ar
Feedback
kAᴙAᴎlık AY

kAᴙAᴎlık AY

الذهاب إلى القناة على Telegram
424
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
یکم آف بزن بعد اوکی میشه همم؟

کامان..

حوصلشو ندارم

چرا؟؟

جانم پاپا

...

چنل قراره پاک بشه اگه دلتون می‌خواد می‌تونید پرایوت بیاید

امی

اکو خوشگله

خوشگلم؛

sticker.webp0.00 KB

چه جذاب

+4
ᚚ 𝐓𝐨 𝐌𝐈𝐍𝐃 𝐰𝐞𝐧𝐭 𝐧𝐮𝐦𝐛. 𝐓𝐡𝐞 𝐇𝐄𝐀𝐑𝐓 𝐭𝐮𝐫𝐧𝐞𝐝 𝐜𝐨𝐥𝐝! ᚚ

لطف داری آکوم به پای قلم بروم نمی‌رسه

sticker.webp0.00 KB

Repost from Кирилл
•.ቶ 𝕮𝖍𝖆𝖑𝖑𝖊𝖓𝖌𝖊 ቶ.•
در سال 1960 میلای مردی شبانه همسر و فرزند خود را به قتل رساند و جسد بی‌جانشان را از درب ورودی عمارت آویزان نمود؛ سپس خود را در زیرزمین خانه به آتش کشید. اهالی و ساکنان منطقه براین باورند که نشانه‌‌هایی از وجود موجودات ماورایی در عمارت و کل منطقه مشاهده می‌شود و با توجه به قتل‌ های سريالي که در عمارت رخ داده است؛ چند گروه باستان‌ شناس، پژوهشگر‌ و کاوشگر برای کشف راز این عمارت شیطانی و تسخیر شده داوطلب شده‌اند تا وارد این عمارت شوند. ─ فورکنید: ✟ •  گروه بندیتون کنم. ✞ •  نقشتون در گروه رو مشخص کنم. ✟ •  بگم چند درصد امکان داره به قتل برسید. ✞ •  سرنوشت هر گروه رو توصیف کنم.
𝕷𝖎𝖒𝖎𝖙 : 𝟪𝟣𝟧  / جوین باش و فور بزن شازده

sticker.webp0.00 KB

دویلی اژدها شاهکار کرده که چقدر قشنگه نوشتی

Repost from Кирилл
‌ ‌آرام دستگیره را به پایین فشار می‌دهم که به محض بازشدن درب ، با اتاق تاریک و مدفون شده در سکوتی دلنشین مواجه می‌شوم. به سمت پنجره رفته و پرده‌ها را کنار می‌زنم ؛ برخورد قطرات بلورین و شفاف باران ، بخار نشسته بر دل شیشه و نور کم سوی چراغِ روشنِ داخل محوطه بیرونی ، هارمونیِ زیبایی را ایجاد کرده. مثل همیشه یک چراغ خواب ، ماندن در فضای تاریک اتاق را قابل تحمل‌تر می‌کند. طبق عادت همیشگی پشت میز مطالعه نشسته ؛ دفتری با کاغذهای کاهی که طی این دو سال حکم دفترچه اسرار مرا دارد باز می‌کنم و تمام اتفاقاتی که از طلوع خورشید تا به حال که قرص قمرِ پنهان شده پشت ابرهای در حال بارش ، شاهد به وقوع پیوستن جزء‌ به‌ جزء آنان بوده‌اند و افکار درونی خود را با قلم پارکر وکتور دوست داشتنی‌ام بر روی صفحات کاهی خوشبو در قالب کلمات به تصویر می‌کشم. این روزها تنها یاری رساننده افکار پریشانم همین نوشتن‌های چند صفحه‌ای شبانه است. نمی‌دانم چند ساعت گذشته است که تایمر تلفن همراهم به صدا در می‌آید. ساعت 03:00 صبح را هشدار می‌دهد. علی رغم تنفرم از این تایمر ، بازهم سر تعظیم فرود می‌آورم. دفتر را بسته و چراغ را خاموش می‌کنم. به خواب پناه می‌آورم و همچنان که به سقف خیره شده‌ام در ذهن آرزو می‌کنم که کاش چشمانم دیگر به روی این دنیا باز نشود... " خوشبختانه یا متاسفانه؟! " نمی‌دانم ؛ با طلوع دیگرِ خورشید باز هم روزی نو شروع می‌شود. تلاشی دیگر برای ماندن و ادامه این زندگیِ هر چند ناامیدانه و بالاجبار!!! خستگیِ جسم با ورود به جهانِ خواب خنثی می‌شود در حالی که خستگی روح همچنان باقی خواهند ماند و روح نیازمند یک خواب ابدیست. ابدیتی که مدت هاست در انتظارِ به آغوش کشیدن و اسیر‌‌ شدن در بازوان تنومندش هستم ؛ اسیر یک خواب شیرین...