا کو دستم رااوگارم کردی —چیغغغ نزن …همی تو دیوانه ام کردی تو با حرفایت با رفتار هایتتتت دست مشت شده اش را بلند کرد چشمانم را از ترس بستم …. باصدای شکستن شیشه چشمانم را باز کردم به میز آرایش دیدم اما سالم چهار طرف را از نظر گذراندم که چشمم به کلکین افتاد —تو چی کردییییی ..دس.  دستت شیشه کاملا شکسته بود  و دستش خون جاری بود توته های بزرگ شیشه به پشت دستش فرو رفته بود وحشتناک بود هنگ کرده بودم، اصلاً نمی‌دانستم باید چه کار کنم.  او دستارش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.  — هله فَضّه! حالا وقت هنگ کردن نیست، زود پاکش کن تا بی‌آبی کلانی نشود!  پاورچین پاورچین خود را به مطبخ رساندم. صافی را گرفتم و شروع به پاک‌کاری کردم.  بعد از کلی جان کندن، بالاخره پاک شد؛ اما دست‌هایم زخم برداشت، جابجا خراش برداشته بود.  زخم‌ها را با چسب زخم بستم و زیر لب گفتم:  — آه خدایا، کمی از همو صبر به من هم بده... بالاخره خواب بر من غالب شد و خوابیدم... …  با صدای محکم در، از خواب پریدم.  — یا بسم‌الله! نصف شب کی است ؟  آهسته خود را به در رساندم، از سوراخ کلید در نگاه کردم، چیزی پیدا نبود. با ترس زبانم را تر کردم و پرسیدم:  — کی هستی؟  — منم، حدیر! در را چرا قفل کردی؟ باز کن!  نفس راحتی کشیدم و در را باز کردم.  با چهره‌ی رنگ‌پریده و چشمان گودافتاده‌اش روبه‌رو شدم...  انگار خون زیادی از دست داده بود. نمی‌توانست درست راه برود؛ مثل کسی که چیزی زهرآلود خورده باشد.  اما نه بوی زهر می‌داد، نه سیگار...  او را کمک کرده، تا لب تخت رساندم. نگاهی به خریطه‌های دوا انداختم و پرسیدم:  — این‌ها را همین حالا باید بزنی، یا تا صبح صبر می‌کنی؟

قال الإمام ابن الجوزي رحمه الله : « إن أردت أن تنظر إلىٰ نفسك ؛ فخذ كفًا من تراب ، فإنك منه خلقت ، وفيه تعود ، ومنه تخرج ». اگر می خواهی به ماهیت و نفس خودت بنگری،پس مشتی از خاک بردار،از آن آفریده شده ای و به آن باز می گردی و از آن هم خارج خواهی شد و دوباره زنده می شوی . التذكرة في الوعظ ( ١٦٩/١)

sticker.webp0.05 KB

sticker.webp0.03 KB

sticker.webp0.05 KB

sticker.webp0.03 KB

وآدمی برخلاف آنچه گمان میکند دوام میآورد…🍃🔥

🔥🫠🫢…. این دو‌ ویدیو را از کانال تک مصرع گرفتم …. شعر حامد عسکری …