ar
Feedback
NUMB

NUMB

الذهاب إلى القناة على Telegram
319
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
NUMB
319
من با روح و جسمت کردم تیریسام؛

NUMB
319
00:00🖤

NUMB
319
شب را ماه معنا می‌کند،مرا تو!

NUMB
319
1-16_mockingbird.mp39.63 MB

NUMB
319
+میدونی میتونیم از این همه بدبختی چجوری خلاص شیم؟ -نه،چیجوری؟ +یشب یه شام درست و حسابی بپزیم بخوریم بعد سر فرصت،همه ی درز های در و پنجره هارو ببندیم...بعد یکیمون شیر گاز و باز کنه،بریم بخوابیم... صبح نشده همه ی دردسرامون پریده:)

NUMB
319
هیچکس:حس نمیکنی خیلی اورثینک میکنی؟ من:نه بابا. اونوقت من بعد سلام کردن به یکی:اگر دوس نداشت بهش سلام کنم چی،اگر ازم خوشش نیاد چی،اگر دوست نداشته باشه باهام صحبت کنه چی و کلی سوال های دیگه و فکر و خیال های دیگه... (نه بابا اصن اورثینک چی هست)

NUMB
319
photo content

NUMB
319
+تولد رفیقم بود،همه بچه های دانشگاه دعوت بودن،آدم اهل مهمانی و پارتی ای نیستم پس رفتم و برای خودم یه گوشه نشستم و خوشگذرونی های بقیه رو میدیدم،سرم تو کار خودم بود که یکدفعه در باز شد،اوه شت..اون بود...‌تنها کراشم توی دانشگاه،خیلی جذاب شده بود یه شلوار مشکی با پیراهن مردونه ی سفید که تا دکمه ی دومش رو باز گداشته بودویه کروات شل،با موهای موج دارو دستای سفیده پر رگش..اون بدون هیچ توجهی بهم رد شد،خب دیگه بسه خودم و جمع و جور کردم و سعی کردم دیگه بهش توجه نکنم.. کلافه و خسته شده بودم و نمیتونستم اونجا رو ترک کنم،مطمعنن رفیقم ناراحت میشد پس به سمت بالکن رفتم،اون بیرون از طبقه ی دهم خیلی قشنگ بود،داشتم بیرون و نگاه میگردم که صدای باز شدن در و شنیدم،برگشتم تا ببینم کیه،اون بود-وای-بدون اینکه ضایع بازی درارم برگشتم ر به بیرون،اومد کنارم ایستاد،یه نخ سیگار از پاکت بیرون آورد و روشنش کرد یه پُک کشید و رو به من کرد و گفت: +اون روز گفته بودی دوست داری سیگار و تجربه کنی،درسته؟ وای نمیتونم حرف بزنم ضربان قلبم بیشتر از همیشه عه و کف دستام عرق کرده،اوکی باید یچیزی بگم،با صدای لرزون گفتم: -عااام..خب من،آره تاحالا نکشیدم +دوست داری امتحان کنی؟ -خب..آره راستش. از استرس و هیجان داشتم سکته میکردم،وای چشاش بوی عطرش داشتن مستم می‌کردن یه قدم سمتم برداشت و خیلی اروم‌گفت: +چشم هاتو ببین،اصلا هم بازشون‌نکن. _اوکی. چشام و بستم،چند ثانیه بعد نرمی لباش رو روی لبام حس کردم،چشام و باز کردم و دیدم خیلی بهم نزدیکه،نفسم بند اومده بود،دود سیگار کم کم از دهنم اومد بیرون. +خوب بود؟ -عاام..آره تجربه ی قشنگی بود. +با کی میری خونه؟ -آژانس +نیازی نیست‌خودم میبرمت،البته اگردوست داری. -مزاحمت نمیشم. +نه بابا چه مزاحمتی،برو آماده شو ساعت10شده و همه رفتن تولد تمومه،پیش ماشین‌منتظرتم. -اوکی وای دارم سکته میکنم.رفتم لباسم و پوشیدم و سوار ماشین شدم،حرفی‌نزدیم،یکدفعه گفت: +امشب خیلی زیبا شده بودی. -مرسی،توهم همینطور. +ممنون. داشتم بیرون و‌نگا‌میکردم،دیدم یه دست تا پیش پام اومده بود و برگشت،میخاست دستش و بزاره روی پام،دستشو گرفتم و گذاشتم روی پام،دستش از شدت استرس یخ شده بود،بی مقدمه گفت: +موافقی؟ منظورش و فهمیده بودم... -آره. رسیدیم به یه هتل و یه اتاق برای یه شب رزرو کردیم و رفتیم اتاقمون،با چسبوندنم به دیوار و‌گذاشتن لبای نرمش روی لبام شروع کرد.... _اوه شتت....وای سرم..اورثینک دیگه بسته،تکالیف دانشگاهم مونده.:)

NUMB
319
من قابلیت اینو دارم درحالی که دارم گریه میکنم و اشک ریخته روش گوشیم،برات استیکر خنده بفرستم و باهات شوخی کنم که اصلا فکرشم نمیکنی حالم بده..:)

NUMB
319
فک کن آخرین امتحان ترم دومت و دادی اومدی خونه،زیر باده کولر،دیگه استرسات تمومه،نیاز نیست کله صبح پاشی بری مدرسه،تابستونت شروع شده و داری فک میکنی چه سریالایی ببینی،چیکار کنی کلی بهت خوش بگذره و در آخر ریلکس کنی بدون فکر به درسای مزخرف.

NUMB
319
+چرا وقتی عصبی میشی به خودت آسیب میزنی..؟ -چون به بقیه آسیب نزنم..:)

NUMB
319
حتی موقع فیلم دیدن هم حصلم سر میره.

NUMB
319
اونی که گذاشت تو بغلش گریه کنم با اینکه میدونستم خودش آسیب دیده بود>>>>

NUMB
319
+یروز از خواب بیدار شدم،انقد حالم بد بود که توانایی بلند شدن از روی تخت رو هم نداشتم همونجا تا ساعت ها گریه کردم کلی پیام از طرف رلم برام‌اومده بود،نگران شده بود بهم زنگ زد اولین بار جواب ندادم،چون میدونستم بازم زنگ میزنه صدام و درست کردم چیزی نفهمه بار دوم زنگ زد و جواب دادم: اون:آماده شو بریم بیرون من:واقعا حصله ندارم بزار برای یه وقته دیگه اون: همین که گفتم آماده شو میریم بیرون حالت خوب میشه من:اوکی. با اینکه میدونستم قرار نیست حالم خوب بشه قبول کردم و شروع کردم به آماده شدن. از شدت گریه صورتم به طرز فاجعه باری پف کرد و قرمز شد،سفیدی چشمام دیده نمیشد و صورتم مثل گچ بود انقدر کرم زدم و آرایش کردم تا یکم بهتر شد از خونه رفتم بیرون دیدم توی ماشین منتظرمه سوار ماشین شدم،من و که دید به طرز عجیبی تعجب کرد و کلی سوال ازم پرسید و من فقط با جواب اینکه حالم خوبه به سوالاش پایان میدادم به یکی از کافه های شهر کوچیکمون رفتیم،قبل از نشستن گارسون پرسید:زیر سیگاری؟و من برعکس همیشه گفتم بله به رلم گفتم:میشه بری یه پاکت سیگار برام بخری؟ خیلی بد نگام کرد و رفت،بعد از 20دقیقه بلاخره اومد سیگار و گرفتم‌وسر نیم ساعت کل پاکت و کشیدم تو اون نیم ساعت هیچ حرفی نزدیم و فقط من و به چشم اینکه دیگه دوست ندارم و این رفتار هات بد و آزار دهندست نگاه میکرد،هیچ ری اکشنی نشون ندادم بعد یک ساعت بلاخره وقتش شد بریم خونه،رفتیم تو ماشین اون:حالت خوبه من:نمیدونم‌. دیگه هیچ حرفی بینمون زده نشد رسوندتم خونه و با یه خداحافظی از هم جدا شدیم حال بدم تا چند روز ادامه پیدا کرد و هیچ‌پیامی از طرفش دریافت نکردم،یشب ساعت2پیام داد اون:سلام،امیدوارم خوب باشی،خیلی تلاش کردم که بتونم حالت رو بهتر کنم و دوست داشته باشم!اما نشد خب میدونی؟راستش و بخوای من چند وقتی هست که حسم و نسبت بهت از دست دادم و یکی دیگه رو دوست دارم. امیدوارم توی زندگیت موفق باشی،خدانگهدار برای همیشه. من:اوکی،از صمیم قلب امیدوارم خوشبخت بشی،خدانگهدار. با چشم هایی پر اشک و قلبی در حال رنج و شکستگی پیام رو ارسال کردم. تا ساعت4به گریه کردن و مشت زدن به دیوار ادامه دادم با خودم گفتم:من خسته شدم،دیگه نمیکشم،ببخشید. به سمت جعبه ی قرص ها رفتم و دوتابسته قرص و گرفتم و با یه لیوان آب یخ همرو یجا خوردم.... رفتم روی تخت و به یدونه رفیقم که هفته ی پیش خودکشی کرد پیام دادم و هرچی تو دلم بود و براش گفتم کم کم هیچی و احساس نکردم،انگار یجوری بودم که هیچوقت نبودم،نفسم به سختی میومد ولی داشتم لذت می‌بردم انگار داشتم بی هوش میشدم، نمیشه توصیفش کرد.. کم کم دیگه هیچی یادم نمیومد و فقط خوابم میومد،آروم آروم پلک هام رفتن روی هم و به خواب عمیق و همیشگی رفتم.... تا ۶ سال بعد روی همون تخت مونده بودم،یروز رل اخریم اومد خونمون و جنازم که فقط چند تا استخون ازش مونده بود و دید و بی حرکت تا دقیقه ها ایستاده بود،زنگ زد به پلیس و.... اون پایین هوا چطوره؟؟ این بالا که همه چیز خوبه... از من‌به شما نصیحت:هیچوقت به کسی دل نبندید؛

NUMB
319
درس خیلی به مغزم فشار آورده...

NUMB
319
یدفعه به خودم میام و میبینم5دیقست بدون حرکت به یه جا خیره شدم،ضربان قلبم تو تخمی ترین حالت ممکنه و نفسم بالا نمیاد.

NUMB
319
+یشب ساعت 3 انقد حالم بد بود از خونه زدم بیرون داشتم کوچه هارو می گشتم که یه مغازه دیدم،یه بسته وینستون و مانستر خریدم نخ به نخ ت اون تاریکی مطلق با گوش دادن به اهنگای مورد علاقم میکشیدم،تنهای تنها بودم با یه خیابون که پایان نداشت ولی یجورایی بهترین حس زندگیم رو داشتم،کلی گربه و سگ بودن زمان می‌برد تا گربه ها اعتماد کنن و بزارن بهشون دست بزنم،سگ هارو هم ناز میکردم و طول می‌کشید تا دست از سرم بر دارن بلاخره تاریکی تموم شد و خورشید اومد بیرون،گنجشک ها بیدار شدن و با امیدواری آواز میخوندن،منم حالم بهتر از همیشه بود و رفتم خونه،با آرامش سر بر بالشت گذاشتم و به خواب رفتم. _اوه شت...ببخشید ک وقتتو گرفتم،راستش یلحظه یادم رفت که دخترم.:)