سرزمینِ ذهنِ من
الذهاب إلى القناة على Telegram
در انزوای خیال، حیات را درونِ ذهنش یافت. <نویسنده ی کلماتِ در خود لولیده> میم ر؛ برایِ سخنانمان: t.me/HidenChat_Bot?start=1107082380
إظهار المزيد493
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-87 أيام
-1130 أيام
أرشيف المشاركات
از جنابِ ننویسنده عذر میخوام، هنوز نتونستم با دقت و آرامشِ خاطر داستانشون رو بخونم. امیدوارم تو این هفته بتونم بازنویسیِ کبک رو بخونم و نظرم رو بیان کنم. رویِ تلاشِ کلماتتون باید دقتِ کافی داشت. در هرصورت، خسته نباشید.
یک حضورِ بیملاحضه مقابلِ بلورِ ظریفِ عشق بودم. تیرگیام از نمِ قیرِ بالای پشتِبام میآمد و خیرگیام از نگاهِ بیرون ریختهی جغد.
چیزی نبودم. یا لااقل وجودی که بتواند بفهمد نبودم. خمار از شرابِ رزی که از باغِ آفتزدهی غریبهای ربوده بودم، به آن تجسمِ براق تنه زدم. نه برای اینکه هوشم پریده بود و حواسم در پلکِ پریدهام میزد. به این دلیل که آن، آن تجسم، مرا به سویِ خود خواند. خواستم بر تنش دست بکشم، لمسی از او مرا گوارا کند. چه میخواست بشود؟ چه میتوانست بشود؟ خیالهای توهمی مست از این خزعبلات عبور نمیکرد. دستم سوی آن بلور روانه شد و ناگه نگریستم تنم در حلقش افتاده و بلعیده میشوم.
میخواستم فرار کنم، بگریزم و این کیفِ پر از زیان را رها کنم. اما چگونه؟ در حلقش محبوس گشته بودم. تاکنون در حلقی محبوس گشتهاید؟ من خویش را بیچارهای در بلوری لطیف مینگریستم که ذره ذره خفه میشد. نه یکبارِ، بارها مرد و برخاست. و آخر تبدیل به نفسی شد که بر رویِ لبانِ آن نازکِ شکننده فرو میریزد. به گمانم من شکستم، نه آن بلور. مست هم نبودم. نلرزیده از خماری، از تبِ فشارِ حلقومِ ظرف لرزیدم. درنهایت هم از آن خارج نشدم. درونش مایعِ مرگی شدم که بعدها، زهر نام گرفتو خودکشی کرد.
در من زنی زندگی میکند که به شهرِ دورافتادهای شباهت دارد. خالی از سکنه، خالی از دستانِ بوسه ستانده از بهار. زنی که رنج از گوشهی چشمهایش فروریخته و بر روی پلکِ رنگپریدهاش سازی نواخته میشود.
زن از آخرین بازماندگانِ بشر است، از آخرین قدمها. از آخرین صداها.
جبههای است که برای نمردنِ دستانش، همان دستانِ خشک شده، ایستاده. برای آنکه همانهارا گم نکند. تکه تکه نشوند و نمیرند.
آه، آن زن، مدتها پیش مرده بود، در همان قدمها، همان صداها، همان آخرین بازماندگان بشر.
و هیچکس نمیدانست در کدام مخروبهای، دفن شده است.
شاید مخروبه من بودم و استخوانِ پژمردهام، آن زن. و تپشهای بیقفهی سرخیِ سینهام، جیغهای مسکوتِ او. که همگی من بودند و من مدفون در توهمی که آوار شده است.
در من زنی زندگی میکند که به شهرِ دورافتادهای شباهت دارد. خالی از سکنه، خالی از دستانِ بوسه ستانده از بهار. زنی که رنج از گوشهی پلکهایش فروریخته و بر روی پلکِ رنگپریدهاش سازی نواخته میشود.
زن از آخرین بازماندگانِ بشر است، از آخرین قدمها. از آخرین صداها.
جبههای است که برای نمردنِ دستانش، همان دستانِ خشک شده، ایستاده. برای آنکه همانهارا گم نکند. تکه تکه نشوند و نمیرند.
آه، آن زن، مدتها پیش مرده بود، در همان قدمها، همان صداها، همان آخرین بازماندگان بشر.
و هیچکس نمیدانست در کدام مخروبهای، دفن شده است.
شاید مخروبه من بودم و استخوانِ پژمردهام، آن زن. و تپشهای بیقفهی سرخیِ سینهام، جیغهای مسکوتِ او.
Repost from N/a
–ببخشید.. –بله آقا؟ –شما شبیه کسی هستید، اما به یاد نمیآورم شبیه چه کسی! شاید شبیه مادرم که چند سال پیش مُرد.. و یا برادرم که زیر باران پا برهنه راه میرفت تا پدرم را از رفتن منصرف کند. آه فقط خدا میداند.. مرد سکوت کرد و به دو میز آن طرفتر خیره شد، کودکی روی پای مادرش نشسته بود. سر و صدای کافه میان سرش میپیچید. میلِ به رفتن داشت. آخرین جرئهی قهوهاش را نوشید و دوباره به کودک خیره شد. پسرک جوان سری تکان داد و گفت:" فقط یک سیگار دیگر، بعد بروید آقا!" پ.ن: بی معنا.
اقتدار زنده ماند و سیاسترا تا گلویِ خشکیدهی خورشید کشید. ابر پورهای از غبار شد و بر سرِ سپیدِ مادر بارید. مادر اکنون آواز میخواند، ذغالِ جنگ و فریادهای گوشخراشِ دخترش، اورا خواب میکند و پوستشرا میسوزاند. دیشب گفت: گیسوانِ دخترم جا مانده.
مویی سیاه دور گردنش بافته شده بود و عطرِ مشک تا لبهی سرخِ چشمانش بالا آمده بود.
گفتم: خفه نمیشوی؟
لبخند زد، کج و شکسته و نیمسوخته.
گفت: دخترم، لا به لای این تارها، نفس میکشد.
دخترکش مرده بود. ابتدا چندی قبل برای آزادیاش و اکنون دفن شده بود برای وطنش. نمیدانم، وطن اکنون لالهزار است؟ یا گربهای که سینهاشرا شکافتهاند. شاید هم هیچکدام. وطن، مشتِ چروکِ مادری است که به قلبِ ترکیدهاش ضربه میزند و درونِ حلق، برای به خاک برگرداندنِ تکهای از جانش، سوگواری میکند.
با من از ستارهها سخن نگو. اینجا آسمان خون میچکاند بر چهره. ماه، سرخِ سرخ نزدیک به غمهای تاولزده ایستاده است. فرار کنیم؟ کدام گریختن عزیزِ من؟ گریختن آن بود که مادر سینه میشکافت که دخترش کجا است؟ و دخترش در لا به لای انفجارِ سختِ خانه، تکه تکه شده بود.
عزیزم گریختن کجا است؟ هنگامی که پدر تنها از غرورِ پررنگِ پسرکِ نوجوانش مشتی خاکِ چرک شده در دست داشت؟
خندههایمان، آتش شده و دود از پیکرهی لبانِ شکستهامان بیرون میجهد. دخترکم، عزیزدلِ من، زخمی است، میدانی؟ ایرانِ جانِ من، خونریزی میکند و من جز این مهملات هیچ ندارم برای بوسه بر بریدگیهایش. بالِ آغشته به نورِ پرستوها کجا است؟ آینهی آبیِ جوانی کجا است؟ چرا همه پیریم؟ دخترکم میانِ ما مردمان سالخورده و استخوان شکسته چه میکند؟ خون بگریم برایت هم کافی نیست. تو خونریزی میکنی، من درونِ خونِ لختِ تو دفن میشوم و آیا درنهایت، از خونِ جوانانِ پیرِ این وطن، لاله برای لبخندِ کبودِ تو، میدمد؟
با من از ستارهها سخن نگو. اینجا آسمان خون میچکاند بر چهره. ما، سرخِ سرخ نزدیک به غمهای تاولزده ایستاده است. فرار کنیم؟ کدام گریختن عزیزِ من؟ گریختن آن بود که مادر سینه میشکافت که دخترش کجا است؟ و دخترش در لا به لای انفجارِ سختِ خانه، تکه تکه شده بود.
عزیزم گریختن کجا است؟ هنگامی که پدر تنها از غرورِ پررنگِ پسرکِ نوجوانش مشتی خاکِ چرک شده در دست داشت؟
خندههایمان، آتش شده و دود از پیکرهی لبانِ شکستهامان بیرون میجهد. دخترکم، عزیزدلِ من، زخمی است، میدانی؟ ایرانِ جانِ من، خونریزی میکند و من جز این مهملات هیچ ندارم برای بوسه بر بریدگیهایش. بالِ آغشته به نورِ پرستوها کجا است؟ آینهی آبیِ جوانی کجا است؟ چرا همه پیریم؟ دخترکم میانِ ما مردمان سالخورده و استخوان شکسته چه میکند؟ خون بگریم برایت هم کافی نیست. تو خونریزی میکنی، من درونِ خونِ لختِ تو دفن میشوم و آیا درنهایت، از خونِ جوانانِ پیرِ این وطن، لاله میروید؟
یادم آمد در برهوتم. سکوت و سکوت و سکوت. و باد چون پردهای خسته بر خورشیدِ تکهتکهی آسمانش میچکد. گویی در دستانم خویشرا جا کرده باشم. خشکِ خشکم. دستانم منرا اینسو و آنسو میکشند. و نمیدانم بهر چه؟ چرا؟ سکون مگر بهتر نبود؟ این همه تحرک برای چیست؟ باد پرخاش میکند و من بر جامهی خورشیدش لکهای میشوم ننگ، که از گونهاش سقوط نمیکند.
حرفها در سینه دارم اما تمامش مزخرف است. هذیان. من هذیانم. نامم را از تبِ سوزانِ سینهام برداشتهاند و به پیشانیام میخش کردند، مبادا در میانِ صورتکهای مرده، مدفون شوم. اما در برهوت جز من حضوری نیست. کو آدمک؟ کو جایِ پایِ خارِ تشنه؟ تنها منم و من. در پیِ دویدن و به چارقدِ باد چنگ زدن. گویی او راه نجات است. اما ابر میخندد و فریاد میزند: بمیر، اینجا قبرستان است.
