ar
Feedback
گـــــرامـــــافـــــونــــــ | 𝙶𝚛𝚊𝚖𝚘𝚙𝚑𝚘𝚗𝚎

گـــــرامـــــافـــــونــــــ | 𝙶𝚛𝚊𝚖𝚘𝚙𝚑𝚘𝚗𝚎

الذهاب إلى القناة على Telegram

محدوده‌ای برای به خلسه در آوردن با شنیدنی‌ها. آواهایی که خواه یا ناخواه به آنان گوش می‌سپارید. نواهایی که با خاک و سنگریز های جبر زمان دفن شده‌اند را کشف میکنیم. در کنار هم و تا بی انتها در آنان غرق گوش دادن میشویم. ربات آهنگ یاب ما : @Beatfinderbot

إظهار المزيد
180
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
#Music 🎶 میخاستم تو بگی دریا قشنگه آی بگی صحرا قشنگه آی بگی فردا قشنگه میخاستم که بشی دار و ندارم بشی افتاب بهارم، بدونم دنیا رو دارم 🎷 @grumophone

#Music 🎶 آیا هنوز هم می‌گذرید ، ز شهری که زمونه ، به رویم درهاشو بسته؟ 🎷 @grumophone

اینم یه متن چرکین ، زشت و یهویی خدمت شما #یادداشت‌ها بلیتِ آنجا رفتن تمام شده است، آن اتاق با کَف‌پوشی سبز، سَقفی آبی و با چراغی آویزان. آنجا که صدایِ شیوَن‌ِمان به خویش برمی‌گشت اما صدایِ تأمل، تا انتها پیش می‌رفت. آنجا که رویا، زندگی‌ای بیش نبود و خیال، رویایی بیش. منِ آشُفته به دنبالِ فقط یک بلیت بودم. به سمتِ بلیت فروشی دَوان دَوان و دیوانه رَوان ، رَوانه شدم. بلیت فروش، قفل‌هایِ کتابی‌اش را به دربِ مغازه می‌زد تا شاید دُزدی فَرهیخته‌ پیدا شود. قفل را که وَرَق می‌زدم گویی چِفت و بَستَش سِفت تر می‌شد، تلاش، طاقَت فَرسا بود، باید سَراسیمِگی پیشه می‌کردم. کسی نگاهَش را به من ارزانی نمی‌داشت، چه برسد بلیتش. انگار خاصیَت آن سفر این مسافران بود. در مبدأ، نگهبانِ کاروان بلیت‌هایِشان را گرفت و همه کالبُدها را پایین انداخت و وسیله ایاب‌ و ذَهاب آماده حرکت به سوی مقصد شد. همان لحظه که بُنیادم نا به سامان شد قفلِ مغازه گُسَسَت، من که با آن قفلِ کتابی خودم را به کاروان گِره زده بودم، شاهدِ آن بودم که نگهبانِ وسیله در طولِ مسیر، افرادی را به بیرون بَدرقه می‌کند، اما کسی جز منِ رُسوخی و نگهبانِ کاروان در وسیله حضور نداشت. صفحاتِ قفلی که با آن خودم را گِره‌پیچ کرده بودم داشت استِقامَتش را از دست می‌داد. تمامِ وجودم سرشارِ از اِستِسقایِ عِلَت بود اساسِ همه چیز به جسدِ چرمیِ قفل با نویسنده‌ای بی‌ سر و ته نویس وابسته بود. آخرین چیزی که در ذهنِ مَنسوخ شده‌ام یافتَم، آن بود که نگهبانِ کاروان تا مرا دید از جیبش سوتی را، و به صدا در آورد، همانجا بود که ذهنِ فَرتوتَم آخرین سُرفه‌هایش را کرد. چشم‌هایم که باز شد جلوی آن مغازه بودم. آخرین بار که آنقدر با اشتیاق قفل میخواندم و در بینِ آن چُرت می‌زدم را به خاطر نمی‌آورم. بلیت فروش نزدیک آمد، بویِ فرسوده‌ای عَتیقه می‌داد با کُتی مِشکی و شلواری تیره و با کُلاهی که او را شبیه به شُعبده‌کاران می‌ساخت، قفلِ کتابی را برداشت و به نشانه سپاس آن را ماچ کرد و به قفل نازپَروَردِه‌اش گفت : «مثل همیشه، باز هم نذاشتی که!» بعد نگاهی به من کرد و گفت : «امروز روزِ شلوغیه، کاروان کلی مسافر داره.» بلیت‌ها خود سر کم می‌شدند، کسی هم در ایستگاه نبود. بلیت ها کافی بودند، شیفتَم که تمام شد من هم آخرین بلیت را گرفتم و رفتم داخل کاروان نشستم، نگهبان هم مثل دیروز رو به روی تمامی صَندلی‌ها می‌رفت و چیزی از غِیب برمی‌داشت و بیرون می‌انداخت، نوبه من که سر رسید، از ترس چشم‌هایم را بَستم، لحظه‌ای دیگر باز کردم هنوز درونِ کاروان بودم، صحنه‌ای که پس از آن دیدم اما تن از روحم جدا کرد، وجودم سِر و سَرد شد، دیدن خود، که بی‌جان بیرون از کاروان افتاده. زبانَم لال انگار زبانم لال شده بود. چند لحظه بعد وسیله ایستاد، روزگار و گیتی دیگر گوژپُشت نبودند، نگهبان صدایم زد تا بدرقه‌ام کند. همانطور که مرکبِ وجود به کاغذِ بوم آغِشته می‌شد و گام‌هایَم، خاک را تَوَرُق می‌کرد، جمله برایم تَجَلی پیدا می‌کرد. حال فهمیدم اکنون، بلیتِ زندگی برای آنجا رفتن تمام نشده بود، حال دریافتم خاتِمه را. حالِ من اکنونِ شماست ولی اینک اکنونِ شما، گذشته‌یِ من است. 🎷 @grumophone

فرض کن رو داریوش دیسلایک بزنی

#یادداشت‌ها باز شب، سرآغاز داستانی نو شد باز همه ما زنده‌ هستیم، و این بویِ زمستان دیگری که قرار است از روی تقویم عمر ما خیز بَردارد شب‌ها زندگی طَعم دیگری دارد از آن مزه‌هایی که به ذائِقه همه خوش می‌آید شبانگاه ،هوا اَبری نیست اما بارانی است گاهاً ما خودمان را به خواب میزنیم اما باز هم ، همه ما هُشیار هستیم مثل دلتنگی رایحه گرم بُخاری برای پاهای یَخ زدِمان یا ترس تنهایی در سرما وقتی دستمان را به پنجره سرد اُتاق میزنیم از درد بیدار بودن، دردِ یکیست دیگری از دردِ بی درمانِ درد یکی پَشیمان است هرچند پَشیمانی پَشیزی اَرج ندارد اما پشیمان روزهایی‌ است که هنوز نیامدند اما اَگرم بیایند همینقدر زندگی‌اش بویِ برف می‌دهد زیرا روزها بی تو بی روزی‌اند، پشیمان آنکه در جهت پِیدا شدنِ او اطِلاعیه‌ای نزدند، حتی زمانیکه برای یابَنده مُژدگانی مُحبَت گذاشتند، مژدگانی را خیراتِ روحِ از دست رفته‌اش کنید او من هستم، همانقَدر پشیمان. طَریقت زندگی تا پای گور دانش جُستن نیست آنست که تا لب گور لبِ لَعلِ تو جستن باشد فرداهم که شَوَد، هوا ابری است اما پَرتو خورشید تا استخوان را هم می‌سوزانَد فردا که آید باز هم در ضَرب و تَقسیم زندگیمان چُرتکه می‌اندازیم، دَریغ اما که عمرش خاکِستری تو سبز بمان زرد نشو، عابِران بَسی وِجدانشان را به آرزوی مرگِ برگ و صدای خِش‌خِش فروخته‌اند. فصل بَهمن که میشود دیگر می‌هَراسد، مثل تک‌درختِ سفیدپوشی از پاره‌ای‌سنگ، می‌گُماشت وحشتَش از سنگ باشد اما گویی همانکه یادِگارش بر ساقِ وجودَش بود، پوشش بر سرش عُریان کرد درخت نه از جنس اندوه و نه از تبارِ خوشبختی بود، فقط سوخته بود و ژولیده، مثل موهایَت او را هم پُشت گوش انداختی او من هستم، همانقدر سَق سیاه. واژه‌هایَم قصه‌هارا می‌سازند و قصه‌ها روزگارم. روزگارم مُستَحق نَقل نیست، همانکه چهره‌اَم یخ از چهل و شِش احساس باشد داستانم برمَلا می‌شود، اما خودم مستَمَندِ جرئه‌ای لااقل آغِشته به آغوشم. برخَلاف سرگذشتم، خیالت پیش من جایَش بسیار گَرم است مگر می‌شود تو را به دست بیگانه بِسپارم؟ دست فَراموشی همانقدر دور که بوی دیدارِ دوباره به چَشم می‌خورد شب باز دایِر است، داستانی متوَلد گردید تو آمدی ، ندانِستم تو هَمدردی یا تَوَهُم دردی، راهی که شدی، پِی بردم، تو هَم دردی. 🎷 @grumophone

3cbaac49-e4ac-43b8-902f-29d10df5545c.mp32.58 MB

وطن، پاره ز تن ، تنگ شدستی کز جور و جفا ، پر ، بینم هستی غلتیده جوانی ، کناری در خاک هست صدایش، روشنِ بی باک چه عشاقان رفتند در راه میهن چه گشتند روح ز غم ها بی تن میان غصه‌ها، بیا قصه بسازیم روزی به اهرمن، یکه بتازیم ز اشک من و تو گل‌ها برویند برای گلشنی شیون بگویند فلک چه خاموش گشته‌ای تو ز خون ها راضی گشته‌ای تو؟ چنان از بچگی گویند به گوشم که از ظلم نباید چشم بپوشم «یادگار مرثیه هجدهم‌دیماه»

وطن، پاره ز تن ، تنگ شدستی کز جور و جفا ، پر ، بینم هستی غلتیده جوانی ، کناری در خاک هست صدایش، روشنِ بی باک چه عشاقان رفتند در راه میهن چه گشتند روح ز غم ها بی تن میان غصه‌ها، بیا قصه بسازیم روزی به اهرمن، یکه بتازیم ز اشک من و تو گل‌ها برویند برای گلشنی شیون بگویند فلک چه خاموش گشته‌ای تو ز خون ها راضی گشته‌ای تو؟ چنان از بچگی گویند به گوشم که از ظلم نباید چشم بپوشم «یادگار مرثیه هجدهم‌دیماه»

از هر کجا تا نا کجا ماندْ، رَدی خونی به‌جا تهِ این تنگنایِ کوچه‌ها نَبشِ کوچه‌یِ بنفشه‌ها سرد می‌سوزد سوسنی در خون می‌لولَد لاله‌ای هر چشم می‌زایَد کاوه را جای، حق می‌گیرد، یاوه‌ را تو اما توست مَقصودم ای‌خدا نیابی مُلتَمِس روزی بی‌نَوا «یادگار مرثیه هجدهم‌دیماه‌»

گـــــرامـــــافـــــونــــــ | 𝙶𝚛𝚊𝚖𝚘𝚙𝚑𝚘𝚗𝚎 - إحصائيات وتحليلات قناة تيليجرام @grumophone