ar
Feedback
ما عصیانگریم

ما عصیانگریم

الذهاب إلى القناة على Telegram

ما عصیانگریم و رهایی زنان و رهایی بشریت هدف ماست.

إظهار المزيد
276
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
شکوفایی بازارهای عروسک های سکس مجهز به هوش مصنوعی #کالاانگاری_زنان #سرمایه‌داری #مردسالاری @maosyangarim
+9
شکوفایی بازارهای عروسک های سکس مجهز به هوش مصنوعی #کالاانگاری_زنان #سرمایه‌داری #مردسالاری @maosyangarim

شکوفایی بازارهای عروسک های سکس مجهز به هوش مصنوعی @maosyangarim
+9
شکوفایی بازارهای عروسک های سکس مجهز به هوش مصنوعی @maosyangarim

photo content

سازمان ملل، صحنه نزاع جهانی ورق بزنید. @maosyangarim
+5
سازمان ملل، صحنه نزاع جهانی ورق بزنید. @maosyangarim

ورق بزنید. به استقبال ماه مهر و بازگشایی مدارس بدون خیلی ها.... #اول_مهر #مدرسه_میناب #کودکان_کار #حق_تحصیل @maosyangarim
+6
ورق بزنید. به استقبال ماه مهر و بازگشایی مدارس بدون خیلی ها.... #اول_مهر #مدرسه_میناب #کودکان_کار #حق_تحصیل @maosyangarim

معرفی فیلم نورنبرگ. ورق بزنید. #معرفی_فیلم #فاشیسم #نازیسم @maosyangarim
+7
معرفی فیلم نورنبرگ. ورق بزنید. #معرفی_فیلم #فاشیسم #نازیسم @maosyangarim

در دهه ۱۹۲۰، مأموران پلیس در سواحل سراسر ایالات متحده عملاً با متر و خط‌کش‌های چوبی، فاصله لبه پایین مایوی زنان تا زانو را اندازه می‌گرفتند تا بررسی کنند که آیا این فاصله بیش از شش اینچ (حدود ۱۵ سانتی‌متر) است یا خیر؛ آن‌ها در صورت نقض قوانین محلی مربوط به عفت عمومی، زنان را بین ۱۰ تا ۵۰ دلار جریمه و یا حتی بازداشت می‌کردند. پس از معرفی بیکینی در سال ۱۹۴۶، کشورهایی از جمله اسپانیا و بخش‌هایی از ایتالیا و فرانسه آن را به‌طور کامل ممنوع کردند. پلیس برای این تخلف جریمه‌هایی بین ۵۰۰ تا ۱۰ هزار لیر ایتالیا یا ۲۵۰ تا ۱۰۰۰ پزتای اسپانیا اعمال می‌کرد و حتی زنانی را که «ناحیه شکمشان نمایان بود» از ساحل بیرون می‌برد. به این "ماموران عفت عمومی" اصطلاحا "پلیس بیکینی" می‌گفتند. با آغاز دهه ۱۹۶۰، هنجارهای اجتماعی در غرب به شدت تغییر کرد. زنان برای حق کنترل بر پوشش و بدن خود دست به اعتراض زدند و جنبش های آزادی جنسی و آزادی زنان همراه با جنبش دانشجویی و سیاهان و جنبش های ملی رهایی بخش در سراسر جهان در موقعیت تعرضی قرار گرفتند و نظم و ارزش های کهنه توان مقابله با آنها را نداشت. ستاره های سینما از جمله مرلین مونرو هم از این جنبش ها حمایت می کردند و در بوجود آمدن تصویر جدیدی از آزادی بدن زنان در رسانه ها نقش داشتند. همچنین با افزایش محبوبیت گردشگری ساحلی در طول دهه ۱۹۶۰، این ممنوعیت‌ها به‌تدریج از میان رفتند. امروز هم به شیوه های مختلف شاهد کنترل بر بدن زنان از حجاب اجباری در ایران و افغانستان تا منع حجاب در برخی از کشورهای غربی و همچنین منع سقط جنین در آمریکا و... هستیم. بدن زنان همیشه (از زمان شکل‌گیری پدر/مردسالاری) میدان مبارزه بوده است‌. #بدن_زنان #دفن_حجاب_اجباری #ما_عصیانگریم @maosyangarim

photo content
+7

capitalist system that has nothing for the majority of the world’s people except war, death, and destruction; when we say “no” to executions and imprisonment; to patriarchy/male supremacy, national oppression, the suppression of thought and expression, and to the entirety of the Islamic Republic, including its reactionary resistance aimed at extracting concessions; when we say “no” to its “anti-imperialist” propaganda while it is itself part of this very system and has held our lives hostage to that system and its crises. On the fourth anniversary of Jina, our only “yes” is to a struggle that can put an end to this madness, for a future determined by us ourselves—not by the interests of the imperialists, whether China and Russia or the United States, nor by their dependents, whether the Islamic Republic or Israel—for life, because life itself is worth living and fighting for. @maosyangarim

From “Woman, Life, Freedom” to “War, Death, Destruction” Four years have passed since the killing of Jina Mahsa Amini. Four years since the day her death shook Iran and opened to the world a wound that had existed for decades. Four years since the day women took to the streets, removed their headscarves, cut their hair, and pushed the Islamic Republic back on the ideological front, from one of its most important battlegrounds: compulsory hijab. They did so through an act that was simple, yet radical and continuous: We will no longer live the way you want us to. The Jina uprising had both achievements and shortcomings; it was certainly full of contradictions and far from uniform. Contradictions that became more pronounced along the way. In 2023, part of it stood alongside Palestine and against the genocide, while in 2025–2026, another part welcomed American bombs falling on Iran. Our society became more polarized, and the “common enemy” was no longer only the Islamic Republic: from the reactionary Pahlavi opposition, which in January called on people to go in front of the fire of the criminal rulers, to Israel and the United States, who, riding on the blood of our youth, legitimized their “war, death, and destruction.” We have gone from sixteen-year-old Nika Shakarami, killed by the Islamic Republic, to four-year-old Amirali, killed by an American bombing at a wedding celebration in Kuhestak: the graves are getting smaller and smaller… We call on all people to stand against this organized assault on life and freedom, whether carried out through the bombs and sanctions of the world’s number-one criminal – USA - or through the executions and prisons of the anti-woman Islamic Republic. These are instruments of collective punishment that foreign powers and the domestic ruling class - though on different scales - use against the people and in pursuit of their own interests. Any illusion that anything positive will emerge from U.S. plans or from the reactionary “resistance” of the Islamic Republic must be discarded. Today, building a movement of a deeply radical character in Iran depends upon such an understanding. We remember the children of Minab, just as we remember Kian, Hadis, Sarina, and Jina. We remember the 3,500 people killed in the war, just as we remember the thousands killed in January. We remember the 3.2 million people displaced and the 2 million people who lost their jobs as a result of  US aggression in Iran, just as we remember the thousands imprisoned for raising their voices in protest; every Baluch who has been shot, every queer person who has been tortured, every Kurd who has been executed, every Afghan who has been deported, every Bahá’í and nonbeliever who has been erased. We remember all of this not in order to equate the crimes of the United States and the Islamic Republic, but because we know that they are not opposed to one another and that all our suffering has its roots in a single system. We remember the history of our struggles from the earliest days of the Islamic Republic against compulsory hijab and political repression. We are connected to the women who, on March 8, 1357 (1979), in the very first days after the Revolution, took to the streets and protested the imposition of compulsory hijab. The same women who had fought against the monarchy and against U.S. domination of Iran. That struggle has not ended. It has continued in homes, workplaces, universities, prisons, and streets. Every time a woman has refused to surrender her body to the state, that struggle has continued. Every time a human being has said “no” to domination, that struggle has continued. And today it continues when we say “no” to aggression and bombing; when we say “no” to sanctions and economic pressure; when we say “no” to crushing the lives of ninety million people in Iran on the battlefield of competition between the United States and China; when we say “no” to the nuclear threats of fascist Trump; when we say “no” to becoming “collateral damage” in projects of regime change; when we say “no” to the imperialist

photo content

از «زن، زندگی، آزادی» تا «جنگ، مرگ، ویرانی» چهار سال از کشته‌شدن ژینا مهسا امینی می‌گذرد. چهار سال از روزی که مرگ او ایران را تکان داد و زخمی را که دهه‌ها وجود داشت، به روی جهان گشود. چهار سال از روزی که زنان به خیابان آمدند، روسری‌هایشان را از سر برداشتند، موهایشان را بریدند و جمهوری اسلامی را در عرصه ایدئولوژیک از یکی از مهمترین جبهه هایش یعنی حجاب اجباری عقب راندند، گذشت؛ با کنشی که ساده بود اما رادیکال  و ادامه دار: ما دیگر آن‌گونه که شما می‌خواهید زندگی نخواهیم کرد. خیزش ژینا هم دستاورد داشت و هم کاستی؛ و قطعا پر تضاد بود و نه یکدست. تضادهایی که در طول مسیر پررنگ تر شدند. بخشی از آن در ۱۴۰۲ در کنار فلسطین و علیه نسلکشی ایستاد و بخشی از آن در ۱۴۰۴ به استقبال بمب های امریکایی بر ایران رفت. جامعه ما بیشتر قطب بندی شد و مصداق «دشمن مشترک» دیگر فقط جمهوری اسلامی نبود: از اپوزیسیون ارتجاعی پهلوی که در دی ماه مردم را به آتش تیر جنایتکاران حاکم دعوت کرد تا اسرائیل و امریکا که سوار بر خون جوانان ما، «جنگ و مرگ و ویرانی» شان را مشروعیت دادند. ما از نیکا شاکرمیِ شانزده‌ساله، که به دست جمهوری اسلامی کشته شد، رسیده‌ایم به امیرعلیِ چهار‌ساله، که در جشن عروسی کوهستک با بمباران آمریکا به قتل رسید: گورها هرآن کوچک تر می شوند... ما همه مردم را فرامی خوانیم تا در برابر این یورش سازمانیافته به زندگی و آزادی چه به وسیله بمب ها و تحریم های جنایتکار شماره یک جهان - امریکا - و چه به وسیله اعدام ها و زندان های حکومت ضد زن جمهوری اسلامی بایستند. این ها وسایل مجازات جمعی اند که قدرت های خارجی و طبقه حاکمه داخلی – هرچند در ابعادی متفاوت - علیه مردم و برای منافع خود به کار می گیرند. هر توهمی به اینکه چیز مثبتی از برنامه های امریکا یا «مقاومت» ارتجاعی جمهوری اسلامی بیرون خواهد آمد، باید دور ریخته شود. امروز ساختن جنبشی با کیفیتی عمیقا رادیکال در ایران به چنین درکی وابسته است. ما کودکان میناب را به یاد داریم، همچنان که کیان، حدیث، سارینا و ژینا را. ما ۳۵۰۰ نفر کشته شدگان جنگ را به یاد داریم همچنان که چند هزار کشته دی ماه را. ما ۳.۲ میلیون نفر آواره شده و ۲ میلیون نفر بیکار شده جنگ در ایران را به یاد داریم، همچنان که هزاران نفری را که بخاطر بلند کردن صدای اعتراضشان زندانی شدند، هر بلوچی را که گلوله خورده، هر کوییری که شکنجه شده، هر کردی را که اعدام شده، هر افغانستانی ای را که اخراج شده، هر بهایی و بی دینی را که حذف شده، به یاد داریم. این ها را به یاد داریم، نه برای اینکه جنایت های امریکا و جمهوری اسلامی را یکسان سازی کنیم بلکه برای آنکه میدانیم این ها در برابر یکدیگر نیستند و همه رنج هایمان ریشه در یک سیستم دارد. ما تاریخ مبارزاتمان را از نخستین روزهای جمهوری اسلامی در برابر حجاب اجباری و سرکوب سیاسی به یاد داریم. ما به زنانی پیوند داریم که در ۸ مارس ۱۳۵۷، در همان نخستین روزهای پس از انقلاب، به خیابان آمدند و علیه تحمیل حجاب اجباری اعتراض کردند. همان زنانی که علیه سلطنت و سلطه امریکا بر ایران مبارزه کرده بودند. آن مبارزه تمام نشده است. در خانه‌ها، محل‌های کار، دانشگاه‌ها، زندان‌ها و خیابان‌ها ادامه پیدا کرده است. هر بار که زنی از تسلیم‌کردن بدن خود به دولت سر باز زده، این مبارزه ادامه داشته است. هر بار که انسانی در برابر سلطه «نه» گفته است، این مبارزه ادامه داشته است.  و امروز نیز ادامه دارد وقتی ما به تجاوز و بمباران «نه» می گوییم، به تحریم و فشار اقتصادی «نه» می گوییم، به له کردن زندگی نود میلیون مردم ایران در میدان رقابت امریکا و چین «نه» می گوییم، به تهدیدهای هسته ای ترامپ فاشیست «نه» می گوییم، به تبدیل شدن به «تلفات جانبی» پروژه های جابجایی قدرت «نه» می گوییم، به سیستم سرمایه داری امپریالیستی که برای اکثریت مردم جهان چیزی جز جنگ مرگ ویرانی در آستین ندارد «نه» می گوییم، ما به اعدام و زندان «نه» می گوییم، به مرد/پدرسالاری، به ستم ملی، به سرکوب اندیشه و بیان و به تمامیت جمهوری اسلامی از جمله مقاومت ارتجاعی اش برای امتیازگیری «نه» می گوییم، به پروپاگاندای «ضد امپریالیستی» اش درحالیکه خود بخشی از همین سیستم است و زندگی ما را به گروگان این سیستم و بحران هایش درآورده، «نه» می گوییم. در چهارمین سالگرد ژینا، تنها «آری» مان به مبارزه ای است که به این دیوانگی پایان دهد، برای آینده ای که توسط خودمان تعیین شود، نه منافع امپریالیست ها – چه چین و روسیه و چه امریکا - و وابستگان شان – چه جمهوری اسلامی و چه اسراییل - برای زندگی، که زندگی، خود ارزش زیستن و مبارزه کردن دارد. @maosyangarim

photo content

آنها هنگام صحبت با مطبوعات بین‌المللی این را پنهان می‌کردند، [با گفتن] اینکه مردان و زنان حقوق برابر خواهند داشت، ما قرار نیست چیزی را به زنان تحمیل کنیم، زنان در جامعه سرمایه‌داری اشیاء هستند و ما قرار است هویت واقعی آنها را به آنها بدهیم و غیره. این تبلیغات بود. اما در واقعیت چیز دیگری در حال وقوع بود. اولین تظاهرات علیه جمهوری اسلامی ایران در ۸ مارس ۱۹۷۹، درست پس از انقلاب بود. مردم به خیابان‌ها آمدند و گفتند که ما نمی‌خواهیم حجاب داشته باشیم [برای] بیرون رفتن یا کار کردن. و از آن به بعد هر دو یا سه سال یکبار شاهد اقدام دیگری از سوی زنان، به رهبری زنان علیه رژیم هستیم. بنابراین آنچه اتفاق افتاد این بود که رژیم اسلامی ایران آمد تا زنان را در ایران تنبیه کند و آنها را در جای خود قرار دهد، یعنی خانه‌داری، تربیت فرزند، آشپزی در آشپزخانه. عکس این اتفاق افتاد. زنان ایرانی خود را در یک مبارزه مرگ و زندگی می‌دیدند: اگر حرکت نکنیم، اگر نجنگیم، اگر مقاومت نکنیم، آینده بسیار بدی خواهیم داشت. منظورم آپارتاید است، نوعی سیستم که در آن زنان حقوق کمی دارند. جنبش زن، زندگی، آزادی واقعاً اوضاع را تا حد زیادی تغییر داد. تاریخ زنان زندانی در ایران بسیار شبیه به ۴۵ سال مبارزه زنان در خارج از زندان‌های ایران است. هر بار شاهد زنان مبارزتر، پرشورتر، باهوش‌تر در کار و خواسته‌هایشان بوده‌ایم. و اکنون به راحتی می‌توان گفت که زنان فعال‌ترین نقش را در زندان‌های جمهوری اسلامی ایفا می‌کنند. بنابراین، این یک نکته مهم در مورد درک نقش زنان ایرانی در این زمان و تلاش برای درک این است که چرا زنان در تمام عرصه‌های زندگی، در تمام عرصه‌های جامعه بسیار فعال هستند. فکر می‌کنم با زنان بود که اصطلاح «قربانی» به نوعی در زندان‌ها طرد شد... من قربانی نیستم. من زندگی خودم را تعیین کرده‌ام. می‌دانم چه کار می‌کنم. من به عنوان سوژه عمل می‌کنم. من یک ابژه نیستم. من قربانی نیستم. من نمی‌خواهم قربانی باشم. بسیاری از بحث‌هایی از این قبیل، با معنای فلسفی عمیقی همراه هستند... خاورمیانه دوران بسیار سخت و حیاتی را سپری می‌کند. ما در دنیای بسیار بدی زندگی می‌کنیم… باید جنبشی از همبستگی بسیار [گسترده‌تر] در [میان] زندانیان سیاسی ایرانی یا فعالان سیاسی یا افرادی که با جمهوری اسلامی ایران نیستند، وجود داشته باشد. و اکنون می‌توانیم با اطمینان بگوییم که اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران از جمهوری اسلامی ایران حمایت نمی‌کنند و خود را با آن یکی نمی‌دانند… ما نمی‌دانیم در عرض چند ماه چه اتفاقی خواهد افتاد. جامعه در حال گذر از تغییرات زیادی است. بحث‌های زیادی بین جناح‌های مختلف رژیم ایران وجود دارد. ما نمی‌دانیم چه اتفاقی برای این جنگ داخلی که در آنجا در جریان است، خواهد افتاد. با اینکه جامعه ایران در یک لحظه ضعیف و حیاتی از زندگی خود قرار دارد، فکر می‌کنم همبستگی با مردم غزه بسیار مهم‌تر است. این شرم بشریت است. وقتی تلویزیون را تماشا می‌کنم و به این کودکانی که هر روز می‌میرند نگاه می‌کنم، ۵۰ نفر از آنها، ۶۰ نفر از آنها، منظورم این است که این قابل تحمل نیست. تاریخ همانطور که در مورد نسل‌های اواخر دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در اروپا قضاوت کرد، در مورد نسل ما نیز قضاوت خواهد کرد. من فکر می‌کنم بیش از هر چیز دیگری، اهمیت همبستگی با مردم فلسطین در غزه وجود دارد. این آخرین حرف من است.» برای شنیدن مصاحبه به انگلیسی: مصاحبهٔ ناصر مهاجر با International Emergency Campaign to Free Iran’s Political Prisoners Now (IEC) @maosyangarim

کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ با فرمان خمینی و مقاومت زنان در زندان و خیابان کتاب «صداهای یک کشتار: روایت‌های ناگفته از زندگی و مرگ در ایران، ۱۳۶۷» Voices of a Massacre: Untold Stories of Life and death in Iran, 1988 یکی از جامع‌ترین منابع دربارهٔ کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ است که به‌کوشش ناصر مهاجر، پژوهشگر برجسته حوزه زندان و اعدام در جمهوری اسلامی، گردآوری و ویرایش شده است. آنجلا دیویس نیز مقدمه‌ای بر آن نوشته است. کتاب مجموعه‌ای از روایت‌ها، شهادت‌ها، اسناد و تحلیل‌های تاریخی مرتبط با این کشتار را در بر می‌گیرد. در سالگرد کشتار تابستان ۶۷، گزیده‌ای از گفت‌وگوی ناصر با «کارزار بین‌المللی اضطراری برای آزادی فوری زندانیان سیاسی» را که سال گذشته انجام شده بود، منتشر می‌کنیم. این گفت‌وگو، علاوه بر پرداختن به کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، به تاریخچه‌ی فرهنگ مقاومت در زندان‌های سیاسی ایران، نقش و پایداری زنان زندانی سیاسی و همچنین ضرورت موضع‌گیری در برابر نسل‌کشی در غزه می‌پردازد. ناصر مهاجر: «... ما می‌دانیم که ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ زندانی سیاسی در آن تابستان اعدام شدند. اما مردم خیلی کم می‌دانند، یا اگر اصلاً بدانند، که آنها در دادگاه‌های نمایشی با چند سؤال مانند «آیا به خدا اعتقاد دارید؟»؛ «آیا نماز می‌خوانید؟»؛ «آیا به سازمان‌هایی که با آنها کار می‌کردید اعتقاد دارید؟» محاکمه شدند. اگر پاسخ‌ها به این سؤالات [نه، نه و بله] بود، آنها به دار آویخته می‌شدند. جزئیات این موضوع مشخص نیست. این موضوع به عنوان یک راز دولتی نگه داشته می‌شد. آنها هرگز در روزنامه‌ها یا مجلات خود در مورد آن صحبت نکردند… مردم خارج از ایران اطلاعات بیشتری در مورد آنچه اتفاق افتاده است دارند، حتی اگر صرفاً به این دلیل باشد که بسیاری از زندانیان سیاسی که پس از آن تجربه آزاد شدند، به اروپا و آمریکای شمالی آمدند… و خاطرات خود را در مورد آنچه اتفاق افتاده می‌نویسند. ...» شکل گیری فرهنگ مقاومت در زندان های سیاسی ایران: «موضوع قبل از انقلاب ایران در سال ۵۷ و در طول ۱۰-۱۵ سال قبل از آن شروع شد. نگرش جدیدی در بین فعالان سیاسی شکل گرفته بود. صحبت در مورد فرهنگی که در آن زمان شکل گرفت، به یک کتاب نیاز دارد. یکی از عناصر مهم آن فرهنگ این بود که مبارزه مهم است. مهم است که تسلیم نشویم. اگر ما افرادی هستیم که به یک چیز خاص اعتقاد داریم، به آن پایبند خواهیم ماند... در آن زمان اتفاقی افتاد، دیدن زندان به عنوان جبهه دیگری از مبارزه – رفتن به زندان به معنای پایان مبارزه نیست. رفتن به زندان به معنای آغاز مرحله جدیدی از مبارزه برای حقوق دموکراتیک ما است. و هر مکانی به راه‌ها و ابزارهای مبارزه خاص خود نیاز دارد. در زندان، ما زندانی سیاسی هستیم و به عنوان زندانی سیاسی از حقوق خاصی برخورداریم. ... حدود ۶۰ سال پیش، مبارزه‌ای که در زندان‌های ایران در جریان بود، مبارزه جمعی و نافرمانی مدنی بود. زندان‌های ایران دانشگاه انقلاب نامیده می‌شدند. زندانی ها کتاب می‌خواندند. بسیاری از کتاب‌ها با صدای بلند خوانده می‌شدند – کتاب‌های ساده، رمان‌هایی که توسط رژیم شاه غیرقانونی تلقی می‌شدند. کتاب‌هایی با گرایش‌های چپ غیرقانونی تلقی می‌شدند. بسیاری از روزنامه‌ها و مجلاتی که در سراسر جهان آزاد بودند، در ایران رژیم شاه غیرقانونی تلقی می‌شدند. بنابراین برای این حقوق بسیار اساسی، آنها مجبور بودند بجنگند، آنها مجبور بودند بگویند: «شما می‌گویید ما نمی‌توانیم کتاب داشته باشیم؟ ما نمی‌توانیم از کتابفروشی‌های بیرون کتاب بخریم؟ ما به نحوی کتاب‌ها را قاچاقی به زندان آوردیم و اینجا کتاب می‌خوانیم. ما چیزهایی یاد می‌گیریم و می‌فهمیم که در جهان چه می‌گذرد» – درباره اینکه در آن زمان در ویتنام چه می‌گذشت، در ایالات متحده چه می‌گذشت، در جنبش ۱۹۶۸ چه می‌گذشت و همه چیز. من فکر می‌کنم این پیشینه به درک آنچه اکنون در زندان می‌گذرد کمک می‌کند و اینکه چرا، حتی در این دوره بسیار دشوار، به ویژه پس از بمباران زندان بدنام اوین توسط نیروهای نظامی اسرائیل، گزارش‌های بسیار شجاعانه‌ای از آنچه دقیقاً در آن روزها در زندان اوین اتفاق افتاده است، می‌بینیم... رژیم اسلامی ایران یکی از زن‌ستیزترین رژیم‌هایی است که می‌توان در جهان یافت. و این حتی قبل از انقلاب [۵۷] اتفاق افتاد. وقتی تجمعات بزرگ، تظاهرات بزرگ داشتیم، متعصبان مذهبی می‌آمدند و به صفوف تظاهرکنندگان حمله می‌کردند و زنانی را که حجاب اسلامی نداشتند تهدید می‌کردند و به آنها می‌گفتند که حجاب خود را داشته باشند یا تظاهرات را ترک کنند. بنابراین در رویدادهای قبل از انقلاب، می‌شد نشانه‌های کوچکی از آینده را دید.

photo content

از سوی دیگر، منبع مهمی در سازمان دادن تحقیر و بدنمایی انقلاب چین و مائو بوده است و این کار را در همدستی نزدیک و آشکاری با نهادهای آمریکایی انجام داده‌اند. نقطه رجوع «دانشگاهی» روایت ضدکمونیستی غرب از مائو و انقلاب چین، شخصی است به نام رودِریک مک‌فارکوهار Roderick MacFarquhar از دانشگاه هاروارد. آخرین نوشته او عنوان «آخرین انقلاب مائو» Mao's Last Revolution را دارد. این شخص با ترکیب کردن دروغ‌های بزرگ با برخی حقایق و نیمه‌حقایق، این «روایت» را ساخته است. او از جوانی در خدمت سازمان سیا و MI6 بریتانیا بوده است. به طور مشخص، در دهه ۱۹۶۰ بنیانگذار و سردبیر فصلنامه چین China Quarterly بود که مخفیانه توسط سیا و با واسطه نهاد بدنام ضدکمونیستی «کنگره آزادی فرهنگی» تأمین مالی می‌شد. (سیا هنوز از همین اسامی برای نفوذ در جنبش‌های مختلف استفاده می‌کند.) مقاله‌های این فصلنامه توسط متخصصین امنیتی نوشته می‌شد. بعدها خود مک‌فارکوهار داشتن چنین رابطه‌ای را تأیید کرد. اما «عذر موجه» آورد که وقتی این شغل را قبول کرد، نمی‌دانست سازمان سیا آن را تأمین مالی می‌کند! در هر حال، غرب او را معتبرترین «منبع» چین مائو معرفی می‌کند و موقعیتش در دانشگاه هاروارد مدیون همین رابطه بوده است. «هارواردی» بودن، شاهد «معتبرترین تاریخ‌نگار» چین مائوئیستی بودن قلمداد می‌شود. در مقابل، مستنداتی مانند سفرنامه سیمون دوبوار به نام راه‌پیمایی طولانی La Longue March به عنوان سندی «بی‌اعتبار» و «سوگیری با سوسیالیسم» معرفی می‌شود. سیمون دوبوار این سفرنامه را در سال ۱۹۵۵ نگاشت. دوبوار می‌گوید او تلاش کرده است تا برای خواننده غربی و فرانسوی، مشاهدات و شنیده‌هایش در کارخانه‌ها، کمون‌ها و شهرهای مختلف را بیان کند و شناختی را که به صورت دست‌اول از مبارزه سخت مردم چین در ساختن یک جهان انسانی کسب کرده است، ارائه دهد. کتاب‌های ادگار اسنو که دوره‌های مختلف انقلاب چین را مستند کرده است، از جمله کتاب چین سرخ با ترجمه سیف غفاری و نشر امیرکبیر سال ۱۳۵۱ و کتاب «فنشن» Fanshen نوشته ویلیام هینتون که در دهه ۱۹۸۰ به نگارش درآمده، فجایع اجتماعی، اقتصادی و زیست‌محیطی به بار آمده در نتیجه احیای سرمایه‌داری در چین را مستند کرده است. همچنین کتاب «کارنامه سفر چین» از محمدعلی اسلامی ندوشن از آثاری هستند که می‌توان به درکی اولیه از انقلاب چین دست یافت. @maosyangarim

پنجاهمین سال درگذشت مائوتسه‌تونگ (یا مائوتسه دون)، رهبر انقلاب کمونیستی چین، به فرصتی برای ابراز نارضایتی بسیاری از جوانان چین از اوضاع استبداد و استثمار در این کشور تبدیل شد. انقلابی که با رهبری مائوتسه‌تونگ و حزب کمونیست چین در سال ۱۹۴۹ پیروز شد، در سال ۱۹۷۶ با افتادن قدرت به دست حامیان بازگشت سرمایه‌داری، که خودشان در درون حزب کمونیست بودند، پایان یافت. در پنجاهمین سال درگذشت مائو، در مدیای جهان شاهد سنجش این میراث بودیم. در کشورهای غربی، ژاپن و تایوان، روایت این بود: «بنیان‌گذار چین مدرن که کارزارهای اقتصادی‌اش موجب مرگ‌های گسترده شد.» نقش تاریخی انقلابی که مائو رهبری کرد و چین را از اسارت استعمار بریتانیا، آلمان، ژاپن و فرانسه، و همچنین هزاران سال فئودالیسم بیرون کشید، غیرقابل انکار است. پیش از پیروزی این انقلاب، بر درِ اماکن هنری و رستوران‌های شانگهای «ورود سگ و چینی ممنوع» آویزان می‌کردند. کشتن نوزادان دختر در میان صدها دهقان فقیر رایج بود و پای دخترانی را که متولد می‌شدند از کودکی باندپیچ می‌کردند که هرگز نتوانند راست‌قامت راه بروند یا این‌که «سکسی راه بروند». اما مدیا برای خنثی کردن نقش رهایی‌بخش انقلابی که مائوتسه‌تونگ رهبری کرد، به طرز خسته‌کننده و بی‌سند و مدرکی، روایت «مرگ ده‌ها میلیون نفر در نتیجه کارزار اقتصادی جهش بزرگ به پیش» و «اختناق انقلاب فرهنگی» را تکرار کرد. واکنش‌های مردمی در داخل چین، اما، بسیار متفاوت از این روایت است. خبرگزاری فرانس پرس، هنگ کنگ پست و هنگ کنگ فری پرس از واکنش بسیاری از جوانان چین به پنجاهمین سالگرد مرگ مائو گزارش میدانی داده‌اند. بسیاری از این جوانان از مجسمه مائو در زادگاهش، شائوشان، دیدن کرده، روی آن گل و سیگار گذاشته و در میدان شهر برنامه‌هایی احساسی برگزار کرده‌اند. تحلیل «تایمز ژاپن» از استقبال مردمی از مائو این است که «رکود اقتصادی در مردم نگرانی ایجاد کرده» و آن‌ها را «دلتنگ ایده‌آل‌های مساوات‌گرانه دوران مائو کرده است.» برای فهم این «دلتنگی» به آمار مستند بین‌المللی زیر توجه کنید: * امید به زندگی چین در سال ۱۹۴۹ کمتر از ۳۵ سال بود و تا سال ۱۹۷۵ به حدود ۶۸.۸ سال رسید. * در سال ۱۹۴۹ نرخ بی‌سوادی در چین حدود ۸۰٪ بود (یعنی نرخ باسوادی حدود ۲۰٪) و تا سال ۱۹۶۴ نرخ بی‌سوادی به ۳۳.۵۸٪ کاهش یافت. * در دهه ۱۹۶۰ جنبش‌های جوانان در سطح جهانی رخ داد و تنها دولتی که در کشور خود با شعار «شورش علیه هر آنچه ارتجاعی است حق است» و «مقرهای فرماندهی را بمباران کنید» از آن استقبال کرد، چین سوسیالیستی و تحت رهبری شخص مائو بود. * در دهه ۱۹۵۰، برخلاف آمریکا و دیگر کشورهای جهان، نقش اجتماعی زنان چینی معادل «مادر و خدمتکار خانه» نبود. سیاست رسمی چین سوسیالیستی، مقابله با چنین تقسیم‌بندی اجتماعی بود. پس از تأسیس چین جدید، قوانینی مانند قانون ازدواج ۱۹۵۰ و قانون اساسی ۱۹۵۴ برابری حقوق زن و مرد را تصریح کردند. سیاست‌هایی مانند «زنان نیمی از آسمان را نگه می‌دارند» ناظر بر گشودن راه برای رشد همه‌جانبه توانایی‌های زنان در عرصه‌های سیاسی، آموزشی، علمی، رهبری حزبی و کمون‌ها و تعاونی‌ها بود. * بر اساس داده‌های آماری شانگهای، نرخ مرگ‌ومیر نوزادان در شانگهای در سال ۱۹۷۵، ۱۱.۸۹‰ بود. در همان دوره، نرخ مرگ‌ومیر نوزادان در نیویورک بالاتر از این بود. حزب حاکم در چین که هنوز نام «حزب کمونیست» را یدک می‌کشد، همواره سعی کرده است نسخه «ملایم‌تر» و «وطنی‌تر» از حمله به میراث مائو را ارائه دهد. این حزب همان حکمی را تکرار کرد که «تنگ سیائوپینگ» (کسی که در همدستی با آمریکا، در چین سرمایه‌داری را احیاء کرد و در واقع، «پدر» چین سرمایه‌داری امپریالیستی کنونی است) در سال ۱۹۸۱ علیه مائوتسه دون صادر کرد: میراث مائو «هفتاد درصد درست بود و سی درصد غلط». منظورش از هفتاد درصد درست این بود که اگر چین به واسطه انقلاب ۱۹۴۹ از زیر استعمار غرب و فئودالیسم آزاد نمی‌شد، نمی‌توانست تبدیل به کشور امپریالیستی امروز شود؛ کشوری که آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین را غارت می‌کند. و منظور از «سی درصد غلط» آن است که مائو تلاش کرد از طریق یک «انقلاب در انقلاب» ــ که «انقلاب فرهنگی پرولتاریایی» نامیده می‌شود ــ مانع از تبدیل چین سوسیالیستی به چین سرمایه‌داری شود. به جرأت می‌توان گفت حوزه چین و میراث مائو، یکی از پرکارترین و تأثیرگذارترین حوزه‌ها در عرصه نشر آثار تاریخی معاصر طی هفتاد و اندی سال گذشته است. امپریالیسم آمریکا و سازمان‌های اطلاعاتی آن نقش بزرگی در این رشته داشته‌اند. از یک سو، دانشگاه هاروارد تلاش عظیمی در جمع‌آوری و ترجمه هر سخنرانی علنی و «مخفی» مائوتسه دون داشته‌اند که منبع ارزشمند تحقیق و پژوهش است.

photo content

آنگاه زنی گفت: با ما از اندوه سخن بگو. و او پاسخ داد: اندوه شما، پرده‌ای است که میان شما و شادی کشیده شده است. و اگر می‌خواهید از شادیِ خود آگاه شوید، باید اندوهتان را نیز بپذیرید. جامی که اکنون شادی شما را در خود جای داده، مگر همان جامی نیست که روزی اندوه شما را در بر گرفته بود؟ و سازی که اکنون روح شما را آرام می‌کند، مگر از همان چوبی ساخته نشده که زمانی با کارد بر آن زخمی زده‌اند؟ هنگامی که دل شما اندوهگین است، نگاهتان به ژرفای درون می‌رود؛ و شاید آنچه اکنون رنج می‌نامید، روزی به سرچشمهٔ شناخت شما از خویشتن بدل شود. ای کاش می‌توانستید فصل‌های زندگی را همان‌گونه که طبیعت می‌پذیرد، بپذیرید؛ زمستان را بدون آنکه گمان کنید بهار هرگز بازنخواهد گشت. زیرا اندوه، هرچند سنگین است، همیشگی نیست. همان‌گونه که شب، با تمام تاریکی‌اش، سرانجام جای خود را به صبح می‌دهد، دل نیز می‌تواند دوباره راهی به سوی روشنایی پیدا کند. پس هنگامی که اندوه به سراغتان می‌آید، از آن نگریزید. بگذارید از کنار شما بگذرد و چیزی از خود به شما بیاموزد؛ اما باور نکنید که تمام آیندهٔ شماست. شما از اندوه خود بزرگ‌ترید؛ و هیچ شبی آن‌قدر طولانی نیست که صبح را برای همیشه از یاد ببرد. «اندوه» از پیامبر، خلیل جبران @maosyangarim