مَن
الذهاب إلى القناة على Telegram
_در حال تکامل... سامانه پاسخگویی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1104465047
إظهار المزيد185
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-57 أيام
-2230 أيام
أرشيف المشاركات
185
Repost from N/a
اگه حاضر نیستی بهای چیزی رو که دوست داری بپردازی لطفا رهاش کن. اشتیاقی که منجر به عمل نشه مفتش گرونه..!
185
Repost from N/a
اگه حاضر نیستی بهای چیزی رو که دوست داری بپردازی لطفا رهاش کن. اشتیاقی که منجر به عمل نشه مفتش گرونه..!
185
به حرف آدمایی که نمیخوان برنده بشی و اگر موفق شدی خودشون نفر اول منتقدینِ منفور هستن؛گوش نده.
185
Repost from N/a
به شدت دارم خودمو از فضاهای استرس زا دور میکنم از کجا معلوم اونی که میگه ۱۰ دور خوندم واقعا خونده باشه یا اونی که میگه خیلی وقته که من شروع کردم ؟از کجا معلوم که تمام تلاش من از اون بهتر نباشه ؟
میدونی فهمیدم که اگر ته توان خودمو بزارم دیگه شرمنده ی خودم نیستم ،ممکنه ته توانم ۱۰ ساعت باشه ممکنه ۷ ساعت ......
185
Repost from "پیله"
روزی که مجبور بشیم زمین رو تخلیه کنیم،
من روی سیاره مسکونی جدید،
عطر فروشی میزنم و از
دلتنگی آدما کاسبی میکنم.
عطر خاک بارون خورده می فروشم
عطر چمن کوتاه شده
عطر زعفرون و برنج
عطر بازار خشک و ادویه
بوی اقاقیا توی کوچه ها،توو فصل بهار
و من فکر کردم که حالا این عطرها
به دفعات به طور رایگان در دسترسم
هستند،زندگی را آسون تر بگیرم و ازشون استفاده کنم...
مخصوصا عطر آدمهایی که
نمیدونیم تا کی مجال بودن
در کنارشون رو داریم
185
زیک: اون بیرون تنهای چیزی که باقی مونده زندگی ایه که زیر سایه ترسه،اون ترس هم نتیجه کارای بیمعنی خودشونه.
آرمین: هنوزم میتونیم کلی آدم رو از ترس نجات بدیم، ما داریم ضد ترس میجنگیم!
زیک: چرا نمیتونی شکست و بپذیری؟
مگه هر موجود زنده ای نباید بمیره؟
لحظاتی قبل از مرگ شاید بشه آرامش و حس کرد.
چون این زندگی زندگیه که فقط توش فریبمون دادن تا تکثیر بشیم و معنیش رو بهمون نگفتن
آرمین: یه رزو موقع غروب سه تایی می دوییدیم سمت درخت روی تپه ارن مسابقه گذاشته بود و یهو سرعتش زیاد شد،میکاسا هم از عمد پشت سرش میدویید ،منم مشخصا نفر آخر بودم
ولی نسیم اون روز گرم و دلنواز بود
دوییدن حس خوبی می داد
برگ درخت ها توی هوا پراکنده بودن
اونموقع به این فکر افتادم که شاید من به دنیا اومدم تا امروز سه نفره اینجا بدوئیم
بعدش توی یه روز بارونی که داشتمکتاب میخوندم و یه سنجاب اومد توی دستم و بلوط خورد،بازم همین فکرو کردم
وقتی باهاشون میرفتم بازار بازم همین فکرو میکردم
این لحظات بیهوده برام باارزش بودن
بنظرم برای تکثیر شدن نیازی به این لحظات نداریم،ولی بازم باارزشه.
زیک :درسته!
پرت میکردم میگرفتم و دوباره پرت میکردم
این سیر تکرار و این لحظات بارها تکرار شدن ،ارزشی نداشتن
ولی حق با توئه
من از بیسبال بازی کردم خوشحال میشدم.
به ژاپنی:
進撃の巨人/ Shingeki no Kyojin
به انگلیسی:
Attack on Titan
#معرفی_فیلمو_سریال
