rokhdadehonar / رخدادِ هنر
قناة بسيطة
کانالی است برای مرور آرشیو نوشتاری، گفتاری و تصویری پوریا جهانشاد که متمرکز است بر مطالعات انتقادی در زمينه هنر، شهر و بررسی انتقادی ساز و کارهای مستندنگاری و بازنمایی. ارتباط با ادمین: @pouriaJahanshad
إظهار المزيد1 747
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-1930 أيام
جاري تحميل البيانات...
القنوات المماثلة
سحابة العلامات
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
يوليو '26
يوليو '26
+1
في 0 قنوات
يونيو '26
+5
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+30
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+83
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+16
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+63
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '26
+53
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+51
في 2 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+25
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+24
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+19
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+20
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+59
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+59
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '25
+49
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+39
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '25
+37
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+24
في 1 قنوات
Get PRO
يناير '25
+53
في 4 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+48
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+34
في 1 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+43
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+43
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+89
في 3 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+28
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+37
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '24
+52
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+42
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+22
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+39
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+57
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+72
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+85
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+79
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+877
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 07 يوليو | 0 | |||
| 06 يوليو | 0 | |||
| 05 يوليو | 0 | |||
| 04 يوليو | 0 | |||
| 03 يوليو | 0 | |||
| 02 يوليو | 0 | |||
| 01 يوليو | +1 |
منشورات القناة
آیا رويدادهای اخیر در حوزه روایتهای آزار، کدهایی برای تحلیل رابطهی "چپِ محورمقاومت" و نقش حمایتگرانه آنها از "شبکه سلطه" در تقاطع "سرکوب اطلاعاتی-امنیتی امپریالیسمِ شیعی" و "سرکوبِ جنسی و جنسیتی نظمِ پدرسالار و گعدهای" در اختیار میگذارد؟! یک مقدمه خیلی خیلی کوتاه
پوريا جهانشاد
براساس بسیاری از شواهد میدانی، همواره کمپیستها، محورمقاومتیها و البته طیف گستردهای از پروپلستینیها نسبت به اشکال مختلفِ سرکوب و کشتار مردم در ایران روضهی سکوت گرفته و میگیرند؛ نهفقط روضهی سکوت میگیرند، بلکه آن سرکوب و کشتار را کاملاً توجیه و تفسیر میکنند.
با اینحال ابداً دشوار نیست که پیشبینی کنیم این گروهها در قبال کدام موضوع مرتبط با ایران به ناگاه رگ گردنشان برجسته میشود و در فیگور معترض با يکديگر متحد میشوند.
تا پیش از چند هفته اخیر گمان بسیاری بر آن بود که تنها جنگ و کشتاری که یکسویش امپریالیسمِ آمریکا و صهیونیستها و سوی دیگرش "ج.ا" باشد، واکنش این گروهها را برمیانگیزد؛ موضوعی که اثباتش بسیار ساده است و کافیست پروفایل این دوستان و حجم سخنپراکنی و نوشتارشان در اینجا و آنجا را در هنگام جنگ دوازده روزه یا تجاوز اخیر آمریکا و اسرائیل به ایران را نسبت به قتلعام دیماه یا آبان ۱۴۰۱ همان افراد مقایسه کنیم تا حقایق مهمی برایمان آشکار شود( کشتار ۹۶ و ۹۸ و اعدامهای دهه ۶۰ و سرکوبها و کشتارهای خاموش دهه ۷۰ مانند کوی طلاب مشهد و اسلامشهر و... بماند).
این قیاس بهوضوح نشان میدهد آنچه برای این گروهها اهمیت دارد نه جان و مال مردم، بلکه میزان علاقهشان به ارباب ظاهراً امپرياليسمستیزشان و دستگاه فکری کهنه و "پِرورت"شان است. اما نکته اینجاست که اتفاقات روزهای اخیر حول موضوع آزارگری و روایتهای آزار آشکار ساخت که جنگ و تجاوز امپریالیستی به ایران، تنها نقطهی وصل این گروهها نیست.
این رویدادها نشان دادند همان کژخوانی و کژاندیشی محافظهکارانه/منفعتطلبانه ای که این گروهها در حوزه تحلیل روابط امپریالیستی و امپرياليسمستیزی از خود بروز میدهند بهسرعت به حوزهی جنسیت و تحلیل روابط قدرت در تقاطع ساختارهای مرتبط با "جنس و جنسیت" و "فرودست شدگی" راه یافتهاند. در واقع تحلیلهای سادهانگارانه و اردوگاهی که این گروهها پیشتر در مقیاسی منطقهای پیش برده بودند و میبرند، این بار در چارچوبِ واژگون خوانی ادبیاتِ فمنیستی در "مطالعات فرودستی" و در مقیاسی "درون جغرافیایی" خود را بروز میدهد.
ممکن است در نگاه اول چنين بنظر برسد که این سطح از اصرار برای غسل تعمید دادنِ ساختار گعدهای و پدرسالار سلطه پیامد یک خطای استراتژیک است، اما نشانهها و تبارشناسی این گروهها نشان دهنده چتر آشکار حمایتگری آنها از شبکههای درهم تنیده سلطه در مقیاسهای مختلف یا میزان نفوذ این شبکهها در ساختار ادراکی و رفتاری آنها است؛ شبکههای ترسناکی که نمیشود بهراحتی آنها را نادیده گرفت یا انکار کرد و بسیار بیش از این باید به آنها پرداخت.
| 2 | اتدکی درباره "سیاستِ فوتبال" و برساختِ خیالی "تخیلجمعی"
پوریا جهانشاد
این پیچیدگی فوتبال نیست که "فراموشی" میآورد، این پیچیدن فوتبال در زَروَرَق پیچیدگی است که برای "فراموشی" توجیه میتراشد.
فوتبال بهعنوان بخش مهمی از صنعتِ فرهنگ و ابزارِ انباشت/گردش/لاندری پول و یکی از مهمترين کانونهای کنترلِ "مصرفِ تصویر" و "تصویرِ مصرف"، نیازمند زرورق/هاله است؛ نیازمند پوششی است که خود را همچون ابزار بازتوليد اجتماعی جهت پیکربندی انتزاعات تاریخی و برساختی خیالی از تخیلاتِ جمعی به کار گیرد.
در چارچوب رقابت دولت-ملت ها، هاله به جماعتهای خیالی(Imagined communities) که حول آن انتزاعات بازیابی میشوند این فرصت را میدهد تا "مرکز" را که بهواسطه کنشهای اتنیکی، قیامهای اجتماعی و قتلعام های حکومتی دچار تنش و تَرَک خوردگی شدهاست از نو احیا کنند.
در جوامع استبدادزده، "سیاستِ فوتبال" که میتوان آن را در چارچوب استراتژی کلان "ساخت تخیلجمعی ِمرکزگرا حول انتزاعات تاریخی" فهم کرد، توسط حاکمان جذب و در جهت مشروعیتبخشی به حکمرانی خرج میشود.
حاکمان میخواهند باور کنیم که در انسداد همه مجراهای کنش جمعی، تنها مجرای مشروع که راه به شادی و پیوند در خیابان میبرد از مسیر "سیاستِ فوتبال" میگذرد. حاکمان میخواهند باور کنیم که با پشت کردن به چیزی که آنها پیشتر هزینه از "آن خودسازی" آن را پرداختهاند، آن اندک سهممان از تسخیر فضا و زیستنِ زندگی را به آنها واگذار کردهایم.
حاکمان میخواهند باور کنیم که تمامی فرصتها را تنها خودشان در اختیار میگذارند، ولو آنکه نتوانند کنترل کاملی بر استراتژیهای فضایی و بر ما داشته باشند. حاکمان میخواهند باور کنیم که توزیعکننده همه امور از جمله شادیها و هیجانات و احضارِ روح همبستگی و وطنپرستی بهوقت تشخيص مصلت خويش اند؛ آنها میخواهند باور کنیم تمام آن چیزهایی را که خودشان باور ندارند. | 401 |
| 3 | در اهمیت ادراک "اکنون"
پوریا جهانشاد
چقدر گرانبها است که بسیاری از ماسکهای کاسبکاران و رداهای اعتباربخشی کاذب، اینچنین سریع از چهرهها و قامتها فرو افتاد. گاهی لازم نیست سالها بگذرد تا آشکار شود چه ریاکاری ها و روابط آلوده و پنهانی پشت صحنهی شعارها و اداواطوارهای روشنفکری ایرانی در جریان بودهاست.
این لحظهای مهم است که درحال تجربه کردن آنیم؛ لحظهای که بسیاری هرآنچه بودند و هرآنچه در پستوهای واقعیت و ذهنشان و درون گعدههایشان زندگی میکردند به نمایش عمومی درآوردند.
لحظهای که آشکار ساخت وقتی پای منافع گعدهای و فرقهای درمیان باشد و وقتی نگران باشیم که ممکناست بیش از پیش رسوا شویم یا رسوایی به ما هم سرایت کند، دیگر برايمان مهم نیست روی منبر و رسانه چه میگفتیم و از کدام اندیشمند و فمنیست رفرنس میآوردیم تا خود را حامی فرودستان و آسیبدیدگان نشان دهیم.
از این بهبعد باید برای همان دادخواهانِ بیقدرت و همان آسیبدیدگانِ بیصدا، شمشیر را از رو بست و زبان به تهدید و ارعاب و ارجاع آنها به نظامهای پلیسی و قضایی باز کرد و باید همزمان نوچههای قد و نیمقد و "کوچکمغزان" و "بزرگ بردهگان" را راهی میدان نبرد با آنان کرد.
"اکنون" لحظهای تاریخی است؛ نه بابت اهمیت این فیگور و آن فرد در ساختار فشل و الکن روشنفکری ایرانی؛ بلکه بابت شناخت الگوها و سطوح عملکردی این ساختار کهنهی کژکارکرد که نهفقط به زادولد این فیگورها و گسترش دامنه توهم آنها کمک میکند؛ بلکه به طور دائم سازوکارهایی را درون خود ایجاد میکند که هم به بازتولید روابط سلطه در جامعه منجر میشود و هم نظامی از رمهسازی انسانی را در پوستِ آموزش توسعه میبخشد.
اما بگذارید بگویم این لحظهی تاریخی زاده نمیشد اگر که این زنان؛ این انسانهای بهتنگ آمده و بندگسیخته که بینام و بانام فریاد اعتراض و سلطهستیزی سر دادهاند پا به میدان نمیگذاشتند.
اگر قرار باشد که بخواهیم چیزی بیاموزیم باید که از این زنان آموخت؛ باید که از نسل اندر نسل تاریخِ سلطهستیزی آنها و عصیان زنان بر علیه نظمِ پدرسالارانهی نهادی و حکومتی آموخت؛
نه از "انتزاع گرایانِ" فربهی منبر و رسانه و فمینیستهای خودخوانده لمیده در سایه "فالوس".
شجاعت و عاملیت و سازماندهی برای مقاومت و مبارزه، روی زمین پیادهسازی میشود؛ نه در ترجمههای دست چندم و تجارب نزیسته اینجا و آنجا.
اینها همه درسهایی است برای امروز و آینده اگر که خواستار فهم و تغییریم. | 386 |
| 4 | «فرانس فانون» در فصل «درباره فرهنگ ملی» از کتاب «دوزخیان روی زمین» مینویسد: «مردم بومی، روشنفکر را دنبال نمیکنند. بلکه روشنفکر است که در جریان مبارزه، مردم را کشف میکند.»
کاش «فانون» زنده بود و میدید در جامعهای که ما زندگی میکنیم بهجای آنکه روشنفکران مردم را کشف کنند، این مردم هستند که در هر موقعیتی ناگزیر از کشف پدیدههایی هستند که «روشنفکر» تلقی میشوند.
پدیدههایی دولتگرا، با ژستِ مارکسیستی؛ پدیدههایی حامی سرکوب، در لوای میهندوستی؛ پدیدههایی مبلغِ امپرياليسم، در لباس امپریالیسمستيزی؛ پدیدههایی مردمنکوه و مردمحقیرپندار، در فیگور مردمدوستی و مردمشناختی؛
پدیدههایی «دگرجنس»آزار و «دگربوده»هراس، در شمایل حمایتگری از «دگرجنسان» و نفی «دگرپنداری»؛
پدیدههایی مالهکشِ مردان همسفره و همپیمان، با ادعای حفظ حریم «نخبگان» و صیانت از «نخبهگی»؛ پدیدههایی سلطهگر و فرقهگرا، در لباس سلطهستیزی و انزواطلبی؛
پدیدههایی کاسبِ رنج و تشنهی تن، در استتارِ تاریخ و تبارِ خودبرترپندار روشنفکری ایرانی و «وارونه خوانی» انتقاداندیشی؛
پدیدههایی ناایمن و کاتالیزورهایی برای استمرار ستم جنسی و جنسیتی، در ردای خواهرخواندگی فمنیستی؛ پدیدههایی در کار ترمیم و بندزدن فیگورهای شکسته و توخالی، با شعار عدالتخواهی از نوع «ترمیمی» و «رنجفهمی» از دریچهی «فالوس محوری»؛
پدیدههایی با نوچههایی در رکاب و بندگانی در رقابتِ برای اجرای دستور حمله به منتقدان، با شعار لزوم دفاع و حمایت از جامعهی نحیف روشنفکری!! | 339 |
| 5 | میشود فوتبالیست بود و بهجای تلاش برای جمعکردن اقوام زیر پرچم یک بازی، اقوام را برعلیه آپاراتوس آن بازی تشویق به شورش کرد؛ میشود فوتبالیست بود و «جهانوطن گرا»؛ چنانکه «چگوارا»ی روی بازویش مبارزه جهانی برعلیه استبداد و امپریالیسم را فریاد میزد؛ چنانکه «چگوارا» هم خود فریاد «میخائیل باکونین» بود که شهر به شهر میگشت تا هر قدرت مستقری را به زیر کشد؛ «باکونین»ی که خود تجسم ِخواستِ انهدام هر نیرویی بود که قرار بود قیدوبند بر دستهایمان بزند؛ خواه آن نیرو، نیرویی امپریالیستی باشد، خواه دیکتاتوری پرولتاریا.
«الکساندر هرتسن» روایت می کند که بعد از فرار «باکونین» از سیبری وقتی این جهانوطن نزد او در لندن بازگشت، بیآنکه سلام و احوالپرسی کند، پرسید آیا در اروپا جای ناآرامی هست یا نه، و چون «هرتسن» پاسخ داد که چنین جایی نیست، «باکونین» گفت:«پس ما چکار کنیم، باید به ایران و هند بروم تا آنجا مردم را تحریک کنم؟ این دیوانهام میکند؛ مجبورم میکند گوشهای بنشینم و کاری نکنم.»(میخائیل باکونین و آئین آنارشیسم، شادگان: ۷)
دنیا به آدمهای بد نیاز دارد، باور کنیم... | 483 |
| 6 | 🔴 این متن ۶ سال پیش نوشته شدهاست؛ دقیقاً یک روز پس از مرگ مارادونا؛ احتمالاً این روزها زمان دوباره خواندنش و دوباره اندیشیدن به چیزی به اسم "فوتبال" است.
«شور انهدام نیز شوری آفریننده است»
میخائیل باکونین
پوریا جهانشاد
این سالها هر وقت واژههای «نخبه» و «نابغه» را شنیدهایم بیاختیار یاد فلان دانشجوی دانشگاه شریف یا بهمان پزشک و مهندس ایرانیتبار شاغل در دانشگاههای ایالتی امریکا و سازمان فضایی ناسا افتادهایم. اگر هم نخواهیم زیاد به خودمان فشار بیاوریم، احتمالاً این واژهها برایمان یادآور چهره برخی نوجوانان در تبلیغات تلویزیونی مؤسسات گاج و امثالهماند که به یاری پول پدر یا خالی شدن سفره خانواده مفتخر به کسب رتبههای اول و دوم کنکور پزشکی و مهندسی شدهاند؛ کسانی که بهزودی به جمع نخبههای مهاجرِ جریانِ «علم هنجاری»(Normal Science) میپیوندند تا شمایل ظاهراً دموکراتیک و چندملیت گرایانه «علم هنجاری» را قدری بیشتر مشروعیت ببخشند. اما پیچیدگی موضوع اینجا است که به لحاظ تاریخی کسانی خدمت واقعی به اصلاح صورتبندی رابطه «علم» و «بشریت» کرده اند که اصول ظاهراً خدشهناپذیر «علم هنجاری» را برنتافتهاند و میز بازی را سرنگون کردهاند.
میگویم خدمت به «علم» و «بشریت» و نهفقط به «علم»، برای اینکه خطِ خودم را از خط عاشقانِ «علم برای علم» جدا کنم و به لحظاتِ تاریخی اشارهکنم که توهم «تکامل تدریجی/تاریخی علم» بهشدت به چالش کشیده شده است؛ لحظاتیِ که «توماس کوهن» بهدرستی عنوان «انقلابهای علمی» و تغییر پارادایم روی آن گذاشته است؛ انقلابهایی که «علم هنجاری» و «دانشمندانِ خوبِ» آن را به چالش کشیدهاند.
اگر تعریف «کوهن» از «دانشمندانِ خوب» را بپذیریم که کسانی هستند که اندیشههای بنیادی را که پارادایم علمی به دست میدهند به کار میبندند و درباره آن چونوچرا نمیکنند، میشود حدس زد «دانشمندانِ بد» چه کسانی هستند؟! قاعدتاً «دانشمندانِ بد» آنهایی هستند که قواعد و هنجارها را به چالش میکشند و میز بازی را برمیگردانند! میشود فهمید لااقل برای چندین دهه دشمنان این «دانشمندانِ بد» از دوستانشان بیشتر است و هر چه باشد تا مدتها اینها همان یاغیها و بلکه نخالههایی هستند که ارزش و احترامی برای وضع موجود و هرچه این وضع را تثبیت میکند قائل نیستند. تجارب تاریخی نشان میدهد تمرکز اغلب این یاغیها بهجای هنجارهای درون گفتمانی علم، متوجه خودِ علم بهعنوان ابژه مکاشفه انتقادی و نهادهای آن است و از این نظر انقلاب علمی کاملاً قابل قیاس با انقلاب سیاسی است.
دقیقاً در لحظات تاریخی ظهور یاغیها و «دانشمندانِ بد» است که میشود از افسون زدگی علم فاصله گرفت و به رابطه علم با خودش و بهتبع آن رابطه علم با جامعه و بشریت اندیشید. اگر بخواهم به خدمتِ دیگر یاغیهای امروزی عرصه علم اشارهکنم که با «زیرمیز زدن» حاصل میشود، این خدمت چیزی نیست جز تغییر زمینبازی از «چندفرهنگ گرایی»(Multiculturalism) اغواکننده زیر پرچم «علمِ هنجاری» به «جهانوطن گرایی»( Cosmopolitanism) انقلابی. دراین میان اگر راه نجاتی هم برای علم و گفتمان آن بخواهیم متصور باشیم که پیوندهایی کمتر سرمایه محور با جامعه برقرار کنند منادیان این راه نجات، همان انقلابیون و یاغیهای «جهانوطن گرا» هستند.
این مقدمه را گفتم که برسم بر سر یک قیاس نهچندان علمی که انجامش فقط از یک «نویسنده بد» برمیآید؛ قیاس بین علم و اهالیاش و کفِ خیابان و بچههایش. سخن از یاغی بیشتر «آنارشیست» و کمتر «مارکسیست» مان «دیگو مارادونا» است که فوتبال را برای فوتبال بازی نمیکرد یا اگر هم بازی میکرد، معنای فوتبال برایش زیستنِ فوتبال بود؛ چنانکه میگفت فوتبال همان زندگی است و زندگی همان سیاست و احتمالاً اگر بحث بالا میگرفت تردید نداشت سیاست همان انقلاب است.
در مورد «مارادونا» بیراه نیست اگر بگوییم بخشی از زیستنِ فوتبال همان به چالش کشیدن «فوتبال هنجاری» و رسوا کردن «فوتبالیستهای خوب» آن بود. «مارادونا» بدون تردید یک «فوتبالیستِ بد» تمامعیار بود که هرگز نباید با الفاظی مثل «نابغه» و «نخبه» ساحت این «بد بودن» را لکهدار کرد؛ فوتبالیستی که با دست گل میزد و با پایش میز بازی را برمیگرداند؛ کسی که توجهها را از هنجارهای درون گفتمانی یک بازی به ناهنجاریهای نهادی کشاند و جلوه دروغین ژستِ حقوق بشری که میخواهد «فوتبالِ هنجاری» را عامل پیوند اقوام و ملل معرفی کند رسوا کرد. «مارادونا» این ژست را رسوا کرد چون نشان داد این «فوتبال هنجاری» و «بازی برای بازی» نیست که ملتها را متحد میکند، بلکه این تلاش برای به پایین کشیدن نمایشهای دروغین و هنجارها است که دلها را در قالبِ نمادینِ «فوتبالیستِ بد» متحد میکند. بله، فوتبال هم میتواند برای رسوا کردن دروغها و منهدم کردن هنجارهای برساخته به کار آید، مشروط بر آنکه زیسته شود. | 422 |
| 7 | 📣 «سینماتک #مدرسه_تهران» برگزار میکند:
📌 «در شب پرسه میزنیم و در آتش بلعیده میشویم» (۱۹۷۸)
● کارگردان: گی دبور
[فیلسوف فرانسوی و مؤلف جامعهی نمایش]
با نقد و بررسی:
● پوریا جهانشاد
(پژوهشگر مطالعات انتقادی هنر)
حضوری و آنلاین
پنجشنبه [۲۸ خرداد]، ساعت ۱۸
مکان برگزاری: نجاتاللهی، صارمی، پلاک ۳۲
📮 جهت ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
● @pouya_teh_82 | 340 |
| 8 | چند جملهای خطاب به تلاشگران مصادرهی مبارزات زنان در افعانستان
پوریا جهانشاد
مقدمه:
کسانی که در هر موقعیتی نگاه مصادره گر و مرکزگرایشان خودش را عیان میکند، بهتازگی تلاشی را آغاز کردهاند که کنشهای شناسنامهدار زنان در افعانستان را میراثِ ایرانیان فرض کنند.
این گروه که اغلب تاریخِ جنبشهای آزادیخواه زنان در ایران را هم از ۱۴۰۱ درنظر میگیرند، همین تصور باطل را هم در خصوص مبارزات زنان در افعانستان دارند.
معضل جدی این شیوهی بسط ناآگاهی این است که انسان را از فهم و شناخت تأثیرات متقابل جنبشهای اجتماعی ناتوان میکند؛ چه این جنبشها، جنبشهای اعتراضی کف خیابان باشند و چه از جنس چیزی باشد که "آصف بیات" تحتعنوان "پیشروی آرام"(Quiet Encroachment) به آن اشاره میکند و چه حتی در شمایل یک جنبش اجتماعی منسجم نمودار نشوند...
@rokhdadehonar/ رخدادِ هنر
لینک مطالعه متن:
https://B2n.ir/kf8613 | 474 |
| 9 | (منحصر به تحلیل مباحث مرتبط به عدالت جنسیتی در دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق)
2-Valentine Moghadam Modernizing Women: Gender and Social Change in the Middle East
(کتابی درخشان که فصل مربوط به افغانستانش تحلیلهای جامعهشناختی مهمی در حوزه سیاستهای جنسیتی ارائه میدهد. ولنتین مقدم یکی از پژوهشگران مهم در حوزه مطالعات جنسیت در خاورمیانه و افعانستان است که مقالات دیگری هم در ارتباط با زنان افعانستانی و جنبشهای اجتماعی مرتبط دارد که از طریق JSTOR و GOOGLE SCHOLAR قابل استخراج اند؛ مانند مقاله زیر که مطالعه آن برای مقایسه سه دوره تاریخی (اصلاحات امانالله، دوره حزب دموکراتیک خلق و طالبان) بسیار مهم است.)
3-Patriarchy, the Taleban and Politics of Public Space in Afghanistan | 1 |
| 10 | چند جملهای خطاب به تلاشگران مصادرهی مبارزات زنان در افعانستان
پوریا جهانشاد
کسانی که در هر موقعیتی نگاه مصادره گر و مرکزگرایشان خودش را عیان میکند، بهتازگی تلاشی را آغاز کردهاند که کنشهای شناسنامهدار زنان در افعانستان را میراثِ ایرانیان فرض کنند.
این گروه که اغلب تاریخِ جنبشهای آزادیخواه زنان در ایران را هم از ۱۴۰۱ درنظر میگیرند، همین تصور باطل را هم در خصوص مبارزات زنان در افعانستان دارند.
معضل جدی این شیوهی بسط ناآگاهی این است که انسان را از فهم و شناخت تأثیرات متقابل جنبشهای اجتماعی ناتوان میکند؛ چه این جنبشها، جنبشهای اعتراضی کف خیابان باشند و چه از جنس چیزی باشد که "آصف بیات" تحتعنوان "پیشروی آرام"(Quiet Encroachment) به آن اشاره میکند و چه حتی در شمایل یک جنبش اجتماعی منسجم نمودار نشوند.
برای فهم تاثیرگذاری متقابل و حتی تعامل جنبشهای اجتماعی، تنها کافی است به نمونه آنچه تحتعنوان "بهار عربی" نامگذاری شدهاست(فارغ از هر ارزشگذاری و برآورد شکست یا پیروزی) بازگردیم و ببينيم چگونه نهفقط جنبشها از هم میآموزند، بلکه در کنار هم، ازجمله در حوزه زنان، تکامل پیدا میکنند.
از این حیث شناخت اندیشههای فمینیستی و کنشِ مبارزاتی زنان و ارتباط آنها با یکدیگر در کشورهایی مثل تونس و مصر و سوریه میتواند آموزنده باشد و حتی ارتباط ارگانیک فمینیستهای این سه کشور با برخی اکتویستهای فلسطینی و عراقی و ایرانی.
ضمناً به این افراد پیشنهاد میکنم کمی افق نگاه خود را در ارتباط با دو کشور ایران و افعانستان فراتر ببرند و تاریخ مبارزات زنان، لااقل در یک دوره ۱۲۰ ساله را مطالعه کنند.
این مطالعه به آنها کمک میکند که اولاً دریابند مبارزات و روشنگری زنان در این دو کشور صرفاً درون بسترهای آشنای فمینیستهای سفید جهانشمال و سازوکارهای حزبی و ائتلافی انجام نمیشدهاست و رد این مبارزات و طغیانها را خیلی جاها باید درون نهادهای سنتی سرکوب، مثل خانواده و مدرسه جستجو کرد و بعد هم با شناخت تحلیلی بیشتری که منطبق بر بافت اجتماعی یک جامعه است در مورد شیوههای مبارزه قضاوت کرد.
از این منظر و برخلاف تبلیغات رسانههای استعماری، اسناد تاریخی و تحلیلی به وضوح نشان میدهد اصلاحات در حوزه زنان و در انطباق با خواست و اراده آنان بسیار پیش از این و از ابتدای قرن بیستم توسط "امانالله خان" و همسرش "ثریا طرزی" آغاز شد و بیش از یک قرن پیش مدرسه دخترانه و مجلهای مختص زنان و سازمانی برای حمایت از زنان تشکیل شد و همزمان با رشد مطالبات زنان و مبارزات آشکار و پنهان آنها در افعانستان، این مطالبات به شکلی رادیکالتر پس از به قدرت رسیدن حزب دموکرات خلق در سال ۵۷ پیادهسازی شد.
در این زمان قوانين بسیار مهمی از جمله ممنوعيت ازدواج اجباری و لزوم تحصیل زنان تصویب شد و به شکل قابلتوجهی سهم زنان در مشارکت سیاسی و اشتغال افزایش یافت.
بهاینمعنا زنان افعانستانی در دورانی توانستند بهواسطه مبارزاتشان از حق رأی برخوردار شوند که بسیاری از زنان حتی در بخشی از جوامع مدرن امروز از این حقوق محروم بودند.
بنابراین توصیهام به افرادی که همواره برای مصادرهی فعالیتهای مترقی دیگران زیادی عجله دارند این است که لااقل بازهی زمانی به قدرت رسیدن حزب دموکرات خلق در افعانستان از "نور محمد ترکی" تا "محمد نجیب الله" را مطالعه کنند تا دریابند چگونه نسلی از زنان در افغانستان پروش یافتند که دیگر بهراحتی قابل مهار شدن توسط بافت سنتی سرکوبِ جامعه و نظام حکمرانی پدرسالار نبودند.
تلاشگران برای مصادره اگر میخواهند امروز را هم بررسی کنند لازم نیست صرفاً تصاویر اعتراضات در هرات را ببینند، کافی است سر برگردانند و مشاهده کنند که چگونه اراده و جسارت زنان افغانستانی ماسک از چهرهی ریاکار برخی مدعيان دانش که سالهاست اسب میل خود را در آرامش میرانند برداشت و به بسیاری از ما و بهخصوص فمینیستنماهای چسبیده به ساختار پوسیده "روشنفکری پدرسالارانه" درس مبارزه و استقامت داد؛ فمینیستهای خودخوانده و خاموشی که تنها نگرانیشان از دست رفتن آن اندک فضایشان در فلان مؤسسه و دانشگاه و قطع شدن اتصالهای پنهانشان به کانونهای سلطه است.
در پایان جهت مطالعه بیشتر علاقهمندان و در حد دانش و تسلط خودم به موضوع، به معرفی چند منبع کلیدی در رابطه با جنبشهای زنان و مطالعات جنسیت در افعانستان میپردازم:
1-Mohammad Davood Sokhanwar, Yahia Baiza et al. Gender Justice Discourse in the Educational System of Afghanistan during the Marxist Period (1978–1992) (2018) | 1 |
| 11 | زنها را روی زمین میکِشند؛ به در و دیوار میکوبند؛ لباس زیرشان را تفتیش میکنند؛ تمام کینه و نفرت هرچه نیاموختنی بود که آموختند سر بدنهایشان خالی میکنند؛
داروهایشان را برای تجاوز به آنچه با تمنای سلطه بر آن رشد کردند بالا میاندازند؛ زنان را به ناکجاآبادِ انسانیت برای هدایت و اصلاح میبرند؛ به اندامهای جنسیشان شلیک میکنند؛ به قلبشان؛ به سرشان؛ جوی خون راه میاندازند و غریو پیروزی و شعار دوران جدیدِ بربریت سر میدهند؛ دوران جدید پس دادن درسهای کهنه.
میکشند؛ خونها را لگدمال میکنند؛ بدنها را تحقیر میکنند و فریاد میزنند که اینها مردم نیستند؛ فریاد میزنند که اينها تروریست و مزدور و خودفروخته اند.
چه تداعی های آشنایی خواهر و برادر افعانستانی من؛ هرات باشد یا تهران؛ مشهد باشد یا اصفهان؛ هزاره باشد یا کورد.
چه تداعی هایی آشنایی خواهر و برادر ایرانیام ؛ چه اشکها و آه هایی؛
چه جایگاههایی که جابهجا میشوند در مرزهای انسانیتِ فروپاشیده؛ چه شرمی بر بشریت؛ چه شرمی بر پیشانی بیشرم هایی که در فکر توجیه آنچه هستند که امروز بر هرات رفت و دیروز بر تهران.
بیشرم تر و سلاخ تر از آنکه میکشد، آنکه تجاوز میکند؛ کسی است که سندهای فروپاشی انسانیت و اضمحلال شرافت را توجیه و تفسیر میکند؛ کثیفتر از آنکه سرزنان را به در و دیوار میکوبد کسی است که تلاش میکند با کلماتش گرد فراموشی روی حافظه جمعی مردمان بپاشد؛ کسی است که تلاش میکند سر مردمان را به دیوار آشتی با جانيان بکوبد و در عینحال از همه اینها برای خودش موقعیت بهرهبرداری و نردبان موفقیت درون آن ساختار انسانزدوده بسازد؛ شرم ابدی نثار این گروه. | 693 |
| 12 | درباره نشانههای پس درگیری اخیر ایران و اسراییل
پوریا جهانشاد
حمله به اسرائیل در لوای صیانت از حزبالله(نه کشور لبنان)، اتفاق تازهای بود که دکترین امالقرایی حکومت و سازوکار اینترناسیونالیسم شیعی را وارد فاز ژئواستراتژیک جدیدی کرد.
این فاز تازه حداقل یک پیغام روشن به اسرائیل و کشورهای منطقه و یک پیغام روشن برای مردم ایران دارد. پیغام منطقهای اش این است که راهبرد حمایت مالی و نظامی گروههای شبهنظامی شیعی منطقه(علیالخصوص حزبالله لبنان)، به همپیمانی نظامی در میدان هم بسط یافتهاست.
در واقع ایدههای پَن شیعی که از ابتدای انقلاب ۵۷ از ائتلافی ایدئولوژیک و لجستیک مالی فراتر نمیرفت و پس از سالها که گفتمان "محور مقاومت" از دل اصطلاح "محور شرارت" زاییده شد و لجستیک نظامی هم در چرخهی این ائتلاف گنجاند، چنین مداخله نظامی در این سطح هرگز از سوی حکومت مشاهده نشدهبود.
اما پیغام این اقدام برای بنده و شما هم این است که اگر تا پیش از این فکر میکردیم در تجمعات خیابانی شبانه که در آن پرچم حزبالله و حشدالشعبی چنین حضور پررنگی دارند، صرفاً با نمایش ایدئولوژیک محور بهقول خودشان مقاومت طرف هستیم؛ امروز بهوضوح میتوان مشاهده کرد آن "محور مقاومت" که بیشتر در حوزه گفتمانسازی حول مبارزه با اشغالگری و امپرياليسمستیزی کارکرد داشت، امروز به یک دال سیاسی برای همپیمانی نظامی آشکار و عیان تبدیل شدهاست.
بدیهی است با آشکار شدن دلالتهای امروزین این دال، آنچه بیش از پیش به محاق خواهد رفت، هرآن چیزی است که حول مفهوم دولت-ملت و تمامیت ارضی و امنیت ملی و نظایر آن در اذهان ایرانیان حک شدهاست. این امور به محاق میروند تا هر از چندی و به وقت ضرورتِ بهرهکشی میهنپرستانه حکومت و منورالفکرانش از مردم احضار شوند.
بهاین معنا و در پس توسعه مرزهای جغرافیایی حراست و حفاظت در قلمروی خلافت شیعی در تهران، آنچه ناگزیر مینماید؛ خاتمه ناپذیری جنگها و درگیریهایی است که عملاً "محور مقاومت" را به اسمِ رمز رقابتی امپریالیستی تبدیل میکند که هزینه جانی و مالیاش همچون همیشه توسط مردم داخل سرزمینی که "ایران" نامیده میشود و از سفرههای خالی آنها تامین میشود. | 642 |
| 13 | چند جملهای در باب بزنگاههای فریاد و قلمروهای سکوت و توجیه جامعهی به اصطلاح روشنفکری
پوریا جهانشاد
مقدمه:
طی تمام این چند دهه و در ارتباط با هر رویداد بزرگ و کوچک اجتماعی، مردمعادی و آنها که گاهی اهالی کوچه و بازار هم خطاب میشوند همواره سیبل انتقادات و تحقیرهای دوستان به اصطلاح روشنفکر بودند.
از نقش مردم در انقلاب ۵۷ بگیرید تا پندمی کرونا که همواره سفرهای مردم و اِشتغال از سراجبارشان اسبابِ تخطئه و تحقیر بود تا سیل توهینها برای بالارفتن طرفداران فوتبال از تپه برای مشاهده چهرهی فلان فوتبالیست، تا متهمکردن مردم به اعمال خشونت و توجیه تلویحی کشتار و سرکوب آنها؛ سازوکاری ظاهراً روشنفکرانه در لوای تحلیل و در پوشش مفاهیم دهانپرکنی مانند «خشونتپرهیزی» و «تابآوری» پس از قتلعام دیماه، اما با کارکرد بسترسازی خواسته یا ناخواسته برای اعمال خشونت بیشتر بر مردم و گرای امنیتیدادن به حکومت...
@rokhdadehonar/ رخدادِ هنر
لینک مطالعه متن:
https://B2n.ir/wk1981 | 657 |
| 14 | بهاینترتیب او نهفقط حفاظ امنیتی به دور عرصهی سلطهی خود میکشد، بلکه نمک بر زخم جامعهی سرکوب و تحقیرشده هم میپاشد و در راستای رفع اتهام از خود و رفقایش حتی لحظهای تردید نمیکند که دست بهدامن همان دستگاههای پلیسی و نظام سلطهای شود که تا امروز شعار رهایی از آنها را در صحنه میداد.
چه مانده است جز افسوس از این جامعهی ظاهراً روشنفکری که بنده و شما هم احتمالاً احدی از آن محسوب میشویم؟! چه ماندهاست جز فیگورهای توخالی تزویر و همسفرهگی جمعی و نوچهسازی و نوچهپروری؟!
چه جز «هیچ»؟! | 1 |
| 15 | چند جملهای در باب بزنگاههای فریاد و قلمروهای سکوت و توجیه جامعهی به اصطلاح روشنفکری
پوریا جهانشاد
طی تمام این چند دهه و در ارتباط با هر رویداد بزرگ و کوچک اجتماعی، مردمعادی و آنها که گاهی اهالی کوچه و بازار هم خطاب میشوند همواره سیبل انتقادات و تحقیرهای دوستان به اصطلاح روشنفکر بودند.
از نقش مردم در انقلاب ۵۷ بگیرید تا پندمی کرونا که همواره سفرهای مردم و اِشتغال از سراجبارشان اسبابِ تخطئه و تحقیر بود تا سیل توهینها برای بالارفتن طرفداران فوتبال از تپه برای مشاهده چهرهی فلان فوتبالیست، تا متهمکردن مردم به اعمال خشونت و توجیه تلویحی کشتار و سرکوب آنها؛ سازوکاری ظاهراً روشنفکرانه در لوای تحلیل و در پوشش مفاهیم دهانپرکنی مانند «خشونتپرهیزی» و «تابآوری» پس از قتلعام دیماه، اما با کارکرد بسترسازی خواسته یا ناخواسته برای اعمال خشونت بیشتر بر مردم و گرای امنیتیدادن به حکومت.
روندی که پیش و پس از تجاوز صهیونیستها و امپریالیسم آمریکا به ایران هم ادامه پیدا کرد و مردمی که به هر دلیلی خودشان زیر آتش بودند اما موافق مداخله نظامی خارجی بودند، خائن و بیشرف و ناقصالعقل و هزار چیز دیگر خطاب شدند.
اکنون هم که زنجیره رخدادهای اجتماعی به ماجراهای تجاوز و آزارِ مردانِ دارای سرمایهاجتماعی، از فلان بازیگر سینما به منورالفکرهای مدعی اندیشه رسیدهاست، همچنان شاهد آنیم که بازار داغ شماتت و بازخواست و تحقیر، از سوی آموزگاران دلسوز! و همهچیزدان! به قوت خود باقی است.
در اینجا هم گویا متهمان ردیف اول زنانی هستند که در پی ارضای میل همخوابهگی با سلبریتیهای عرصهی فرهنگ و اندیشه یا برای کسب انتفاعی اعتباری، یا بهدلیل بیدانشی و حماقت، باعث ایجاد بحرانهای اخلاقی در جامعه و حتی هتک حرمت مردانِ محترم عرصه فرهنگ و اندیشه شدهاند!
زنانی که گفته میشود آموزش لازم را ندیدهاند و نمیدانند چگونه باید از خودشان مراقبت و محفاظت کنند و کسی به آنها نیاموختهاست وقتی با پای خود و آراسته و دلبرانه به حریم ناامن! اهالی فرهنگ و اندیشه پای میگذارند مسئول اتفاقات بعدی هم خودشان هستند؛ چون بههرحال آن مرد هرکه باشد و هر نسخهای تا الان برای بقیه پیچیده باشد، یک انسان است و درگیر غرایض طبیعی! و به حکم جایگاهاش رعایت حداقلهایی برای برقراری یک رابطهجنسی برابر و غیرآزارنده از او اشتباه است و توقعی نابهجا.
با اینحال برخی دوستان اهلِ فلسفه اخیراً اذعان کردهاند که به این مقدار هم راضی نیستند و نقد مستمر مردم را جزو وظایف ذاتی روشنفکران دانستهاند و دوستانی هم از ناف اروپا برایشان کف زدند و هورا کشیدند و به عزاداری برای سنتهای مهم و از دسترفته نقد مردم در تاریخ روشنفکریمان پرداختند!
باشد آقایان! باشد آموزگاران و والدین نخبه و دلسوز جامعه و متخصصین امور زمینی و ماورایی! این همه را نگفتم که منکر نقد مردم و جامعه شوم. اما تنها خواستم بپرسم شما که چنین شیفتهی نقد و تحکم به دیگران و شیوه آموزش هرمی و روابط مرید و مرادی هستید و همواره مردم کوچه و بازار را عامل وضعیت امروز و مشکلات اخلاقی و عقبماندگی فرهنگی میدانید، آیا خودتان واجد صلاحیت لازم و مشروعیت برای چنین هجمههایی علیه آنها هستید؟!
مگر نه این است که تن روشنفکری بايد تنیده در تن انتقاداندیشی و پرسشگری از ساختارهای پیدا و پنهان سلطه باشد و نقد و سلطهستیزی ابتدا باید از خود آغاز شود؟! از خودِ منتقد و از خود جامعهی روشنفکری و سپس به بیرون ازخودش راه برد؛ آیا واقعاً چنین میکنیم؟!
شواهد حاکی از آن است که نهفقط هیچگاه نقد را از خود آغاز نمیکنیم؛ بلکه حتی وقتی چاه فاضلاب دستگاه روشنفکریمان پس میزند، رویش فرشهای زیبا پهن میکنیم و کنارش عکس یادگاری میاندازیم.
مسئله فقط سکوت در قبال رخدادهای ترسناک و انسانزدوده و ریاکارانهای که درون جامعهی ظاهراً روشنفکری رخ میدهد نیست.
مسئله بهراحتی این است، آنکه قرار است از خود آغاز کند و برای عالم و آدم نسخه میپیچد، نوبت بهخودش که میرسد چنان متوقف میشود که انگار نه انگار تا ساعاتی پیش همان موعظهگرِ خاص و عام و ستارهی صحنه بودهاست.
او که با هزاران ادعا از خودانتقادی سخن گفته، وقتی لکه ننگ دامنگیر اصحاب و رفیقهایش میشود، بهجای آنکه خونش بیش از همیشه به جوش بیاید، بیش از هرکسِ دیگری درگیر برونفکنی و آلودهانگاری(Abjection) دیگر مردمان میشود؛ مکانیسمی حافظتی برای تطهیر خودش و تضمین بقایش به قیمت قربانی کردن حقیقت و محکوم کردن دیگرانی جز خود. | 1 |
| 16 | اندکی درباره «اشباح» و «دانش»
پوریا جهانشاد
فیگورهایمان پوشش استتار ما نیستند؛ چتر حمایتِ تمایلات ما نیستند؛ ابزار نوچهپروری و بَزککردن وجههی ما نیستند؛ کانونی برای ارضای امیالِ سرکوبشده و وسیلهی فربهسازی «اگو» و پنهانسازی تناقضات زبانی و کرداری ما نیستند؛ اسبابی برای نمایش و نمایشیساختن «دانش» و استثمار ذهنی و بدنی «دانشورزان» و «دانشدوستان» نیستند؛ جایگاهی برای بازتولید «ستم» و «سلطه»ی ساختارهای سرکوب و کنترل هم نیستند.
فیگورهایمان هیچ نیستند، جز «اشباح»ی که تسخیرمان کردهاند؛ «اشباح»ی که دروغهای بزرگ میگویند؛ بیشتر از هر کسی به خودمان؛ دروغهایی که باورش کردهایم و باورکردنش «واقعیت» را بهحاشیه رانده و «توهم» و «انتزاع» را در حریم و گعدههایمان حاکم کردهاست.
«فیگورها»، «فیگورسازی»، «فیگورزیستی» و «فیگورپذیری» بخشی از نظامبردهداری و مکانیسمی برای رامکردن ذهنها و بدنها در مزورانهترین صورتبندیاش است؛ بخشِ حیاتی برای «جامعهی نمایش» تا «هذیان» و «شعار» و «اطوار» را زندگی کنیم و «زندگی» و «زندگیها» را به حاشیه برانیم و «رنجها» و «ترسها» و «آسیبها» را در مقیاسی تازه و شمایلی خوش رنگولعاب از نو به بدنهی جامعه تزریق کنیم.
«فیگورها» ساخته نمیشوند تا باقی بمانند، ساخته نمیشوند که هر بار «حقیقت» را به مسلخ ببرند. «فیگورها» برساخته نظم نمادینِ «زبانی-رسانهای» هستند که ساخته میشوند تا روزی ویران شوند؛ ویران شوند و با ویرانیشان «دانش» از انقیادِ «انتزاع» و سلطهی «زبان نرینه» و «زبان اقتدار» آزاد شود.
وقتی «دانش» آزاد شود؛ وقتی نسبتش را با زمین، زمانه، عواطف، ارتباطات و تجاربِ انسانی پیدا کند؛ وقتی «دانش» چیزی باشد که رَدَش را بشود در حافظه، خاطره، ذهن و بدن و زیستِ هر انسانی فارغ از جنس و جنسیت و اتنیک و طبقه و هویتهای اکتسابی و الصاقی یافت، دیگر چیزی در انحصار یک جنس و یک گروه و ابزاری برای «سلطه» و «برترییابی» آنها نیست.
تنها آنوقت است که شاید بتوان از رهاییبخشی «دانش» صحبت کرد؛ آن وقت است که نیاز نیست «دموکراسی» و «دموکراسیخواهی» را از خلالِ انتزاعات و جهانهای ترجمه و نزیسته تعریف و تفسیر کرد، چرا که چنین دانشی خود تجلی «دموکراسی» در ذاتِ تولید و ماهیتِ وجود و ساحتِ زبانیاش است.
به امید آن روز و تلاش برای گسستن همهی بندهای پیدا و پنهان اسارت و دور شدن «اشباح». | 606 |
| 17 | اندکی درباره «اشباح» و «دانش»
پوریا جهانشاد
فیگورهایمان پوشش استتار ما نیستند؛ چتر حمایتِ تمایلات ما نیستند؛ ابزار نوچهپروری و بَزککردن وجههی ما نیستند؛ کانونی برای ارضای امیالِ سرکوبشده و وسیلهی فربهسازی «اگو» و پنهانسازی تناقضات زبانی و کرداری ما نیستند؛ اسبابی برای نمایش و نمایشیساختن «دانش» و استثمار ذهنی و بدنی «دانشورزان» و «دانشدوستان» نیستند؛ جایگاهی برای بازتولید «ستم» و «سلطه»ی ساختارهای سرکوب و کنترل هم نیستند.
فیگورهایمان هیچ نیستند، جز «اشباح»ی که تسخیرمان کردهاند؛ «اشباح»ی که دروغهای بزرگ میگویند؛ بیشتر از هر کسی به خودمان؛ دروغهایی که باورش کردهایم و باورکردنش «واقعیت» را بهحاشیه رانده و «توهم» و «انتزاع» را در حریم و گعدههایمان حاکم کردهاست.
«فیگورها»، «فیگورسازی»، «فیگورزیستی» و «فیگورپذیری» بخشی از نظامبردهداری و مکانیسمی برای رامکردن ذهنها و بدنها در مزورانهترین صورتبندیاش است؛ بخشِ حیاتی برای «جامعهی نمایش» تا «هذیان» و «شعار» و «اطوار» را زندگی کنیم و «زندگی» و «زندگیها» را به حاشیه برانیم و «رنجها» و «ترسها» و «آسیبها» را در مقیاسی تازه و شمایلی خوش رنگولعاب از نو به بدنهی جامعه تزریق کنیم.
«فیگورها» ساخته نمیشوند تا باقی بمانند، ساخته نمیشوند که هر بار «حقیقت» را به مسلخ ببرند. «فیگورها» برساخته نظم نمادینِ «زبانی-رسانهای» هستند که ساخته میشوند تا روزی ویران شوند؛ ویران شوند و با ویرانیشان «دانش» از انقیادِ «انتزاع» و سلطهی «زبان نرینه» و «زبان اقتدار» آزاد شود.
وقتی «دانش» آزاد شود؛ وقتی نسبتش را با زمین، زمانه، عواطف، ارتباطات و تجاربِ انسانی پیدا کند؛ وقتی «دانش» چیزی باشد که رَدَش را بشود در حافظه، خاطره، ذهن و بدن و زیستِ هر انسانی فارغ از جنس و جنسیت و اتنیک و طبقه و هویتهای اکتسابی و الصاقی یافت، دیگر چیزی در انحصار یک جنس و یک گروه و ابزاری برای «سلطه» و «برترییابی» آنها نیست.
تنها آنوقت است که شاید بتوان از رهاییبخشی «دانش» صحبت کرد؛ آن وقت است که نیاز نیست «دموکراسی» و «دموکراسیخواهی» را از خلالِ انتزاعات و جهانهای ترجمه و نزیسته تعریف و تفسیر کرد، چرا که چنین دانشی خود تجلی «دموکراسی» در ذاتِ تولید و ماهیتِ وجود و ساحتِ زبانیاش است.
به امید آن روز و تلاش برای گسستن همهی بندهای پیدا و پنهان اسارت و دور شدن «اشباح». | 0 |
| 18 | ترسناکتر از آنها که بنده شهرت و قدرت و میل اند و بهرهبردار ساختارِ بیمارِ روشنفکریِ نوچه پرور و رمهساز در ایران، کسانیاند که از هراس دشمنی با این بندگانِ خودفریفته یا با فرض تقسیم غنائم و سهیمشدن در آن اتوریته کاذب، بندگی را برمیگزینند.
بندگیِ بندهها هولناک است؛ چرا که اگر آن اولی چیزی را در راستای ارضای میل و کسب سرمایهی اجتماعی و اقتصادی خود جستجو میکند؛ آن دومی صرفاً اپراتور و ابزار و تلخکی است در خدمت اولی.
از آن دومی بیشتر باید ترسید و پرهیز داشت چرا که اغلب حتی از آن بندگی منتفع هم نمیشود و ذهن و بدنش، خودخواسته زمینِ مستعمراتی آن اولی است.
او صرفاً انتخاب کردهاست که بنده باشد؛ حامی و بوقچی و بساط انداز اقتدارهای استثماری و دهان پرکن باشد، چون هرگز نخواسته بفهمد امکانهای دیگری هم جز آن برایش وجود دارد و انسانها از مسیرهای دیگری هم جز بندگیِ بندهها میتوانند کسب اعتبار کنند. | 635 |
| 19 | اینروزها بیشتر از همیشه دغدغهی ذهنی این موضوع را دارم که چند نفر از ما که داعیهی کار انتقادی و اجتماعی داریم و از این صحنه بر آن صحنه، در حال نسخهپیچی دربارهی "آزادیخواهی" و "مقاومت" در برابر ستم و سلطه و "تاب آوری" در برابر رنج و استیصال هستیم، خودمان را محتاجِ نسخهای شفابخش برای درمانِ پارادوکس هاى اخلاقی و رفتاری مان میدانیم؟!
چند نفر از ما وقتی روی صحنهی نمایشِ منورالفکریِ خیرخواهانهمان، پشت فیگوری که از خود ساختهایم پنهان میشويم تا سویهی ریاکارانه کردارمان آشکار نشود، احساس ناخوشایندی از خود پیدا میکنیم؟!
چند نفر از ما بهجای آنکه در ذهن به سادهدلی و بلاهت آنها که ما را باور کردهاند ریشخند بزنيم، تلاش میکنیم اندکی از آن "اخلاق" و "انسانیت" که سنگش را به سینه میزنیم وارد زیست و ذهنیت خود کنیم؟!
چند نفر از ما وقتی دوستان و هم مسلکان را میبینیم که در عین شناختِ منشهای استثمارگرایانه و مزورانه ما، چشم فرو میبندند و نقش حامی و دستگاه تبلیغاتی ما را ایفا میکنند، به این فکر میکنیم که از ما آلودهتر و نیازمندتر به نسخههای شفابخش، این گروه هستند؟! | 617 |
| 20 | خسته، ...، ...،....
هر واژهای میشود جای این نقطه چینها گذاشت؛ هرچقدر تلختر و زشتتر، بهتر...
آنچه بذرهایش دائم کاشته و زمینهایش از خون و غارت سفرههای ما آبیاری میشد، اکنون بهبار نشستهاست؛
ما؟! کدامین ما؟! آن مستضعف که انقلاب را بر پیشانیاش مهر زدند یا آنکه استخوانهایش در انبوه استخوانهای همرزمانش در خاوران گمشده است؟! یا آنکه جان داشت تا دیماه و زیبا بود و آرزومند اما هرگز کسی چهرهاش را هم نشناخت؟!
کدامین ما؟! به کدامین گناه؟!
اما مگر فرقی میکند؟! مگر دیگر میشود انکار کرد که بهمرحلهای از تاریخ قدم گذاشتيم که "بقا"ی آنان که بقایشان در بحرانسازی و بحرانزیستی و جنگخواهی است، به "بقا"ی همه آسیبدیدگان از جنگ و بحران گره خوردهاست؛ به بقای داغداران در کرمانشاه، مهاباد، سردشت، سقز، زاهدان، چابهار، آبدانان، ایلام، شیراز و تهران، بندرعباس و میناب...میناب.
دیگر احتمالاً با آنان، با آنان که تَبَر "هستی"شان به درخت "نيستى" ما ضربه میزند، هم سرنوشت شدهایم؛
همسرنوشتمان کردهاند، هرچند هيچگاه نتوانستند ما را همچون آن رمهگان و کاسهلیسان بارگاهشان با خود همبستر و هممسیر کنند.
نه! دنیای مطلوبی نیست؛ دنیای اشتباهی است که در آن مجبوری و واجب است دائم با دیگران مرزکشی کنی؛
هم مرزکشی با متجاوزان و نسلکشان آنسویآب و هم با اشغالگران و جنایتکاران داخلی و پیادهنظامش و هم با جاهلان و فاشیستهایی که برای نجاتت با پرچم و لباس جنایتکاران و شکنجهگران بر صحنه حاضر میشوند.
نه! این دنیا جایی نیست که میخواستی جای تو باشد...نه | 615 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
