1 286
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
1 286
غروبِ شب جمعه زیر پتو گرفتی خوابیدی یهو بیدار میشی میبینی تنهایی. عرق کردی، خونه تاریکه، هیچ صدایی جز صدای پنکه نمیاد. نه بویِ کیک تازهای، نه صدای کتریای، نه حسِ هیچی.
اشکال نداره آقا حداقلش زندهام!
پامیشی کولرو روشن میکنی، چای تازه دم میکنی، میگردی ته کمد مُمُدا ببینی چی پیدا میکنی کنار چای بزاری از این حال درای.
از اون تافی توتفرنگیهای خونه مامانبزرگ هم باشه قبوله!
1 286
زمانی که فکر میکنم کدوم شخصیتم رو برای آدمها به نمایش بزارم به این میرسم که واقعا قراره چقدر مهم باشه؟
حواسم باشه اون سلیقهش چیه، اونیکی چه فکری راجبم میکنه، یکی دیگه قراره خوشش بیاد یا نیاد.
اینکه میخوام برای هر شخص، یه شخصیت جدید بسازم جزوی از من نیست. اینکه بتونم آزادانه کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم، بدون در نظر گرفتن قضاوت آدمها قطعا خیلی لذت بخشتر از حساسیت نشون دادن به اونهاست.
و حقیقتاً منم خسته تر از اونیم که بخواد هشت میلیارد شخصیت برای بقیه بسازه.
1 286
آن روزِ تاریکِ سپیده دم را به یاد داری؟
آری همان روز که برای آخرین بار نوازشت کردم و سپس ترکت کردم.
اگر میدانستم آن آخرین بار است، دقایقی بیشتر برایت مینشستم. بیشتر به بودنت میبالیدم.
به چشمانت نگاه میکردم و مخفیانه بوسه بر گردنت میزدم.
پس از آخرین بار که دگر ندیدمت، تا سالها به بویَت فکر میکنم. گاه فکر میکنم عطر تنت را به کل از یاد بردهام.
کاش خبری داشتم. اینکه کجا هستی، چکار میکنی
و آیا مرا بخشیدهای؟
