៹ 𝜦𝜨𝜮𝜧𝜤𝜦
الذهاب إلى القناة على Telegram
498
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-397 أيام
-11830 أيام
أرشيف المشاركات
498
+4
🧛─╾ صـلـیـبِ خـونـیـن ╼─🧛
عشقی که در سینهش حبس شده بود ، مانند طنابی از جنس زنجیر مرد را به صلیبی بسته بود که هرجا میرفت ، میگفت ، ” نرم و گرم تر از صلیب من ، تختی در این دنیا وجود نداره . “ دروغ میگفت ، مثل صداها بار دیگری که در مقابل ان مرد روی زمین زانو میزد ، بطریهای شکسته شدهی خون را جمع میکرد و در حالی که با لبخند به امپراطور شهر خونین خیره میشد و دستانش پر از خون بود ، میگفت ” خوبم .“ تنها دغدغهاش ان بود که پای مرد روی تکههای شیشه روی زمین نرود ؛ با نوشیدن هر بطری خون به یکی از هزاران سال سن مرد افزوده میشد و تکهای از قلب مرد مقابل را پودر میکرد و از عمر او میکاهید . او خبر نداشت ، که اخرین شکار ان ببر سرخ رنگ ، لبان و جسم مرد ضعیف مقابلش درست وسط شب خواهد بود .
🌟 𝐀𝐍𝐄𝐌𝐈𝐀 🌟
