ar
Feedback
کد های الایت موشن

کد های الایت موشن

الذهاب إلى القناة على Telegram

🚩 Channel was restricted by Telegram

إظهار المزيد
لا توجد بيانات
المشتركون
-724 ساعات
+337 أيام
+21930 أيام
أرشيف المشاركات
های عاشق نشو ...! نمیدانی دلِ تنگ چیز خوبی نیست:(🖤🖐🏿)

 دست‌نوشته‌های یه جَونه درونگرا >> ࿔ @AngelicTel 
 دست‌نوشته‌های یه جَونه درونگرا >>   ࿔ @AngelicTel 

https://t.me/AngelicTel جوین شوید !

•• خودت را به‌خاطر دیگران تغییر نتی کسی که واقعا برش مهمی هرقسمی که هستی قبولت 🌸🕸️🪐

کارگردان این دنیا خداست، مهم نیست نقش ما در این مجموعه ثروتمند است یا تنگدست؛ سالم است یا بیمار؛ مهم این است که محبوب‌ترین کا
کارگردان این دنیا خداست، مهم نیست نقش ما در این مجموعه ثروتمند است یا تنگدست؛ سالم است یا بیمار؛ مهم این است که محبوب‌ترین کارگردان عالم نقشی به ما داده که باید به بهترین شکل آن را ایفا نماییم؛ نباید از سخت بودن نقش گله‌مند بود؛ چرا که سخت بودن نقش نشانه اعتماد کارگردان به شایستگی بازیگر است ... امیدوارم در هر نقشی که هستی خوش بدرخشی... لحظاتتون سرشار از یاد خــــدا❤️

داستان قشنگی است بخوانید تا آخر ! 🙂❤️‍🩹

داستان واقعی نویسنده محب بهادر اسمم صنم است از ولایت بلخ در یک خانواده پولدار متولد شدیم دوران متعلمی را به عیش نوش گذراندم پدرم تجار بود و مادرم سر طبیب در شفاخانه مولانا در ولایت بلخ ، سه برادر دارم به نام های اشکان ، احساس هجران ، و خودم تک فرزند دختر بودم همیشه آرزو این را داشتم که خواهر داشته باشم اما شاید ده تقدیر من خواهر داشتن نوشته نشده بود، برادر کلانم احساس محصل طب در دانشگاه هند بود هجران هم محصل طب ده دانشگاه خوست و اشکان صنف دو مکتب ... نابغه خانه یک مه بودم که ده قصه درس نبودم روز خوده حدر میدادم از بس که تنبل شاه بودم اسمم را پدر جانم انشتین گذاشته بود کم کم سال تعلیمی خلاص میشد و من هیچ آمادگی به امتحان کانکور نداشتم، امتحان کانکور دادم بعد از مدتی نتیجه اعلان شد و از طالع خوبم در یکی از دانشکده های بلخ کامیاب شدم، رفتن به دانشگاه برم ساعت تیری بود ده قصه کسی نبودم، روز ها را در کافه و کانتین رفتن در دانشگاه سپری میکردم که یک روز هنگام کافه رفتن کسی اسمم را صدا میزد دور خوردم دیدم که پسری با قامت رسا چشم های سیاهی همچون شب و چهره همچون ماه برایم گفت ؛ ببخشید کتاب تان امک زاده گفتم جیان چطو شرین حرف میزنه ای شمالی وال و من محو نگاهش شده بودم بعد لحظه دست خدش تکان داد من خوده جمع جور کدم گفت در چی خیالات استی خندیدم به دل گفتم محو تماشایت شدیم دلبر اما به زبان دیگر چیز بیان کردم گفتم ؛ حالم خوب نیست، ای دیگه پای دردی ، چشم هایش را پاین افگند، گفت قابلی ندارد من خندیدم گفتم تشکر که کتاب را برایم آوردین به زحمت شدین ، ما را به غمزه کُشت حیا را بهانه ساخت ، بعد از همان لحظه ؛ همیشه غرق چشم هایش در تخیلاتم میشدم بعدا با خود میگفتم دیوانه دختر ترا چی به عاشقی، شولیته بخور پرده ته بکو‌، من ؛ دختری بودم که از عشق نفرت داشت اما چرا اینگونه گرفتار این چشم آهو شدم صد دل را یک دل کردم رفتم .... سخن دل خوده برایش بگویم صنف شأنه با بسیار جستجو پیدا کردم و همه چیز گفتم ، خندید و گفت از همان روز اول دانستم که این نگاه تیری به قلبم روانه خواد کرد ... و من برایش گفتم هر قلب قاتل خودش را دوست دارد ، هر روز صمیمیت ما بشتر میشد سمستر بهاری به پایان رسید، همیشه به ایرج مسج میماندم و زنگ میزدم که یک روز ایرج برایم مسج ماند و گفت؛ که قرار است بره سمت پنجشیر خیلی دلم گرفت اما چاره نبود دوری شه تحمل نمی توانستم اما او هم مجبور بود بره چون خانواده شأن ده پنجشیر بود .. با هم در رستوانت قرار گذاشتیم، خیلی حرف زدیم خندیدیم ... ای کاش اون لحظه باهم بودن ما تمام نمیشد ایکاش نمی گذاشتم بره او رفت اما تمام هستی من را برد ... و بعداً تا ترمینال بدرقه اش کردم نمیدانم اون لحظه چرا یک حس عجیبی برم رخ داد و نگاه های ایرجم قسمی بود که شاید دیگر هرگز مرا نمی بیند ... موتر حرکت کرد، به سمت کابل جان ومن بعد گذشت چندین ساعت برایش زنگ زدم جواب نداد الی ایکه ساعت دو شب دوباره زنگ زدم که یکی زنگ من را پاسخ داد، و برایم گفت زندگی سرتان باشد موتر مسافر بری حصارک تصادف کرده و در اثر این تصادف عزیز تان و چندین نفر دیگر جان به حق سپرده است اوففف باورم نمیشد که ایرجم بره مگم برم وعده نداده بود که تا آخرین نفس کنارت استم چرا آخر چرا. ایرج به وعده خود وفا نکرد ایرج ام رفت... اما دنیایم را با خود برد از همان لحظه به بعد دیگر زنده نیستم مرگ فقد مردن نیست وقتی حس خوشی هایت از بین برود مرده حساب میشی از این قضیه 4 سال سپری شده فعلاً 25 ساله استم ، عروسی نکردیم به یاد ایرجم زندگی میکنم که شاید روزی در جهان دیگری همراهش ملاقات کنم و بگویم بی وفا صنم ات را تنها گذاشتی با غم حسرت و دیگرحق نداری رهایم کنی به صبح روز قیامت که سر زه خاک بر آرم به جستجوی تو باشم به گفتگویی تو باشم پایان داستان!!

🥹🌱🍁 گاهی خاموش کردن نـت؛ گاهی جـواب ندادن یک تماس؛ گاهی بیـرون آمدن از یک رابطه؛ گاهی تـرک کردن یک شغل؛ گاهی خـارج شدن از
🥹🌱🍁 گاهی خاموش کردن نـت؛ گاهی جـواب ندادن یک تماس؛ گاهی بیـرون آمدن از یک رابطه؛ گاهی تـرک کردن یک شغل؛ گاهی خـارج شدن از یک گروه،میتواند مـهربانی با خـودت باشد. . .🪐🫠🌸 🌵🕸️🙂‍↔

. خیلی از ماها تو رویاهامون زندگی نمی کنیم چون در حال زندگی کردن تو ترسامونیم 🙃🖇️🕸️

. اشتباهتو فراموش کن، درسی که ازش گرفتیو بیاد بیار 🌛🙃🫶🏻

. تفاوت انسانها در نوع اندیشیدن آنها به قضایاست‌‌ 🖇️🕸️🐚

. وقتی کسی بهت آسیب میزنه، یاد میگیری قوی تر باشی‌‌ 🎀🌸💖

• درود و صلوات بر پیامبر بزرگ اسلام*_🌸 حضرت محمد مصطفی ﷺصَـلَّﷺوَسَـــــلَّـمْﷺ 🍁🌸🪐

‌‎‌‌‎🖇️🌑࿐ #به تنهآیئ عآدت کردم ولئ گاهی میخام عزیز دل کسئ بآشم 🌸🌼🪐
‌‎‌‌‎🖇️🌑࿐ #به تنهآیئ عآدت کردم ولئ گاهی میخام عزیز دل کسئ بآشم 🌸🌼🪐

🖤 آن ک یک بار از مرامش نیش خوردی را نبخش پوست اندازی چ تغییری دهد در ذات مار...؟!💔🕊 ‌‎‌‎ 🌸🕸️🍁

#پرفـ‌ـ‌ـ‌ـایل دخی ♡ ‌ ❍ㅤ ⎙ㅤ ‌ ⌲ ‌↳𝐥𝐢𝐤𝐞 ❥𝐂𝗼𝗺𝐞𝐧𝐭 ❥𝐒𝐮𝐩𝐩𝗼𝐫𝐭🤍 |❥••• @LIFE_KING_S ╭┈──────❥•「𝐌」 ❥︎➪ https://t.m
+1
#پرفـ‌ـ‌ـ‌ـایل دخی                ♡    ‌      ❍ㅤ       ⎙ㅤ  ‌     ⌲  ‌↳𝐥𝐢𝐤𝐞         ❥𝐂𝗼𝗺𝐞𝐧𝐭                       ❥𝐒𝐮𝐩𝐩𝗼𝐫𝐭🤍 |❥••• @LIFE_KING_S ╭┈──────❥•「𝐌」 ❥︎➪ https://t.me/LIFE_WITH_S ╰──────┈➤🎤🫧🍃

https://t.me/nevabaa جوین شوید!

{•🥹🌒🍁•} غمگین‌ام می‌کند ، اما نمی‌توانم رهاش کنم نمی‌دانم ، شاید او از آخرین کسانی است که در من حسّی ایجاد میکند🫠 🌚♾️🌸

إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا* در شب وروز صلوات بر🥰 پیامبر خوبی ها را فراموش نکنیم. نور سنت آمد از آیینه ام کیست در غار حرای سینه ام رگ رگم پیغام احمد می‌دهد سینه ام بوی محمد میدهد) 🌸🌚♾️

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است🌸♾️🌚 ...!