آتشی زیرِ خاکستر
الذهاب إلى القناة على Telegram
|برای دوباره افروختن 🔥| #نيمه_شخصی گاهی نویسنده گاهی گوینده ،شایدم عکاس راوی شماست😉 🗓 Thu,18 July 2024
إظهار المزيدإيران134 945الفئة غير محددة
952
المشتركون
-424 ساعات
+87 أيام
+31430 أيام
أرشيف المشاركات
تو انگار پیش از آنکه به دنیا بیایی، در شعرها زندگی میکردی؛
فرقی نمیکند کدام شاعر، در کدام قرن، با کدام واژهها از عشق نوشته باشد؛
من هر کتابی را که باز میکنم، انگار کسی سالها پیش، تو را دیده و به زبان خودش سروده است.
حالا میفهمم چرا شعرها هیچوقت تمام نشدند؛ هر شاعر، تو را تا جایی شناخت که کلماتش اجازه میدادند.
آتشی زیرِ خاکستر
من شبیه تختجمشیدم؛
زخمی از هجومِ روزگار، اما هنوز پابرجا؛
که شکوهش را، از تاب آوردنِ ویرانیها به ارث برده است.
و تو، ای بادِ پاییزیِ این سرزمین،
آمدهای تا ملکهی فصلها شوی؛
تا در میان ستونهای خستهی این قلمرو قدم بزنی و زیبایی را به جایی بازگردانی که هرگز ابهتش را از دست نداده بود.
من به تو، وقارِ یک ملکه را میبخشم؛
و تو به این تختجمشیدِ دیرسال، زیباییِ روزِ نخستش را.
آتشی زیرِ خاکستر
هر سکوتی، پشت خودش جنگی پنهان کرده جنگی که نه صدایش را کسی شنیده، نه صلحش را کسی دیده. فقط زخمش مانده تهِ همان سکوت...
آتشی زیرِ خاکستر
روز دختر مبارکت باشه 🕊
امیدوارم همونقدر که دلت برای آدمها صافه، سهمِ دلت هم آدمی باشه که چیزی برای پنهان کردن ازت نداشته باشه؛
یکی که وقتی بهت نزدیک میشه، نیتش به قشنگیِ همون تصویری باشه که تو از آدمها، قبل از شناختنشون، توی ذهنت میسازی.
آتشی زیرِ خاکستر
شاید همه دلشان لمسِ یکدیگر را بخواهد؛ من اما، گاهی گرمای کاپوت ماشینم را میخواهم، بعد از آنهمه به صدا درآوردنش در دلِ این شهرِ بزرگ؛ دستم را روی این تکه آهن میکشم، انگار تمام راههایی که با هم آمدهایم جایی میان همین گرما جان گرفتهاند.
گاهی آدم برای دوست داشتن، به چیزی بیشتر از همین همنفس شدنهای کوچک نیاز ندارد.
آتشی زیرِ خاکستر
مگر میشود جای خندههایت را پُر کرد؟ آن ذوقِ کودکانهات را، در تاریکیِ شب، وقتی جاده کش میآمد و موسیقی، آهستهآهسته ما را از جهان جدا میکرد...
حالا هزار آهنگ هم که پخش شود، بعضی صداها فقط وقتی شنیدنیاند که صاحبِ ذوقشان کنار آدم باشد.
آتشی زیرِ خاکستر
آدمهای اطرافت را با گردشِ زمان بشناس، نه با چرخشِ زبان؛
آدمها را حرفهایشان معرفی نمیکنند،
رفتارشان در گذرِ روزهاست که شناسنامهشان را مینویسد.
آتشی زیرِ خاکستر
آدمها میتونن خودشون گرمترین پناه پاییز باشن؛
دقیقا همون آغوشی که وقتی سرتو میذاری رو شونهش و عطرتش با بوی بارون یکی میشه تمام وجودت پر از آرامش میشه...
آتشی زیرِ خاکستر
روزهای سخت،
مثل برگهای پاییزی،
یکییکی زیر قدمهایت فرو میریزند؛
به شرط آنکه خودت،
پیش از آنها فرو نریخته باشی.
آخرِ هر برگریزان،
چیزی جز راهی که از میانش گذشتهای
باقی نمیماند.
آتشی زیرِ خاکستر
تنها چیزی که این روزها مرا سخت به هم می ریزد
ایران است
نامی که قلبم را به تپش می اندازد
تو از همین جنس
از جنس وطنی
وطن تصاحب ندارد آباد بودن ش مایه ی خوشحالیست
حالا چه نزدیک ت باشه چه دور ازت افتاده باشد.
آتشی زیرِ خاکستر
من دوستت میداشتم؛
نه فقط خودت را، که ذوقِ بودنت را، خندههایت را، و معنایی را که حضورت به روزهایم میداد.
میفهمم که هر خواستنی به رسیدن ختم نمیشود،
و محبت همیشه پاسخ خودش را پیدا نمیکند.
تو میتوانی سرد بمانی،
و من هم دیگر از دوست داشتنت جبران نمیخواهم.
فقط بگذار این عشق، سهمِ خودش را از من بگیرد؛
هرچه میخواهد، حتی آرامشم را.
من از خاکسترِ آنچه از من باقی میماند،
و تمام خاطراتش، آتشی زیرِ خاکستر میسازم.
اولین بارانِ پاییز را
در آغوشِ چه کسی سر میکنی؟
چه کسی قرار است
بوی باران را با تو نفس بکشد،
و تو میانِ خنکای عصر
سرت را روی شانهاش بگذاری
و برای چند دقیقه
هیچچیز از دنیا نخواهی؟
بعضی فصلها با تقویم نمیآیند؛
با آدمها میآیند.
آتشی زیرِ خاکستر
نوشته بود: «بدونِ تو میمیرم»؛
اما هنوز نفس میکشید.
شاید مردن همین باشد؛
اینکه دیگر برای چیزهایی که روزی شوقت میآوردند،
شوقی نداشته باشی.
کارهایت بمانند و تو،
هی هر روز انجام دادنشان را عقب بیندازی.
لبخند بزنی،
اما لبخندت فقط شکلِ لبخند باشد؛
نقابی ملیح روی صورتی که دیگر چیزی برای گفتن ندارد.
از یک زندگی ساده عقب بمانی؛
از یک تمرکز ساده،
از یک صبح معمولی.
و بعد،
خودت را میان ریلزها گم کنی،
نه برای سرگرمی؛
برای اینکه چند دقیقه
مجبور نباشی بفهمی
چقدر از زندگیات عقب افتادهای.
شاید مردن،
همین باشد؛
نفس بکشی،
روزها را به شب برسانی،
اما دیگر در زندگیِ خودت
حضور نداشته باشی.
آتشی زیرِ خاکستر
نمیدانم کجای راه،
کودکِ درونم پیشِ تو گم شد؛
همان کودکی که میان این سیلِ آدمها
هنوز گریه میکرد، هنوز میخندید،
اما کسی نه دستش را گرفت،
نه پیدایش کرد.
آتشی زیرِ خاکستر
میشود در خندهی یک نفر محو شد و زندگی کرد،
میشود در آوای یک نفر غرق شد و زندگی کرد؛
اما با نبودنش،
در خیالِ بودنش غرق شوی
و زندگی نکنی.
آتشی زیرِ خاکستر
اشکالی نداره اگه شب شد،
ما دستمون رو به ستارهها میندازیم
و در آغوششون میگیریم.
امشب دلم میخواست دعا کنم.
دعایی برای آدمهای احساسی 🙂؛
کاش صبرشان از اندوهشان بزرگتر باشد،
کاش غم، آنقدر در جانشان ریشه ندواند
که زمینگیرشان کند.
کاش یاد بگیرند میان دل و عقل،
یکی را قربانیِ دیگری نکنند؛
احساسشان را بفهمند،
اما تمامِ زندگیشان را به دستِ آن نسپارند.
کاش دوباره به صبحهای معمولی برگردند؛
به خوابِ درست، کار، ورزش، خنده،
به همان چیزهای کوچکی که یک روز
بیآنکه بدانند، معنای زندگیشان بودند.
و کاش یک روز بفهمند
قرار نیست از غم عبور کنند تا زندگی را شروع کنند؛
باید زندگی کنند
تا غم، کمکم از آنها عبور کند.
آتشی زیرِ خاکستر
