چارگی
الذهاب إلى القناة على Telegram
«و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود/و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود»حسین منزوی محمدرضا امینی شاگرد ادبیات کتاب باز کتابم: چارگی (ایهام) خرید: https://ihambook.ir/product/%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C ناشناس http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-L5CC2tqmCTgJ
إظهار المزيد426
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
426
Repost from چارگی
بیزار از این جماعت دوزاری
نه حرف نمیزنم اگر بگذاری
من با من در آینه قهرست
تو که... سهلست! تو که جای خودت را داری!
#محمدرضا_امینی
پ.ن: عکس را جواد چراغی گرفته.
@javad_cheraghi_
https://www.instagram.com/p/DS3FuQqjT80/?igsh=MTJkaHNzejV2M3Q2MQ==
426
Repost from چارگی
محال است آخر آن سرباز خونآلود برخیزد
همانگونه که روزی پیش از اینها بود، برخیزد
چنان چون کُندههای کَنده در آتش فرو رفتیم
که از تابوتمان هم تا قیامت دود برخیزد
بگو آهویی از این زخمها سر بر نخواهد کرد
ولو کفتار از مهمانیِ خون زود برخیزد
چه فرقی میکند غزنین با غزنین؟ شاید هیچ،
اگر محمود دورش بگذرد، مسعود برخیزد!
بگو بردار چشم برکت از باغِ ملخدیده
چگونه ممکن است از کِشت باطل سود برخیزد؟
کسی را که به مرهمهای جادوییش دل بستی
چه خواهی کرد اگر با زخم بیبهبود برخیزد؟!
چه خواهی کرد اگر یک روز در اثنای بتسوزی
خلیل از نردبان پایین رود، نمرود برخیزد؟!
چه خواهی کرد اگر یک روز اقیانوسِ بیپایان
بخوابد مثل اقیانوس و فردا رود برخیزد؟!
تو - ای چشمانتظارِ خسته از جولانِ دجالان -
دعا کن از پسِ این دودها موعود برخیزد
#حامد_یعقوبی
@chaaregi
426
محال است آخر آن سرباز خونآلود برخیزد
همانگونه که روزی پیش از اینها بود، برخیزد
چنان چون کُندههای کَنده در آتش فرو رفتیم
که از تابوتمان هم تا قیامت دود برخیزد
بگو آهویی از این زخمها سر بر نخواهد کرد
ولو کفتار از مهمانیِ خون زود برخیزد
چه فرقی میکند غزنین با غزنین؟ شاید هیچ،
اگر محمود دورش بگذرد، مسعود برخیزد!
بگو بردار چشم برکت از باغِ ملخدیده
چگونه ممکن است از کِشت باطل سود برخیزد؟
کسی را که به مرهمهای جادوییش دل بستی
چه خواهی کرد اگر با زخم بیبهبود برخیزد؟!
چه خواهی کرد اگر یک روز در اثنای بتسوزی
خلیل از نردبان پایین رود، نمرود برخیزد؟!
چه خواهی کرد اگر یک روز اقیانوسِ بیپایان
بخوابد مثل اقیانوس و فردا رود برخیزد؟!
تو - ای چشمانتظارِ خسته از جولانِ دجالان -
دعا کن از پسِ این دودها موعود برخیزد
#حامد_یعقوبی
@chaaregi
426
نشست باز به روز سیاه دانشگاه
که شد دوباره ندانستگاه دانشگاه
چو برج سر به بلندای آسمان میسود
کنون به خاک درآمد چو چاه دانشگاه
به باد رفت و به تاراج برده شد زیرا
نداد باج به هر باجخواه دانشگاه
چه کرده بود که از دست رفتش آزادی؟
اسیر شد به کدامین گناه دانشگاه؟
نه کس نه یار نه یاور نه داد نه داور
چه ناامید شد و بیپناه دانشگاه
درین تباهی جانکاه گوش من نشنید
به غیر آه ز کس بعدِ آه دانشگاه
بیا که دست به دستان یکدگر بدهیم
مگر دوباره شود روبهراه دانشگاه
#وحید_عیدگاه_طرقبهای
@chaaregi
426
«صد سال تنهایی»
چشمای ناز و خواستنی داری،
دل تُرد و شکستنی داری،
واسه این بچهی چهل ساله
روی لبهات بستنی داری.
شبیهِ عکسای تو بوردایی،
شکلِ آرتیستای تو فیلمایی
اینگرید برگمَنترین عشقی
تو جهانِ «کازابلانکا»یی
من یه گرگم با دستای آردی
تو مثِ ماه رو سرِ مردآب
حبه انگورا رو قایم کردی
پشتِ پیراهنی به رنگِ شراب
توی عکسای دسته جمعی هم
مثل یه تک درختِ تنهایی
اما عاشق شدن برات جُرمه
توی این روزگارِ هرجایی
نفسم تنگ میشه دور از تو،
بیا تا موهاتو نفس بکشم!
چشمهامو ببند که تا صبح
رو بریل تنِ تو دس بکشم!
مارکِزاَم قبلِ مرگ همینو میگفت:
دیگه «صد سال تنهایی» بسّه!
دلبرکهای غمزده ممنوع!
عشقهای مقوایی بسّه!
دست من رو بگیر و همپا باش،
من از این زندگی فرار میخوام
شوقِ رفتن سرِ قرار میخوام،
اس.ام.اسهای بوسهدار میخوام
خستهام از تمام حرفایی
که نمیشد رو هیچکدوم وایساد
از ستونهای سُستِ روزنامه
که خبر از رو اونا میافتاد
خستهام از جماعتِ معذور،
از همه وعدههای دورادور،
از شبی که تو رو میخوام و به جات
اس.ام.اس میزنه رییس جمهور!
روز و شب نقشه میکشن واسهم،
تا یه روزی شبیهِ نقش بشم
هی گلوی منو فشار میدن
که شاید نمنمک بنفش بشم
تو که باشی هوای من خوبه
حتا تو نافِ سُربیِ تهرون
منو مثل یه بچه شیر بده،
فیلمو به اولاش برگردون
با تو هیچ دنیایی مجازی نیست،
چت به چت، خط به خط خرابم کن،
کتابِ شعر تازهای واسه
دستفروشای انقلابم کن.
#یغما_گلرویی
@chaaregi
426
ما خراب غم و خمخانه ز می آباد است
ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
خیز و از شعله می آتش نمرود افروز
خاصه اکنون که گلستان ارم شداد است
سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد
وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است
با زلال خضرم از می روشن چه نیاز
چشمه آب سیاهی چو در این بغداد است
به جز از تاک که شد محترم از حرمت می
زادگان را همه فخر از شرف اجداد است
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته بجایی نرسد فریاد است
گفته ای نیست گرفتار مرا آزادی
نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است
چشم زاهد به شناسائی سِرّ رخ و زلف
دیدن روز و شب و اعمی مادرزاد است
گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود
کآنکه در عهد من این کوه کند فرهاد است
هر که یغما شنود ناله گرمم گوید
آهن سرد چه کوبی دلش از پولاد است
#یغمای_جندقی
@chaaregi
426
Repost from خانه شعر و ادبیات
.
راهآهن رد میشود از اینجا تا...
شاید که مسافران چشمانت را...
با خود ببرد به مصرع پایینی
آنجا که نشسته است مردی تنها
صحبتهای #محمدرضا_امینی و ماجرای کتاب #چارگی را ببینید و بشنوید …
برنامه #کتاب_یک کاری مشترک از خانه شعر و ادبیات، شبکه یک و تلویزیون اینترنتی کتاب، این روزها بهصورت میانبرنامه از شبکه یک سیما پخش میشود.
#خانه_شعر_و_ادبیات
@khanehadabiat 📄
426
شبیه شب هولناکی که ناگاه توفان بگیرد
چو اسب چموشی بتازد به یکباره جولان بگیرد
شبیه بلایی شود خانمان سوز و تا کهکشانها
و تا بینشانها بتابد همین طور میدان بگیرد
چو توفان مرگی بپیچد به هرسوی وحشی و یاغی
بپیچد، بغرد، زمین را جهان را بدینسان بگیرد
چو آتش شود گرم و بیرحم یک دم نیارامد و تا
به بالای بالا و تا عرش اعلاش دامان بگیرد
نترسد، نترسد، بگردد در اوجی خدا را بیابد
نترسد، نترسد، به یکباره او را گریبان بگیرد
بگوید تو آنی که ما را چراندی، فقط پروراندی
که تا گرگ مرگ آخر این طعمه ها را به دندان بگیرد
نترسد، نترسد، و پا را از این هم فراتر گذارد
نترسد، گریبان او را به کردار مستان بگیرد-
بگوید تو آنی که عمری به بیهوده ما را دواندی
که تا رونق و شوکت کبریاییت سامان بگیرد
نترسد و از مسند بارگاهش به پایین کشاند
به دنیا گذارد که تا چندی او را غم نان بگیرد
دریغ از چنین سخت توفانی و یک چنین رستخیزی
که آید در این ناعدالت سرا لحظهای جان بگیرد
#مهدی_ملکی_دولت_آبادی
@chaaregi
426
برای خاطرم غم آفریدند
طفیل چشم من یم آفریدند
چو صبح آنجا که من پرواز دارم
قفس با بال توأم آفریدند
عرقگل کردهام از شرم هستی
مرا از چشم شبنم آفریدند
گهر موج آورد آیینه جوهر
دل بیآرزو کم آفریدند
جهان خونریز بنیاد است هشدار
سر سال از محرم آفریدند
وداع غنچه را گل نام کردند
طرب را ماتم غم آفریدند
علاجی نیست داغ بندگی را
اگر بیشم وگر کم آفریدند
کف خاکی که بر بادش توان داد
به خون گل کرده آدم آفریدند
طلسم زندگی الفت بنا نیست
نفس را یک قلم رم آفریدند
اگر عالم برای خویش پیداست
برای من مرا هم آفریدند
چه سان تابم سر از فرمان تسلیم
که چون ابرویم از خم آفریدند
دلم بیدل ندارد چاره از داغ
نگین را بهر خاتم آفریدند
#بیدل
@chaaregi
426
وقتش رسیده است بمیری
اینبار تا پناه بگیری
لرزیدهای و ریخته دیوار
بر خود فرو نریز خودت را
در خود فرو نریز خودت را
ازدست رفته! دست نگه دار!
*
گاهی نیاز نیست بخواهی
راهی که باز نیست ببندی
گاهی نیاز نیست، وگرنه...
این خانه ابریست، مگرنه؟
دیگر نیاز نیست بخندی
لابد نیاز نیست به این کار
*
لِک لِک کنان به راه میافتی
از خود به اشتباه میافتی
از چالهات به چاه میافتی
بادی وزیده است به سویی
دامن کشیده است به سویی...
تا من روانه تر شوم این بار
*
حرفی نمیزنم که بگویم:
من مملو از منم که بگویم
من از توان خود چه بگویم؟!
این ناتوان چه فایده دارد؟
لعنت بر این تحمّل اندک!
نفرین بر این کهولت بسیار
*
او میوزد به تاخت به سویم
آجر به آجر عاشق اویم!
بن بست بستهاند به راهم!
سنگینی تمام جهان را
با او سبکتر از پرِ کاهم
رد میشوم از اینهمه دیوار
*
میمُردم از تب، او تب من بود!
او گریههای هرشبِ من بود
سیگار گوشهی لب من بود
حَب میکنم مسکّنِ خود را
لَم میدهم به گوشهی تختم
پُک میزنم به تلخی سیگار
*
من روزهای آخر سالم
من دیدن توام که محالم
خندیدن توام که محالم...
ای احتمالِ روز جدایی!
وقتش رسیده است، کجایی؟
تحویل سال! لحظهی دیدار!
*
آرام باش قلب صبورم
آرام! تا کنار بیایی
با دردهای گور به گورم
با رنجهای رنگ به رنگم
با رنگهای جور به جورم
رنجور باش قلب سبکبار!
*
ای وای! صبح اگر شده باشد
تعبیر خواب هر شب من را
او راهی سفر شده باشد
هر شب مقدّر است بمانم
تا صبح نیز اگر شده دلتنگ
تا صبح نیز اگر شده بیدار
*
لرزید و ریخت، ریخت به ناگاه
از دست رفت و آه کشید آه!
خندید مرگِ تازهی خود را
آنگاه ناگریز و به اکراه،
با دستِ خود جنازهی خود را
بیرون کشید از دل آوار
#حسین_صفا
426
آن وقت، سوزِ ریخته در نی شد و سپس
آتش شد و پیاله شد و می شد و سپس
در من چهار «من» که از آن چارتا، یکی
یک توسن سیاه شد و هی شد و سپس
ته ماندهی پیاله، مرا سرکشید و «من»
اسبی که از چهار طرف پی شد و سپس
یک «من» که در خیال خودم بیخیالِ جنگ
دختر شد و رها شد و لِی لِی شد و سپس
از من پرید و روسریاش را به باد داد
آغاز فتنههای پیاپی شد و سپس
میلاد / تقویم خوابهای زمستان شروع شد
اردیبهشت غلت زد و دی شد و سپس
«من» یک گوزن مست که از زیر بالهاش
جغرافیای وسوسهها طی شد و سپس
در حسرت مزارع گندم به خواب رفت
رؤیای ابن سعد شد و ری شد و سپس
ترسید، ایستاد، عقب رفت، روضه خواند
دلواپس دقیقهی «پس کی» شد و سپس...
◾️
در جنگ نابرابر «من»های می زده
آن شب «تو» را ندیدم و «تو» «وی» شد و سپس
بارید بر هزار منِ خسته و مرا
تشویش ابرهای سبکپی شد و سپس...
◾️
در سطرهای بعد تو میدانی و خودت
با این منی که در غزلم قی شد و سپس...
#سید_سلمان_علوی
@chaaregi
426
از فکر به پیش رو پر از تاب و تبم
پشت سر خود دویدنی بیسببم
*هر صبح غروب روز عاشورا و
شبهای خرابههای شام است شبم
#محمدرضا_امینی
* یامان یئرده گؤن دؤندی ، آخشام اوْلدی
دوْنیا منه خرابهٔ شام اوْلدی
استاد شهریار
خورشیدم مرد و شب شد نابهنگام
دنیا برایم شد خرابه شام
ترجمه حسین منزوی
426
همیشه ماه خودت باش و آفتاب خودت
بتاب بر دل هرکس به انتخاب خودت
به هرکسی نه به اندازه ای که لایق نیست
بتاب بر همه، البته با حساب خودت
به هیچ صاحب جاهی عریضه ای ننویس
مگر به حضرت والای مستطاب خودت
تورا که خشتِ تو از خاک این خرابات است
کسی نمیکند آباد جز خراب خودت
به دست هر کس و ناکس مده زمام مراد
خودت خلیفه ی خود باش در غیاب خودت
اگر قرار به راه است با دلالت دوست
اگر قرار به چاه است با طناب خودت
اگر به آب رسیدی چه جای وعده به غیر؟
هنوز خوب نمیچرخد آسیاب خودت
شنیده ام که به دیدار نور آمده ای
خوش آمدی به تماشای بازتاب خودت
هنوز پرسشم این است؛چیست راه نجات؟
مرا مجاب کن ای عشق با جواب خودت
صبور باش که تا ساعت سفر برسد
مرا به گریه نینداز با شتاب خودت
#محمد_سلمانی
@chaaregi
426
Repost from چارگی
سرما زده و چیزی
جز پرچماى مشكى
از پنجره پيدا نيست
هرچند توو آبادى
نزديكِ هزار ساله
هيچ پنجرهای وا نيست
ماهى كه سرش گرمِ
ماهى گلىِ حوضه
مهتابُ نشون ميده
يه بچهى ديوونه
با چوب توى دستش
هى ماهُ تكون میده
مردم همه بيدارن
خواب ابدى دارن
سرماى بدى دارن
اونقدر كفن كردهن
چند ساله كشاورزا
جز پنبه نمىكارن!
اين لحظه، همین حالا
اون سايهى مو قرمز
با خنده كجا ميره
البته شنيدهم كه
ميگن زنِ مشجعفر
امشب سرِ زا ميره!
بىبى توو تنورش موند
سنجاقسرش مونده
اما خود بىبى نيست
بىبى كه خودش میگفت:
هيچ حادثهای اينجا
جز مرگ، طبيعى نيست
اونقدر طبيعى كه
هر كوچه به دست برف
هر روز كفن ميشه
ديوار به ديوارِ
هر كوچهی آبادی
عكساى اهاليشه
بقال سر كوچه
هم معتمد ماهاس
هم محرم امواته
اونقدر عزا ديده
هرچى بگه تلقينه
هرچى بده خيراته
خوابه يكى از پلکاش
چشماش به در خُشكه
با عينك بدبينش
یک دست جلو چشماش
یک عمره که دستاشو
گم كرده توو آستينش
بيچاره مشاسماعيل
يك عمر از عزرائيل
صد مرتبه خواهش كرد
تا يادمه غمگين بود
تا اينكه زمين خورد و
تابوت بلندش كرد!
#امید_روزبه
@chaaregi
426
دستم به هیچ کاری نمیرود.
کتابخواندنم هم شده شبیه نماز خواندن؛ ذهنم به هزار جا میرود، جز کتاب. قدم میزنم، عرق از سر و کولم میریزد. دلم میخواهد تنم را سبک کنم، بیلباس راه بروم، از هر چه هست و نیست خودم را آزاد کنم. انگشتر، ساعت، عینک؛ همه را درمیآورم و میگذارم داخل کولهام که مثلاً روی تنم سنگینی نکند. ولی وزن کوله خودش مصیبتیست.
فکرم نمیایستد؛ همزمان به هزار و یک چیز فکر میکنم.
هیچکس حالِ کسی دیگر را نمیتواند دقیق درک کند؛ چون، به اصطلاح، با کفشهای او راه نرفته. پاهایم چقدر سنگیناند؛ کاش میشد کفشهایم را دربیاورم و پابرهنه راه بروم.
اینها را گفتم که بگویم:
اینترنت دارم و ندارم، اما حال… حال را اصلاً ندارم.
اگر در این وضعیت، حالِ شعر خواندن داشتید، بگویید تا دوباره فعال شوم. میدانم نظرسنجی نهایتاً ده درصدِ حاضران را پای کار میآورد، اما اگر دلتان با شعر راه میآید، بگویید تا هر شب، قدرِ یک غزل، میزبانتان باشم.
426
خیلی خوب هم عوضش کردهای؛ فقط چند ناهماهنگیِ جزئی و یک دو جا شکستِ ریتم داشت که نرمش کردم، بیآنکه حال متن آسیب ببیند. نسخهی ویراسته:
---
دستم به هیچ کاری نمیرود.
کتابخواندنم هم شده شبیه نماز خواندن؛ ذهنم به هزار جا میرود، جز کتاب. قدم میزنم، عرق از سر و کولم میریزد. دلم میخواهد تنم را سبک کنم، بیلباس راه بروم، از هر چه هست و نیست خودم را آزاد کنم. انگشتر، ساعت، عینک؛ همه را درمیآورم و میگذارم داخل کولهام که مثلاً روی تنم سنگینی نکند. ولی وزن کوله خودش مصیبتیست.
فکرم نمیایستد؛ همزمان به هزار و یک چیز فکر میکنم.
هیچکس حالِ کسی دیگر را نمیتواند دقیق درک کند؛ چون، به اصطلاح، با کفشهای او راه نرفته. پاهایم چقدر سنگیناند؛ کاش میشد کفشهایم را دربیاورم و پابرهنه راه بروم.
اینها را گفتم که بگویم:
اینترنت دارم و ندارم، اما حال… حال را اصلاً ندارم.
اگر در این وضعیت، حالِ شعر خواندن داشتید، بگویید تا دوباره فعال شوم. میدانم نظرسنجی نهایتاً ده درصدِ حاضران را پای کار میآورد، اما اگر دلتان با شعر راه میآید، بگویید تا هر شب، قدرِ یک غزل، میزبانتان باشم.
426
با پرندههای بی وطن بپر
روی خطّ ِ صاف زندگی نکن
وزن زندگی صدای قلب توست:
فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلُن!
.
گوشهی اتاق خود نشستهام...
آسمان به شیشه برف میزند
از سر نیاز، دوست میشوم
با پرندهای که حرف میزند!
.
بحث میکنم تمام هفته با
یک مگس که روی شانهی من است
پشت یک درخت، راه میروم
در جزیرهای که خانهی من است
.
مرگ با طناب بهتر است یا...
فکر کن! کمَند انتخابها
خسته میشوم، دراز میکشم
باز روی فیلم ها، کتابها:
.
شب رسید و جنگ و صلحِ تولستوی
حاصلی به غیر خرّ و پف نداشت
پردهی نهایی ِنمایش است
طاقتِ غم مرا چخوف نداشت
.
کشتههای "اینک آخرالزمان"
راه میروند در زمینِ من
پشت شورشِ همیشه بی دلیل
باز مرده است جیمز دین ِ من
.
با پرنده جرّ و بحث میکنم
میپرد رفیق روزهای سخت...
گوشهی جزیره گریه میکنم
روی شانههای آخرین درخت...
.
فرصتی نمانده، پرت میکنم
نامهها پُرند زیر پای من....
بطریِ شکسته غرق میشود
گریه میکنند نامههای من
.
شعر از همیشه مهربان تر است
هیچ کس به شعر، شک نمیکند
با امید شعر زندگی نکن
شعر میکُشد، کمک نمیکند...
#حامد_ابراهیم_پور
@chaaregi
