𝖲𝖮̸𝖴𝖨 𝖥𝖠𝖨𝖨
الذهاب إلى القناة على Telegram
" سـقـوط بـا یـک نـفـس شـروع مـیـشـود، و بـا هـیـچ فـریـادی تـمـام نـمـیـشـود! Talk ; @Willi07bot Уважаемый @durov !!
إظهار المزيد850
المشتركون
-424 ساعات
+207 أيام
+7030 أيام
أرشيف المشاركات
𝐀𝐋𝐈𝐅𝐄𝐑𝐎𝐔𝐒
Someone who gives you the feeling of flying.
«تمام عمر به دنبال راهی برای پرواز و رهایی گشتم، اما به ناگاه، آن را درون تو پیدا کردم.»
🍂
جونگکوک روزی روی یخ پرواز میکرد، اما حالا حتی جرئت نگاه کردن به فردا را نداشت. از سمت دیگر تهیونگ ، تمام عمر آنقدر برای دیگران زندگی کرده بود که خودش را جایی میان خواستههای آنها گم کرده بود. هیچکدام به دنبال عشق نبودند... اما گاهی، عشق از جایی آغاز میشود که دو روحِ خسته، تنها یک نفر را پیدا میکنند که بگوید: «لازم نیست قوی باشی. فقط این بار، فرار نکن.»༄༄ شاید بعضی آدمها، معجزه نیستند...فقط همان حسِ پروازیاند که تمام عمر دنبالش بودی. برای قدم گذاشتن به دنیای آلیفِرِس اینجا کلیک کنید.
Repost from N/a
شب، آن منطقهٔ متروکه را از جهان جدا کرده بود. انبار در دل تاریکی ایستاده بود؛ ساختمانی عظیم با دیوارهای نمکشیده، پنجرههای شکسته و سقفی بلند که تیرگیاش در هیچ نوری تمام نمیشد. بیرون، هیچ خانهای روشن نبود. هیچ ماشینی عبور نمیکرد. هیچ صدای انسانی از کیلومترها دورتر به گوش نمیرسید. فقط باد بود که گاهی از شکافهای دیوار عبور میکرد و صدایی شبیه زمزمهای خفه در راهروهای خالی میساخت. میان آن تاریکی ایستاده بود. یا بهتر بود گفت، دیگر ایستادن برایش معنایی نداشت. تمام توانش را در ماههایی جا گذاشته بود که دویده بود؛ شبهایی که بدون خواب گذرانده بود، خیابانهایی که با وحشت از آنها عبور کرده بود، درهایی که پشت سرش بسته بود و هر بار با شنیدن صدای قدمی، قلبش برای چند ثانیه از کار افتاده بود. اما حالا دیگر جایی برای رفتن نبود. نفسش لرزید و به اطراف نگاه کرد. سایهها میان ستونهای انبار کش آمده بودند؛ بعضی ثابت، بعضی لرزان، بعضی آنقدر دور که نمیشد فهمید واقعاً انساناند یا بازی چراغهای ضعیف با تاریکی. یک صدا آمد. تق. از جا پرید. چیزی نیفتاده بود. چند ثانیه گذشت. تق. این بار از سمت دیگری. سرش را چرخاند. هیچکس نبود. اما ترس، دیگر به چیزی احتیاج نداشت که دیده شود. در تمام بدنش پخش شده بود؛ سردیِ دستها، خشکی گلو، لرزش زانوها و آن احساس وحشتناکی که میگفت چیزی در تاریکی ایستاده و فقط منتظر است او متوجه حضورش شود و بعد، صدای قدمها آمد. آهسته. یکی. مکث. یکی دیگر. و بعد چند قدم همزمان. عقب رفت تا اینکه پشتش به دیوار خورد؛ دیگر نمیتوانست بدود. چشمهایش در تاریکی میگشتند، و آنوقت دیدشان. آدمهایی که از میان سایهها بیرون نمیآمدند؛ فقط کمکم معلوم میشدند. آنها از ابتدا آنجا بودند. منتظر. ساکت. بیعجله. یکی از آنها قدمی برداشت. دیگر عقب نرفت فقط نگاه کرد، وحشت در چهرهاش دیگر شبیه ترس نبود؛شبیه کسی بود که تمام امیدهایش را یکییکی از دست داده و حالا فقط منتظر آخرین نشانه است تا بفهمد کابوسی که ماهها از آن فرار کرده، واقعاً به پایانش رسیده است. کابوسی که پایانش حکم پایان زندگی ناچیزش را داشت اما در آن سوی سالن، جایی که نور چراغی ضعیف تنها بخشی از تاریکی را میشکافت، صندلیای قرار داشت. یک صندلی ساده، قدیمی. تنها یک صندلی بود و همین آن را ترسناک تر میکرد. انگار تمام آن انبار بزرگ برای یک نفر ساخته شده بود که قرار بود همانجا بنشیند و تماشا کند. در انتهای سالن، تاریکی آرام تکان خورد، ابتدا صدای قدمهایش شنیده شد؛ شمرده، آرام و با وقاری که انگار تمام انبار به حضورش عادت داشت. کتوشلوار تیرهاش بینقص بود. قامتش صاف و چهرهاش آرام؛ آنقدر آرام که ترسناکتر از هر خشمی به نظر میرسید. از کنار او گذشت، بیآنکه حتی نگاهی به او بیندازد. به صندلی نیمهروشن انتهای سالن رسید. لحظهای ایستاد، کت خود را مرتب کرد و با همان وقار آرام نشست، پا روی پا انداخت و دستش را روی دستهٔ صندلی گذاشت. سپس سر بلند کرد با چشم هایی که اطمینان را فریاد میزدند به او نگاه کرد.چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت.
Repost from 𝖣︎𝖨︎𝖤︎𝖥𝖠︎𝖫𝖤︎.
پست رو همراه+تکست فور کنید
پین آخر چلنتون رو فور کنم ویو بگیره.
جوین باشید؛ اگه پست دیگه ای مدنظرتون بود فقط مشخص کنید
Repost from 𝖣︎𝖨︎𝖤︎𝖥𝖠︎𝖫𝖤︎.
🤩 ڪلبــــه ے کـلانـتــر - نـوامـبــر 🎻 🤩
مــه ؛ چون انـدوهِ کـلانتر بر دامنـه کلبـه خفتـه بـود؛ بو قـهـوهے تلـخـی که هـر صبـح بـرای دل خـستـهاش میےریختی روی تـن دیـوار هـا خاطـره بـود امـا بـه زهـر آلـودی ایـن اَیـام غـیابـت نمیرسیـد نــامـهای بر سینـهے چـوبـی میـز گستـرده بود؛ بـا مُـهری که برایش غریبـه نبـود امـا ایـن بار بـوی تو را نمیےداد با دستـانی کـه روزگـاری شـانـههایت را آرام میفشـرد ؛ با چشمـانی کـه در پرستش آن قدیس بے رحـم بی فـروغ مانـده بـود نامـه را گشـود کلـماتش خشـک و رسـمے بودنـد بی هیچ نشـانی از آن دوستــت دارم هاے کـه زمـانی در گوشـهے هـر سطـر بـرایش پنهـان مینـوشتی؛ اســلحـهای کـه را سـال ها بـرای پـاسداری از شهر بـه دوش میےکـشید حالا خستـه و بی رمق چـون صـاحبش خانـه نشین بـود و تنهـا چـاره سازِ رهـایی خویش بـود بـاران به شیشـه های کلبـه میکوبیـد؛ درست مـانند تلنگـرِ خاطـرات شـام گـاهی ات کـه تنها مهمـان ِ نـاگزیر کـلانتر بـود قهـوهاش را جـرعهجـرعه نوشیـد؛ بے آنکه گرمایی به لـب های سـردش ببخشـد اکنــون تنهـا چیزی کـه بـاقیست ؛ یک نامهے ناتــمام بود؛ برای تو.
Repost from 𝖣︎𝖨︎𝖤︎𝖥𝖠︎𝖫𝖤︎.
پست رو همراه+تکست فور کنید
پین آخر چلنتون رو فور کنم ویو بگیره.
جوین باشید؛ اگه پست دیگه ای مدنظرتون بود فقط مشخص کنید
恋 ‹ 𝟦𝟤𝟦 › ៹
﹫𝐒𝖺ı𝗌 ⤿ #COUPLE
