ar
Feedback
ࢪوزنـامـہ‌شـࢪقـݷ

ࢪوزنـامـہ‌شـࢪقـݷ

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌اِچ ‌ ‌ ‌ ‌ | ‌ ‌ غمـگسـاࢪ ‌ نـامـہ‌بنـۅیـس؟ @carlessvsp_bot جعـبـہ‌‌ݷ مـوسیـقے : @gramaphonez بقـایا : @chlngirani

إظهار المزيد
427
المشتركون
+224 ساعات
+57 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
مرسی😭

خوشحالم

اخیش چقدر سین اینجا بهتر شده

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
⋆˙𓍊₊ ⊹˚ Challenge این پیام رو فوروارد کنید تا من براساس محتوای چنلتون چند تا حدس راجع‌به شما بزنم 🫯🩰

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.01 KB

دست‌هاتو میبوسم. خیلی لطیف و عزیزه:))))) ممنونم. شبیه نسیم خنک بهاریه کلماتتون

Repost from N/a
اِلوئا ؛ حریر سپید و آرام آسمان.
خواستم برایت از اِلوئا بنویسم. می‌شناسی‌اش؟ همان که نامش بوی حریر سپید می‌دهد؛ حریر نرم و بی‌لکه‌ی آسمان اگر این اِلوئایِ اثیری پا به زمین سفت و زمخت ما می‌گذاشت و کالبدی خاکی می‌گرفت، انگار نسیمی بود خنک، درست وسط چله‌یِ تابستان و التهاب ظهر. بی‌ادا و اصول. کلمات را جویده و به‌زور از حنجره بیرون نمی‌داد؛ واژه‌ها از گوشه‌ی لبش می‌چکید، نرم و آهسته، مثلِ چکیدن آب از روی برگ انجیر. هیچ تقلایی نداشت که خودش را به رخ این جماعت پرهیاهو بکشد یا چیزی را به کسی ثابت کند. اصلاً زبانش به چه کار می‌آمد وقتی آن دو چشم درشت را داشت؟ چشمانش، دو برکه‌ی زلال بودند که هزار بار رساتر از حنجره‌اش حرف می‌زدند. می‌رفتی تا ته اقیانوسش را می‌دیدی. هر که فقط یک‌بار تن می‌زد به عمق نگاهش، دیگر غرق نمی‌شد؛ در پناهگاهی از امنیت مطلق، آرام می‌گرفت. حیاتذاو، سمفونی کش‌دار و شیرین سکوت بود. از همهمه‌ی کور و بی‌سرانجام آدم‌ها می‌گریخت تا خلوت حریرینش را پیدا کند. می‌رفت کنج دنجدخودش، لابه‌لای بویِ کاغذ کتاب‌ها، عطر خیس گلبرگ‌ها و آن عصرهای خاکستری که باران یک‌ریز می‌کوبد به شیشه. در مرام او، مهرورزی و محبت از سر حساب‌وکتاب و دودوتاچهارتا نبود؛ اصلاً انتخابی نبود که بخواهد بابتش منتی سر کسی بگذارد. محبت، رایحه‌ی وجودیِ او بود. حتی آن‌هایی که روی روانش خط می‌انداختند و جراحتی بر جانش می‌نشاندند را هم، با دست‌های مخملی و مرهم ملایمتش نوازش می‌کرد. می‌بینی؟ انگار نه انگار که این دنیا چنگ و دندان دارد.اما هراس، می‌دانی در این دنیایِ سیمانی، از چه می‌ترس هراس بزرگش این بود که قلبش سنگواره شود. می‌ترسید سوز سرمایِ این روزگار، روح حریری‌اش را منجمد کند و دیگر نتواند لطافت آب را بفهمد. و آرزویش؟ تمنایی بی‌نهایت ساده و بی‌نهایت دشوار. این‌که تا دم آخر، تا وقتی که واپسین نفسش را به باد می‌سپارد، همان معصومیتِ روز اول را حفظ کند؛ پاسدارِ همان لطافت بکری بماند که با آن، به این خاکدان پرتاب شده بود.

شهر موهای تو گم کرده مرا در دل خویش،آگهی کن که کسی گم شده در موی فرت؛

یادش بخیر اون موقع ها که اسممو اینجوری گذاشته بودم:)

خدانکنههه

سپاسگزارم حدیث یار✨

خب اخه من فدات شم...

بوس به شما💕خودت سرشاری از استعداد

من بر اساس مهارت و استعداد نظرمو میگم

انبه خیلی خوشمزست راستی

اره بخدا من با ممبرام دوست میشم😭

اقا... مرسی :) جدا چک میکنی ممبرارو؟😭