عرشیا قنبری
الذهاب إلى القناة على Telegram
تراوشات ادبی یک ذهن کتاب دوست ناشناس: https://t.me/HarfChatBot?start=Arsh_ghanbary
إظهار المزيد568
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-930 أيام
أرشيف المشاركات
568
گره از روسریِ گلبهیت آروم وا کردم
چشامو با پریشونی زلفت آشنا کردم
حنای موی سرخ تو، منو یاد ننم انداخت
میون سبزی اون دشت از چشمش حیا کردم
چشامو توی حجم موت قایم کردم و گفتم:
«که ابراهیمتم!» بعدش گلستان رو نگا کردم
بهم گفتی: «چته آقا؟ نمیبافی؟ ببندم باز؟»؛
بهت گفتم: «نه خانم جان، ببین... موتو سهتا کردم...»
یکی اینور یکی اونور، در گوشای تو گفتم:
«که تنها آدمیم که، یه دریا جابهجا کردم.»
یهو سیلی باد و مشت خاک و گِل، چشامو بست
میون اونهمه طوفان، یه لحظه پلک وا کردم:
نبودی، دشت خالی بود، انگشتم حنایی بود
نگشتم دیگه دنبالت، به مردن اکتفا کردم.
#عرشیا_قنبری گ
568
چادرت از راهها غبار نگیرد
راه تو را باد نوبهار نگیرد
صورتت از برگ گل اثر نپذیرد
گوشهی پیراهنت به خار نگیرد
موج حوادث به گیسوی تو نیفتد
کشتی پهلوی تو کنار نگیرد
دندهی لج با دلت کسی نگذارد
دندهی تو نشکند و بار نگیرد
چشمهی خورشید را کبود نبینم
چشم تو را صحنههای تار نگیرد
سعی نما بر مجال بوسهی احمد
سر نزند میخ و اعتبار نگیرد
فکر دل خون من تو را نکند زرد
سیب علی را غم انار نگیرد
زرد نبینم تو را به خاطر مردم
سرخی خون تو را نثار نگیرد
کاش به نجار گفته بودم عزیزم
اینهمه بر لای در شیار نگیرد
فاطمه که فکر دستبند ندارد
دست تو اصلا ز دهر بار نگیرد
کاش محیط رخت به غم ننشیند
ملک مرا درد روزگار نگیرد
کعبهی من خواستم ز قبلهی عالم
ضلع یمانی تو شیار نگیرد
روسریات ساده باد مثل خدیجه
چارقدت رنگ لالهزار نگیرد
شعله مبادا به سینهی تو بچسبد
جای حسین تو را شرار نگیرد
محسنت این روزها مباد بیفتد
کس ثمرت را ز شاخسار نگیرد
ابروی تو از گره مباد شکسته
غم ره حلقوم ذوالفقار نگیرد
کند نسازد تو را تلاطم چادر
تندی این ره ز تو وقار نگیرد
پیش خلایق سوار ناله نباشی
دست تو از معجرت مهار نگیرد
لیله قدرت مباد فاش بیافتد
مویه ز موی تو اختیار نگیرد
دور مچت را کبود پیچش شلاق
مثل الگنوی تاب دار نگیرد
راه جگر گوشهات به زهر نیفتد
راه حسین تو را سوار نگیرد
پردگیان حرم کنیز تو باشند
تا نوهات را کسی به کار نگیرد
اصلا این حرفها چه بود که گفتم
راه تو را باد نوبهار نگیرد...
#محمد_سهرابی
568
خسوف کرد
(روزنامهای نبود که بنویسد)
خسته
گریسته
سیلیخورده
پهلوشکسته
پهلوسوخته
در سوگ نشستهی امامی شهید
امامی به دنیا نیامده
و دیگر هیچ
□
محاق بود که درخشید
هلال
نیمِ نیمدایره
نیمدایره
سه ربعِ دایره
بدر، بدرِ بدر
فرشتگان هلهله کردند
و خدا خیره شد به زمین
به ستارهی چهارده
□
وارد میشوند ثانیههاــ بدون سلام
از بلندگوی رادیو
تصویر تلویزیون و امواج ماهواره:
«ماهگرفتگیِ کامل در ایران»
«تا سه سالِ دیگر بینظیر»
«ماهگرفتگی فردا امشب»
«ماهگرفتگی امشب»
«چهل و پنج دقیقهی دیگر»
«پنج دقیقهی دیگر»
«پخش مستقیم»
□
معصوم فرزندان تو، مادر
که خسوف میکنند، یکباره، جایجای زمین
و خبرگزاریها
خبرگزاریها که سکوت
اینهمه سکوت
#علی_شهسواری (شوراک)
از کتاب: گرگها رستوران نمیروند
شعر دهم
بهار ۱۳۷۷
568
سن یاریمین قاصدی سن
ایلن سنه چای دئمیشم
تو قاصد یار منی! بنشین برات چایی بریزم:) #شهریار
568
سن یاریمین قاصدی سن
ایلن سنه چای دئمیشم
تو قاصد یار منی! بنشین برات چایی بریزم:)#شهریار
568
یک تکه از صدای تو
آیینهای عمود ـــ زنی بر سطح، اشکال، بیقرارِ سفرکردن
از هر طرف هیاهوی ساعتها، تنها، کنار شیشه دو پیراهن
یک پنجره، نه! تابلویی کهنه، با رنگهای از هم پاشیده...
یک آینه، نه! گردنهی پرتی، بیراه، بیمسافر، بیرهزن...
چون اسب صاعقهزدهای بر خاک، پاهای بازِ صندلی وارون
بر کلبهی کجی ـــ که لبِ درّه ـــ سنگینی جنازه، بنیانکن
□□□
آنک، صدای موعظهی قوری، در جمع استکانها، فنجانها!
آنک، صدای شرشر آب از دور، چون چشمهسار دهکدهای روشن!
«خسته شدی نه؟!، چایات آمادهست! دیگر بخوان برایم، شعرت را...»
ـــ یک تکه از صدای تو، روی میز، آنجا! کنار ساعتِ قلبِ من!
#محمدسعید_میرزایی
568
حنای موی سرخ تو، منو یاد ننم انداخت
میون سبزیِ اون دشت از چشمش حیا کردم...
#عرشیا_قنبری
568
Repost from N/a
محفل یاد
چهارشنبه ۲۲ مهرماه ساعت ۱۶:۰۰
خیابان خیام ، ساختمان حوزه هنری ، طبقه اول سالن جلسات
حضور برای همه اهالی شعر آزاد است
568
Repost from شاید رهآ | فائزه اسلامی
فهمیدم که بله!
آدمیزاد میتواند همزمان
برای زندگی تلاش کند، و بجنگد؛
ولی به رفتن و گم و گور شدن هم فکر کند...
568
نگاه کن که غم درون دیدهام
چگونه قطرهقطره آب میشود
چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
#فروغ_فرخزاد
568
دوباره بر مشامم میرسد هر لحظه بوی تو
نسیمی میوزد اینبار هم از سمت هیئتها...
#علی_کاملی
568
ای چهرهات از چهرهی هر شخص سرآمد
بعد از تو سر آینهی خانه چه آمد؟
بعد از تو جوابش به سوال همه این است:
«او بود پریزادهترین دختر ایزد»
مجنون غمِ خود را به بیابانِ خدا برد
آیینه که جایی بجز این خانه ندارد-
- تصویر مرا تنگ در آغوش گرفته:
یک شاعر پر چین و چروک از غم ممتد
گفتی که سر آینهی خانه چه آمد؟
صد تکه شد از غصهی این دوری و باید-
- با موی سرت بند کنم ظرف تنش را
#عرشیا_قنبری
