ar
Feedback
مَزیدِ بَر عِلَّت

مَزیدِ بَر عِلَّت

قناة بسيطة

اگر جدی هستید یا به دنبال محتوای خاصی به اینجا آمده‌اید، این کانال برایتان مفید نخواهد بود. https://t.me/+bK7MQYtt7UVlMTU0 @MazicomunBot : واحد ارتباطی Literature & Bullshits & thoughts ----------------------------- Push the Sky away

إظهار المزيد
1 754
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-227 أيام
-6730 أيام
أرشيف المشاركات
مکالمه‌های هرچند کوتاه اما سرشار از صمیمت با شما باعث تحمل‌پذیرتر شدن این روزهای ملال‌آور و کسالت‌بار شده. ممنون از محبت بی‌وصف شما، روزهاتون سرشار از زندگی.

عاشق شو اَر نَهْ روزی، کارِ جهان سرآید ناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاهِ هستی حافظ

من این‌جا ریشه در خاکم من این‌جا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من این‌جا تا نفَس باقی‌ست، می‌مانم من از این‌جا چه می‌خواهم؟ نمی‌دانم اُمید روشنایی‌ گرچه در این تیرگی‌ها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می‌رانم من این‌جا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی، گل برمی‌افشانم من این‌جا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید سرود فتح می‌خوانم و می‌دانم تو روزی باز خواهی گشت... فریدون مشیری

پس نتیجه می‌گیریم شاه و ملا و کراواتیِ دیکتاتور همگی یک مشت زالو با فونت‌های متفاوت هستن که از خون و جون مردم تغذيه می‌کنن.

هیاهوی مرده‌ی بازارها را همچون جسد سرطانی پدر پشت سر می‌گذاشتیم از میدان سپه دیوانه‌وار بالا می‌آمدیم شاه و شاهرضا را سراسیمه می‌دویدیم و می‌رسیدیم به جایی که مقاطعه‌کاران، مهندسان، دلالان - این ستون عظیم دشمنان ما - ودکا می‌نوشیدند و کباب‌ها را با انگشت‌های به خون آلوده از سیخ‌های داغ بیرون می‌کشیدند بزاق دهان ما آنچنان تحریک می‌شد که مثل گوگرد از سوراخ... بیرون می‌ریخت از گرسنگی حتی... به اندازه‌ی هسته خرمایی خیز بر می‌داشت غذا می‌خواست جلوی میخانه‌ها منتظر می‌ماندیم تا مانده‌ی غذای گرم را در آشغال‌دانی بریزند و بعد چنان با سر توی آشغال‌دانی فر می‌رفتیم که مثل سگ‌های قحطی‌زده تنها پاهامان دیده می‌شد بیرون که کشیده می‌شدیم بوی اجسادی را می‌دادیم که تازه از زیر آوار کشیده شده باشند شباهت «بروگل» چهره‌هامان به تصاویر گدایان داشت و آنگاه به مادر که نگاه می‌کردیم می‌دیدیم که در گوشه‌ای از خیابان نشسته چادرش را کنار می‌زدیم بودای مونث را می‌دیدیم که بر فقر پسرانش اشک می‌ریزد دستش را می‌گرفتیم بلندش می‌کردیم به راه رفتن خود ادامه می‌دادیم زیرا که باید به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می‌رسیدیم شاه نفت را چون گیلاس در دست گرفته بسلامتی غرب می‌نوشد و شهبانو پستان آهوی مام میهن را با لبان کلفتش می‌دوشد شب در زیر ستارگان روز در معبر خورشید هر ماه هرسال مانده «سن موریتس» و دستکشی به رنگ خون بر برف‌ عکس‌های اسکی شاه را روی برف‌ها تماشا می‌کنیم در تصویر دیگر ولیعهد از پلکان هواپیما فرو می‌آید از برابر صف شانزده کچل پنجاه ساله عبور می‌کند سرهاشان را اینان آنقدر جلو آورده‌اند که گویی ولیعهد قرار است طاسی کامل سرها را تصدیق کند سوار هلی‌کوپتر می‌شود صدای هلی‌کوپتر را می‌شنویم به باغ‌های بیوه به درختان یتیم می‌اندیشیم به گورستان‌های خالی از درخت و سنگ اندر سنگ و کویرهای فرسنگ تا فرسنگ که در آن اسب‌ها از داغی هوا دیوانه می شوند و شیهه‌ی آخرین‌شان شمشیر وار فرود می‌آید - بی‌آنکه به چیزی اصابت کند - و در بیابان به هدر رود به تفنگ‌هایی می‌اندیشیم که شن در گلنگدن‌هاشان گیر کرده به رادیاتورهای سوراخ شده در گرمای پنجاه درجه سانتیگراد بالای صفر و به ماندن، مانده، ماندن و پیاده شدن از اسب‌ها و قاطرها به کرکس‌های بیابان و ابوالهول‌های سراب را در برابر می‌بینیم و به آن میعاد نخستین می‌اندیشیم: حرکت، حرکت، حرکت سربازخانه‌ها نجاست خود را در آفتاب پهن کرده‌اند نجاست دانشگاه‌ها بدتر از آن است زیرا که نجاست در مغز استادان رسوب کرده از یبوست بدل به بتون مسلح شده امید ما آنجا نبود به سیم آخر زدیم و پیغام‌های خود را با دست‌های لرزان بر دیوارهای مستراح دانشگاه نوشتیم - دور از چشم «ابوالقاسمی» کفتار مادرزاد دستگاه امنیت! - بیش از این چه می‌توانستیم کرد؟ باید به راهروی خود ادامه می‌دادیم به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم می‌رسیدیم مرگ فانوسی بود که از میانه‌ی مِهِ روبرو نزدیک می‌شد ما برگزیدگان مرگ بودیم و مرگ در برابر، روشن بود آنچنانکه گویی اسبی سپید از زمینه‌ی ظلمت می‌درخشد شب به دور هم می‌نشستیم - همچون حیوان‌های کوچک و مظلوم - طرح پشت طرح انگار از روی غریزه می‌کشیدیم امید به پیروزی، خرگوش خواب را در لانه‌ی قدیمی چشم راه می‌داد بعد به ناگهان بیدار می‌شدیم به صدای شکستنِ در، افتادن نردبان، بازشدن پنجره، فرو ریختن کتاب‌ها و برق دستی در ماشین، چشم‌هامان را با دستمال سیاه می‌بست دریچه‌ای از عرق سرد - ترس - ما را در خود فرو می‌برد به سیاهچال‌ها رانده می‌شدیم و آن‌گاه به شکنجه‌گاه‌ها و حتی در آن‌جا هم به راهروی خود ادامه می‌دادیم اکنون این پایان راه است پایان توطئه‌های ما پایان تاریخ ما پایان حماسه‌ی بودن، نه! حماسه‌ی نبودن ما پایان حماسه‌ی معکوس ما بودای مونث چادرش را بسر کشیده «چیتگر» در را میدان تیر در سپیده‌دم صحرا به انتظار ما نشسته است و ما به پایان راهی که انتخاب کرده بودیم، رسیدیم. ظل الله | رضا براهنی

**🚨 فوری | فوری | لطفاً بی‌تفاوت عبور نکنید... 🌸 فریاد خاموش یک فرشته کوچک… سلام به دل‌هایی که هنوز مهربانی را بلدند… کودکی
**🚨 فوری | فوری | لطفاً بی‌تفاوت عبور نکنید... 🌸 فریاد خاموش یک فرشته کوچک… سلام به دل‌هایی که هنوز مهربانی را بلدند… کودکی ۴ ساله، فرشته‌ای کوچک با قلبی بزرگ، امروز در سخت‌ترین نبرد زندگی خود با بیماری سرطان می‌جنگد. متأسفانه روند درمان او به دلیل کمبود هزینه‌ها با تأخیر مواجه شده و زمان، بی‌رحمانه در حال از دست رفتن است. برای این کودک بی‌گناه، هر لحظه می‌تواند تعیین‌کننده‌ی زندگی باشد… 🔴 این یک خواهش انسانی است، نه فقط یک پیام:
💳 شماره کارت خیریه باب‌الحوائج اباالفضل العباس (ع): 5892 1070 4418 7444
📌 لطفاً رسید واریزی خود را به شماره زیر ارسال فرمایید: 09055231507
📣 کانال اطلاع‌رسانی: @Mehrbani1399 🔻 مبلغ جمع‌آوری‌شده تاکنون بسیار اندک است حتی کوچک‌ترین کمک شما می‌تواند یک لبخند، یک نفس، و یک زندگی را برگرداند. 🙏🏻 از صمیم قلب سپاسگزاریم که صدای این فرشته را شنیدید و همراه شدید. ✨مفدا را دنبال کنید✨ 🖇اینستاگرام | کانال ایتا | تلگرام | وب‌سایت🖇

4_5870708440904505295 (1).mp310.21 MB

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین درختان اسکلت‌های بلور آجین زمین دل‌مرده، سقفِ آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است. اخوان ثالث

تو از آيين انسانی چه می‌دانی؟ اگر جان را خدا داده‌ست چرا بايد تو بستانی؟ چرا بايد كه با يك لحظه غفلت، اين برادر را به خاك و خون بغلطانی؟ گرفتم در همه احوال حق گويی و حق جويی و حق با توست ولي حق را -برادر جان- به زور اين زبان نافهم آتشبار نبايد جست… اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بيدار تفنگت را زمين بگذار… فریدون مشیری

Repost from واگویه ›
حیفِ ما، حیفِ جوونی‌مون.

"روزگاری شد که در تعبیر هیچ افتاده‌ایم."

در ۱۶ سالگی فکر می‌کنی که می‌توان جهان را تغییر داد، در ۱۸ سالگی افکارت به صخره‌ها می‌خورند، در ۲۰ سالگی متوجه می‌شوی که نمی‌توان چیزی را تغییر داد، در ۲۵ سالگی درک می‌کنی که جهان تو را تغییر داده. تارکوفسکی

در ۱۶ سالگی فکر می‌کنی که می‌توان جهان را تغییر داد، در ۱۸ سالگی افکارت به صخره‌ها می‌خورند، در ۲۰ سالگی متوجه می‌شوی که نمی‌توان چیزی را تغییر داد، در ۲۵ سالگی درک می‌کنی که جهان تو را تغییر داده. تارکوفسکی

ﭼﻪ ﻣﺮﮒ‌ﻫﺎ چه مرگ‌ها ﺁﺯﻣﻮﺩﻩ‌ﺍﻡ ﻭﻟﯽ ﺷﮕﻔﺘﺎ ﻧﻤﺮﺩﻩ‌اﻡ‏. سیمین بهبهانی

Ebi - Hamdam [320].mp38.02 MB

Repost from سرمست•
«خسته نمی‌شود دگر آنکه به سوی تو دَوید...»
-غزل‌حمیدی

نمی‌دانم چه رازی خفته در چشمان زیبایت که عاقل سمت چشمت می‌رود، دیوانه می‌آید. حسین نعمت

ساده‌دلانه گمان می‌کردم تو را در پشت سر رها خواهم کرد. در چمدانی که باز کردم، تو بودی هر پیراهنی که پوشیدم عطرِ تو را با خود داشت و تمام روزنامه‌های جهان عکس تو را چاپ کرده بودند. به تماشای هر نمایشی رفتم تو را در صندلی کنار خود دیدم هر عطری که خریدم، تو مالک آن شدی. پس کِی؟ بگو کِی از حضور تو رها می‌شوم، مسافرِ همیشه همسفرِ من!...؟ نزار قبانی

4_5924707509938952195.mp318.95 MB