ar
Feedback
ONCE UPON A BROKEN HEARTروزی روزگاری یک دل شکسته

ONCE UPON A BROKEN HEARTروزی روزگاری یک دل شکسته

الذهاب إلى القناة على Telegram

مجموعه روزی روزگاری یک دلِ شکسته💖 💞برای هر کسی که تا حالا به‌خاطر یک قلب شکسته تصمیم بدی گرفته💞 جلد اول فایل کامل جلد دوم فایل کامل پارت‌گذاری جلد سوم مترجم: @Ad_Little_Fox ناشناس https://t.me/SendHarfBot?start=411f13a8ac64

إظهار المزيد
2 324
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-97 أيام
-2830 أيام
أرشيف المشاركات
💕💕💕💕 #پارت۳۱ تلما نفس عمیقی کشید و در چشمانش نوعی رویا‌پردازی به وجود آمد. "اینکه شاهزاده برای شما از مرگ برگشته بی‌نظیر نیست؟" نگاه صادقانه و تحسین‌آمیز او به اوانجلین، باعث شد تا احساس کند که شاید با توجه به صدای شکاک درون ذهنش اشتباه کرده. ***      وقتی بلاخره خیاط‌ها، پزشک و خدمتکاران او را تنها گذاشتند، شب فرارسید و اتاق اوانجلین از یک مرکز پرهیاهو به پناهگاه آرامی تبدیل شد که تنها صدای آن، ترق و تروق شومینه‌ و زنگ ساعت بود. اولین باری بود که در تمام طول روز تنها می‌شد.      اما این آرامش خیلی هم دوام نیاورد. چند لحظه بعد، صدای در زدن سکوت را شکست.      آپولو پرسید: "می‌تونم بیام داخل؟"      اوانجلین سریع به نزدیک‌ترین آینه نگاه کرد تا ظاهرش را مرتب کند و با لحنی کمی مضطرب گفت: "بیا تو."      در را به آرامی باز کرد و آپولو با اعتماد به نفس وارد شد.      او هنوز هم جذاب و یک شاهزاده بود.      نه اینکه اوانجلین انتظار داشته باشد که شاهزاده دیگر مثل قبلش نباشد، اما ایستادن او در اتاقش، با آن قامت بلند و شکوه‌مند، برایش تازگی داشت. حدس می‌زد که آپولو دقیقاً می‌داند چطور باید این تاثیر را بر رویش بگذارد.       لبخند شاهزاده پهن‌تر شد و صورت اوانجلین گر گرفت. امیدوار بود که همیشه همینطور نباشد. فقط یک روز و نیم از زمانی که او را ملاقات کرده بود، می‌گذشت، دست‌کم تا جایی که به یاد می‌آورد اینطور بود.      "شنیدم که تمام روز رو داخل بودی. میای با هم قدم بزنیم؟" کلمه قدم زدن را با چرخش خاصی گفت که به اوانجلین این احساس را داد که ممکن است بیشتر از یک قدم زدن در انتظارش باشد.      معده‌اش به هم پیچید.      نمی‌دانست که این به خاطر خاطراتی است که ممکن است برگردند یا اینکه فقط جذب آپولو شده است.       "بله، با کمال میل." 💕💕💕💕

سلام دوستان برای خرید فایل جلد ۱ (58000 هزار تومان) و ۲ (68000) می‌تونین به آیدی زیر پیام بدید🤎 هر دو جلد همراه بونوس چپترها کتاب هستن. @Ad_Little_Fox چنل vip جلد سوم (58000) هم فصل ۱۸ تمام شده.🦇🍂

بچه‌ها پیام رسانم مشکل پیدا کرده پیام هاتون رو نشونم نمی‌ده🥺

دیگرم عمر نوح اگر بخشند ور دهندم دوباره عشق و شباب اگرم حوری از بهشت آرند وانگهم ثروت ِجهان بدهند شهریاری که من شناحته‌ام شوهری بی‌وفا نخواهد بود همسر دیگری نخواهد داشت شهریار

فردا باید ۶ از خواب بیدار شم از ۷و نیم صبح تا ۶ و نیم عصر کلاس دارم بکوب... حس می‌کنم با وضعیت بدنم قراره اون وسطا غش کنم 😂 وقتی یه خواب درست درمون نداری بعد کم خونی شدید هم داری قهوه نخوری خوابت می‌بره قهوه بخوری زنده نمی‌مونی😂😂 با همه‌ی اینا الان ساعت یک شب دارم به شعری که شهریار برای همسرش خونده، اونم با صدای خودش گوش می‌دم... و خب... چه دردی داره صداش... الان باید حسودی کنم یا ذوق کنم؟

💕💕💕💕 #پارت۳۰ تلما پرسید: "حافظه‌تون چطوره؟ چیزی یادتون اومده؟"      اوانجلین آهی کشید و گفت: "متأسفانه نه." در آن لحظه با خودش فکر کرد شاید بهتر باشد که در مورد صدای درون ذهنش با او صحبت کند.      اما واکنش تلما باعث شد تا سکوت کند. تلما گفت: "متأسفم که هنوز چیزی یادتون نیومده."      و شاید فقط به خاطر تخیل قوی اوانجلین بود که احساس می‌کرد تلما اصلاً ناراحت نیست. به نظر می‌رسید که تلما از این بابت احساس آسودگی می‌کند.      این واکنش اوانجلین را به یاد گفته‌های آپولو انداخت: جکس کارهای وحشتناکی با تو کرده، کارهایی که غیرقابل‌بخشش‌ان. من واقعاً باور دارم اگه اینا رو فراموش کنی، خوشحال‌تری.      تا آن لحظه، اوانجلین سعی کرده بود زیاد به این موضوع فکر نکند. فکر کردن به خاطرات گمشده‌اش او را دچار اضطراب و سردرگمی می‌کرد و به شدت احساس می‌کرد که در چیزی فراتر از توانش غرق شده است. او فقط می‌خواست باور کند که اگر راهی برای بازگرداندن خاطراتش پیدا کند، همه‌چیز بهتر خواهد شد.       اما اگر آپولو درست می‌گفت، چه؟ شاید یادآوری آن چیزها فقط اوضاع را بدتر می‌کرد؟ او از نگرانی‌های آپولو در مورد بازگرداندن خاطراتش آگاه بود. حالا به نظر می‌رسید تلما هم همان دیدگاه را دارد... که فراموشی بهتر از به یاد آوردن است.       با این حال، احساس ناراحتی او از بین نمی‌رفت. شاید به این دلیل که او به جز حرف‌های آپولو چیزی دیگر نداشت.      او پرسید: "تلما، دیشب یه چیزی شنیدم و می‌خوام بدونم که درسته یا نه. شنیدم که آپولو شب عروسی‌مون کشته شده و من متهم به قتل شدم."      تلما با شنیدن این سوال رنگ از صورتش پرید. "من هیچ‌وقت باور نکردم که شما این کارو کرده باشید."      "اما بقیه باور کردن که من این کارو کردم؟"       تلما با تلخی سر تکان داد: "بله، برای همه زمان وحشتناکی بود. اما حالا که شاهزاده آپولو برگشتن، امیدوارم که همه اون چیزها تمام شده باشن." 💕💕💕💕

💕💕💕💕 #پارت۲۹ در همان لحظه، انگار حباب قیمتی‌ای که در آن غرق شده بود ترکید. پوف. پوف. پوف.      شگفتی همه خوراکی‌های دلربا، شیرینی‌ها و پارچه‌های زیبا محو شد و اوانجلین خیره به قلب شکسته کوچک، در فکر فرو رفت. یادش نمی‌آمد که این زخم را از کجا آورده، اما صدای ضعیفی دوباره در ذهنش به او را هشدار داد: همه‌چیز بی‌نقص نیست.      اوانجلین همچنان به زخم نگاه می‌کرد، تلاش می‌کرد که به یاد بیاورد چه اتفاقی افتاده، تا اینکه متوجه نگاه عجیب بلندترین خیاط به دستش شد. اوانجلین سریع با دست دیگرش زخم را پوشاند.      خیاط چیزی در مورد آن قلب نگفت. اما نحوه نگاه کردنش باعث شد تا اوانجلین بی‌اختیار احساس نگرانی کند. سپس متوجه شد در حالی که سایر خیاطان همچنان مشغول کار بودند، آن زن بی‌صدا و مخفیانه از اتاق خارج شده.      اوانجلین نمی‌دانست این زخم واقعاً چیزی برای نگرانی دارد یا خیر، شاید فقط در ذهنش بزرگش کرده بود. اما صدای آزاردهنده‌ای که همچنان در سرش هشدار می‌داد، او را در شک و تردید فرو برد. البته، شاید مشکل واقعی همین صدایی بود که در ذهنش می‌شنید.       با خودش فکر کرد شاید اگر در سیاهچال زندانی شده بود، می‌توانست به این صدا اعتماد کند. اما حالا در قصری بود که مثل قصه‌های مادرش بود، آن هم همراه با شاهزاده‌ی جذابی که از مرگ بازگشته و عاشقانه او را دوست داشت. این زندگی نه تنها شبیه یک افسانه، بلکه بیشتر شبیه به قصه‌های اساطیری بود.      در حالی که پارچه‌ها و احساسات دور او می‌چرخیدند، بازدیدکننده‌ی دیگری وارد شد... یکی از همان شاگردان پزشکی که اوانجلین دیروز دیده بود. اسمش تلما بود.      اوانجلین نمی‌دانست او از کی آنجا ایستاده است. در آن لحظه، مشغول اندازه‌گیری برای یک شنل مخملی به رنگ تمشک بود که روی چشمانش افتاده بود.      تلما گفت: "سرورم، فقط برای یه معاینه کوتاه اومدم. وقت مناسبی نیست؟"      اوانجلین با لبخندی که تلاش می‌کرد شادتر از آنچه که بود به نظر برسد، جواب داد: "اوه نه، فقط دارم تمرین می‌کنم که تبدیل به یه جاسنجاقی بشم!" 💕💕💕💕

💕💕💕💕 #پارت۲۸ بلندترین خیاط با لحن جدی‌ای افزود: "و البته، شما باید شورای خودتون رو تشکیل بدید. برای هر یک از جلسات شورا، باید ظاهری آراسته و در خور شأن خود داشته باشید."       خیاط سوم با شور و شوق گفت: "و برای جشن‌های بهاری و ضیافت‌های رسمی پیش رو، به لباس‌هایی سبک و شیک نیاز دارید."       سپس هر سه خیاط شروع به گفت‌وگو کردند و تاکید کردند که رنگ پوست و موهای اوانجلین به قدری برای طراحی لباس‌های بهاری مناسب است، که بهتر است هر لباسی که او می‌پوشد حداقل رگه‌ای از رنگ صورتی داشته باشد تا با موهای زیبا و منحصر به فردش هماهنگ بشود.       در همین حین، گروه دیگری از خدمه وارد شدند. آن‌ها چرخ‌های طلایی باشکوهی را آوردند که روی‌شان پر از خوراکی‌ها و شیرینی‌هایی بود که زیبایی‌شان چیزی کم از گنجینه‌ای در صندوق نداشت. کوکی‌هایی به شکل قصر، تارت‌هایی با میوه‌های درخشان و رنگارنگ، گلابی‌هایی که در شربتی طلایی و معطر به‌آرامی پخته شده بودند، خرماهای براق و شیرینی که با تاج‌های کوچک از مغزها یا تزئینات ظریف آراسته شده بودند و صدف‌های تازه‌ای که روی بستری از یخ سرو شده و مرواریدهای صورتی میانشان زیر نور می‌درخشیدند، همه با ظرافت روی چرخ‌ها چیده شده بودند.       یکی از خدمه با احترام گفت: "امیدواریم اینا باب میل‌تون باشن. اگه به چیز دیگه‌ای نیاز داشتید، فقط کافیه که بگید. اعلی‌حضرت شاهزاده خواستن تا بهتون اطلاع بدیم که هر چه بخواید، در اختیارتون قرار می‌گیره."       بلندترین خیاط، در حالی که متر خیاطی را از جیب پیش‌بند کوچک خود بیرون می‌آورد، گفت: "و هر زمان که نیاز به استراحت داشتید، کافیه که به ما اطلاع بدید."       چند دقیقه بعد، زمانی که خیاطان مشغول اندازه‌گیری دست‌هایش برای دستکش بودند، ناگهان متوجه چیزی شد. یک زخم کوچک، نازک و سفید روی قسمت داخلی مچ دست راستش بود، زخمی که شبیه به یک قلب شکسته بود. او مطمئن بود که قبلا این زخم را نداشت.      به محض اینکه اندازه‌گیری‌ها تمام شد، اوانجلین مچ دستش را بالا آورد تا آن قلب شکسته عجیب را بررسی کند. انگشتش را به آرامی روی آن کشید و با لمسش، پوستش مورمور شد. 💕💕💕💕

💕💕💕💕 سلام دوستان🦊 اگه مایل به خریداری vip جلد سوم هستید، به آیدی زیر پیام بدید. 🙏❤ @Ad_Little_Fox 💘هزینه vip جلد سوم ۵۸۰۰۰ هزار تومان. 💘فایل کتاب بعد از پایان برای اعضا فرستاده می‌شه. 💕💕💕💕

💕💕💕💕 #پارت۲۷ فصل ۵ اوانجلین در روشنایی روز همه‌چیز بیشتر شبیه یک پنجره‌ی شیشه‌ای رنگارنگ و بی‌نقص بود تا یک رؤیای مبهم و تب‌آلود. اتاق اِوانجِلین پر از عطر چای اسطوخودوس، شیرینی‌های کره‌ای و نوعی شیرینی گیاهی بود که او را به یاد باغ‌هایی با چمن‌های یک‌دست و آراسته می‌انداخت.       برای یک لحظه‌، با خود فکر کرد: این همون حسی‌ئه که کامل بودن باید داشته باشه.        یا حداقل باید چنین احساسی می‌داشت.        تکه‌های شکسته‌ای که در عمق وجودش جا خوش کرده بودند، با این صحنه‌ی ظریف و باشکوه در ستیز بودند. صدای آرام اما استواری در ذهنش نجوا کرد: این کامل نیست. این درست نیست. اما قبل از اینکه این صدا فرصت کند چیز بیشتری بگوید، در میان هجوم صداهای شاد و سرزنده‌ اطرافش غرق شد.        صداها ابتدا آرام و نرم از پشت در اتاقش به گوش رسیدند. سپس، صاحبان آن‌ها همانند آتش‌بازی‌ای از گل‌های ظریف، با شور و شوق وارد سوئیت شدند.        آن‌ها سه خیاط بودند که همگی با لبخندهای دلنشین و پر انرژی او را مخاطب قرار دادند و گفتند:       "صبح‌به‌خیر، سرورم!"      "چقدر سرزنده و شاداب‌ هستید، سرورم!"      "امیدوارم راحت خوابیده باشید چونکه روز پرمشغله‌ای در پیش دارید، سرورم!"        زنان، همراه خدمه‌‌ای که در پشت سرشان ردیفی از پارچه‌های گران‌قیمت، قرقره‌های روبان، سبدهای پر از جواهرات و پرها، رشته‌های مروارید و گل‌های ابریشمی را حمل می‌کردند، وارد شدند.       اوانجلین با تعجب پرسید: "اینا چی‌ان؟"       هر سه زن با هم پاسخ دادند: "برای کمد سلطنتی شماست."        اوانجلین با نگاهی متعجب به سوی فرو رفتگی کوچکی که پر از لباس‌ بود و بین اتاق خوابش و حمام قرار داشت، گفت: "اما من که کمد لباس دارم."      "شما یه کمد لباس روزانه دارید، بله." سرخیاط که به نظر می‌رسید بیشتر از همه صحبت می‌کرد، این را گفت. "ما اینجاییم تا برای مناسبت‌های خاص، براتون لباس‌های ویژه طراحی کنیم. برای تاج‌گذاری‌تون به یه لباس خیره‌کننده نیاز دارید. بعد از اون، جشن تاج‌گذاریتون هست و هر لحظه هم ممکنه که مراسم شکار برگزار بشه." 💕💕💕💕

اینم کاسین😔😂😂

💕💕💕💕 #پارت۲۶ ولفریک وَلر گفت: "اما مرگ بلاخره به سراغ همه ما می‌آد، اعلی‌حضرت. داشتن وارث فقط از پادشاهی محافظت نمی‌کنه، بلکه ممکنه مرگ رو هم کمی بیشتر بترسونه و از شما دور نگه‌ش داره."       ولفریک با جدیت به اعضای شورا نگاه کرد. اگر ولفریک می‌خواست، می‌توانست همین حالا به شورا بگوید که آپولو اصلاً از مرگ بازنگشته است. اما او این کار را نکرد.       آپولو با اکراه پذیرفت که ولفریک درست می‌گوید. وقتی جانشین مشخصی وجود داشته باشد، افراد کمتر برای تاج و تخت دسیسه می‌چینند. و از طرف دیگر داشتن وارث، رابطه‌اش با اوانجلین را هم مستحکم‌تر می‌کرد. اگر او بچه‌اش را به دنیا می‌آورد، دیگر هیچ راهی برای ترکش نداشت. با این حال، آپولو نمی‌خواست اوانجلین را با این کار مجبور به ماندن کند.         "اوانجلین هنوز من رو به یاد نمی‌آره."        بایرون بلفلاور گفت: "این واقعاً مهمه؟ شما شاهزاده‌اید. اون باید از اینکه با شما ازدواج کرده خوشحال باشه. اون بدون شما هیچ‌کس نیست."        آپولو با نگاه تندی به او زل زد و لحظه‌ای از خود پرسید که آیا نفرت بایرون فقط ناشی از این است که فکر می‌کند اوانجلین با جَکس هم‌دست بوده یا دلایل دیگری دارد. گفت: "اوانجلین همسر منه. وقتی به اندازه کافی باهام راحت شد به داشتن وارث فکر می‌کنم."       بایرون با صدای بلندتری گفت: "و این چقدر طول می‌کشه؟ من دیروز اونجا بودم. همسرتون شبیه یک روح ترسیده شده بود؛ رنگ‌پریده و لرزان! اگه واقعاً به این پادشاهی اهمیت می‌دید، اون رو کنار بذارید و یه همسر جدید پیدا کنید."        آپولو محکم از جایش بلند شد، طوری که کوزه‌های شراب روی میز تکان خوردند و چندین حبه انگور از بشقاب‌ها به زمین افتادند. این گفت‌وگو داشت به سمت و سویی می‌رفت که نباید.        او گفت: "اوانجلین دیگه موضوع بحث نیست. هر کسی که یک کلمه دیگه بر علیه اون بگه، دیگه اجازه حرف زدن در این شورا رو نخواهد داشت. اگه توی این اتاق کسی واقعاً به پادشاهی اهمیت می‌ده، به جای نگرانی درباره وفاداری اوانجلین، باید دنبال جَکس بگرده. تا وقتی که اون زنده‌ست، هیچ‌کس در امان نیست." پایان فصل ۴ 💘چنل vip فصل ۱۶ تمام شده. 💕💕💕💕

💕💕💕💕 #پارت۲۵ لیدی کستل، یکی از اعضای کهنسال و خردمند شورا با لحن ملایمی گفت: "اما ممکنه مفید باشه. من باور ندارم که همسر شما قاتل باشه، اما شایعاتی که بعد از مرگ شما درباره اوانجلین پیچیدند، زننده بودند و اون یه خارجیه. نشون دادن وفاداری کامل اون به شما و پادشاهی، می‌تونه به نفع خودش باشه."        آپولو پرسید: "می‌خواید چطور این کارو انجام بدم؟"        لیدی کستل بدون لحظه‌ای درنگ گفت: "اون رو باردار کنید و وارثی به دنیا بیارید. این کار فقط به نفع پادشاهی نیست، بلکه از شما هم محافظت می‌کنه. با توجه به اینکه برادرتون از عنوان خودش محروم شده و در حال حاضر مفقوده..."        با ذکر نام برادرش، تیبریوس، آپولو برای یک لحظه لرزید و زخم‌های پشتش دوباره تیر کشیدند. برخی از اعضای شورا متوجه این واکنش او شدند.        خوشبختانه، واکنش نشان دادن به ذکر نام برادرش چیز جدیدی نبود. هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که تیبریوس دلیل زخم‌های روی بدن آپولو باشد. فقط هولاک و تعداد اندکی از موجودات نامیرا از این حقیقت آگاه بودند. هولاک این راز را به گور می‌برد، و آپولو هم ترجیح می‌داد که به خون‌آشام‌ها فکر نکند. مسائل ناخوشایند دیگری وجود داشتند که باید با آن‌ها مواجه می‌شد، مثل درخواست ناگهانی شورا برای داشتن وارث.        اما از لحن لیدی کستل مشخص بود که این موضوع پیش از این نیز در شورا مطرح شده.        او ادامه داد: "هیچ فرد دیگه‌ای در خط مستقیم تاج و تخت نیست. اگه حادثه‌ای برای شما رخ بده، امکانش هست که خیلی راحت تاج و تخت به دست یه مدعی دروغین بیفتد."       آپولو گفت: "هیچ اتفاقی برای من نمی‌افته. من مرگ رو شکست دادم. دیگه قصد نداره به این زودی‌ها سراغم بیاد." 💕💕💕💕

💕💕💕💕 #پارت۲۴ آپولو و بلفلاور سال‌ها بود که با هم کنار نمی‌آمدند. از نگاه تحقیرآمیز بلفلاور مشخص بود که در مدتی که آپولو از تخت سلطنت دور بوده، این مرد حتی بیشتر از گذشته بدقلق شده است. شایعات می‌گفتند که معشوقه بلفلاور مرده، اما آپولو اگر می‌شنید آن زن مرگ خودش را صحنه‌سازی کرده تا از بلفلاور فرار کند، تعجب نمی‌کرد.        بایرون با صدای بلند و حالتی نمایشی گفت: "خب..." و بعد مکث کرد تا مطمئن بشود همه نگاه‌ها به اوست.       اکثر اعضای شورا مسن‌ بودند، اما لُرد بلفلاور هم‌سن آپولو بود. آن‌ها در کودکی دوستان صمیمی‌ای بودند، تا وقتی که بایرون فهمید آپولو وارث یک پادشاهی خواهد شد، درحالی که خودش فقط یک قلعه سرد و مه‌گرفته بر روی کوهی خشک و غم‌انگیز را به ارث خواهد برد.       آپولو سال‌ها پیش می‌خواست بایرون را از شورا بیرون کند، اما متأسفانه قلعه بلفلاور یک ارتش خصوصی داشت و شاهزاده نمی‌خواست ریسک دشمنی با او را به جان بخرد.       این وضعیت برای بیشتر اعضای شورا نیز صدق می‌کرد. حذف هر یک از آن‌ها عواقبی داشت که بهتر بود آپولو از آن‌ها اجتناب کند.       بایرون ادامه داد: "می‌دونم که دیروز با چند عضو دیگه‌ی شورا درباره تاج‌گذاری سریع‌تون صحبت کردید. اما عده‌ای از ما فکر می‌کنیم حرکت به جلو اونم با وجود سوالاتی که درمورد همسرتون وجود داره، درست نیست."       چهره آپولو سخت شد. "چه نوع سوالاتی درباره همسرم هست؟"       بایرون ناگهان لبخند زد، گویی آپولو دقیقاً چیزی را گفته بود که او می‌خواست بشنود. "عده‌ای از ما نمی‌تونیم جلوی این فکرو که چرا لرد جکس خاطرات اوانجلین رو پاک کرده، بگیریم؟ چی می‌دونست که می‌تونست به اون آسیب بزنه؟ مگه اینکه... اون با جکس برای مسموم کردن شما هم‌دست بوده باشه؟"        آپولو میان حرفش پرید: "این حرف، اتهام سنگینیه."       بایرون مصمم گفت: "پس ثابت کنید که این‌طور نیست."        آپولو جواب داد: "نیازی نیست که من چیزی رو ثابت کنم." 💕💕💕💕

💕💕💕💕 #پارت۲۳        می‌توانست ترس اعضای شورا را احساس کند؛ ترس از اینکه این خبر ممکن است قدرت آن‌ها را کم کند.       سوالاتی را که روی نوک زبان‌شان بود، می‌شنید: شما تازه از مرگ برگشتید. مطمئنید که این تصمیم عاقلانه‌‌ست؟ قصد دارید خاندان‌ بزرگ دیگه‌ای هم منصوب کنید؟ چطور می‌دانید که این خاندان شایسته این مقام است... شایسته اینکه یکی از ما باشد؟        وُلفریک با لحنی ملایم اما نگاهی نافذ، پاسخ داد: "اعلی‌حضرت، خانواده من از سخاوت شما سپاسگزار‌اند. حضور در این شورا در کنار این مردان و زنان شریف، واقعاً افتخار بزرگیه."       او به آرامی نگاهش را روی هر یک از اعضای شورا چرخاند. چشمانش با تک‌تک اعضا تلاقی کرد و مثل اینکه بیشتر از چند نفر نفسشان را حبس کردند.       زمانی که آپولو یک پسر کوچک بود، داستان‌های بی‌شماری درباره وُلفریک وَلر به گوشش می‌رسید. آن‌ها می‌گفتند وُلفریک وَلر می‌تواند با یک فریاد، ارتش‌های عظیم را شکست بدهد و سر دشمنان را با دستان خالی از بدنشان جدا کند. او برای بنا نهادن پادشاهی‌اش قبایل جنگجوی شمال را متحد کرد و تالار گرگ را به عنوان هدیه عروسی برای همسرش ساخت، البته بعد از اینکه او را از شخص دیگری دزدید.        اما مردی که حالا پیش رویش بود، خیلی هم ترسناک به نظر نمی‌رسید. آپولو از او بلندتر بود و لباس‌های فاخر‌تری به تن داشت. با این حال، وُلفریک چیزی داشت که آپولو هیچ‌گاه تلاش نکرده بود تا آن را به دست بیاورد؛ چیزی که پدرش همیشه از آن سخن می‌گفت. وُلفریک نماد تمام آن چیزهایی بود که آپولو هرگز نخواسته بود باشد.         اعضای شورا کلمه‌ای به زبان نیاوردند، تا اینکه بلاخره وُلفریک نگاه نافذش را از روی آن‌ها برداشت.        سرانجام، لُرد بایرون بلفلاور سکوت را شکست. "به شورا خوش اومدید، لُرد وِیل. امیدوارم از قبل در جریان امور اخیر پادشاهی قرار گرفته باشید. با این وجود، مسائل مهم دیگه‌ای هم هستن که امروز باید بررسی بشن."        سپس نگاهش را به سوی آپولو چرخاند. برخلاف تمام کسانی که از بازگشت دراماتیک شاهزاده از مرگ، با حیرت و تحسین به او می‌نگریستند، بایرون بلفلاور این‌گونه نبود. 💕💕💕💕

💕💕💕💕 #پارت۲۲ آپولو فقط چند هفته از مرگ برگشته بود، اما جهان باور کرده بود که خاندان وَلر صدها سال پیش از بین رفته‌اند.        او هنوز در تلاش بود تا ذهنش را با حقیقت بازگشت این خاندان تطبیق بدهد، حقیقتی که نشان می‌داد داستان‌ها درباره‌ی "وَلری" حقیقت داشته و خاندان وَلر در آن محبوس بوده‌اند. تصور غوغایی که مردم پادشاهی‌اش پس از آگاهی از این موضوع به پا می‌کردند، برایش نگران‌کننده بود.         و از همه بیشتر، نمی‌خواست حتی یک لحظه به این فکر کند که اگر اوانجلین بفهمد خودش کسی بوده که قفل "وَلری" را باز کرده، ممکن است چه سوالاتی بپرسد.         به نظر می‌رسید برادرش، تیبریوس، از ابتدا درباره آنچه که ممکن است اوانجلین انجام بدهد، درست گفته بود. آپولو فقط امیدوار بود که تیبریوس در مورد پیامدهایی که بعد از باز شدن طاق "وَلری" رخ می‌داد، اشتباه کرده باشد.        او با آرامشی دروغین ادامه داد: "لرد وِیل و خانواده‌ش موقع برگشت من از مرگ اونجا بودن." سخنانش را طوری گفت که تا حدودی حقیقت داشته باشند.        آنورا وَلر، همسر وُلفریک، طلسم کماندار و طلسم آینه را از روی او برداشته بود. در حقیقت آپولو خود را مدیون او می‌دید، و این احساس بدهکاری باعث شد تا با صداقت بگوید: "بدون این خانواده، ممکن بود امروز اینجا نباشم. به پاس این کمک، تصمیم گرفتم اون‌ها رو به یکی از خاندان‌های بزرگ منصوب کنم و سرزمین‌هایی به اون‌ها ببخشم تا بتونن بقیه رو هم به همون شکلی که منو نجات دادن، حمایت کنن."        برای یک لحظه‌ سکوت بر کل شورا حاکم شد. آپولو می‌توانست ببیند با وجود اینکه اعضا پیش‌تر به سوی وُلفریک گرایش داشتند، حالا نسبت به این مرد تنومند دچار تردید شده و با خبر آپولو احساس نگرانی می‌کنند.       آپولو تاکنون هرگز افتخار انتصاب یک خاندان بزرگ را به کسی نداده بود، نه پدرش همچین کاری کرده بود و نه پدرِ پدرش. کار ساده‌ای بود، اما هنگامی که انجام می‌شد، بازگشت از آن تقریباً غیرممکن بود. دادن قدرت خیلی آسان‌تر از پس گرفتن آن بود. 💕💕💕💕

💕💕💕💕 #پارت۲۱ به‌محض ورود آپولو، تمام گفت‌وگوها متوقف شد. اما از حالت حاضران مشخص بود که پیش از ورود او، صحبت‌ها کاملاً حول محور جدیدترین عضو شورا می‌چرخیده: ولفریک وَلر افسانه‌ای.       البته فقط آپولو می‌دانست که ولفریک واقعاً چه کسی است. هیچ‌یک از اعضای شورا نمی‌دانستند که ولفریک و تمام خاندان وَلر تا روز گذشته در "وَلری" محبوس بوده‌اند.        حالا ولفریک با نام لرد وِیل شناخته می‌شد. و بااین‌حال، هنوز هم مردان و زنانی که به دور میز شورا نشسته بودند، به طرف او برمی‌گشتند. این برای آپولو خوب بود... کاری که باید انجام می‌داد را آسان‌تر می‌کرد. اما باز هم، تماشای واکنش شورایی که بدون دانستن هویت واقعی او، به این شاه افسانه‌ای احترام می‌گذاشتند، کمی هراس‌انگیز بود.        "این هم از اون! بازگشته از مرگ!" ولفریک با صدای بلندی این را گفت و بعد کف زد. صدای کف زدنش مانند آتش گسترش یافت، تا جایی که همه اعضای شورا ایستادند و هنگام پیشروی آپولو به سمت میز بلوط سفید، شروع به تشویقش کردند.        ولفریک چشمکی زد که گویی می‌گفت: ما متحدیم. ما با همیم. دوستیم.        اما آپولو نمی‌توانست خیانت دوست قبلی‌اش را فراموش کند. اگر ولفریک نیز تصمیم به خیانت می‌گرفت، آپولو در برابر او و خاندان افسانه‌ای‌اش هیچ قدرتی نداشت. درحال‌حاضر تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که به قولش عمل کند و امیدوار باشد که ولفریک نیز چنین کند.       "می‌بینم که خیلی از شماها قبلاً با عضو جدید شورا آشنا شدید." جمله‌اش را عمداً به‌صورت یک بیان ساده و نه یک سوال مطرح کرد.        آپولو هنوز رسماً تاج‌گذاری نکرده بود، اما قدرتش از شورا بیشتر بود. در شمال بزرگ، یک شاهزاده نمی‌توانست پیش از ازدواج پادشاه بشود. اما آن قانون، مانند تاج‌گذاری پیش‌رویش، عمدتاً نمادین بود.        شورای خاندان‌های بزرگ قدرت کمی نداشتند. هرچند که این نمی‌توانست مانع انتصاب یک خاندان جدید به‌عنوان یکی از خاندان‌های بزرگ توسط آپولو بشود، اما می‌توانست در این مسیر برای او مانع‌تراشی کند و در این فرایند، حقایق خطرناکی را افشا کند که آپولو نمی‌خواست کسی از آن‌ها باخبر بشود.       آخرین چیزی که او نیاز داشت، این بود که مردمش بفهمند خاندان افسانه‌ای وَلر از مرگ بازگشته و اکنون خود را به‌عنوان خاندان وِیل معرفی می‌کنند. 💕💕💕💕

اسمش خیلی خوبه🤣🤣🤣🤣

استرپتوکوکوس نومونیا به چنل روزی روزگاری یک دل شکسته خوش اومدی🥳🥳🤣🤣