Lithium
الذهاب إلى القناة على Telegram
233
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-930 أيام
أرشيف المشاركات
233
Repost from N/a
عینکشو روی چشم هاش گذاشت و مثل دو ماه گذشته شمع روی میزش رو روشن کرد و شروع به نوشتن کرد:
هی لوبر هنوزم دلتنگتم!عجیبه نه؟
همه وجودم اسم تورو فریاد میزنه
کاش آخرش این نباشه من هنوز به اندازه کافی نتونستم باهات وقت بگذرونم
تو بخش بزرگی از زندگیم نیستی!
تو کل زندگیه منی!!
همه همش تویه وجودِ قشنگت خلاصه میشه.
من هنوز به امید روزی که بتونم توی بغل بگیرمت تا صبح اجزای صورتتو ببوسم نفس میکشم !
بخاطر تصور زندگی کنارته که این درد رو تحمل میکنم.
امیدوارم هر روز بهتر بشی آبی من.
ولی از روزی میترسم که دیگه هیچوقت نخوای این لبایه تشنه به خودتو ببوسی.
با خنده دستی روی اشک هاش که روی برگه ریخته بود کشید، نامه رو مثل همیشه داخل پاکتی گذاشت و با حوصله اسمش رو پایین پاکت نوشت
میدونست هیچوقت خونده نمیشه ولی نمیتونست امیدواری توی وجودش رو خاموش کنه کف اتاق نشست و به تمام عکس هایه دو نفرشون برای باز هزارم خیره شد
تمام خاطرات رو برای بار هزارم برای خودش مرور کرد!
درسته اون با خاطرات پروانه آبیش زندگی میکرد.
233
باحال میشد اگه:
زندگیم جلو چشمم آتیش میگرفت منم اول اون کنار وایمیسادم نگاه میکردم میخندیم بعد خودمو مینداختم داخل آتیش که با زندگیم بسوزم!
233
My life has taken another turn again.
The days move on along with regularity, over and over...
