ar
Feedback
مَن

مَن

الذهاب إلى القناة على Telegram

_در حال تکامل... سامانه پاسخگویی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1104465047

إظهار المزيد
185
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-2230 أيام
أرشيف المشاركات
اگر مهاجرت کرده بودم الان خیلی ناراحت بودم و استرس مردم رو داشتم. مثل تماشا کردن قایقی که سوراخ شده و داره غرق میشه، هولناکه. منتها الان اونور قایق نشستم صرفا منتظرم نوبت خودم برسه.

خوب فعلا تصمیم گرفتم خودمو پرت نکنم پایین.

این کاتارو یاد نگیرم و حرکات مسخره که باید اسمای ژاپنی مسخره ترشون هم بلد باشم بعد اینکه از ماشین پیاده شدم از رو پل خودمو پرت میکنم پایین.

اگر Intp به بقیه اجازه می‌داد کمکش کنن تا همه کار هارو خودش تنهایی به دوش نکشه زندگیش : 💗🪷✨☁️🎀

دوستان اصطلاح جدید یاد گرفتم. خدا بک و کاورت باشه. :))))

مه آدم آرومیم بازی نکو با روحیم مه عاشق قِدَم زدن با تو تو هوای بارونیم

+1
#من

+1

یکشنبه مورخ ۱۱ خرداد ۱۴۰۴ آقای صنوبر روی مبل نشسته بود و فکر می‌کرد. لیندا چیزی گفت اما آقای صنوبر جواب نداد. لیندا ناراحت شد. طی یک دهه‌ای که باهم زندگی کرده بودند لیندا خوب فهمیده بود که گاهی آقای صنوبر گوشه‌ای می‌نشیند و فکر می‌کند و غیب می‌شود. بمب هم که دستش بدهی می‌گوید ممنون و بعد به مرداب افکار خودش برمی‌گردد تا بمب منفجر شود. لیندا کمی صبر کرد، بعد حوصله‌اش سر رفت و به مکالمه‌ی یکطرفه‌اش ادامه داد. آقای صنوبر احساس آزردگی کرد. مثل عطسه‌ای که نمی‌آید و عصبانی‌ات می‌کند. مثل پشه‌ای که می‌رود داخل بینی‌ات و باعث می‌شود بخواهی سرت را به در و دیوار بکوبی. آقای صنوبر کمی تمرکز کرد و بعد موفق شد صدای لیندا را از دنیای فکرش حذف کند. آقای صنوبر به تولد ۱۰ سالگی‌اش فکر می‌کرد. جایی که عده‌ای از هم‌کلاسی‌هایش که خیلی او را جدی نمی‌گرفتند برای جشن تولدش دعوت کرد. کل روز با خودش کلنجار رفت که فلانی می‌آید یا او را آدم حساب نمی‌کند و نمی‌آید. در انتها، همه‌ی همکلاسی‌هایی که دعوتشان کرده بود آمدند و دوچرخه‌ای که پدر و مادرش با کلی صرفه‌جویی به عنوان کادوی تولد برای خریده بودند را آنقدر در کوچه دور دادند که ترمزش خراب شد. بیشترشان به آقای صنوبر توپ والیبال کادو دادند. آقای صنوبر روزانه در مدرسه بخاطر این که دوست داشت با وجود قد کوتاهش پاسور والیبال باشد مسخره می‌شد. احساس کرد آن همه توپ والیبال به عنوان کادو یک حرکت هماهنگ شده برای مسخره کردن هرچه بهتر او بود. آقای صنوبر دیگر هیچوقت برای خودش جشن تولد نگرفت و در تمام تولد‌هایی که لیندا برایش ترتیب داد هم با غر زدن‌های فراوان کام همه را تلخ کرد. لیندا گفت اصلا گوش دادی چی گفتم؟ آقای صنوبر سری تکان داد. لیندا احساس تنهایی کرد. به این فکر کرد که روزهای اول ازدواجشان چقدر خوشحال بود. احساس می‌کرد دیگر احساس تنهایی نخواهد کرد. لیندا کم‌کم داشت به این پی می‌برد که یک انسان تنها نمی‌تواند همراه مناسبی باشد، و آقای صنوبر تنهاست. آقای صنوبر بلد نیست تنها نباشد. هرچقدر که از تنهایی متنفر است همانقدر هنگامی که تنهایی‌اش مخدوش می‌شود به هم می‌ریزد. آقای صنوبر متوجه سکوت لیندا شد، و تصمیم گرفت این سکوت را با فرو رفتن هرچه بیشتر در افکارش جشن بگیرد. آقای صنوبر به این فکر کرد که بعضی انسان‌ها هرگز در درون احساس آرامش نمی‌کنند اما با این حال تمام عمرشان را صرف انکار این مسئله می‌کنند.

یک محیط بان به قتل رسیده، دختری در روز روشن دزدیده شده بهش تجاوز و کشته شده، یک دیوانه ۱۴ میلیون دنبال کننده داره، جهان در کثافت عجیبی غوطه وره و ما در ناامیدی.

photo content
+1

می‌گفت: "زیبایی به چهره نیست، به نوریه که از قلب می‌تابه."

Repost from FUCK WEED🌿
‏این چیه یاد گرفتید میگید آدم از هیچکس نباید انتظار داشته باشه؟ چرا نداشته باشم؟ اینطوری دیگه فرق تو با یه غریبه چیه برای من؟ 🙂 Hds 🌿 : @fuck_weedi

تک خطی امروز _من همون آدم میمونم ولی نه برای همون آدما

جوری که تو زندگی شکُفتم!

اونموقع راهنمایی بودم باغمون ی استخر داشتیم هنوزم هست بابام هرموقع عشقش میکشید میرفت شنا میکرد میومد بیرون، مهمون داشتیم میپریدن تو استخر تا غروب بیرون نمیومدن. منم کمر همت بسته بودم شنا یاد بگیرم دیدم تنهایی نمیتونم کاری از پیش ببرم از ویدیوهای آموزشیم چیزی نمیفهمیدم. رفتم کجا و پیش کی که شنا یاد بگیرم؟ درسته پیش بابام. اینقد تکرار کرده بودم بنده خدا شبام خواب التماسای من برای یادگرفتن شنارو میدید. یه روز بالخره راضی شد بیاد یادم بده من و میگی؟ گوتوم د توی اولاریکی! ترجمش به عهده خواننده. آقا دیدم بابام رفت با یه طناب برگشت پرسیدم طناب برا چیه؟جواب نداد، اومد رو استخر طناب و بست دور شکمم. نشسته بودم به تمییزی و عمق آب استخر نگا میکردم یکی از پشت هلم داد افتادم تو استخر همونطوری که گوشام کیپ شده بود چشمامو باز کردم انعکاس کج و معوج بابام و بالا استخر میدیدم ینی ببینا قشنگ لبخونی کردم میگف شنا کنننن، شنا کننن:)))) دیدم آقا نه نمیشه یه قدمی پایان زندگی شیرینم بودم گفتم بزار خودمو بزنم به مردن دلش بسوزه بگه دخترم مرد بیارتم بیرون... همین کارو کردم بعدش طناب و کشید منو آورد بیرون(اینجا فهمیدم کاربرد طناب دور شکم چی بود)بالای استخر وایستاده بودم با چشمای متعجب و ذهنی پر از سوال بابامو نگا میکردم یه لبخند گشاده رو صورتش نقش بسته بود نگام میکرد. الان نهایتا بشینم رو صندلی پامو بندازم تو لگن لباس^^

توصیه‌های ایمنی: ۱: شنا یاد بگیرید. ۲. حتی اگه شنا بلدید هر مکانی آب داره که مناسب شنا نیست. شما چون بلدید نفس بکشید هر جایی
توصیه‌های ایمنی: ۱: شنا یاد بگیرید. ۲. حتی اگه شنا بلدید هر مکانی آب داره که مناسب شنا نیست. شما چون بلدید نفس بکشید هر جایی که هوا داشته باشه می‌پرین توش؟

photo content
+1

Repost from N/a
از دادن کتابی به دیگری که زیر جملاتش خط کشیدم خجالت میکشم. گویی که زخم هایم را به دیگری داده باشم ، انگار که بگویم " ببین این قسمت از زخم هایم خیلی درد میکند "

دیگه حتی تایم برای خوابیدنم ندارم:( بزرگسالی آتیش زده به ریشم.