chloé
الذهاب إلى القناة على Telegram
fast mentalitet ➥ᴡᴇ ᴀʀᴇ ᴏɴᴇ https://t.me/HarfChatBot?start=demor
إظهار المزيد264
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-6630 أيام
أرشيف المشاركات
264
خب سلام؟ همونطور که گفته بودم قرار بود بعد از چلنچ یه رست تقربیا یه ماه داشته باشم ( امتحانات.. حال خودم و مشغله هایی که دارم )
اینجا بسته نمیشه و همونطور بهتون قول داده بودم با یه پست شیوچن برمیگردم
و در آخر ممنون که تا اینجا همراهم بودید و اینجارو دوست داشتید هرکس دوست داشت میتونه بره و هرکس هم میمونه ازش واقعا ممنونم، فعلا ♡.
مدتی که نیستم در این چنل حضور دارم.
264
Repost from N/a
+4
🕊Part2.
تا چشم کار میکرد از تمام خبرگذاری ها برای شنیدن خبر قاتل سریالی نزول خور ها اومده بودن. جدید ترین مرگ و جدید ترین سرنخ، کلید حل این معمای بزرگ رو به پلیس داد. معمایی که خیلی از مردم عادی نمیخواستن حل شه تا شاید بخشی از مشکلات جامعشون برطرف بشه... اما... اونها با یک قاتل مرده طرف بودن! رئیس پلیسی که مسئول این پرونده بود، در کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد که سرنخ ها، پلیس رو به قاتل این پرونده رسونده که البته قبل از دستگیری خودشو آتش زده... جالب تر اینکه اون یکی از نیروهای پلیس بوده. کیم جونگده، که مدتی مفقود شده بود، ظاهرا خودش رو از نظرها پنهان کرده تا کاری که قانون از پسش برنمیومد رو انجام بده... محو کردن نزول خور ها از زمین! سرانجام این پرونده با مدارک زیادی که از این پلیس به جا مونده بود و البته ابهامات عجیبش... اون روز بسته شد! ... با لبخند از بازار عبور میکرد و مردم رو میدید که بی دغدغه به گذراندن روزشون میپردازن. سربالایی نفس گیری رو رد کرد و بالاخره ساختمون قدیمی بچگی هاش رو دید. با مجوزی که توی دست هاش داشت دوباره میتونست این یتیم خونه رو راه بندازه.... جایی که مینسوک و بهترین دوستش، جونگده، باهم بزرگ شدن، باهم شاهد نابودیش به دست یکی از بزرگترین نزول خورها بودن و باهم برای پسگرفتنش اقدامکردن. اونها بهم قول داده بودن تا وقتی که آرامش و صدای بچههارو به این خونه برنگردونن، تسلیم نشن. ورودش هم زمان شد با استقبال چند تن از کارکنان و بچههایی که به صف شده بودند تا کسی که بهشون جا و مکان داده رو ببینن. مینسوک حالا روی صندلی تراس نشسته بود و تو فکرش، به جای بچه هایی که مقابلش مشغول بازی بودن، خودش و کیم جونگده ای رو میدید که با هیجان برای هم کری میخونن که کدومشون بیشتر میتونه گل بزنه. به آسمون نگاه کرد. الان جونگده داشت نگاهش میکرد؟ ازش راضی بود؟ قطعا راضی بود! جونگده حین جمع آوری مدرک از کسی که باعث نابودی خونه بچگیشون شد، به دست همون آدم به کما رفت... از اون لحظه به بعد مینسوک خودش رو موظف میدونست که این مسیر رو ادامه بده اما به روشی که قانون ازش سر باز میزنه: کشتن مستقیم تک تک اون نامردا. اون میخواست از دوستش یک قهرمان بسازه... کسی که تا چندین سال سایه نحس نزول رو از سر مردم کم کرده... کسی که حتی بین افراد پلیس مورد احترامه... پس همه سرنخ ها به اون ختم شد و هفته پیش، با آتیش زدنش داخل خونش، اون رو از یک زندگی نباتی خلاص کرد!!! حالا میتونست از شغلش استعفا بده و تمام زندگیش رو وقف این مکان مقدس و دوست داشتنی کنه... تا شاید دوست عزیزش از اون بالا بهش لبخند بزنه... لبخندی که مینسوک بدجور دلتنگ دیدن دوبارش بود.
264
Repost from 𝖳︎𝖾𝗈𝗅︎𝖺𝖾𝗀︎𝗂⋆☃️
بلورکِ کوچکِ من! اولین دیدارمون به شیرینی عطر انارکهای سرخ گونههات بود. قلب من با دیدن زیرچشمی نگاه کردنهات آب میشد، با دیدن گاز زدن لبای نازکِ سرخت یه دور هوایی میشد و با شنیدن صدای زیر و آرومت شعله ور! یادمه وقتی سمتت اومدم و روی صندلیت با بامزگی جابهجا شدی، فقط تونستم یه چیزو بگم "اجازه دارم شب به این قشنگی رو با بوسیدن گونههات قشنگتر کنم؟" وقتی آروم آروم شروع کردی به خجالت زده شدن و با من و من درخواستمو قبول کردی اون لحظه... اوه خدای من اون لحظه حس کردم دونههای انار تو چشمات به شیرینی زیر زبونم حس میشه و من بیقرار بودم برای بوسیدن انارکهایِ براقِ چشمات! من بی عرضه ترینم... نفهمیدم عمر تو به کوتاهی آب شدن یخهای زمستونیه، نفهمیدم و تو دستام، میون آغوشم و حرارت دوستتدارم گفتنهام ذره ذره آب شدی. گونههات آب رفت، دستات آب رفت، چشمات سرد شد، صدات خسته شد و با گوشهام قهر کرد و من فقط نگاه میکردم و با بلورِ آبشدهی عزیزم غریبه بودم. بلورکِ شیطونِ یول، دلتنگتم... برای نامههات که انگار توسط آسمون بوسیده شده دلتنگم، برای کتابهایی که به دست تو نوازش میشدن و با صدای تو به آرامش میرسیدن دلتنگم، برای نگاههایی که با نوای عشق آروم شدن دلتنگم، برای تو دلتنگم همهیِ چانیول ...- دستنوشته های خاکستری چانا، بلور کوچولو
