ar
Feedback
من‌از‌این‌دیـوانگی‌سَـر‌میروم✨️

من‌از‌این‌دیـوانگی‌سَـر‌میروم✨️

قناة بسيطة

﷽ آنچه می‌بینم به غیر از عشق نیست شک نکن دیوانه تر هم می‌شوم!!! من از این دیوانگی سَر میروم... نویسنده : برفا پایان قطعا خوش🤩 پارتگذاری منظم😉

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام من‌از‌این‌دیـوانگی‌سَـر‌میروم✨️

تُعد قناة من‌از‌این‌دیـوانگی‌سَـر‌میروم✨️ في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 62 218 مشتركاً، محتلاً المرتبة 343 في فئة الكتب والمرتبة 5 382 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 62 218 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 25 أغسطس, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 1 407، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -97، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 4.76‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 28.60‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 968 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 17 813 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 484.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل سینه, وقت, دیوار, چشما, کله.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
﷽ آنچه می‌بینم به غیر از عشق نیست شک نکن دیوانه تر هم می‌شوم!!! من از این دیوانگی سَر میروم... نویسنده : برفا پایان قطعا خوش🤩 پارتگذاری منظم😉

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 26 أغسطس, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

62 218
المشتركون
-9724 ساعات
-7627 أيام
+1 40730 أيام

جاري تحميل البيانات...

القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
أغسطس '26
أغسطس '26
+3 983
في 335 قنوات
يوليو '26
+5 508
في 301 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+5 751
في 330 قنوات
Get PRO
مايو '26
+63
في 20 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+8 214
في 378 قنوات
Get PRO
يناير '26
+1 808
في 186 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+5 021
في 353 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+6 044
في 379 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+5 618
في 353 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+4 215
في 309 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+5 982
في 376 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+3 595
في 293 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+6 273
في 333 قنوات
Get PRO
مايو '25
+4 239
في 339 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+5 011
في 321 قنوات
Get PRO
مارس '25
+4 562
في 285 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+4 507
في 269 قنوات
Get PRO
يناير '25
+5 957
في 329 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+5 583
في 302 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+11 008
في 295 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+8 586
في 305 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+45
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+273
في 5 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+918
في 39 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+25
في 4 قنوات
Get PRO
مايو '24
+601
في 71 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+524
في 66 قنوات
Get PRO
مارس '24
+469
في 39 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+131
في 23 قنوات
Get PRO
يناير '24
+1 386
في 161 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+2 360
في 209 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+508
في 58 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+247
في 46 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+661
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+2 494
في 4 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+1 299
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+1 558
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+965
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+99
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+31
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+560
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+121
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+105
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+189
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+6 256
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+6 879
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+18 492
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
26 أغسطس0
25 أغسطس0
24 أغسطس+1
23 أغسطس0
22 أغسطس+200
21 أغسطس0
20 أغسطس0
19 أغسطس0
18 أغسطس+117
17 أغسطس+2 040
16 أغسطس+814
15 أغسطس+1
14 أغسطس0
13 أغسطس0
12 أغسطس0
11 أغسطس0
10 أغسطس+264
09 أغسطس+544
08 أغسطس+1
07 أغسطس0
06 أغسطس0
05 أغسطس0
04 أغسطس0
03 أغسطس+1
02 أغسطس0
01 أغسطس0
منشورات القناة
- مگه شوهرت شیرین عقل نیست پس این کبودیا از کجا اومدن!؟ حرف برادر ناتنیم مثل آب یخ بود شوکه تو مبل فرو رفتم نگاه همه چرخید سمتم از گوشه چشم پوزخند محو آتشو رو لباش دیدم عوضی دیشب با همین لبا به جون تنو بدنم افتاده بود و حالا ادای آدمای شیرین عقلو درمیاورد : میدونی که خیانت جرمش سنگساره دیگه!! از شدت بهت خشکم زد اخمای آتش توهم رفتن انتظار نداشتم بخاطر من از نقشش بیرون بیاد اما با حرفی که زد رسما کیشو ماتم کرد _ از کی تا حالا کبودیای رو تن زن منو می شماری حرومزاده!؟🔥 https://t.me/+hxqWt5Y6gMo5YjU0

2
- مگه شوهرت شیرین عقل نیست پس این کبودیا از کجا اومدن!؟ حرف برادر ناتنیم مثل آب یخ بود شوکه تو مبل فرو رفتم نگاه همه چرخید سمتم از گوشه چشم پوزخند محو آتشو رو لباش دیدم عوضی دیشب با همین لبا به جون تنو بدنم افتاده بود و حالا ادای آدمای شیرین عقلو درمیاورد : میدونی که خیانت جرمش سنگساره دیگه!! از شدت بهت خشکم زد اخمای آتش توهم رفتن انتظار نداشتم بخاطر من از نقشش بیرون بیاد اما با حرفی که زد رسما کیشو ماتم کرد _ از کی تا حالا کبودیای رو تن زن منو می شماری حرومزاده!؟🔥 https://t.me/+hxqWt5Y6gMo5YjU0
1
3
- اولین بارمه... می‌ترسم آقا!🥺 https://t.me/+Q5al1FaqXUpmNTc0 دختره توی ۱۷ سالگی فاحشه میشه و اولین شب گیر یه پسر پولدار و عیاش میفته و پسره تا می‌فهمه دست نخورده است، اونو صیغه می‌کنه و...🥲💔
512
4
sticker.webp
255
5
- امیرعلی دکتر گفته بین پاتو اندازه بگیرم! فشار انگشت‌هایش دورِ مچ دستم زیاد تر شد و بهت زده و در حالی که لحنش چاشنی عصبانیت داشت رو به دکتر توپید: - بله؟ باید چیکار کنم؟ دکتر سر پایین گرفته بود و روی برگه‌ای که جلوی رویش قرار داده بود، تند تند می‌نوشت. بدون اینکه نگاهمان کند با انگشت به پرده‌ی سفیدی که پشت سرمان اویزان شده بود اشاره زد و گفت: - بفرمایید اونجا، وسایل اندازه گیری هست، لطفا با کمک خانمتون اندازه بگیرین.. لطفا سریعتر عجله کنید من مراجعه‌ کننده‌های دیگه هم به جز شما دارم! با عصبانیت بالاجبار به منی که لب برچیده بودم نگاه کرد. مچ دستم را گرفته و همانطور که از روی صندلی بلندم میکرد پچ زد: - بیا بریم بچه، بیا بریم که ابرومونو کردی نوک چوب! موقع بلند شدن حواسش بود که مبادا تنم به در و دیوار کوبیده شود. پشت پرده رفته و امیرعلی صدایش را بلند کرده و داد زد: - خانم دکتر این لامصبو چطوری اندازه بگیرم الان؟ متقابلا دکتر هم بلند گفت: - شما لازم نیست اندازه بگیرین، باید خانمتون اندازه بگیرن! به منی که قیافه‌ام را مظلوم گرفته بودم نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد: - یعنی چی؟ چطوری باس اندازه بگیری؟ خنده‌ام گرفته بود و با این حال انگشت‌هایم مشغول بازی با کمربند چرمش شدند و گفتم: - باید تحریکت کنم، بزرگ بشه، بعد اندازش بگیرم! چشم‌هایش گرد شد و دهان باز کرد تا داد بزند که دستم را جلوی دهانش قرار داده و با التماس پچ زدم: - عه! امیر تو رو خدا بازی در نیار میان بیرونمون میکنن الان! چپ چپی نگاهم میکند و کف دستم را به ارامی میبوسد و خفه لب میزند: - خدا لعنتت کنه! من یه تخم جن تو اون شیکم لامصبت نخوام باید کیو ببینم؟ اخمی روی پیشانی نشانده و تند تند کمربندش را باز می کنم و در همان حال به ارامی تشر میزنم: - به بچم نگو تخم جن! من ازت بچه میخوام! همرمان انگشت‌هایم را از کش شلوارش رد کرده و درست بین پایش قرار میدهم. ناله‌ی تو گلو و مردانه‌ای از پس گلویش بیرون می‌پرد و برای اینکه نیفتد، دستش را به میله‌ی تخت تکیه زده و میگوید: - اینجا که نمیشه توله سگ! الان این لامصب سیخ بشه، سایزشو بگیری، بعد میخوای ولش کنی به امون خدا؟ بر پدر بی پدر اونی که اسم این بچه رو انداخت سر زبون تو که اینطور... حرفش به پایان نرسیده بود که حرکت دستم شروع شد. ناله‌ی کوتاهش همزمان شد با قرار گرفتن لب‌هایم روی لب‌هایش! ناله‌ی تو گلویش در دهانم خفه شد و دست من شروع به حرکت کردن کرد و سایه اهسته پچ زد: - قربونت برم خودتم که وا دادی! خودمونو تصور کن روی تختمون، من و تو، همون لباس خواب سکسی که دوسش داری رو پوشیدم واست... باز دوباره وحشی شدی افتادی به جونم عشقم... با زمزمه‌هایم و تصوری که از رابطه‌یمان پیش چشمانش ساخته بودم کم کم سست شده و قبل از اینکه فرصتی برای اندازه گیری‌ پیدا کنم، مایعی گرم را درست کف دستم احساس کردم! بهت زده کمی از تنش فاصله گرفتم و با صدایی بلند گفتم: - اه امیر، میخواستم اندازه بگیرم چرا یهو اومدی؟ خمار به لب‌های جمع شده‌ام نگاه کرد و قبل از اینکه حرفی بزند، صدای دکتر از پشتِ پرده بلند شد: - پس با این تفاسیر باید قرص زودانزالی هم واسه آقا بنویسم! https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk امیرعلی کفایت خان زاده ای جذاب و خشن بختیاری دل میده به دختری ریز میزه که 15 سال از خودش کوچیکتره و دختر یه اوس بنای ساده هست هیچ رقمه حاضر نیست پا پس بکشه و دل بکنه. از سایه ی لوندش ولی خیلی زود میفهمه که سایه نمیتونه....♨️❌❌❌ بسیار قلم قوی و فووول عاشقانه با 1638 پارت آماده در vip❤️ از اون رمانست که نمیتونی دل بکنی از خوندنش پس سریع جوین شو https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk https://t.me/+iKoQ-v_wnbU1Y2Nk
437
6
‍ -مادرِ بچه‌هاته، اما داره تو زیرزمین زندگی می‌کنه. الوند فک فشرد. -لایقِ همون زیرزمینم نیست. حاجی تسبیح زد و حرص خورد. مقصر خودش بود که دخترک را از خانه بیرون کرد. اما حال پشیمان بود. -چهار سال بچه‌هاتو مخفی کرد. اینجوری سخت بگیری یهو دیدی دوباره از دستت لیز خورد. الوند با تازه شدنِ داغِ دلش غرید: -د همین د... چطور زنی‌و بیارم ورِ دلم که چند سال بچه‌هام‌و ازم دریغ کرد؟ و در دل برای نداشتنِ ملودی هم گله داشت. نامزدش بود اما یک هفته مانده به عروسی رهایش کرد و رفت. -یه هفته‌است پیداشون کردی و کارخونه نرفتی. دائم داری ذاق سیاه همسایه زیرزمینت‌و چوب می‌زنی. عقدش کن که حداقل زنجیر شه به این خونه. نمی‌شد. از دخترک کینه داشت. هنوز نمی‌دانست چرا رهایش کرد و رفت. می‌خواست زجرش دهد و هزاران بلا بر سرِ همان نیم وجبی که یک روز جانش بود بیاورد. -این چه حسیه حاجی؟! هم می‌خوامش هم نه. حاجی آهی کشید. عذاب وجدان بیخ گلویش را گرفته بود و هر چه تلاش می‌کرد درست نمی‌شد. -نمی‌خواستی چهار سال از تهران تا زاهدان رو خونه به خونه دنبالش نبودی. دست بجنبون تا دوباره نرفته الوند. حاجی که دید پسرش چطور مردد مانده نزدیکش شد. - ایندفعه اصفهان خفتش کردی دفعه بعد شاید ایران نباشه. این دختر جلدِ بومت نیست. می‌پره‌ها! الوند کلافه دستی لابه‌لای موهایش کشید. -عقدش می‌کنم. اما نه واسه اینکه زنجیر شه به این خونه! از پدرش فاصله گرفت‌و پشتِ پنجره‌ی قدی رفت. - که قفل و زنجیر شم به دست و پاش و اسیرش کنم. که بتمرگه یه‌جا‌و آروم بگیره... که بفهمم درد بی‌درونش چیه تا من و می‌بینه چشاش خیس می‌شه و میره تو خودش. همان لحظه ملودی دنبالِ دوقلوهایش به حیاط دوید و لبخندی محو روی لب‌هایِ الوند نشست. -همین امروز می‌برم عقدش می‌کنم! https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk -گفتی اگه تو محضر بله بدم، بعدش بچه‌هام‌و میاری... نگاهِ خیسِ ملودی دنبالِ دوقلوهایش گشت و ناامید به الوند خیره ماند. -پس چرا نیستن؟! توروخدا الوند. اون دو تا جونِ منن. داری جونم‌و می‌گیری. الوند نیشخندی زد و نزدیکش شد. -تازه عروس که نباید چشمش دنبالِ بچه‌هاش باشه. باید شوهرشو سیر کنه... ترسِ پدید آمده در نگاهِ دخترک باعث شد روحِ زخم خورده‌‌اش آرام بگیرد. -م...منظورت چیه؟! الوند کمی خم شد تا هم قدش شود و کنار گوشش پچ زد: -یعنی لخت شو، امشب تا صبح. یه بار، ده بار، صد بار... انقدری که چیزی ازت نمونه با همیم مِلو... دورِ دخترک که همانندِ گنجشکی باران خورده می‌لرزید گشت. -اگه صبح جون داشتی و زنده بودی... پشتش ایستاد. دستش روی زیپِ پیراهنِ سفیدِ دختر نشست و آرام آرام پایین کشیدش. -بگو بچه‌هام... با اخم سر خم کرد و بینی به موهای لَخت و خرماییِ ملودی چسباند و عمیق بویید: -اما فقط وقتی می‌تونی بگی بچه‌هام که قدِ چهار سالی که نبودی جواب پس داده باشی... گفت‌و... https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk https://t.me/+7nj8JOYkAwU5YWJk #پارت‌واقعی‌
220
7
#پست۱ #صمت‌شرر #ریحانه_نیاکام -به خدا این کاری رو که می خوای بکنی بی رحمی محضه داداش.... بفهم که طرف مقابلت یه بچه اس....اصلا از کجا می دونی اونی که دنبالشی،باشه....؟!! نگاه تیزی بهش می کنم و حساب می برد که ساکت می شود ولی هنوز همان جا ایستاده بود....!!! -از اینجا برو و تو مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکن....!!! او جای من نبود،.... اصلا هیچ کس جای من نبود تا بفهمد در چه اتشی دست و پا می زنم...؟!! بلند می شوم تا او هم برود ولی دست بردار نیست.... حتما باید برایش خط و نشان می کشیدم تا حساب کار بیشتر دستش بیاید....!!! رو به رویم می ایستد. نگاهش پر از اشک است و نگرانی... -نکن داداش.... نکن قربون شکل ماهت برم.... به خدا من نگرانتم....!!! اه یه بچه رو به جون نخر...!!!! دست در جیبم می برم و بی خیال نگاهش می کنم. می داند تا تلافی نکنم آرام نمی شوم باز حرف می زند... خواهر کوچکم زیادی احساسی بود درست نقطه مقابل من...!!!! -سرت تو کار خودت باشه و تو مسائلی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن.... برو قبل از اینکه از اینجا بیرونت کنم....!!! ماتش می برد. -آذر....؟!! نامم را چند بار زیر لب تکرار می کند باز هم توجهی نمی کنم چون قرار نیست از تصمیمم کوتاه بیایم...!!! دنبال سیگارم می گردم ولی پیدایش نمی کنم.  من در غم نبود شیرین سالهاست حال خوبی ندارم ومنتظر همچین روزی بودم و به دنبال باعث و بانی اش حال آرزو از من می خواهد عقب بکشم... چه توقع بیجایی داشت....؟! نمی رود. -اذر... داداش.... قربونت برم.... دلت میاد....؟!  اصلا نگاه عکس اون دختره کردی....؟! به خدا خیلی مظلومه....!!! اصلا هر کاری دوست داری با باباش بکن ولی دست از سر دختره بردار....!!! تو اینطور ادمی نیس..... انقدر عصبانی ام و خشم تو وجودم قل قل می مرد که بدتر با حرف هایش اتشم می زند و با فریادی حرفش را قطع می کنم.... -ساکت شو ارزو....ساکت شو.... گفتم تو دخالت نکن.... حرف تو گوشت نمیره.....؟! بعد ناگهان منفجر می شوم که حتی رگ بادکرده گردنم را هم حس می کنم.... -من اون مرتیکه و دخترش رو به خاک سیاه میشونم مخصوصا برای همون بچه ای که میگی نقشه ها دارم....!!! کاری می کنم که مرگ بشه آرزوش....!!! دهان آرزو باز می ماند. دست جلوی دهانش میگیرد و ناباور نگاهم می کند... اشک هایش می چکد. خواهرک دیوانه احساسی من.... برای یک مشت احمق گریه می کند...! قدمی سمت میز کارم بر می دارد. عکس های به قول خودش ان دختر بچه را بر می دارد و بار دیگر می نگرد. لبش را می گزد... نمی خواهم شاهد دیدن اشک هایش باشم و بهش پشت می کنم. داشتم برنامه هایم را توی ذهنم مرور می کردم که صدای آرزو خط می کشد روی آنها.... -نمی دونم از کی اینقدر سنگدل شدی اما این بچه خیلی خوشگله... حیفه آذر ببین معلومه خیلی ساده اس....دلم می سوزه داداش اما باشه دیگه هیچی نمیگم چون می دونم یه روزی پشیمون میشی....!!!! ولی اینو بدون که حتی خود شیرین هم راضی نیست....!!! حرف آخرش تا عمق جانم را می سوزاند... سمتش بر میگردم و صدایم بالا می رود. -وقتی شیرین روی دستای من مرد حیف نبود....؟! صورت خوشگلش حیف نبود.... به خدا که حیف بود آرزو ولی سهم خاک شد....!!!  دوباره فوران می کنم... -یه آدم باید به کجا برسه تا دست به خودکشی بزنه، هان....؟!  اون مرد باعث مرگ شیرین شده و تاوانش رو هم دخترش میده....!!!  با چیزی که به فکرم می رسد کمی آرام تر می شوم... نیشخند می زنم.... -باید شاهد مرگ دخترش باشه....!!! ارزو دست روی دهانش می گذارد و چشمانش درشت می شود... اینکه فکر کند چقدر بیشرف و بی وجدان شدم برایم اهمیتی نداشت....!!! اون مرتیکه حرومزاده باید خوار و ذلیل می شد و دخترش را رسوای عالم می کردم.... به صورت مظلومش هرزه می امد....؟! https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0
202
8
_خبر داری بابات رفته برات قبر خریده؟! پدرش تیمسار هیچوقت او را دوست نداشت! او را "مایه‌ی ننـگ" صدا میزد! روزِ تولدش یک سیلی به صورتش زد و گفت: "کاش توی شکم مادرت میمُردی! میمُردی و به دنیا نمیومدی" ولی باز هم پدرش آنقدر ها هم از او متنفر نبود که برایش قبر بخرد، مگر نه؟! متنفر نبود! نبود! نباید می‌بود! شیوا با بی‌رحمی بی توجه به حال و روزِ دخترکِ بیچاره، ادامه می‌دهد: _میدونی چرا؟ چون دلش می‌خواد تو هر چه زودتر بمیری و هممون از شرت خلاص بشیم نیلوفر! دخترک لب‌های لرزانش را به سختی از هم باز میکند و رو به دختر عمویش شیوا می گوید: _دروغ میگی! تو انقدر حسودی که حتی به دوست داشتن و محبت پدر منم چشم داری! حتی چشم نداری ببینی بابام منو دوست داره! دخترک نمی خواست باور کند! باور هم نمیکرد! این‌ها همه دروغ های شیوا برای ناراحت کردنش بودند و بس! شیوا پوزخندی به رویش میزند و با لج می‌گوید: _عمو تو رو دوست داره؟! هــه! اون ده ساله حتی کادوهای تو رو هم باز نمیکنه بدبخت! توی صورتت نگاه نمیکنه! اسمتو صدا نمیزنه، بهت میگه "مایه‌ی ننگ" بدبخت بابات از همون اول ازت متنفر بود! نیلوفر نمی‌خواست باور کند! باور کردن این حرفها مساوی بود با مرگش! او میمُرد اگه باور میکرد که پدرش هر روز با آرزوی مرگِ او، از خواب بیدار می‌شود! دخترک سرش را به دو طرف تکان میدهد و بهم ریخته زمزمه می‌کند: _حرفاتو باور نمی‌کنم شیوا تو…تو یه دروغگویی! خنده‌های متمسخر شیوا مانند چاقویی تیز مستقیم در قلبش فرو می‌روند. _شب تولدت بابات بهت چی گفت نیلوفر؟ گفت "کاش توی شکم مادرت میمُردی!" نیلوفر بغض کرده و با عصبانیت صدایش را بالا می‌برد: _اونموقع عصبانی بود، از ته دلش نگفت من میدونم! شیوا موبایلش را از جیبش بیرون می کشد و بی توجه به بلایی که داشت سر نیلوفر بیچاره می‌آورد، گوشی را به سمت دخترک می‌گیرد و با نفرت و حسادت می‌گوید: _ولی از ته دلش رفته برات سنگ قبرتو خریده! اگه باور نمیکنی خودت نگاه کن و ببین! نیلوفر بی‌نفس به سنگ قبری که اسمش رویش نوشته شده بود خیره می‌ماند… پدرش کنار قبر نشسته بود و… به اسم و رسم روی قبر نگاه می‌کند: "_نیلوفر نامداری!" درست بود! پدرش برایش قبر خریده بود! بی هیچ حرفی گوشی را در بغلِ شیوا می‌اندازد و از پله‌های پشتِ بام خانه بالا می‌رود. پدرش آرزوی مرگش را داشت و… و نیلوفر قرار بود او را به آرزویش برساند! https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk دخترک لبه‌ی پشت بام ایستاده بود و منتظر بود. منتظرِ همان مرد… مردی که هیچوقت دوستش نداشت! دخترک داخل آمدن پدرش از درِ حیاط را می‌بیند و بلافاصله بلند صدایش می‌زند: _آهای تیمسار! پدرش می‌ایستد و دخترک دوباره می‌گوید! _این بالام! پدرش سر که بالا می‌آورد، بلافاصله با دیدنِ نیلوفر در پشتِ بام خانه کلافه و خسته می‌گوید: _وای خدایا…منو از شر این دختر خلاص کن! این دفعه میخوای چه طوری آبروی منو ببری؟! دخترک در اوج مظلومیت اشکش می‌چکد. او هرگز خواستنی نبود! هرگز! دخترک با بغض حرف می‌زند: _تو هیچوقت منو نخواستی بابا! هیچوقت دوستم نداشتی! بچه بودم، دوستم نداشتی! بزرگ شدم، دوستم نداشتی! 25 سال به خاطر یه ذره محبتت تقلا کردم، اما تو هیچوقت منو ندیدی! دخترک دست هایش را که لرزش های عصبی‌اش او را مانند یک سالمند هشتاد ساله نشان میداد را بالا می گیرد… _ببین…ببین دستامو بابا! توی اوج جوونی نه دستی برام مونده، نه مویی، نه سلامتی، نه جوونی! ونه حتی جونی! من به خاطر یه نگاه تو، تموم زندگیمو از دست دادم بابا! تموم زندگیمو! نگاه پدرش رنگ می بازد! انگار او‌ نیز فهمیده بود اینبار فرق می‌کند! که اینبار دیگر مانند دفعات قبل نیست که دخترک باز برای محبتش تلاش کند! مرد بوی رفتن، بوی خداحافظی و مــــرگ را حس می‌کرد! _نیلوفر…بیـ…بیا پایین…! پدرش دستپاچه زمزمه می‌کند. دخترک لبخند می‌زند و اجازه‌ی حرف زدن به پدرش نمی‌دهد: _روز تولدم بهم گفتی "کاش میمُردی!" فردا تولدته بابا! میخوام بهترین هدیه‌ی تموم عمرتو بهت بدم بابا! دخترک جلوتر می آید و پدرش تیمسار دستپاچه و پشیمان فریاد می زند: _نیلوفر، بیا پایین حرف بزنیم بابا! آخرین زمزمه‌ی دخترک، در سکوت شب به راحتی به گوش پدرش می‌رسد: _تولدت مبارک، دوسِت دارم بابا! می گوید و این آخرین جملات از جانب دخترکی‌ست که هرگز از جانب پدرش دوست داشته نشد! دخترک جلوتر می آید و… و ثانیه‌ای بعد جسم غرق در خونش جلوی پاهای پدرش است! بـی نفـس! بـی جــان!🖤 https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk https://t.me/+N8dTC1nAmYUxNDdk #پارت‌واقعی‌رمان /کپــی عاجــزا ممنــوع😕❌ #پارت_۱ این بنر اولین پارت از رمان هست❗️
651
9
- مگه شوهرت شیرین عقل نیست پس این کبودیا از کجا اومدن!؟ حرف برادر ناتنیم مثل آب یخ بود شوکه تو مبل فرو رفتم نگاه همه چرخید سمتم از گوشه چشم پوزخند محو آتشو رو لباش دیدم عوضی دیشب با همین لبا به جون تنو بدنم افتاده بود و حالا ادای آدمای شیرین عقلو درمیاورد : میدونی که خیانت جرمش سنگساره دیگه!! از شدت بهت خشکم زد اخمای آتش توهم رفتن انتظار نداشتم بخاطر من از نقشش بیرون بیاد اما با حرفی که زد رسما کیشو ماتم کرد _ از کی تا حالا کبودیای رو تن زن منو می شماری حرومزاده!؟🔥 https://t.me/+hxqWt5Y6gMo5YjU0
749
10
- مگه شوهرت شیرین عقل نیست پس این کبودیا از کجا اومدن!؟ حرف برادر ناتنیم مثل آب یخ بود شوکه تو مبل فرو رفتم نگاه همه چرخید سمتم از گوشه چشم پوزخند محو آتشو رو لباش دیدم عوضی دیشب با همین لبا به جون تنو بدنم افتاده بود و حالا ادای آدمای شیرین عقلو درمیاورد : میدونی که خیانت جرمش سنگساره دیگه!! از شدت بهت خشکم زد اخمای آتش توهم رفتن انتظار نداشتم بخاطر من از نقشش بیرون بیاد اما با حرفی که زد رسما کیشو ماتم کرد _ از کی تا حالا کبودیای رو تن زن منو می شماری حرومزاده!؟🔥 https://t.me/+hxqWt5Y6gMo5YjU0
823
11
- امشب خونه باش، می‌خوام قندعسل بابا رو پایه‌ریزی کنم. دختر ابرو بالا داده و نگاهش کرد: - من هنوز باردارم عزیزم! از لحاظ فنی چنین چیزی ممکن نیست. لبخندِ ملیح و بی‌تفاوتی زد، مردم جدی‌جدی دیوانه بود؟ به این هوشمندیِ زیرپوستی و جلب‌گونه‌اش که به‌والله نمی‌آمد! - منم نگفتم قراره تولد در پیش داشته‌باشیم... گفتم پایه‌ریزی! سر سوی گوش خوش‌بویِ او برد: - یعنی صرفاً ابزارهای لازمه دیداری باهم دارن و امورِ پیش از تولد قندعسل صورت می‌گیره، واضحه عروسکم؟ https://t.me/+hxqWt5Y6gMo5YjU0 به من گفتن این پسره دیوونه‌ست، بچه‌ت رو ببند به ریشش و خودت رو از یک عمر بی‌آبرویی نجات بده؛ اما بعد از عقد فهمیدم که اون چه کار هفت خط باهوشیه و صدالبته که آتیشش هم تند😂🔥
33
12
- اولین بارمه... می‌ترسم آقا!🥺 https://t.me/+Q5al1FaqXUpmNTc0 دختره توی ۱۷ سالگی فاحشه میشه و اولین شب گیر یه پسر پولدار و عیاش میفته و پسره تا می‌فهمه دست نخورده است، اونو صیغه می‌کنه و...🥲💔
1 365
13
- امشب خونه باش، می‌خوام قندعسل بابا رو پایه‌ریزی کنم. دختر ابرو بالا داده و نگاهش کرد: - من هنوز باردارم عزیزم! از لحاظ فنی چنین چیزی ممکن نیست. لبخندِ ملیح و بی‌تفاوتی زد، مردم جدی‌جدی دیوانه بود؟ به این هوشمندیِ زیرپوستی و جلب‌گونه‌اش که به‌والله نمی‌آمد! - منم نگفتم قراره تولد در پیش داشته‌باشیم... گفتم پایه‌ریزی! سر سوی گوش خوش‌بویِ او برد: - یعنی صرفاً ابزارهای لازمه دیداری باهم دارن و امورِ پیش از تولد قندعسل صورت می‌گیره، واضحه عروسکم؟ https://t.me/+hxqWt5Y6gMo5YjU0 به من گفتن این پسره دیوونه‌ست، بچه‌ت رو ببند به ریشش و خودت رو از یک عمر بی‌آبرویی نجات بده؛ اما بعد از عقد فهمیدم که اون چه کار هفت خط باهوشیه و صدالبته که آتیشش هم تند😂🔥
286
14
- اولین بارمه... می‌ترسم آقا!🥺 https://t.me/+Q5al1FaqXUpmNTc0 دختره توی ۱۷ سالگی فاحشه میشه و اولین شب گیر یه پسر پولدار و عیاش میفته و پسره تا می‌فهمه دست نخورده است، اونو صیغه می‌کنه و...🥲💔
234
15
sticker.webp
748
16
- چون کنکور قبول نشدی باز تو رو گذاشتن خونه خودشون شام رفتن بیرون؟ - من خودم نمیخواستم برم عمه جون ، درس داشتم .. درس نداشت پدرش طبق معمول اجازه نداده بود باهاشون بره . دخترای خسرو فقط کیمیا و ترانه بودن نه کمند... کمند از یه مادر دیگه بود ، از زن زوری که قدیما برای خسرو گرفته بودن..‌. برای همین نمیذاشت کمند بابا صداش کنه... مثل دخترای دیگش هواشو نداشت... حتی کلاس کنکور هم نفرستاده بودش... مریم نگاهش کرد - دیگه به من که دروغ نگو عمه جان ، پاشو بریم خونه ما تنها نشین اینجا ...میخوام شام رو بکشم ، هامون هم تازه از سرکار اومده... با  اسم هامون میون ناراحتی لبخندی به لبش نشست کمند ۱۸ ساله از وقتی چشم باز کرده بود دلداده این پسر عمه بود .. هامونی که با اون اخلاق خشک و جدیش با یک من عسل هم نمیشد خوردش - خسته نیست؟ ناراحت نمیشه من بیام؟ - نه دختر چه ناراحتی ، هامون از این اخلاقا نداره .. هیجان زده از ذوق گفت - پس من اول لباسامو عوض کنم عمه؟ - باشه دخترم، من میرم سر غذام میترسم ته بگیره تو زود بیا .. - چشم داخل خونه برگشت لباسای خودش همه کهنه بود دوست داشت جلوی هامون مرتب باشه اگر کیمیا می فهمید میکشتش ، ولی با این حال دل به دریا زد و پوشید . چند دقیقه بعد پشت در نیمه باز خونه عمه مریم‌ش بود هنوز پا داخل خونه نگذاشته بود که صدای بحث کردن هامون و مریم رو شنید - عوض اینکه بابت دزدی کردن دختره بزنی تو دهنش برداشتی واسه شام گفتی بیاد اینجا مادر من؟ - چرا تهمت میزنی مامان جان ، من شاید خودم حواسم نبوده تو کوچه خیابون این گردنبند از گردنم افتاده ...کمند چه‌گناهی داره؟ نفسش توی سینه دخترک بیچاره بند اومده بود، باورش نمیشد که هامون داره متهمش میکنه به دزدی ... دستهاش لرزید و هامون بود که باز غرید : - اگه اون برنداشته پس از کدوم گوری پول آورده که روز پدر واسه خودشیرینی جلو دایی خسرو ساعت میگیره؟ اون داداشت که تف تو دست این دختره نمیندازه ، جز دزدی دیگه چه گوهی میتونه خورده باشه؟ مریم میخواست باز دفاع کنه اما قبل از اینکه حرفی بزنه این کمنده که جلو میاد و با صدای پر بغضش زمزمه میکنه : - من دزدی نکردم نگاه هامون و مریم سمتش کشیده میشه ، مریم شرمنده بود و هامون اما نیشخندی میزنه - پس با پول تو جیبی که خسرو هر ماه به حسابت میزنه اون ساعت رو خریدی دختردایی؟ از طعنه ای که هامون نثارش کرد داشت قلبش تکه تکه میشد این مرد میدونست خسرو حتی یک ریال هم بهش نمیده. - کار کردم ... با حرفش هامون زیر خنده میزنه - کار کردی؟ کجا خانم مهندس؟ تو جز حمالی چی بلدی که بخ... قبل از اینکه هامون ادامه بده سر بالا میگیره و خیره به چشمای مردی که این‌چنین داشت تحقیرش میکرد میگه : - میدونم ، من جز حمالی چیزی بلد نیستم هامون خان ، یک ماه توی یه شرکت خدماتی کار کردم ، میتونی از عمه بپرسی خبر داره . حرف توی دهن هامون میماسه و کمنده که با هق خفه ای ادامه میده: - با حقوق حمالیم روز پدر واسه بابام اون ساعتو گرفتم...دزدی نکردم از همون ساعتی میگفت که خسرو جلوی چشم همه تو سطل اشغال انداخته بودش... چون فیک بود و ارزون ‌. نگاه ناباور هامون میخکوب چشمای پر اشکش بود میخواست حرفی بزنه که کمند مهلت نمیده و میگه - من گرسنه نیستم عمه جون ، بابت دعوتت ممنون ، میرم خونه خودمون . میگه و بدون اینکه لحظه ای دیگه صبر کنه از جلوی چشمای اون مرد غیب میشه... کمند رفته بود و نگاه هامون به جای خالیش بود... هنوز فکرش پیش اون چشمهای معصوم و پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن... چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون. چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود... اون لحظه ای که خسرو داشت با دوتا دختر دیگش توی شیک ترین رستوران شهر میگفت و میخندید کمند ساکشو جمع کرده بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد رفته بود. کمند رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد... به‌ چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته ... به چشم دوتا خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفتن .. و به چشم اون مرد نامرد .. دیگه کمندی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش  به گوش هامون برسه. دیگه نبود که هامون بهش بتوپه که گریه هاشو از دم‌پنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه . از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن‌ پیدا بشه ...برگرده https://t.me/+GKAPNQ8_9ZlkOGQ0 https://t.me/+GKAPNQ8_9ZlkOGQ0 https://t.me/+GKAPNQ8_9ZlkOGQ0 دیر به چشمتون اومد خیلی دیر🥲
889
17
_بهش تجاوز کنید سه مرد هیکلی با بهت به فراز نگاه می‌کنند و صدای جیغ های کر کننده‌ی ماهور در گلو خفه می‌شود.. _چیکار کنیم اقاا؟ فراز سیگاری آتش می‌زند و پک عمیقی می‌گیرد.. نگاهی به چهره‌ی رنگ پریده‌ی دخترک می‌اندازد و با بی‌رحمی تمام لب می‌زند: _هر سه نفرتون بهش تجاوز کنید داوود یکی از آن سه مرد هیکلی رو به فراز می‌کند و با تعجبی که در صدایش آشکار بود لب می‌زند: _آقاا مگه.. مگه خانم زنتون نیستن؟! فراز نگاه نفرت بارش را به ماهور دست و پا بسته می‌اندازد و پر خشم میغرد: _اره زنمه ولی فقط روی کاغذ این دختر قاتله قاتل زن و بچه‌ی مظلوم و بی‌گناه من هربلایی که سرش بیاااد حقشه سه مرد نگاهی پر تردید بهم می‌اندازند و نگاه مرددشان را به دخترکی که از ترس روح در بدن نداشت می‌دهند.. _فر..فرااز؟ صدای وحشت‌زده و ناباور ماهوررا می‌شنود و بی‌توجه به حال و روز وخیمش رو به آن سه نفر می‌غرد: _پس چرا وایسادید؟ کاری که بهتون گفتم و بکنید دیگه نترسید شوهرش منم مشکلی برای شماها پیش نمیاد میگوید و پوزخندی به گفته‌ های خودش می‌زند.. میگفت شوهرش بود؟! چه شوهری همچین کار وحشتناکی با زنش انجام می‌داد؟. _فرااز نههه فراااز تورووووخداااااا نهههه دستانش توسط آن سه مرد گرفته می‌شود و جسم دردناکش کشان کشان روی زمین کشیده می‌شود.. قلب فراز از دیدن این صحنه ها به درد می‌آید ولی.. هیچ کاری برای جلوگیری آنهااا نمی‌کند.. هر کاری که می‌کرد.. هربلایی که بر سر این دختر می‌آورد قلب زخم خورده‌اش آرام نمی‌گرفت.. _فرااز تورووووو به هرکییی میپرستییییی نکننننن بخدااا من کااری نکردمممم من کااری نکردممممم پشیمون میشی فراااز به مرگ من پشیموووون میشییییییییی دخترک زجه می‌زد و صدای جیغ و ناله‌هایش کل انباری متروکه را برداشته بود.. دخترک هوااار می‌کشید و صدایش به گوش های فراز نمی‌رسید.. مرد با حالی خراب شده از انباری بیرون می‌زند و هنوز چند قدم بیشتر برنداشته است که تلفنش زنگ می‌خورد.. با دیدن نام پدرش...عموی ماهور سریع تماس را وصل می‌کند و این نعره‌ی نیماست که در گوش هایش میپیچد و پاهایش را خشک می‌کند: _فراااااز تورو جون من بگووو بلایی سر اون بچه نیاوردیییی؟ فرااااز بیگناهههههه فراز به خاک نازنین بی‌گناهه از کلانتری زنگ زدن گفتن قاتل اصلی رو پیدا کردن فراااز کاری نکنی باهاشاااااا دارم میام پیشتون موبایل از دستش بر زمین می‌افتد و با پاهایی لرزان راه آمده را به داخل انباری می‌دود.. وارد اتاقک کوچک انباری می‌شود و با دیدن صحنه‌ی مقابلش… ادامه‌ی رمان😱👇🏻 https://t.me/+D4wErYfnY5xjNmM0 https://t.me/+D4wErYfnY5xjNmM0 به چند نفر سپرد که به زنش تجاوز کنن و..🥺💔
461
18
‍ - نوار بهداشتی داری یا برات بگیرم؟! هنوز به اینگونه رُک حرف زدن‌هایش عادت نکرده بودم و خجالت میکشیدم. - ببخشید اگه میشه بگیرید. سری تکان داد و با برداشتن کارت و سوییچش سمت در قدم برداشت. - خاتون غذا درست کرده تو یخچاله، گرسنت شد بخور من دیر میام. چگونه میتوانست منی که از انباری ته حیاط یک فاحشه خانه بیرون کشیده بود را تنها بگذارد وقتی از ترسم اگاه بود. انگشت‌هایم را در هم پیچیدم و سمت در پا تند کردم. با مِن‌مِن به حرف آمدم. - میشه فقط امشب بمونید اخه خاتون رفت به نوه‌ش سر بزنه تنهام. نگاهش مانند همیشه نبود؛ تیره و سرد بود. بی حوصله انگار که میخواست فقط مرا ترک کند. - نمیتونم؛ یه شب تنها بمون قرار نیست لولوخورخوره بخورتت. نیشخندی زد که دهانم باز ماند. همیشه حمایت میکرد و با صبر و حوصله بود اما حالا … نمیتوانستم ترسم را بپذیرم که مرا رها کند. - اقا توروخدا به امشب نرید. ناگهان با لرزیدن گوشی‌اش و دیدن نام مخاطب صدایش بالا رفت. - تو کسی نیستی که برام تعیین تکلیف کنی کوچولو. با گذاشتن گوشی کنار گوشش، بار دیگر فریادش شانه‌هایم را پراند. - زرت و پرت نکن دارم میام ببینم چه گوهی خوردین. در بزرگ ویلایش را بهم کوبید. روی کاناپه نشستم و خودم را مشغول تلویزیون کردم. نترس هیچ چی نمیشه …تق! صدای افتادن چیزی درون اشپزخانه توجهم را جلب کرد اما دوباره سرم را برگرداندم. - هیچی نیست حتما خاتون یه چیزیو بد گذاشته افتاده. اینبار با صدای کوبیده شدن در و شلیک های پی در پی جیغم بلند شد و ای کاش به عقب نمیچرخیدم و همان‌هایی که بخاطر برادری که کشته بودند مرا به فاحشه خانه برده بودند را نمیدیدم. - موش کوچولو افتاد تو تله بوم. https://t.me/+WTGT31q0GGFlYjQ0 - داداش سکته نکنه منو ببینه یهو. خنده ای کرد و با تعجب به حیاط خالی خیره شد. - چرا نگهبانا نیستن تنهاش گذاشتی اخه داداش؟! - نه به جون تو، نمیدونم حتما رفتن استراحت تو سوییت. در را باز کرد و سرچرخاند. - بیا جاوید اگه بفهمه زنده‌ای از این رو به اون رو میشه. صدایش را بلند کرد. دخترک به استقبالش نیامده بود. - کمند بیا برات نوار بهداشتی گرفتم با خوراکی. - حداقل جلو من نگو غیرتم خش برمیداره. خنده‌ای کرد. از برگشتن رفیقش خوشحال بود. کسی که عکس تن خونی‌اش را دیده بود و با خبر مرگش زندگی‌اش زیر و رو شده بود. - پس کجاست؟! دلم برای ابجی کوچیکه تنگه. - نمیدونم شاید خوابیده. همه جا را گشت و با ندیدنش نگران شد. - نتونستی از خواهرم مراقبت کنی یعنی؟! خودش هم داشت روانی میشد از نبود گیسو کمندش. - زر نزن جاوید. در باز شد و یکی از نگهبان ها اش و لاش داخل پرید. - این چه وضعیه؟! - قربان بهمون حمله کردن. - کمند کو؟! استرس تمام جانش را گرفته بود. - اقا بردنش. فریادش بلند شد و یاد نگاه مظلوم و التماس های دخترک افتاد. https://t.me/+WTGT31q0GGFlYjQ0 https://t.me/+WTGT31q0GGFlYjQ0
544
19
- می‌گن خان ده بالا ناز زنشو می‌خره گروووون! امیرمحتشم لقمه را جویده و لب از میان ریش و سبیل‌های پرپشتش جنباند: - مردی که خبر نازکشی‌شو ده‌تا ده اون‌ورتر دهن به دهن بچرخونن، مرد نیست! ماهرخ موهای خیسش را پشت گوش زده و کمی خم شد، از عمد بود که آن محتویاتِ باب دلِ امیرمحتشم را این‌طور از میان یقه، تقدیم نگاهش می‌کرد؟ - این که آدم زنشو دوست داشته‌باشه و همه بدونن و خودش هم همینو بخواد، مردونگی نیست؟ زبانی روی دندان‌ها کشیده و قاشق و چنگال را توی بشقاب گذاشت، حالا میلش بیشتر به موجود لطیفِ حمام‌کرده و خوش‌بوی مقابلش می‌کشید. - این جلف‌بازی‌ها مال مردها نیست، به کسی چه مربوط که بخواد بفهمه آدم تو خلوت خودش ناز زنشو چه‌قدر می‌کشه؟ استدلالش داشت منطقی می‌شد، خان‌زاده دلش می‌خواست در خفا خانم‌خانمایش را طواف کند؟ ای جان! - خب پس بفرمایید چه مردی از نظر حضرت‌عالی مرد واقعیه؟ دخترک واقعاً غیرعادی لوند بود یا بدن و هورمون‌های او زیادی به این زن واکنش نشان می‌دادند؟ هرچه که بود، هرلحظه جنونش را طغیان‌زده‌تر کرده و این بلور تراش‌خورده را تا صبح هزاربار طلب می‌کرد! سر سمت گوشش خم کرد: - مردونگی واقعی رو ندیدی یعنی؟ انتظار داشتم بیشتر از اینا بهت خوش بگذره شب‌ها! ماهرخ از همان آغاز متوجهش شده‌بود، اصلاً این مرد سراپا مردانگی بود وقتی که حتی بعد از آن لحظه‌ی خوشی رهایش نکرده و بوسه‌بارانش می‌کرد که مراتب سپاس‌گزاری را در قبال زن زیبایش به‌جا آورده‌باشد، اما آدم شوهر خودش را نچزاند، حیف نیست؟ - کدوم شب‌ها؟ من که چیز خاصی توی ذهنم نمیاد! بعد لب پیچ داده و ابرو بالا برد، چشم‌های درشتش همه اختیار این مردِ صاحبِ چند آبادی را می‌لرزاند، ای لعنت بر آن غمزه‌ی افسونگرت دختر! - اون شب‌هایی که می‌گی آخ امیر… ماهرخ دست روی دهان او گذاشت و ادامه‌ی جمله‌اش را توی گلو قفل کرد، همین مانده‌بود آن جمله‌ها را به رویش بیاورد! پرخنده نگاه به‌هم دوخته بودند که امیرمحتشم دست زیر زانوی او زده و روی دوش انداختش: - لعنت به این قیافه و چشما و تن مثل حریرت که دهنمو سرویس می‌کنه! تا این بدنِ بلوری رو مستقیم لمس نکنم انگشتای لاکردارم به اختیارم برنمی‌گردن. در همان حال که روی تخت رهایش می‌کرد و دست سمت پیراهنش می‌برد، نگاهش خمار شد: - تئوری هم مال بچه‌خوشگلاست، من عملی نشونت می‌دم مردونگی رو عروسک! https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 امیرمحتشم یک خانِ جدی و عبوسه، پرصلابت و با یک جذبه‌ی همایونی که هیچ حرفی روی حرفش نمیاد! اصلاً قرار نبود با ماهرخ ازدواج کنه! امیرمحتشم و مهسا خواهرِ ماهرخ شیرینی‌خورده‌ی هم بودن که مهسا شب عروسی فرار می‌کنه و به اجبار ماهرخ رو می‌نشونن سر سفره‌ی عقد! ماهرخی که امیرمحتشم فکرش رو هم نمی‌کنه قراره چه‌طور مرید و خاطرخواهش بشه، مخصوصاً هواخواهِ اون تنِ بکرِ بی‌نظیر✨ https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 خان باشی و این‌همه کشته‌مرده‌ی خانمی؟😔😩😂🔥 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8 https://t.me/+Xcna1mbkmGNjMjk8
1 299
20
- امشب خونه باش، می‌خوام قندعسل بابا رو پایه‌ریزی کنم. دختر ابرو بالا داده و نگاهش کرد: - من هنوز باردارم عزیزم! از لحاظ فنی چنین چیزی ممکن نیست. لبخندِ ملیح و بی‌تفاوتی زد، مردم جدی‌جدی دیوانه بود؟ به این هوشمندیِ زیرپوستی و جلب‌گونه‌اش که به‌والله نمی‌آمد! - منم نگفتم قراره تولد در پیش داشته‌باشیم... گفتم پایه‌ریزی! سر سوی گوش خوش‌بویِ او برد: - یعنی صرفاً ابزارهای لازمه دیداری باهم دارن و امورِ پیش از تولد قندعسل صورت می‌گیره، واضحه عروسکم؟ https://t.me/+hxqWt5Y6gMo5YjU0 به من گفتن این پسره دیوونه‌ست، بچه‌ت رو ببند به ریشش و خودت رو از یک عمر بی‌آبرویی نجات بده؛ اما بعد از عقد فهمیدم که اون چه کار هفت خط باهوشیه و صدالبته که آتیشش هم تند😂🔥
794