جنگلِ سکوت
الذهاب إلى القناة على Telegram
@Rock_m_bot گفتی:《به روزگاران مهری نشسته》گفتم:《بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران》
إظهار المزيد159
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
159
تک پارتی برای تفریحدستان سردم را به نرده پله گره زدم حالم زیاد خوب نیست همه جا را تار میبینم احتمالا باز در نوشیدن زیاده روی کردم آرام پایین میروم ، به آشپزخانه میرسم لیوانی بر می دارم ، شاید کمی آب حالم را بهتر کند با همان چشمان تار و خون افتاده چیزی نزدیک پنجره میبینم آرام چشمانم را می مالم چند قدم سمت پنجره بر می دارم چشمانم از فرط وحشت تا حد امکان درشت میشود ، صورتی وحشت زده و در عین حال وحشتناک میبینم لیوان از دستانم رها میشود عقب میروم پنجره باز میشود عکس قفل شده از بین نرده ها سرش را جلو میآورد ناگهان صدای بلند اخبار شب مرا به خودم میآورد هیچ صورت یا انسانی آنجا نیست فقط باد کمی پنجره را باز کرده بود. تکه های لیوان را جمع کردم و در سطل زباله ریختم از آشپزخانه بیرون آمدم و جلوی تلوزیون نشستم سیگارم را بر روی لبم گذاشتم برنامه تلوزیون راجب یه تی زمین شور بود آن زن با چهره زیبا داشت تی را روی زمین میکشید که صفحه تلوزیون شروع کرد به برفکی شدن کنترل را برداشتم تا شبکه را عوض کنم ولی کنترل از دستم روی زمین افتاد سیگارم را در زیر سیگاری که تغریبا لب تا لب پر بود خاموش کردم و خم شدم کنترل را بر دارم داشتم سرم رو بالا میآوردم که چیزی زیر مبل دیدم سریع سرم رو پایین بردم اما چیزی نبود خواستم شبکه را عوض کنم که صورتی در تلوزیون ظاهر شد نمیتوانستم جیغ بزنم صورت هر لحظه نزدیک تر میشد آنقدر نزدیک که نفس هایش را حس می کردم قلبم را دیگر حس نمیکردم... نفس زنان از خواب پریدم زن زیبارو همچنان مشغول تبلیغ تی بود. دیگر نباید آنقدر در نوشیدن زیاده روی کنم حس جنون دارم. از جایم بلند شدم باید کمی استراحت کنم توهماتم مرا تنها نمیگذارند در تختم پتو را کشیدم بر روی خودم و چشم هایم را بستم صدای قیژ قیژ در کمد باعث شد کمی چشم هایم را باز کنم با چشم های نیمه بازم دستی را دیدم که از لای کمد بیرون می آمد آروم و بیصدا از کمد بیرون می خزید وحشت زده زیر پتو اشک میریختم آرام سمت من می آمد تمام وجودم به لرزه افتاده بود چهره ای نداشت دوشاخ بسیار بلند داشت راهش را سمت در اتاق تغییر داد دنبال من میگشت شاید فقط دنبال ادمیزاد بود در را باز کرد و آرام بیرون رفت پتو رو کنار زدم پاورچین از تخت بیرون آمدم اشک هایم رهام نمیکردن بینهایت وحشت زده بودم آرام و با دست های لرزان پنجره را باز کردم دوان دوان وارد اتاق شد فریاد کشیدم مرا از موهایم گرفت و روی زمین پرت کرد همانطور که دست و پا میزدم و تقلا میکردم داخل کمد کشیده شدم... لحظاتی بعد خون زمین را قرمز کرد و عطشی وصف ناپذیر برای یافتن انسانی دیگر در من بیدار شد آن موجود را دیدم که درحال لیس زدن خون من از روی زمین بود. نگاهم را که حس کرد به سمت من برگشت و چهره کریهی به خود گرفت که همانند لبخند میمانست.
159
" حرف های من زیادی برای این که گوش های تو بخوان بشنونش قشنگ بود برای همین ترجیه دادی که بری "
159
جایی در کنار افکار پوچ و خاکستری ام زمانی را میگذارم تا ذهنم را درگیر کتاب های مختلف بکنم تا مرا از رنج فکر کردن به تو و دل دادگی اشتباهم خلاص کنم و آنگاه که به خود میایم نظارگره خاطراتمان میان کتاب های عاشقانه شده ام ژولیت .
