ریسمــان
الذهاب إلى القناة على Telegram
422
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
422
آنکس که ابتدا اراده به کشتن میکند بد است؛ اما آنکس که ناگزیر به کشتن میشود، نه. من همیشه گفتهام جهانی که در بست متعلق به ستمگران باشد به مراتب بهتر از جهان مشترک میان ستمگران و ستمبران است، بهتر از جهان مُداراست، بهتر از تحمّل است. اوضاع را یکسویه باید کرد و از این همه اضطراب خلاصی باید یافت. اگر ما همه در راه سرکوب توحّش بمیریم و دنیا به دست گرگها بیفتد، آنوقت، گرگها، که تاب تحمّل گرسنگی را ندارند، تاب تحمّل یکدیگر را هم نخواهند داشت و مجبور خواهند شد که همدیگر را پاره پاره کنند. مجبور میشوند از گوشت تن هم تغذیه کنند. گرگها هرگز گیاهخوار نخواهند شد، بلکه گرگخوار خواهند شد. میفهمی پسرم؟ آنوقت، مجازات نهایی واقع میشود. آنها پوست هم را میکَنند. به شنیعترین شکل همدیگر را نابود میکنند. شاید آن جهان خالی از گرگ جایی برای بهشتیان بشود. نه؟
-گفتنش آسان است عمّه جان!
-این راهی است که رفتنش شیرینترین کارهاست؛ پر از لذّت حقطلبی.
*سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما میآمد*
#نادرابراهیمی
ریسمان
422
شخصی بین گفتگویمان گفت: یا خیلی سادهلوحی یا خیلی باهوشی
رویِ آن را نداشتم که بگویم: این برای خودم هم، همیشه جای سؤال بوده.
جدا از بحثِ هوشهای چندگانه که هر کسی ممکن است در گونهای از هوشها ضعیف یا قوی باشد، گمان میکنم گاهی واقعا در فلان موقعیت دیوانه بودهام و گاه نابغه بودهام که چنان تصمیم و کنشی داشتهام. شاید به این ربط دارد که معتقدم ««یک روح، امیدها و عواطف تمامی بشریت را در بر دارد» و «تمامی جنایتها توسط همگان صورت میگیرد» لذا دیوانگیام آنجاست که با همه همذاتپنداری میکنم و این خطر وجود دارد که برای سوژه، شاهدان و گاه حتی برای خودم تفاوتها قابل تشخیص نباشد اما آنجا نابغهام که توانسته باشم تفاوتِ شرایط و عوامل را تشخیص دهم و کنترل کنم.
«تنها دیوانه و نابغهاند که قوانین بشری را نقض میکنند؛ و اینان نزدیکترین کسانند به قلب پروردگار.»
به راستی باور و ایمان دارم همانگونه که از او خواستهام، او مقلّبِ قلبم است و «او میکشد قلاب را...»
✨✨
«أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»
«خدا ميان آدمى و قلبش حايل است»
انفال - ۲۴
ریسمان
422
کنار سبد جامدادیها ایستاده بودم، فکر کردم داره با خودش حرف میزنه: این رو برداشتم ولی اینم قشنگه.
نگاش کردم، یه جامدادی دیگه برداشت گفت: اینم قشنگه.
گفتم: آره خیلی قشنگه ولی چرا اینقدر کوچیکه، توش چیزی هم جا میشه؟
-آره راست میگی، من خودم یه کیف خریدم بیا نشونت بدم.
دنبالش رفتم کیفش رو نشونم داد، گفتم مبارکه! مدرسه میری؟
فهمیدم جامدادی رو برای خواهر بزرگترش خریده خودش هنوز مدرسه نمیره. ازش خداحافظی کردم. نمیدونم چرا جا خورد.فکر کردم چون بدون سلام حرف زدیم. بعد دیدم پشت در اتاق پرویی که ازش اومدم بیرون، نشسته و بهم لبخند میزنه. شاید خداحافظی به نظرش زود بوده...
دوست داشتم ازش شماره بگیرم و با هم دوست بمونیم البته اگه آوا هم باهاش دوست میشد. آوا اولویت اولم توی دوست صمیمیه.
راستش دنیای ما آدم بزرگا مثل این دفترهایِ مشقِ کثیف، شلوغ، نامرتب و پاره است، که دلمون میخواد برگردیم به اولین روزی که دفتر رو خریدیم و به خودمون قول میدیم اینبار از همون خط اول تمیز بنویسیم و مراقبش باشیم...
منم دلم میخواد برم توی دنیای تمیز بچهها، مراقبم تمیز باشم که دفترشون رو کثیف نکنم...
برگشتی موفق به کودکی در بزرگسالی، یعنی درکی عمیقتر از زیباییها.
به آوا میگم: دوستت دارم
میگه: چی؟
معنیش رو نمیدونه. عاشقتم، جیگرمی، عزیز دلمی...همه رو با لبخند گوش میده.
ازش میپرسم: دوستم داری؟ میگه: نه
همین دیگه، عاشق همین صداقتشم. وقتی معنی یه چیزی رو نمیدونه چرا باید بگه آره، میگه: نه
ریسمان
422
چقدر در موافقت با حالم است! (◕‿◕)♡
بیت اول: این نکته را به خاطر بسپار تا اسیر غم نباشی بلکه در غم احساس آزادگی کنی. (آدم اسیر غم که باشد نمیتواند از غم درس بگیرد و بزرگتر شود بلکه در غمهای پستتر اسیر باقی میماند) نکته: در طلب روزیای نباش که الان برایت مقدر نیست (به داشتههایت بیندیش اینها روزی الانت هستند بهشان ارزش بده تا بارور شوند.)
بیت دوم: این جسم خاک خواهد شد، به فکر روح باش که دست خالی نرود.
بیت سوم: اگر هوس بهشت داری پس همنشینانت هم باید بهشتی باشند.
بیت چهارم: اگر بزرگان را الگو قرار دادی، راهشان را هم در نظر بگیر.
بیت پنجم: پاداش بسیاری نصیبت میشود اگر از شیرین زبانی به معنا و حرف دل عاشقانِ اهل عمل (فرهاد) توجه کنی.
بیت ششم: قلب و ذهنت وقتی روشن و زلال میشود که تمام این پرسشها و نقشهای پراکنده را به همین پرسش و نقش الان ساده کنی. (چطور، چگونه، کِی، کی، کجا و...پراکندگی است. نقشِ من خدایی کردن نیست بلکه درک نقش بندگیست)
بیت هفتم: کار خودت را به کرم خدا واگذار کن ببین چه لذتی در خداداد است. «هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر / آرامتر از آهو بیباک تر از شیرم»
بیت هشتم: ای صبا! تو بندگی کن و ببین در این بندگیست که میتوانی جهان را از آزادگی و زیبایی پر کنی.
ریسمان
422
فال امروز شما
غزل شماره ۴۸۱
بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حاليا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدميانی که بهشتت هوس است
عيش با آدمی ای چند پری زاده کنی
تکيه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شيرين دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رقم فيض پذيرد هيهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
ای بسا عيش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدين کن
که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی
#حافظ
ریسمان
