ar
Feedback
Ad astra

Ad astra

الذهاب إلى القناة على Telegram

"اَد اِسترا به لاتین یعنی به سوی ستاره ها" ~ هایسن هستم یک عدد infj ~ [ می‌نویسم و میخوانم تا خود را بیابم🪽 ] لینک ناشناس من 🏺 [ https://telegram.me/BChatBot?start=sc-1166357-8zRd1Im ]

إظهار المزيد
1 126
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
لینک چنلتون رو بزارید تو قسمت کامنت های این پست که بقیه ام ببینن و اگه دوست داشتن جوین بشن✨

نگاه مشتاقش را به چشم‌انداز زیبای روبه‌رویش دوخته بود. آسمانی صاف و پاک که لایه‌ی زیرین آن را دریایی از احساسات پوشانده بود. احساساتی که مدت‌‌ها پیش فراموش شده بودند. احساساتی که به زمان‌های خیلی دور تعلق داشتند. نسیمی ملایم از بوی زندگی بینی‌اش را قلقلک می‌داد. دوست داشت برای همیشه اینجا بماند و خود را درون این احساسات دورافتاده غرق کند. در این مکان امن احساس خلأ و تهی بودن به او دست نمی‌داد. دیگر فکر نمی‌کرد چیزی در وجودش کم است. نامیدن حسی که اینجا درونش نمایان شده بود غیرممکن به نظر می‌رسید. چند مایل آن‌طرف‌تر صدایی به گوش می‌خورد که توجهش را جلب کرد. ناخودآگاه به سوی آن صدای شیرین کشیده شد؛ بیشتر و بیشتر. تا زمانی که بلاخره به منشأ صدا رسید. دخترکی را که میان چندین عروسک نشسته بود پیدا کرد. اولین چیزی که در چهره دخترک روبه‌رویش به چشم می‌آمد لبخند بزرگش بود. فارغ از دنیا مشغول صحبت کردن با عروسک‌هایش بود و اصلا متوجه حضور او نشد. خواست نزدیک‌تر شود اما دلش نمی‌خواست خلوت دختر‌ک را به‌هم بزند. همانجا ماند و به آن صحنه آشنا خیره ماند. اما نتوانست صبور بماند و چند قدمی جلوتر رفت تا اینکه دخترک متوجه حضورش شد. لبخند دخترک با دیدنش عمیق‌تر شد و به او اشاره کرد تا کنارش بنشیند. به حرفش عمل کرد و کنار دخترک نشست. به لبخندش خیره ماند. دست خودش نبود. نمی‌توانست چشم از لبخندش بردارد. آخر بیش‌ازحد دلتنگ این لبخند شده بود. دخترک به حرف آمد و گفت: «کجا رفته بودی؟» پس از مکثی کوتاه پاسخ داد: «یادم نمی‌آید. فقط می‌دانم دلم نمی‌خواهد به جایی که رفته بودم برگردم.» دخترک اخم کوتاهی کرد و گفت: «دیر کردی!» اما اخمش چندی طول نکشید و باز لبخندش برگشت: «خوش برگشتی.» حال حسی که اینجا داشت را بهتر می‌فهمید. انگار که پس از سفری طولانی به خانه باز گشته بود. خانه‌ای که می‌توانست در آن خالصانه خودش باشد. اینجا او واقعی‌تر از همیشه بود. واقعیتی از جنس آرامش. آرامشی از جنس خیال.

1|2 - Raein - Ólafur Arnalds (320).mp37.63 MB

چهره خوشحال یک دایناسوره افسرده زد اجتماع موقع فهميدن اینکه قراره همه بمیرن
چهره خوشحال یک دایناسوره افسرده زد اجتماع موقع فهميدن اینکه قراره همه بمیرن

Repost from N/a
Intj the master mind

Repost from N/a
the quiet observer من infj Uqiyo برای من یعنی چی

من یک infj ام یک ذهن متلاطم و عمیق‌نگر، حمید دوستم یک intj یک ذهن ساختار پسند و منطقی، باهم یک چنل ساختیم به اسم ukiyo، یعنی زندگی در لحظه چیزی که امروزه بی‌معنی شده، جای برای تلاقی ذهن های شبیه به‌هم ما اما متفاوت از هم، دوست داریم شمارو کنار خودمون داشته باشیم همراه کنیم شمارو با ذهن و دنیای روزمره‌ خودمو دعوت میکنم شمارو به ukiyo 🪼

photo content

رسالة صوتية04:19

رسالة صوتية01:15

رسالة صوتية01:29

باوشه

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ هایسن لالاییی لطفاااا

رسالة صوتية01:57

به ماری گفتم براتون بخونه

sticker.webp0.13 KB

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ هایسن من لالای می‌خوام لطفاً هایسنننننن

Exactly

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ لالایی خون فقط یکی اونم آقای لالایی خون

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ خیلی بخواد لمس فیزیکی کنه یا یسری شوخیای نابجا و اینجور چیزا و اینکه خیلی بددهنی کنه