375
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+477 أيام
+4030 أيام
أرشيف المشاركات
375
چشمانت نازتر از هر قرصِ ماه است و نگاهت ماهتر از هر ماهی، آنقدر روشن و آرام که انگار شب برای دیدن تو آفریده شده و تاریکی فقط بهانهایست تا درخشش تو بیشتر به چشم بیاید؛ میگویند ماه، نگهبانِ شبهای بیستاره است، اما من دیدهام که یک لحظه از نگاهت میتواند تمام شبهای جهان را روشن کند، بیآنکه نیازی به آسمان یا ستارهای باشد. در چشمهای تو چیزی هست که نه در مهتاب پیدا میشود و نه در سپیده، نوری که نه از آسمان آمده و نه از خورشید، بلکه از جایی دورتر، از جایی که شاید نامی برایش نیست، جایی شبیه دلِ تو. وقتی نگاهم میکنی، زمان آرامتر میگذرد، صداها دور میشوند و دنیا انگار برای لحظهای میایستد تا این زیبایی را تماشا کند؛ حتی ماه، اگر میتوانست حس کند، شاید از آسمان پایین میآمد و در سکوت به چشمهای تو خیره میشد تا بفهمد چگونه میشود اینگونه بیادعا و بیپایان درخشید. تو بیآنکه بدانی، در هر نگاهت جهانی را روشن میکنی و در هر سکوتت هزار حرف ناگفته داری، و من میان این همه نور و زیبایی، تنها کسیام که فهمیدهام ماه سالهاست دارد از چشمهای تو تقلید میکند، اما هرگز به آن لطافت و آن ناز نمیرسد؛ و چه عجیب است که تمام آسمان با آن عظمتش، در برابر یک لحظه از نگاه تو، چیزی کم دارد، چیزی که فقط در چشمهای توست، چیزی که باعث میشود من هر بار که به تو نگاه میکنم، باور کنم که زیباترین نور جهان نه در آسمان، بلکه در نگاه تو پنهان شده است.
375
از محل زندگیام متنفرم که باعث این فاصله و این جداییست، از کوچههایی که نامت را بلد نیستند و پنجرههایی که هرگز چشمبهراه تو نماندهاند، از شهری که آسمانش هیچوقت رنگ نگاهت را به خودش نگرفت و خیابانهایش ردّ قدمهای تو را هرگز به خاطر نسپرد، من از اینجا بیزارم، از این فاصلهای که میان «بودنِ من» و «رسیدن به تو» دیوار کشیده و از ساعتی که هر شب با کندترین تپشها دلتنگی را در رگهایم تزریق میکند، چه فایده دارد نفس کشیدن وقتی هوای اینجا بوی تو را ندارد و چه ارزشی دارد صبح شدن وقتی خورشیدش بر شانههای تو نمیتابد، من در این شهر مثل پرندهایام که آسمانش را گم کرده، مثل شعری که قافیهاش را در فاصلهای دور جا گذاشته باشد، مثل صدایی که هرچه فریاد میزند به گوشِ تو نمیرسد، شبها کنار همین پنجرهی سرد میایستم و خیال میکنم شاید باد نامت را از دوردستها برایم بیاورد، شاید ستارهای جای خالیِ تو را برایم پر کند، اما هیچچیز، هیچکس، حتی رویا هم جای تو را بلد نیست، این شهر برای من فقط مجموعهای از نبودنِ توست، هر خیابانش یک «کاش» و هر غروبش یک «اگر» و هر شبش یک «چرا هنوز دوری»، من از اینجا متنفرم چون هرچه دارد بیتو ناقص است و هرچه میبینم یادآور فاصلهایست که میان دستهای من و تو افتاده، و من هر روز در دل همین فاصله تو را زندگی میکنم، تو را نفس میکشم و در سکوتی که حتی خودم هم نمیشنوم آهسته میگویم کاش روزی این شهر تمام شود و من در آغوش تو آغاز شوم، کاش این فاصله در یک لحظه فرو بریزد و تمام راههایی که میان ما کشیده شدهاند خودشان را به قدمهای من بسپارند تا بیهیچ ترسی به سمتت بدوم، کاش این انتظارِ کشدارِ بیانتها جایی به پایان برسد و دستهایم بالاخره گرمای دستهایت را به یاد بیاورند، من از اینجا متنفرم اما هنوز در همینجا ماندهام فقط به امید روزی که دیگر هیچ شهری، هیچ فاصلهای و هیچ تقدیری نتواند میان من و تو مرزی بکشد و آن روز، تمام این دلتنگیها مثل برفی که زیر آفتاب ذوب میشود، آرام و بیصدا ناپدید شوند و تنها چیزی که باقی میماند تو باشی و من و لحظهای که دیگر هیچ جداییای در آن معنا ندارد.
