ar
Feedback
دکلمه✍️سناریو🎥

دکلمه✍️سناریو🎥

الذهاب إلى القناة على Telegram

♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿

إظهار المزيد
7 284
المشتركون
+1724 ساعات
+567 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
قشنگ ترین عـشق نگاه خــداونـد بر بندگان است هر کجا هستی به همان نگاه میسپارمت بوی صبحانه می آید عطر چایی صفای صبح و چند لقمه زندگی
روزتون پر از زندگی
🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

#غوغا ابر می گیرد دلش در زیر باران و سپس مثنوی می ریزد از چشم خیابان و سپس باد می پیچد میان گیسوان دهکده گاه می رقصد به پای بید لرزان و سپس گاه می گیرد جنون دست خیالات مرا مادرم کز می‌کند در پای گلدان و سپس در نفس هایش جنون پشت جنون پر می کشد مویه پشت مویه با حال پریشان و سپس در خیالم باز بابا، ناگهان سر می رسد توی تختش خیز رفته توی مهران وسپس می زند فریاد دائم بچه ها قیچی شدیم توی فکه، دهلران، در جمع یاران و سپس باز می بینم برایم پیرهن آورده اند باز هم خانه پر از عطر شهیدان و سپس کوچه غوغا می شود با پرچم و عطر گلاب لحظه لحظه می‌ رسد آوای قرآن و سپس تا پدر پر می کشد مادر می افتد از نفس می دهد مادربزرگم ناگهان جان و سپس ... #فریده_خسروی_لرگانی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

دل را ربود و داغ در این سینه جا گذاشت.. چشمت که خشت اول.. غم را بنا گذاشت امواج گیسوان تو بر ساحلِ دلم.. چندین هزار کشته و زخمی به‌جا گذاشت از دل.. ازاین خرابه‌ی متروک.. کاخ ساخت عشقت همینکه در دلِ این مرد پا گذاشت.. اما نشد به شعر، دلِ سرکش تو را.. پابند کرد و در قفس مرزها گذاشت لعنت به روزگار که جای شراب و شعر تنها شرنگ فاصله در دست ما گذاشت دست تو بود آنکه پس از سالها امید دست مرا گرفت... ولی در حنا گذاشت! زن ذاتِ زندگی است که او را نمی‌توان؛ محدود کرد و در غزلی نخ‌نما گذاشت.. باید برای از تو سرودن، سکوت کرد.. چشمان شعر را به تماشات وا گذاشت #عبدالمهدی_نوری 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

نفرین  به  روزگار  که  دلگیر از  عالمم نفرین  به  دوریِ  تو،  که  لبریزِ  ماتمم تو  آفتابِ  رحمت  و  من  ذره‌ای غبار در سایه‌ی عنایتِ  چشمت، چو شبنمم دریای  بی‌کرانه‌ی  لطفی،  مرا  چه باک چون  قطره‌ام،که در طلبِ موجِ اعظمم تو   زادهٔ   تلاطمِ   آبی،  من   از  کویر من  در هوای  توست  سراپا پر از غمم دل را به یک اشاره ز من پس گرفتی و من  بیرون  از  جهانِ  تو ، تنهاو مبهمم زخمی فتاده ام ، به عِزلت ز  دست هجر لطفی  بکن  بیا   و   که محتاج   مرهمم گفتی که آدمی‌ست دل از خویش بگذرد من   از   تبارِ   درد،   ولی   ساده   آدمم زهرِ   فراق   اگر ، به رگِ  جانم آشناست با   یادِ   تو    هنوز،  نه   چندان   مُصمَّم از   شک  گذشتم   و  به   یقینِ  نگاهِ  تو آرام   و  سر    سپرده،  به  دریا   مُسَلَّمم خُلَص تو هر چی هستی بزرگ و نیکوستی من   در   برابر   تو  فقط  کوچک   و  کمم خرسند  میشوم  و  جهان  میشود  بهشت آن   لحظهٔ   که  باشی  کنارم،  تو  همدمم #سید_سعید_سادات 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💿 #شعر 💿 غزل از قند پارسى تقديم عزيزانم شما كدام بيت را مى پسنديد؟ خواب و قرارم ببر لیک مرانم ز بر غیر من و غیر دل هر چه برانش ز در نیست به جز روی تو جان مرا مرهمی خوش تر از روی تو نیست در عالم دگر چشم‌ گشا و بیبین بی سر و پا این چنین رنج سفر دیده ام در به در و چشم تر غیر توام مشکل است زانچه مرا در دل است شب نه كجا خفته ام روز ز روزم بتر با مژه اشكبار بهر من دلفگار ديدن تو جان فزا از همه كردم گذر گاه ز هجرت كباب گاه به فكرت بخواب ذكر تو كام و زبان، گاه شكر گاهی زهر ای صنم تیر باز سينه زنى نيزه ساز آمده ای بر شکار بیش نگیرم سپر ای که قسم خورده ای باز به جنگ پیش ما کینه ز یادت ببر کار نداری دگر؟ عقل بگوید به من خیز وز اینجا گریز عشق بگوید به من صبر کن این المفر عقل ندارد بصر آينه دادم به كور گاه به حيرت كه من نغمه زنم پيش كر اى دل اگر ميروى در حرم عاشقان نام سلامت مبر در كف اين پنجه ور چاك گريبان من پاره به دستى قضا وين دل مشتاق من غرقه به خون جگر از سرى اين ماجرا باش وفايى جدا در هوس روى او بيش نگردى دگر #شعر: احمد شهرام ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🍁 از کنارم گذشت، بی‌آنکه چیزی بگوید.  اما باد، عطرش را در گوشم زمزمه کرد.  و شیشه‌ی بغضم،  با صدای قدم‌هایش شکست. از آن لحظه، جهان دیگر همان نبود.  دیوارهای اتاقم شروع به نفس کشیدن کردند.  ساعت، عقب رفت.  و من،  در خاطره‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده بود،  گم شدم. هر روز، به همان کوچه می‌رفتم.  جایی که نگاهش،  برای یک ثانیه،  با من تلاقی کرده بود.  او نمی‌دانست،  اما من،  هر شب با صدای عبورش خواب می‌دیدم.  و در خواب،  دوباره آن ثانیه را زندگی می‌کردم.  دوباره...  و دوباره... تا روزی که آمد.  ایستاد.  و گفت:  «تو را از نگاهت شناختم...» #احمد_کمائی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🔮 #دکلمه_مادر 🔮 چقشنگ ترین چشمان دنیا را مادر من دارد, وقتی با خنده های از ته دلش به من نگاه میکند و از وقایع روزانه اش با آب و تاب میگوید, بدون نظر خواستن از من بارها و بارها تعریف میکند... قشنگترین صدای دنیا را مادر من دارد, وقتی با نام کوچکم صدایم میکند, برایم چای میریزد کنارم مینشیند با من میگوید با من میخندد,,, وقتی کنارش خوشبخت ترین دختر توی عالم هستم.. قشنگترین دستان دنیا را مادر من دارد, وقتی دستهای نرمش را روی موهایم میکشد و تمام خستگی های روزگارانم را دانه دانه از موهایم برمیدارد.... و آخر تمام حرفهایش"خدای ماهم بزرگ است" از دهانش نمی افتد.... زیباترین زن جهان مادر من و در چهار چوب خانه ی ماست, که به وقت بودنش تمام لامپهای خانه مان روشن است,که بوی غذایش و نگاه مهربانش تمام تلخی ها و شکست های زندگی ام را در یک آن از وجودم پاک میکند. مهربان ترین انسان عالم درون آشپزخانه ی کوچک و چهارگوش ماست وقتی تمام خستگی هایش را در قلاب بافی های رنگارنگش به نقش و نگار میکشد... که بودنش, که خنده هایش برایم زیباترین لالایی بچگی ام است.... #فرگل_مشتاقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🍇 #دکلمه 🍇 نباشی، نیستم ،بیهوده ام، باطلم اصلا نبـاشی… به چه کار  آیم؟ نبـاشی این جـان به چه کار آید؟ گوشی که صدایت را نشنود چشمی که قادر به دیدنت نباشد به چه کـار  آیـد؟ دستی که توان پاک کردن اشک ها و به آغوش کشیدن اندوهت را نداشته باشد روی بدنم تربتی ست سنگین و محزون به چه کـار آیـد؟ پاهایی که نتواند سمت تو قدم بردارد پا به پایت راهی شود و شانه به شانه ات ترس زندگی را بزداید ضایعه ای بیش نیست بر اندامم عـزیـزِ دلِ پُر اندوهم نباشی تپش های این قلب نحیف، بیهوده ست نفس کشیدن کاری عبث است و خنده ،خط بطلانی بر تمام این زندگی عزیزِ جانِ بیقرارِ پُر حَسرتم نباشی این جان به چه کار آید؟ نباشی "جهان به چه کار  آید؟"🕊 #رضا_صادقی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

صبح یعنے آغاز یک سبد شعر... ترانه... آواز صبح یعنی... نفَسِ ساده ے پروانه شدن... در تڪاپوے قشنگِ پرواز
#شیوا_صالحی
ســلام دوستانِ جـــان صبحـــتون معطر به عطرگلهـــا طلوع نو مبارڪــ🔆ــــــ 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

همه ی آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت انچه در خواب نرفت چشم من و یاد تو بود🫀❣️ #شبتون پرستاره🌒

دکلمه خودش از دلم باخبر است از جایگاهش  در زندگی ام باخبر است میداند تمام دلخوشی ام است در این دنیای بی سر وته شیرینی روزهای تلخم است ..خودش میداند؛ میداند اگر لحظه ای نباشد ؛ لحظه ای زنده نمی مانم؛ تمام میشوم؛ بی قید و شرط ... خودش میداند که با آن چشمان سیاهش زندگی ام را رنگی کرده است خودش میداند آواز و طنین صدایش التیام بخش تمام غصه هایم است میداند شاهرگم شده است ؛ مگر میشود قید شاهرگم را بزنم؟ اگر بزنم میمیرم خودش میداند تسلی خاطر دل غم زده ی من شده است .. میداند. اشاره ای کند؛ لبی تر کند ؛ جانم را پیشکشش میکنم خودش میداند شبهای بدون حضورش  سنگینی تنهایی کمرم را خم میکند؛ خودش میداند ماه آسمانم است میداند تمدید  دم و بازدم هایم به بودنش در کنارم بستگی دارد همه ی این هارا میداند ..... ولی بازهم با دلم ناسازگاری میکند؛ بادلم نامهربانی میکند خودش میداند خنده اش روح تازه من است اخمش؛ اشک من است همه چیز را میداند.. اما سنگ به شیشه ی احساسم میزند.. تیغ تیز بر جانم میزند ؛ زنجیر دور گلویم میبندد.. میداند و زخم میزند .. میداند و دل میشکند.. میداند و دوستم ندارد. اما من جای هردویمان دوستش دارم تب کند میمیرم؛ خار به چشمانش برود زمین و آسمان را برهم میدوزم خودش میداند جایش را کسی نمی تواند پر کند؛ خودش میداند دل از من برده است و دل نداده..... میداند و نگاهم نمیکند؛ میداند و در آغوشم نمیگیرد ... کم حوصله است ؛ اما تمامش را به جانم میخرم تا ثانیه ایی خنده بر صورتش باشد.. عاشقش میمانم تا روزی که  عاشقم شود؛ دلبری هایم را ببینید ؛ حرف هایم را بشنود و چشمانم را ببینید که در انتظارش باریدند..... ای که از دلم خبر نداری باخبر باش که دل خانه ی توست..
#سپیده_زاهدی
🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

#شعر ⚽ خبر دارم که با نازت چه با آیینه ها کردی زدی برهم دو پلکت را و غوغایی به پا کردی بنازم نازِ شستت را و چشمِ نیمه مستت را بگو با راه و رسم الخطِ ابرویت چها کردی شدم مجذوبِ پاورچین و پاورچینِ مهتابت همان شب که مرا از باغِ خوشبختی صدا کردی نفس در سینه شد حبس و دل از شادی به لرز آمد برایم بس که بی رحمانه خود را دلربا کردی تعجب می کنم با گوشه یِ چشمی و لبخندی چگونه در دلِ تنگم خودت را خوب جا کردی برایم خواستی نسخه بپیچی قرصِ ماهت را تب و تابِ مرا دیدی و من را مبتلا کردی چه غوغا تخته سنگِ مرمرِ خیس از شرابی شد بر و دوشی که بر آن آبشارت را رها کردی تو و دف دف نوازی ها، من و دیوانه بازی ها امان از شورِ شیرینی که با رقصت به پا کردی برای این که دنیا بعد از این مستِ غزل باشد مرا با طعمِ شیرینِ لبانت آشنا کردی نوشتم زیر شعرم: سوخت جانم، چاره ای کن عشق به لبخندی و آهی و نگاهی اکتفا کردی #شهراد_میدری

💫 #دکلمه 💫 نصف شب بود... شیشه ماشینو طبق معمول، تا جایی که جا داشت، داده بودمش پایین پیچ های جاده چالوس، توی تاریکی با صدای معین که داشت آروم آروم میخوند، حالمو دگرگون کرده بود: "سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه..." نمیدونم چرا یه بغض غریبی، راه گلومو بسته بود...؟! انگار می خواستم عمدا از یه چیزی فرار کنم ولی ترانه ای که داشتم می‌شنیدم پای رفتنمو سفت چسبیده بود و منو کشونده بود توی یه جهان دیگه... به اون زمونای دور که آدما وقتی از هم جدا میشدن نمیدونستن دوباره همدیگرو میبینن یا نه...؟! اون وقتا انقدر راه دور بود که برای خبر گرفتن از هم، باید روزها و ساعت‌ها انتظار میکشیدی بلکه یه نفر از راه برسه یه پاکت نامه بذاره توی دستت... واسه یه خبر ساده ، دلت باید هر لحظه، هزار مرتبه ، می‌رفت تا سر خیابون و برمیگشت... احتمالا همون وقتا بود که حضرت سعدی نوشت: من خود به چشم خویشتن      دیدم که جانم میرود... شبیه الان نبود که... دوست داشتن ، حرمت داشت عاشقی ، آیین بود مردونگی ، حیثیت... بازم یه پیچ دیگرو توی جاده پیچیدم و، هرکاری کردم فکر و خیالو از خودم دور کنم، نشد... با خودم گفتم: واقعا یه نفر چطوری میتونه سفر کنه واسه اینکه طرفو یادش بره؟! مگه وقتی دل می‌بندی اون آدم ، یه تیکه از وجودت نمیشه؟ مگه میتونی خودتو یه جایی جا بذاری؟ مگه میتونی بدون اون چیزی که داره توی قفسه سینه ت محکم میکوبه، نفس بکشی؟ راستی تو چی یار جان...؟ حالا که چمدونتو بستی و تموم عاشقانه هاتو، توی ایوون دلخوشیای من جا گذاشتی، تونستی به روزای قبل از بوسیدن و بغل گرفتنای من برگردی...؟! اصلا از خودت پرسیدی بعد رفتنت، من باید با پوزخند و شکلک این خیابونای لعنتی ، که رد کفشای تو روشون نفس می‌کشه چیکار کنم؟ تو که میدونستی دستای من وقتی دور بازوهات چفت میشن، دیگه با عالم و آدم کاری ندارم، منو توی این شهر شلوغ، دست کی سپردی...؟! نمیدونم سر کدوم پیچ،نور مستقیم یه ماشین که داشت از روبرو می اومد، صاف خورد وسط چشام... صورتم زیر ضربه های محکم باد، خیس اشک و نم بارون شده بود و هنوز معین داشت میخوند: نرفت از یاد من عشق سفر ، عاشقترم کرد... #آزاده_رمضانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌴 #شعر 🌴 ‍ "  خط تو بزن خزان من " ای  تو  مرا نشانه ای از مه و آسمان من باز بگوچه میرسدبی توبه این جهان من هرچه شنیده گوش من باتو ز دل برون شده ای همه در خیال من ! باز بده توان من باشعف آمدم که تو با نگهی خوشم کنی من که بریدم از همه تا تو کنی عیان من رفت قرار از کفم بُرد خیال و خواب تن آن گل دیدگان تو! این من واین فغان من دست کشیدم ازهمه تاتوبگیری ام ز دست خود توبگیر دست من تاکه نرفته جان من مهر   منی و  ماه من بحر تویی و شاه من هست  کلید  عاشقی  دست تو مهربان من بال و پری بده که من اوج بگیرم از زمین تا   برسم به  کوی تو ای همه  آشیان  من هست نمی شوم اگر مستی  چشمهای  تو هم  نشود نصیب  من  هم  نبرد روان من صوت تو را شنیده ام روی تو را که دیده ام مست و خموش می روم باز بیا جوان من کشتی  خود شکسته ام  تا  بَلَمی  بیاوری در  هوس  رسیدنم ای  تو نسیم جان من بنده ی خاکی ام ولی بند  جهان خاک نی ای توبهارجان و تن خط تو بزن خزان من هیچ نخواهم ازجهان تاکه جهان من تویی در دل  من نه این و آن این منی و آن من ! #لیلا رضاوند ( تمنا )" ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💿 #دکلمه 💿 عزیز می‌گفت: «زن، باید دلبری کردن بلد باشه مادر تا بتونه کنج قلب و ذهن معشوقش موندگار شه...» می‌گفت: «زن، باید سیاست رو چاشنی دلبریاش کنه...» می‌گفت: «زن بودن هنر می‌خواد مادر...» هرموقع سرکیف بود شیطون می‌شد و از خاطرات جوونیاش با آقا جون می‌گفت. هروقت می‌دید دمغ و دلخور و بی‌حوصلم منو می‌نِشوند جلو زانوهاشو شونه دست می‌گرفت که گره از موهام وا کنه اما حرفاش گره دلمو باز می‌کرد. موهامو می‌بافت و می‌گفت: «حیف موهای قشنگ تو نیست مادر که عینهو دم اسب می‌بندیشون بالا سرت؟! اینا رو گیسشون کن بنداز رو شونت، دو تا دونه بابونه و مریمم بذار لاش تا عطرش بپیچه لای تار و پود موهات...» می‌گفت: «هر عطری رو نزن مادر، زن باید بوی یاس و نسترن بده! همون قدر خنک و دلنشین که آدم رغبت کنه مدام بو بکشدش و دلشو نزنه و مشام آدم که هیچ، خاطر آدمم خنک کنه بوی عطرش...» می‌گفت: «چیه این چای کیسه‌ای‌ها ک نه رنگ داره نه عطر و طعم... هی برمی‌داری می‌ندازی تو لیوان می‌خوری! هروقت دلت چای خواست قوری بردار، چای بنداز توش با دو تا دونه هل و زعفرون، بذار خوب دم بکشه بعد بریز تو اون استکان کمر باریکا که نعلبکی‌های لب طلایی داره، واسه خودت با نقل و نبات شیرین کن بخور بذار بشینه به جونت خستگی رو از تنت دربیاره که عطر و رنگ چاییت هر مهمونی رو راغب کنه بشینه به سخن گفتن و گپ زدن و چای خوردن...» می‌گفت: «انار که میاری درسته نیار که آدم دستش به برداشتن و خوردنش نره، دون کنه مادر با نمک و گلپر بذار جلو مهمونت تا ترشی انار با محبتت به چشم نیاد..» عزیز می‌گفت: «زن که دلخور شد نباید قهر کنه، قهر واسه مرد عادی می‌شه. زن که دلش شکست نباید جلو مرد گریه کنه، غرور مردش می‌شکنه. زن که کم حوصله بود نباید غر بزنه، غرغرو بودن مرد کلافه می‌کنه. زن که ناراحت بود نباید لب به شکوه باز کنه، شکایت مرد و دلسرد می‌کنه...» عزیز واسه آقاجون دلبر بود، اونقدر که آقاجون یه لحظه طاقت دوریشو نداشت. اونقدر که هروقت نگاه عزیز می‌کرد با اون گیس سفید روی شونش که از زیر چارقد بته جغش بیرون زده بود مثل بچه‌ها از دیدنش ذوق می‌کرد. عزیز واسه ما برکت خونه بود، دلگرمی بود. اونقدر که تا وقتی بود خونه همیشه پر بود از عطر مریم و یاس و بابونه. تا وقتی بود فصلا سرجاش بود، حال و احوالمونم. عزیز که رفت؛ انگار نبض خونه باهاش رفت... #مهلا_بستگان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

‍ .🌎 #شعر 🌎 از آن شهری که شوق زنده‌گی را با خود آوردم قبای خِفت و شرمند‌ه‌گی را با خود آوردم از آن‌ شهری که شب‌های سیاهش، صبح روشن بود شکست و حسرت و بازنده‌گی را با خود آوردم شعورِ شهرِ من را بی‌خدایان زیر پا کردند من اما کوله‌بار بنده‌گی را با خود آوردم سفر، یعنی به‌ساز خسته‌گی و درد رقصیدن سفر، یعنی به شامِ تیره‌ی تاریخ خندیدن سفر، یعنی "صلیبِ مرگِ خود" تا ناکجابردن سفر، یعنی میان شادمانی، خون‌ِ دل‌خوردن سفر، یعنی حقارت را به‌دوشِ خویش بنهادن سفر، یعنی به هر گامی، هزاران بار افتادن سفر، یعنی غریبی، بی‌کسی، بی‌چاره‌گی، دوری سفر، یعنی جدایی، دردِ آهنگِ "گلِ سوری" سفر، یعنی به‌روی سنگ‌فرشِ غیر خوابیدن سفر، یعنی برای زودتر مردن ـ شتابیدن سفر، اما غروب آرزوی من نخواهد شد سفر مانعِ خشمِ‌درگلوی من نخواهد شد سکوت ناگزیرم شاخه‌ها را کاج خواهد کرد شبی از انفجارش درد را تاراج خواهد کرد ✍ : عبدالمالک  عطش ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💫 #دکلمه 💫 نصف شب بود... شیشه ماشینو طبق معمول، تا جایی که جا داشت، داده بودمش پایین پیچ های جاده چالوس، توی تاریکی با صدای معین که داشت آروم آروم میخوند، حالمو دگرگون کرده بود: "سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه..." نمیدونم چرا یه بغض غریبی، راه گلومو بسته بود...؟! انگار می خواستم عمدا از یه چیزی فرار کنم ولی ترانه ای که داشتم می‌شنیدم پای رفتنمو سفت چسبیده بود و منو کشونده بود توی یه جهان دیگه... به اون زمونای دور که آدما وقتی از هم جدا میشدن نمیدونستن دوباره همدیگرو میبینن یا نه...؟! اون وقتا انقدر راه دور بود که برای خبر گرفتن از هم، باید روزها و ساعت‌ها انتظار میکشیدی بلکه یه نفر از راه برسه یه پاکت نامه بذاره توی دستت... واسه یه خبر ساده ، دلت باید هر لحظه، هزار مرتبه ، می‌رفت تا سر خیابون و برمیگشت... احتمالا همون وقتا بود که حضرت سعدی نوشت: من خود به چشم خویشتن      دیدم که جانم میرود... شبیه الان نبود که... دوست داشتن ، حرمت داشت عاشقی ، آیین بود مردونگی ، حیثیت... بازم یه پیچ دیگرو توی جاده پیچیدم و، هرکاری کردم فکر و خیالو از خودم دور کنم، نشد... با خودم گفتم: واقعا یه نفر چطوری میتونه سفر کنه واسه اینکه طرفو یادش بره؟! مگه وقتی دل می‌بندی اون آدم ، یه تیکه از وجودت نمیشه؟ مگه میتونی خودتو یه جایی جا بذاری؟ مگه میتونی بدون اون چیزی که داره توی قفسه سینه ت محکم میکوبه، نفس بکشی؟ راستی تو چی یار جان...؟ حالا که چمدونتو بستی و تموم عاشقانه هاتو، توی ایوون دلخوشیای من جا گذاشتی، تونستی به روزای قبل از بوسیدن و بغل گرفتنای من برگردی...؟! اصلا از خودت پرسیدی بعد رفتنت، من باید با پوزخند و شکلک این خیابونای لعنتی ، که رد کفشای تو روشون نفس می‌کشه چیکار کنم؟ تو که میدونستی دستای من وقتی دور بازوهات چفت میشن، دیگه با عالم و آدم کاری ندارم، منو توی این شهر شلوغ، دست کی سپردی...؟! نمیدونم سر کدوم پیچ،نور مستقیم یه ماشین که داشت از روبرو می اومد، صاف خورد وسط چشام... صورتم زیر ضربه های محکم باد، خیس اشک و نم بارون شده بود و هنوز معین داشت میخوند: نرفت از یاد من عشق سفر ، عاشقترم کرد... #آزاده_رمضانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🦢 #شعر 🦢 دین من دنیای من ای دلبر رعنای من من تمنا میکنم پیشم بمان زیبای من در دلم عشق تو دارم٫ کس نداند راز دل آرزویم وصل توست شیرین ترین رویای من در همه خواب و خیالم هستی و تنها نِیَم دوریت راحت نباشد دلبر گیرای من در تلاشم دست تو گیرم شبی در گوشه ای تو بخندی و شود سرخوش دل شیدای من آنقدر فریاد عشقم سر کشم تا بشنوی از همان راه و مسیر دوریت نجوای من من تو را خواهم ز جانم بیشتر باور بدار حاضرم جانم دهم خواهی طلب کن یار من در کمینند گرگها در انتظار طعمه ای غم مخور چوپان منم ای آهوی صحرای من من شدم عاشق مثال وامق و مجنون چرا؟ چون تویی معشوق من عذرا و یا لیلای من روز من با دیدن روی تو میگردد شروع همدمم ای روشنی بخش شب یلدای من با تو از کف داده ام من عقل و هوش چون به تو دارم یقین فرزانه دانای من در نبود تو ندارم من نشان هیچ ام بدان با تو بودن خوش‌تر است زیرا تویی معنای من در تلاشم تا برون آیم از این ظلمت شبی روشنی بخشی مرا مهتابِ در شبهای من من تو را روزی ببینم ناگهان میبوسمت چونکه بوسیدن از آن لبها بُوَد رویای من از خدایم بس تو را دارم طلب باشد همین من خریدار توام سودای بی همتای من با تو دنیا را نمیخواهم٫ ندارد ارزشی دارمت زین پس تویی امروز و هم فردای من #ناشناس 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ ساعت دو بامداد است و من دلم برایت تنگ شده. دیشب نیز ساعت ۹ دلتنگی تمام وجودم را پر کرد؛ و می‌دانم که فردا ۶ صبح؛ وقتی چشم‌هایم را می‌گشایم؛ بی‌تو دوباره غرق در دلتنگی خواهم شد… و این دلتنگی مثل ساعتی بی‌وقفه درونم می‌تپد، نه خواب می‌شناسد نه زمان. شب آرام است، اما دلِ من پر از هیاهوی نبودنِ توست. چراغ‌ها خاموش‌اند، شهر در خواب فرو رفته، اما چشم‌های من بیدارتر از همیشه نامت را مرور می‌کنند. هر ثانیه کش می‌آید، مثل فاصله‌ای که بین من و تو بی‌رحمانه قد کشیده. ساعت از دو می‌گذرد، از سه، از چهار… اما هیچ ساعتی از تو نمی‌گذرد. دلتنگی عجیب‌ترین مهمانِ شب‌های من است، بی‌دعوت می‌آید، بی‌اجازه می‌ماند، و تا صبح تمامِ وجودم را تسخیر می‌کند. گاهی دست دراز می‌کنم سمتِ جایی که نیستی، و همین «نیستی» تمامِ جهان را خالی‌تر می‌کند. یادِ تو در تاریکی روشن‌تر است، در سکوت بلندتر، در نبود حاضرتر. چشم‌هایم را می‌بندم تا شاید در خواب ببینمت، اما خواب هم بی‌تو راهش را گم کرده. صبح که می‌رسد، نور می‌تابد، آدم‌ها بیدار می‌شوند، زندگی از نو شروع می‌شود… اما دلتنگی نه تمام می‌شود، نه کم، فقط لباسِ روز می‌پوشد. و من میانِ این تکرارِ بی‌پایان فقط یک آرزو دارم: کاش یک‌بار بی‌خبر، بی‌فاصله، در همین ساعتِ دو بامداد کنارم می‌نشستی و می‌گفتی: «من اینجام… دیگه دلتنگ نباش.» ✍️. #مـاکان 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💠 #شعر 💠 اهل کاشانم  روزگارم بد نیست. تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی. مادری دارم ، بهتر از برگ درخت. دوستانی ، بهتر از آب روان. و خدایی که در این نزدیکی است: لای این شب بوها، پای آن کاج بلند. روی آگاهی آب، روی قانون گیاه. من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف. سنگ از پشت نمازم پیداست: همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتی می خوانم  که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو. من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف می خوانم، پی "قد قامت" موج. #سهراب_سپهری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401