𝑹𝒆𝒎𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓 ☽︎
الذهاب إلى القناة على Telegram
_انتهاے پـاریـس ، خـیابان شانـزه لیـزه^^ Insta: diary_farinaz @frnzo_obot🎐
إظهار المزيد293
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+1030 أيام
أرشيف المشاركات
293
فیلم «سنگسار ثریا م.» محصول سال ۲۰۰۸ آمریکا به کارگردانی سیروس نورسته است. این فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشته فریدون صاحبجمع و داستان واقعی ثریا منوچهری ساخته شده است. داستان در سال ۱۹۶۵ در یک روستای ایرانی میگذرد و روایتگر زنی است که توسط شوهرش به دروغ به زنا متهم میشود تا او بتواند با دختری جوانتر ازدواج کند.
در فیلم، یک روزنامهنگار فرانسوی در روستا گیر میافتد و زهرا (خاله ثریا) داستان را برایش تعریف میکند: شوهر ثریا، علی، میخواهد با دختری ۱۴ ساله ازدواج کند و برای خلاص شدن از ثریا، با همدستی ملای ده او را به زنا متهم میکند. ملای ده هم در ازای حمایت مالی به ثریا پیشنهاد ازدواج موقت میدهد که ثریا رد میکند. در نهایت، با شهادت دروغ مردی بیوه که ثریا به او کمک میکرده، دادگاهی نمایشی برگزار و حکم سنگسار صادر میشود.
«سنگسار ثریا م.» یک فیلم نیست؛ یک آینه است. اگر در آن نگاه کنی، خودت را میبینی: در سکوتِ تماشاگران، در ترسِ شهادتدهندگان، در دستهایی که سنگ شدند. ثریا را سنگ نکشت؛ دروغ کشت. دروغی که لباس ناموس پوشید، عدالت را خواب کرد و مردی را آزاد. زنی شهادت داد، مردمی تماشا کردند، و قانون تماشاگرِ تماشاگران شد. تلخترین صحنه، پرتاب سنگ نیست؛ صورتهایی است که نگاه میکنند و هیچکس فریاد نمیزند. تنها صدای زنده، خاله زهراست؛ فریادی از گلوی یک زن، که تا تاریخ میرودثریا رفت؛ اما نامش ماند. تا یادمان بیندازد وقتی ناموس جای عدالت بنشیند، انسانیت سنگسار میشود. The.Stoning.of.Soraya.Mִֶָ ꙳໋
293
بهترین تعریف از خانواده که دیالوگ تامی شلبی بود:
"به سلامتی خانواده
که گاهی پناهی در برابر طوفانه
و گاهی خود طوفان."
293
من واقعاً دلم میخواد آپارتمان خودم رو داشته باشم. توی کشوری زندگی کنم که به راحتی میتونم با حقوقم به شعبههای دیور و شنل برم تا خرید کنم. توی خیابون غذا بخورم، هر روز از کافهی نزدیک خونهام لاتهام رو بخرم و با کیفی که پر از برگه و لپتاپمه سرکار میرم. هر سال حداقل دو بار به دو تا کشور جدید سفر میکنم، کیف بیرکین دارم، موهای بلندم رو همیشه جمع میکنم، هنوزم عاشق پلکهایی با سایهی قهوهایم، توی خیابونهای بارونیِ کشور موردعلاقم پیاده قدم میزنم، توی فرانسه نون میخرم و توی نیویورک سیتی به سنترال پارک میرم تا حس سریالهای موردعلاقم رو به چشم ببینم.
یه کتابفروشی پیدا میکنم که فروشندهاش تبدیل به بهترین دوستم میشه، آخر هفتهها پاستا میپزم و همکارهام که حالا دوستهای نزدیکم شدن رو دعوت میکنم و یهنفرشون مثل همیشه با خودش بهترین شراب رو میاره.
عصرها تکیه میزنم به دیوار و از پنجره عبور آدمها از زیر پنجرهی خونهام رو تماشا میکنم.
احتمالاً دانشجوی دکترام و توی دانشگاه موردعلاقم درس میخونم، پژوهش میکنم و کلی مقالهی علمی نوشتم.
و من همهچیز رو خیال میکنم و آخر عین مادام بواری از غصهی نداشتنشون بیمار و خسته میشم.
293
تو باید بپذیری هرچقدر هم غمگین و ناامید باشی در آخر هیچکس جز خودت به دادت نمیرسه. یه روز جلوی آینه ایستادم و خودمو با تموم اشتباهاتم با همهی گذشتهی پیش اومده پذیرفتم، چون فهمیدم کلنجار رفتن برای فراموشی اتفاقات ممکن نیست اونها بخشی از زندگیاند.
مثل امروز و فرداهایی که هنوز از راه نرسیدن.
تو باید بپذیری و بهترین خودت باشی، تو باید بپذیری و به داد خودت برسی، تو باید بپذیری و باور کنی هیچکسی جز خودت به دادت نمیرسه!
