223
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
223
همچو پاییز شدم
دائما باران، نه
غرقه ی تیرگی ابر شدم
و هر از گاهی اشک
تکه ای میچکد و میگذرد
#شعر
223
گاهی اوقات دلم بند مقصد است،
گاهی نیز، حواسپرت مسیر.
گاهی سکوت خنثیِ کویرم
و گاهی تشویش امواج دریا.
شبی را به نسیم و آتش و ماه میگذرانم
صبحی را به آفتاب تیز و سکوت و سودای خفقان گرفته!
گاهی دلم فریاد و ابراز میخواهد
دلم آتش میخواهد
دلم هیولای مرحله ی آخر را میخواهد!
گاهی نیز دلم سکوت و نگاه را
گاهی
گریه میخواهد
گریه میخواهد
گریه میخواهد
گاهی به بند و نظم بینظیر دنیا حسادت میکنم
گاهی نیز عریان و خندان در بداهه هایم میدوم.
گاهی دلم بازگشت میخواهد
که اینبار نخ بادبادکم را به جایی گره بزنم و آنگاه در تماشایش دست و پایم شل شود!
و گاهی نیز همهچیزت را میدهی که بگذرد
فقط تمام شود؛ حتی اگر بعدی دردناک تر است؛ زیر دوای درد روح، دردهای بعدیست، که فراموشت کند قبل هارا
آه از این محتاجین درد...
نه به شبهای دشنام و اعتراض در رخت خواب
نه به سکوت و رضایت عصرگاه تعطیلات!
میدانم که حقیقت تغییری نمیکند و ما آنرا متغیر میبینیم، و یا متغیر میکنیم و گویا خود، متغیر میشویم!
نمیدانم با این اوصاف و بی ثباتی مکرر، به کدام دیوار میتوان تکیه داد و کدامین را محکوم کرد
نمیدانم
این سودا نیز میگذرد ولی
شاید همه اشتباه میکنیم
و یا زندگی مارا دست انداخته.
نمیدانم
#متن
223
امروز، عصرگاهی پائیزی است و قطره های باران مدتیست همخوابِ خاکِ دوردستها شدند. باید بگویم که عزیزم دستهایم میلرزد و چشمانم در جای خود بیقرارند، نمیتوانم برایت بنویسم و مختصر میگویم؛ از خود متنفرم.
ساحل ذهن من اکنون رودخانه ای ییلاقی است! پاچه ی شلوارم را بالا زدم و در آن قدم گذاشتم که پایم در سنگها لیز خورد و در جریان نامنظم گهواره اش افتادم؛ خودم را چندباری به شاخه های درختانِ خمیده در کناره، آویزان کردم و همگی شکستند؛ عزیزم چه آشنا!
تسلیم شدم و مسیر آب مرا برد و برد و برد و همه جا را دیدم؛ از تمام وجودم گذشتم و نتیجه اسفناک است، از خود متنفرم.
از حماقت یا اقبال، به دیوار های سست تکیه دادم و هربار با تنی خاک آلود، برخاستم؛ حتی دلم میخواست همه را در آغوش خود بکشم و چشمهایم را ببندم اما کور بودم و دشنه هایشان را ندیدم و سوختم و سوختم و بروی خود نیاوردم. از خود متنفرم.
برایت بگویم که دلم میخواهد در آغوشت مچاله شوم و قفس اشکهایم را باز کنم. اگر شده یکبار احساس کنم کسی مرا در اولویت هایش میگذارد؛ یکبار میخواهم بدانم که منبودن برای دیگران چگونه است؟
عزیزم، آتشی در زیر این سرزمین آرام زندانی است که هرچقدر برویش بباری جهنم تر میشود. زیر این نقاب آرامش، آرزوی مرگ من، تو و همگی آدمهاست؛ از خود متنفرم.
عقل در طوفان های شبانه ام گم شد و قلبم از تلنبار احساس، متورم؛ هرچه بر من رخ داد از دست های خود بود و اکنون تزلزلشان دردی دوا نمیکند. پرحرفی شد؛ عزیزم تا زمانی که شب سیاه میماند بخند و من نیز تا زمانی که غروبْ سرخ است، از خود متنفرم
#متن
223
خانه ی مرگ خودم را آباد
خانه ی چشم تو نیز آبادست
مویت اندر وزش باد، آزاد
قلب من از قفسش آزادست
جاودان شد دلم اندر عشقت
عقل در مکتب فکرت فانیست
چشمهایت پی باران بودند
چشم من از پی خود بارانیست
تو سفیدیِ نوید روزی
من سیاهیِ ستم بر شامگاه
نگهت نقطه ی طوفانپرور!
نگهم سمبلی از آرامگاه
عشق تو از رهِ بودن نگذشت!
آن نسیمی که ز این تن نگذشت
عشق تو صحنه ای از سایه و نور
تو شدی هرچه که بر من نگذشت
تو همان آینه ی ایامی
که شب اندر گذرش غایب شد
من گرفتار به عشقت نشدم
عقده ها در قلمم کاتب شد!
دست بردار ز روحم، اکنون
دفترم شد ز حضورت مدفن
تو دروغی تو دروغی تو دروغ!
اثرت را ز روانم بَرکَن
#شعر
223
سکوت میکنم
و نوای ممتد باران، بیرحمانه در خاک روانم نفوذ میکند؛ بوی نم خاطرات بلند میشود.
عشق هم که هربار به شیوهای چشمهایم را از حسرت میبندد و نفس هایم را عمیق میکند، اکنون با جامهی تصویر، مقابلم خندان میرقصد، برویم خیمه میزند و مرا در بنبست بهانه هایم خفت میکند.
در این روزها که کالسکهی همه را چیزی مازاد از اقبالشان میراند، گاری چوبی من نیز بر اجبار چرخ فلک، دست و پا شکسته برپاست؛ لنگلنگان میرود. اکنون ساحل ذهن آفتابی من، بامداد جنگلی بارانی است!
به همنوعانم نگاه میکنم و گاهی دروازهی باطنشان را بیاختیار میگشایم؛ رهایی غالبا در آرامش نمایان است و هرکسی در سطوحی مختلف آنرا ندارد، در آخر هرکسی در بند چیزی دست و پا میزند. آه!
غم از شدت اشباع جان گرفته، شانه به شانهام نشسته و میان پیوند زدن ابرهای تیرهام به یکدیگر، گاهی سخن نیز میگوید؛ غم نیز گلایه مند از مواردی است؛ جالب شد! غم نیز مبتلا به غم است!
تا ثریا و برگشت، اگر هر دو قدم، یک قدم بازگردم، باز هم سخن در چنتهی ذهن باقیست. دوات قلم را چشمه ای در زیر درخت اضطرابم، میفرستد؛ و چرخش آنرا دستهایی تسخیر شده به عهده دارند؛
لکن این روح #ناپیدا از گوشهای که نمیدانم کجاست امداد میگیرد و گمان میبرم که آن، زمان است! آه این درد بینظیرِ همه گیر! در چاه بیپایان خویش، به گذشتن مبتلا نشدی که بدانی گذشته مسخره است! آینده کجاست؟! انسان با عوارض گذشتن، مبتلا بر درد حال است!
به درد هایم میخندم.
#متن
223
حال که تمام روحم از چشمهایم چکید
به آتش میکشم نگاه را
نغمه ای در من قیام میکند
شب از بستر معنا به رعشه می افتد
و جامه ی رقت انگیز ماه میسوزد
طوفان تمام شد اما
سکوت، نقاب است
رعد آذرخش ها در راه است
ققنوس داستان ها رفته
اما پژواک بالهایش
در سینه ی کوهستان پرسه میزند
خاکستر، مرگ آتش نیست
صدای رنجش آن هنوز از گلو ها میآید
میتازد و زبانه میکشد
و نطفه ای جوانه میزند
شمیم آتش فضا را میگیرد
به چه میخندم؟
تیغه ها نمیبرد اما
رود خون جاری است
گویی زمین شمشیر خورده است
ای زانوی غم گرفته!
بیابان است؛
اشک هایت را بنوش
ناله هایت را نیرو کن
چند مرتبه باید در خود بمیری
که نطفه ی بعدی به ندامت ختم نشود؟
صدای کلاغ های درونت میاید
گویی وجدان را همچون غذا
در گوشه ای مدفون کرده ای
قلبت را بیرون کشیده اند اما
سینه ات همچنان میتپد
کدام خاطره را حبس کرده ای؟
لجنزار داخلت را اشک ها نزدود
غمباد هایت چیزی را با خود نبرد
به انتظار چه ای؟
بسوزان همه را
که برای پروانه ی پیله گریز
جهان، همه شمع است
بسوز
بسوزان
و بدرخش
این دوزخ را خدا نیز میپسندد
#متن
223
آنقدر از دست هایم دوری
که عقل میخندد، با هر خیال وصال.
پا به افق این دو سیاهچاله بگذار
یا که رفتنت را کامل کن و از خاطره هایم نیز بگذر.
بگذار هنگامیکه با خیال راحت، بر شنهای ساحل سر میگذارم، چهره ات را در سپیدی خورشید نبینم؛
بگذار که هوشیار باشم
که این موج های کوچک، آرامشم را زیر پا میگذارند؛
و یا هنگامی که میان درختان روستایمان قدم میزنم
و جانم از بام سبز فضا طلوع میکند، در یک لحظه
از حال کاملم به گذشته ی تمام باز نگردم
بگذار به یاد تو نیفتم که در خزان احوالم
و سوز خشک زمانه ام، جوانهای سبز بودی.
آه که اکنونم را از من گرفتی و گذشته را به جایش گذاشتی؛
حال میتوان گفت که دارمت، اما کجاست این داشتن؟
مثل وهم آزادی پرنده ای در قفس
که هنوز برای پر زدنش شاکر است!
مثل غرور چشمه ای که با تکه انعکاسی
خیال میکند ماه را در دل خود دارد.
ببین به کجا رسیده ایم
تو در کنج قلب ایستاده ام جا خوش کرده ای
و حال، من اینجا افتادهام
خنده هایم، سودایم و خیالم مرا ترک گفته اند.
درد میکشم اما
نمیدانم که خمارم، یا عاشقم یا که معترض.
زیر تیغ ندامت خود، نیمه جانم
و تنها، پژواک قهقهه ی عقل است
در جمجمه ی تهی از همه چیزم.
#متن
223
بگذار که حصار تنگ شود
راه هوا بسته
و چشم هارا بپوشانند
عیبی نیست
ما بر اصول ِ زمان، امید
و در رویا و خاطراتْ زیستن
معتقدیم
#متن
223
بنواز ای غم سرد، بنواز ای غم سرد
بنویس ای قلمْ، شیوَنت از جوهر درد
بنواز ای غم سرد که دوایم دم توست
که ز یادم زداید، غم یاران نامرد
بنواز ای غم سرد، بنواز از تعلل
که چنین ذوق دل را به فنا مبتلا کرد
بنواز ای غم سرد، که دگر فرصتی نیست
و بهار دلم را بکشد ماتم زرد
بنواز تا بگریَم، بنواز هرچه خواهی
شده ام از جهان و شدم از انزوا طرد
بنواز ای غم سرد، بنواز تا بمیرم
که چقدر یکجهان را بکِشد سینهای فرد
#شعر
223
راه بر من بیراهه شد
اما رفتن را فراموش نکردم
نگاهم به در خشک شد اما
باریدن را فراموش نکردم
زمان در تاریکی هایم کشته شد
اما من، گذشتن را فراموش نکردم
سکوت در انزوایم گندید
من سخن را فراموش نکردم!
آنها شکنجه را فراموش نکردند
و من، کشتن را فراموش نکردم
به بیابان مبتلایم کردند
من، گلشن را فراموش نکردم
جان و اموالتان را در آغوش بگیرید
من یکی، مردن را فراموش نکردم
زورشان به نور نرسید!
چشمانمان را کور کردند
من، صبح روشن را فراموش نکردم
میخندم و غلت میزنم در خیال خویش
من بودن را فراموش نکردم
#متن
