آلاچیق خاطره انگیز✨️🎀
الذهاب إلى القناة على Telegram
#آیت_های_قرآنی #متن_دست_نوشته_شعر #رومان_های_جدید 2023/Nov/16_پنجشنبه#
إظهار المزيد687
المشتركون
-224 ساعات
-67 أيام
-1830 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from N/a
با رفتارمان زخم میزنیم،
و امیدواریم با کلماتمان ترمیم کنیم!
چه هیولایِ پاره وقتی هستی انسان...
- حمید سلیمی
Repost from N/a
موجودِ عجیب و مضحکی شدهام،
شعورم درست کار میکند.
ولی احساساتم، چطور بگویم؟ کُند شده؛
نه آرزویی دارم و نه به چیزی دلبستهام
و نه به کسی علاقهمندم...
- آنتوان چخوف
Repost from N/a
سنت ک بالاتر میره علاقت به تمیزی بیشتر میشه؛ رابطه های تمیز، آدمای تمیز، ذهن تمیز، محیط تمیز.
Repost from لاٰـم…ོ ⏾
دروغ؛
بیش از هر چیز، به خودت دروغ نگو. انسانی که به خودش دروغ میگوید و به دروغهای خودش ایمان میآورد سرانجام به جایی میرسد که دیگر نه حقیقتِ درون خویش را تشخیص میدهد و نه حقیقتِ پیرامونش را در نتیجه احترامش را هم نسبت به خود از دست میدهد و هم نسبت به دیگران. و آنگاه که احترام از میان رفت، توانِ دوست داشتن نیز از میان میرود. برای آنکه خلأ عشق را پُر کند و خود را سرگرم نگه دارد به هوسها و لذتهای پست پناه میبرد و در باتلاقِ رذایلش تا مرز حیوانصفتی سقوط میکند و همهٔ اینها از آنجا آغاز میشود که پیوسته به دیگران و، مهمتر از همه به خودش دروغ گفته است.
کسی که به خودش دروغ میگوید از هر کس دیگری آسانتر آزرده میشود. مگر نه اینکه گاهی رنجیدن لذتی عجیب در خود دارد؟ ممکن است انسانی بهخوبی بداند که هیچکس به او اهانت نکرده است اما خود، آن اهانت را در ذهنش میآفریند، با خیالپردازی آن را پررنگتر و نمایشیتر میکند، از یک کلمه داستانی میسازد و از کاهی کوهی برپا میکند. خودش میداند که همهٔ اینها ساخته و پرداختهٔ ذهن اوست؛ با این حال نخستین کسی است که آزرده میشود در رنجشِ خود غرق میشود و آنقدر از آن لذت میبرد که سرانجام این رنجش به کینهای واقعی و انتقامجویانه بدل میشود
🏛🌸🌼
#رومان_بوی_عطر_چشمان_آبی_زلیخا
#قسمت_دوم
#نویسنده_بیدل
سه روز گذشته بود از آن صبحی که زلیخا برای نخستین بار به دوکان یوسف آمده بود.
یوسف هنوز هم، هر روز صبح، شیشههای عطر را با وسواس پاک میکرد، بطریها را به ترتیب رنگ میچید، و با خودش میگفت شاید امروز دوباره آن چادر سفید از میان کوچههای شلوغ مندوی بگذرد.
هوای کابل کمی گرمتر شده بود، اما باد ملایمی هنوز از سمت کوه میوزید. صدای مردانی که فریاد میزدند «زعفران تازه!» یا «چای سیاه ارزان!» در گوش میپیچید.
یوسف در میان همهمه، ناگهان حس کرد بوی آشنایی در هوا پیچید؛ بوی همان عطری که سه روز پیش فروخته بود — لطافه.
سر بلند کرد، و دید.
زلیخا دوباره آمده بود.
او میان جمع، آرام گام برمیداشت، در دستش کتابی بود و چادر سفیدش زیر نور آفتاب برق میزد. همان نگاه، همان لبخند ساده.
وقتی به دوکان رسید، گفت:
ـ سلام. عطر اون روز خیلی خوش بوی بود، اما زود تمام شد. میخواستم یکی دیگه هم بگیرم.
یوسف لبخند زد.
ـ خوش شدم که خوشتان آمد. این بار اگر بخواین، میتونم عطری پیشنهاد کنم که بویش ماندگارتر باشه، کمی خاصتر از لطافه.
زلیخا با کنجکاوی پرسید:
ـ خاصتر؟ یعنی چی؟
یوسف یکی از بطریها را برداشت، بطریای کوچک با مایع طلاییرنگ. گفت:
ـ اسمش «شمس العربیه» است. بویش مثل گرمای آفتاب بعد از باران است. ملایم، اما ماندگار.
او درب بطری را باز کرد و قطرهای روی کاغذ کوچک زد. زلیخا کاغذ را نزدیک بینیاش برد، چشمهایش را بست، و آهی آرام کشید.
ـ واقعاً زیباست... حس میکنم در یک باغ پر از گل ایستادم.
یوسف با نگاهی آرام گفت:
ـ بویش به شما میخوره.
زلیخا لبخند زد، کمی خجالت کشید، اما نگفت چیزی. فقط گفت:
ـ میگیرمش. شاید برای روزهای امتحان، یه بوی خوب کمک کنه آدم آرامتر فکر کنه.
پول را داد، اما اینبار هنگام رفتن، نگاهی کوتاه به یوسف انداخت؛ نگاهی که میان ازدحام بازار گم شد، اما در دل یوسف ماندگار شد.
آن روز، وقتی دوکان را بست، هوای شام پر از بوی همان عطری بود که زلیخا بوییده بود.
او به آسمان نگاه کرد، آسمانی خاکستری و روشن، و با خودش گفت:
«بعضی دیدارها فقط اتفاق نیستند، شاید دعاهاییاند که در وقت درست مستجاب میشوند.»
ادامه دارد......
Repost from N/a
نوشته بود؛هر کسی تورا میان اقیانوس رها کرد دیگر حق ندارد که بداند کوسه ها با تو چه کردند یا اینکه چگونه خودت را به ساحل رساندی!
