𝚛ᴍᴇᴄяц𝚊
الذهاب إلى القناة على Telegram
-در چشم های من دقیق تر نگاه کن، جز تو هیچ چیزی در آن نیست!!💛🤍
إظهار المزيد301
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
301
همه چیز عوض شده من.. آدما.. زندگی و حتی هوا..
حس خفگی با هرچیزی و هرکاری فقط بیشتر میشه.
بیراههست، هرچیزی که میبینم و هرکاری که میکنم بیراههست..
کی میگه هرچیزی که چشمها میبینن راسته؟!
وقتی با چشمهات نگاه میکنی هیچی عوض نشده، من همون ادمم..ادمها مثل همیشهان و زندگی به روال قبله..حتی هوا خفگی نداره.. کاش همه چیز مثل نگاه چشمها بود.
اما من، با روحم شنیدم، دیدم و حس کردم که همه چیز تغییر کرده.. همه چیز!
-بجاماندهازخاطراتبارانی🤍؛
301
Repost from N/a
دستهاش رو تو جیب اورکتش فرو کرد. هوا اونقدر سرد بود که سیستم گرمایی سالن فایدهی زیادی نداشت. هنوز نفس هاش بخار میشدن.
با جدیت به قاب نقاشی بزرگ مقابلش خیره شده بود. بوی قهوه ی محوی از کنارش حس کرد اما برنگشت.
انگار که توی اون نقاشی زیبا غرق شده بود.
"قشنگه مگه نه؟"
نامجون ثانیه ای نفسش حبس شد اما نذاشت طولانی شه. لبش رو خیس کرد و بدون برگشتن سمتش گفت
"اینجا چیکار میکنی؟"
جین شونه بالا انداخت. دست راستش رو توی جیبش فرو برد و کمی از قهوهی داغش نوشید.
"تو اینجایی."
نام نیشخند کمرنگی زد اما همچنان سمتش برنگشته بود.
"این دلیل خوبی نیست."
جین نفسش رو اروم بیرون فرستاد و قدم کوتاهی برداشت و کنار نام ایستاد.
"اینکه دلتنگت بودم چی؟ این دلیل خوبیه؟"
نامجون آهی کشید، چشم هاش رو چرخوند و اینبار به موهای نرم جین که از این فاصله هم عطر خوش بوش رو حس میکرد نگاه کرد.
"چرا رفتی؟ اگه قرار بود دلتنگ بشی."
جین معذب لبخندی زد و سمت مرد چرخید، دست هاش رو دور قهوهش حلقه کرد.
"نمیدونستم."
نامجون ابروش رو بالا انداخت. مقاومت کردن در برابر خطر خاص موهای اون همیشه سخت بود.
"اینکه دلتنگم میشی رو؟"
جین اروم خندید، خندهای که با نم محو توی چشمهاش هیچ سنخیتی نداشت.
"نه.. اینکه دوستت دارم رو."
نامجین موزه، برای آمایا 🍃
