ar
Feedback
● بارگاه پورفَرُّخ ●

● بارگاه پورفَرُّخ ●

الذهاب إلى القناة على Telegram

اینجا بارگاه آهنگ‌های فداییِ جاویدنام اسپهبد رستم فَرُّخزاد هست. آهنگ‌هایی که پسندم هست رو برای شما به اشتراک می‌گذارم. امیدوارم خوشتون بیاد. 🎹🎵🪕 • Photo archive : @Aryamehr_SHAH Edits : @IRANSHAHR_POWER تابع قوانین شاهنشاهی • #پاینده_ایران #جاویدشاه

إظهار المزيد
444
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-330 أيام
أرشيف المشاركات
Father and his sons. -@PourFarrokh.🐚
Father and his sons. -@PourFarrokh.🐚

sticker.webp0.39 KB

کلاً مهم نیست چی می‌خوری؛ آب می‌خوری، ویتامینه می‌خوری، گوشت می‌خوری، کیک براونی داغ با یه شیر پرچرب می‌خوری، لب می‌خوری، گردن می‌خوری یا... و هرچی، وقتی در این ماه مبارک جلوی آن مومن و بنده الله با لذت می‌خوری انگار در بحر مکاشفت فرو رفته و دامانت از دست می‌رود. یا الله کسمادرت.

با ذکر یچیزیم تو واژن زینب صل‌الله و همینطور یا حیدر فرار (کِرِمَ دالَگَه و آلِ)، شروع می‌کنم به خوردن این اثر هنری در این ما
+2
با ذکر یچیزیم تو واژن زینب صل‌الله و همینطور یا حیدر فرار (کِرِمَ دالَگَه و آلِ)، شروع می‌کنم به خوردن این اثر هنری در این ماه مبارک. 🏑

در زمستانی که بر سرزمینمان سایه انداخته، زمستانی که گویی از دل صفحات ترانه‌های شاهنامه آمده، ایران دوباره معنای «ایستادگی» را بازنویسی می‌کند. سال‌هاست که سرمایی سنگین بر جان شهرها افتاده؛ سرمای ترس، خاموشی و سرکوب. سرما همیشه بی‌صدا می‌آید؛ آهسته، خزنده، با وعدهٔ امنیت. همان‌گونه که در داستان‌های جرج آر. آر. مارتین، نیروی یخ از شمال تاریک پیش می‌آید و می‌کوشد همه‌چیز را در سکوتی منجمد فرو ببرد. اما تاریخ به ما آموخته است: هر زمستانی، هرقدر هم طولانی، پایان دارد.
در این روزها، جوانان ایران همان شعله‌هایی هستند که در دل کولاک می‌رقصند. آنان گرمایی‌اند که از اعماق خاکسترها زاده می‌شود؛ گرمایی که نه با خشونت، بلکه با امید می‌سوزد. صدای‌شان همچون آتشی است که از دیوارهای بلند هراس عبور می‌کند. هر فریاد آزادی، جرقه‌ای است؛ هر گام در خیابان، مشعلی روشن در دل تاریکی. نیروهای سرکوب شاید خود را همچون زمستانی بی‌پایان ببینند؛ همچون شبی که گمان می‌کند سپیده هرگز نخواهد رسید. اما حتی در تاریک‌ترین شب‌های وستروس، پیام روشن بود: آتش هنوز زنده است. گرما هنوز در سینهٔ انسان‌ها می‌تپد. و وقتی گرما زنده باشد، یخ ناگزیر به عقب‌نشینی است.
این جوانان، وارثان خورشیدند؛ حتی اگر آسمان تیره باشد. آنان باور دارند که سرنوشت، نه در سردخانه‌های قدرت، بلکه در قلب‌های تپندهٔ مردم نوشته می‌شود. شجاعتشان در ایستادن است، در نترسیدن، در تبدیل اشک به اراده و خشم به روشنایی. آنان با دست‌های خالی، اما با قلب‌هایی شعله‌ور، در برابر طوفان می‌ایستند. شاید راه دشوار باشد. شاید شب طولانی شود. اما همان‌گونه که در حماسه‌های کهن آمده و در دل داستان‌های خیال نیز تکرار شده است، حقیقتی ساده پابرجاست: نور بر تاریکی پیروز است.
ایران امروز، سرزمین نبرد یخ و آتش است؛ اما آتشی که از جان مردم برخیزد، خاموش‌شدنی نیست. این آتش، آتش زندگی است. آتش امید است. و امید، همان سپیده‌ای است که پس از هر زمستان طلوع می‌کند.
-@PourFarrokh.🐚

اگر علاقه‌ای به همکاری با ما دارید، این ویدیو رو ببینید و این پست رو هم بخونید. اگر دوست دارین در این انقلاب نقشی ایفا کنید، با ما تماس بگیرین. نه ما شما را خواهیم شناخت، نه شما ما را خواهید شناخت. همچنین به‌لحاظ تامین شرایط روحی و انگیزه‌ای شما، مبلغ خوبی بعنوان پاداش برای شما کنار گذاشته می‌شود. |🪨👑👑| 🥳پاینده ایران 🥳جاوید شاه

اگر علاقه‌ای به همکاری با ما دارید، این ویدیو رو ببینید و این پست هم بخونید. اگر دوست دارین در این انقلاب نقشی ایفا کنید، با ما تماس بگیرین. نه ما شما را خواهیم شناخت، نه شما ما را خواهید شناخت. همچنین به‌لحاظ تامین شرایط روحی و انگیزه‌ای شما، مبلغ خوبی بعنوان پاداش برای شما کنار گذاشته می‌شود. |🪨👑👑| پاینده ایران جاوید شاه

🥳این عکس رو تابلو می‌کنم می‌ذارمش روبروی تختم که هروقت از خواب بلند می‌شم، چشمام این تابلو رو ببینه. این چنین عشقی به این مر
🥳این عکس رو تابلو می‌کنم می‌ذارمش روبروی تختم که هروقت از خواب بلند می‌شم، چشمام این تابلو رو ببینه. این چنین عشقی به این مرد دارم یعنی من. 🥳خداوند ایالات متحده را حفظ کند‌‌. 🇺🇸🏛🇺🇸

من شاپورم، شاه شاهان، راه من در آسمان‌ها نوشته شده است، من قهرمان قلمرو ایرانم، شاهنشاه ایران. قلمرو ایران را در خدمت بستم، همه فرزندان در راستی، آن قلمرو و ایمان در دست من است. تمام بشریت از جهان آشکار است، همه در عدالت آشکار شده‌اند، راه ویشتاسپ با شاپور است. خیون و رومیان را رام کردم، با زنجیرهای طلایی بستمشان؛ آن دشمنان اکنون زیر پای من‌اند. شاه شاهان ایرانیان و غیرایرانیان، با جلال و راه آسمان، تمام این زمین در من بسته شده است. از اهورمزدا پادشاهی‌ام داده شد، بر آن جلال استوار ایستادم؛ راه خدایان در من وارد شد. ارتش‌های دشمن را برانگیختم، با تیر و شمشیر زدمشان؛ بر جهان نوشته شده است، من پیروزم. با قانون راستی قلمرو را شکل دادم، و در آن بشریت شایسته شد؛ آن قلمرو باقی خواهد ماند، اراده اهورمزدا. از خیون ارتشی برخاست، راه را به ایران شکستند، آن ارتش‌ها و فرماندهانشان، در دست من افتادند. ارمنستان را در محاصره گرفتم، دروغ و دشمن را سرنگون کردم، در آن سرزمین‌های مرزی، من پیروزم. از روم قیصر برخاست، با تیر و شمشیر زدمش، آن قیصر خود، زیر پای من است. آن قلمروها و اربابانشان، همه در جلال ایستاده بودند، ایران و غیرایران به یکسان، در من بسته شده‌اند.
-@PourFarrokh.🐚

• 𝑌𝑎𝑙𝑎𝑛 and his PAPA, PAPA ROSTAM👑
𝑌𝑎𝑙𝑎𝑛 and his PAPA, PAPA ROSTAM👑

بر دار، باد می‌وزید و زمان آرام‌آرام گوشت را از استخوان می‌گرفت. چوبه‌ها کهنه شدند، طناب‌ها پوسیدند، و آنچه ماند، اسکلت‌هایی بود رو به آسمان؛ سه قامت خاموش، سه نامِ ممنوع. زمین زیر پای دارها سست شد و دارها، بی‌آن‌که دستی در کار باشد، به هم خم شدند؛ چنان‌که گویی تاریخ خودش می‌خواست فاصله‌ها را بردارد. سرها به هم نزدیک شد؛ جایی که اندیشه خانه دارد. بابک از آذربایجان، مازیار از طبرستان، و افشین از میانه‌ی شمشیر و تردید—این‌بار نه در میدان جنگ، که در بلندی مرگ، کنار هم ایستادند. زبان‌ها بریده بود، اما سکوت‌شان سخن می‌گفت. نجوا می‌کردند؛ نه از شکست، که از راهی که ناتمام مانده بود. و چنین شد که آزادی، فریاد نشد؛ نجوا شد. نجوایی که از بیخ گوش استخوان‌ها گذشت و در تاریخ ماند.
و آنگاه که شب، دارها را در آغوش گرفت و آسمان از شرم سرخ شد، نام این سه، از طناب بالا رفت و به تاریخ آویخته شد. بابک، مازیار، افشین؛ نه سه تن، که سه شعله از یک آتش. آتشی که از کوه و جنگل و دشت برخاست و گفت: ایران هنوز نفس می‌کشد. شمشیرشان شکست، اما اراده‌شان نه. پیکرشان فرو ریخت، اما غرورشان ایستاد. آن‌چه بر دار ماند استخوان نبود؛ ستون‌های یک سرزمین بود که نمی‌خواست خم شود. بابک، با خونِ داغِ آذربایجان، مازیار، با ریشه‌های ژرفِ طبرستان، و افشین، با اندیشه‌ای گرفتار اما دل‌بسته به خاک؛ سه راه، یک نام، یک رؤیا. دشمن گمان برد که با مرگ، صدا خاموش می‌شود؛ ندانست که ایران را نمی‌توان کُشت— ایران را فقط می‌توان به سکوت واداشت، و این سکوت، هزار فریاد در خود دارد. آن‌ها رفتند، اما سرافرازی ماند. رفتند تا به ما بیاموزند که شکست، آن‌جاست که انسان سر فرو آورد؛ و پیروزی، حتی بر دار هم، ممکن است— اگر نامت ایران باشد و روحت آزاد. و هنوز، هر جا بادی می‌وزد، هر جا درفشی می‌لرزد، هر جا دلی برای این خاک می‌تپد، نجوای آن سه شنیده می‌شود: «ما رفتیم، اما میهن را زنده گذاشتیم.»
-@PourFarrokh.🐚

| دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش... |
| دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش... |

Close your eyes. Full edit soon... -@PourFarrokh.🐚