ar
Feedback
Out of Step

Out of Step

الذهاب إلى القناة على Telegram

Conservative Thoughts یادداشت‌ها و ترجمه‌های پراکنده

إظهار المزيد
640
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام

جاري تحميل البيانات...

سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
سبتمبر '24
سبتمبر '24
+5
في 0 قنوات
أغسطس '24
+13
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+64
في 2 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+17
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+60
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+20
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '24
+10
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+12
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+28
في 1 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+26
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+184
في 4 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+393
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
25 سبتمبر0
24 سبتمبر0
23 سبتمبر0
22 سبتمبر0
21 سبتمبر0
20 سبتمبر0
19 سبتمبر0
18 سبتمبر0
17 سبتمبر0
16 سبتمبر+1
15 سبتمبر0
14 سبتمبر0
13 سبتمبر0
12 سبتمبر0
11 سبتمبر0
10 سبتمبر0
09 سبتمبر0
08 سبتمبر+1
07 سبتمبر0
06 سبتمبر0
05 سبتمبر0
04 سبتمبر+2
03 سبتمبر0
02 سبتمبر+1
01 سبتمبر0
منشورات القناة
لیبرال‌ها و کنیبال‌ها (دو) فقدان این رئالیسم مداخله‌گرایی شدید دولت، رواج قارچ‌گونه شبه‌دیسیپلین های آکادمیک، علم‌کردن دادگاه‌های حقوق بشری و ایدئولوژیک شدن قوه قضاییه، و تلقین ایدئولوژیک و پالتیکال کورکتنس شایعی را ایجاب می‌کند که واقعیات ملموس را کم‌اهمیت و غیرطبیعی و برساخته و سرکوب‌گر جلوه ‌دهند و انتزاعیات کیش اومانیته را واقعیات اصلی زندگی جا بزنند، این ایدئال‌ِ موهومی را به شهروندان دیکته و آنها را بابت عدول از آن مجازات کنند، و بازویی اجرایی لازم است برای تبلیغ و تحمیل و اعمال تعاون میان این موجودات کنده‌شده از واقعیت‌های اجتماعی. اما همۀ اینها با آن آزادی ادعایی تعارض دارند. (صرف نظر از تعارض آنها با حقیقت، زیبایی و خیر (اینجا وارد بحث نسبی‌گرایی فرهنگی و اخلاقی که لازمۀ بقای چنین جامعه‌ای است نمی‌شوم)). حاصلْ اصالت مفهوم فرد اتونوم و در عین‌حال منحل‌شدن این فرد انتزاعی در مفهوم کلی و همانقدر اصیل اومانیته است، و نوعی اتصالی بین این دو مفهوم انتزاعی: از روی آنچه بین این دو مفهوم انتزاعی قرار می‌گیرد، یعنی آدم‌های واقعی با ملیت خاص، تاریخ خاص، میراث خاص، تعلقات خاص، وفاداری‌های خاص، زبان خاص و اجتماع خاص باید پرید. ملاکْ فردی است که باید به همۀ ویژگی‌ها و خواسته‌ها و انتخاب‌های نداشته‌اش احترام گذاشت و همزمان برابری‌اش با دیگر افراد متفاوت را هم تقدیس کرد.* اگر پلورالیسم این باشد که هیچ اتوریتۀ اخلاقی یا سیاسی واحدی وجود ندارد، خواه به این دلیل که این اتوریته‌ها بی‌شمارند، خواه به این دلیل که در نهایت هیچ اتوریته‌ای وجود ندارد، در هر دو حالت، ارزش‌های لیبرالی حاکم بر چنین جامعۀ پلورالیستی‌ای نه می‌توانند جهانشمول باشند، نه بی‌طرف، اما لیبرالیسم هر دو را می‌خواهد، هم اونیورسالیسم را هم پلورالیسم را، بدون اینکه تبعات این تناقض را قبول کند. هرچند لیبرالیسم می‌کوشد با فرض یا قائل‌شدن دو سطح این تناقض را برطرف کند. یک سطح قوانین حاکم بر کل جامعه است که همان قوانین حاکم بر تعاون میان اجزای متکثر و متنوع جامعه‌اند، که مثلاً قرار است مینیمال باشد، و دوم سطح عقاید خاص گروه‌ها و اجتماعات که معتقدانش فقط اعضای آن گروه یا اجتماع هستند اما اعضای گروه‌های دیگر بنا به قواعد تعاون ملزمند به آنها احترام بگذارند. لیبرال‌ها معتقدند می‌توان این دو سطح را از هم جدا نگه داشت. سطح اول که قرار است مینمال باشد و همۀ اعضای جامعه آن را خواهند پذیرفت، اصول لیبرالی یا همین حقوق بشر است. اما در عمل پالتیکال کورکتنس بدخیم و بی‌در و پیکری را هم شامل می‌شود که همۀ جامعه را به یکدستی و کانفورمیسم هل می‌دهد و مدام در حال بزرگ‌تر شدن است. شهروند کانفورمیست غیرلیبرالی که به این قواعد و قوانین عام تن در دهد را نمی‌توان به معنای واقعی محافظه‌کار یا مسیحی یا مسلمان دانست. کشیشی که سقط جنین را می‌پذیرد تا در دایرۀ شمول لیبرالی قرار گیرد دیگر مسیحی نیست. شهروند مطلوب لیبرال با عقاید متناقض و عجیب و غریب اجتماعات و گروه‌ها کاری ندارد، تولرانس از اصول دین لیبرالی است («لیبرالیسم برای لیبرال‌ها، کنیبالیسم برای کنیبال‌ها»)، ولی اگر کسی قواعد کلی را نپذیرد تکفیر می‌شود. از همین‌جاست جایگاه میهمن‌پرستان، ملی‌گرایان و محافظه‌کاران که فاشیست یا راست افراطی خوانده می‌شوند و لحظه‌ای مدارا با آنها جایز نیست، ولی در مقابل، شهروند پسفیست لیبرال گمان می‌کند می‌تواند کنیبال‌ها را در جامعۀ خودش میزبانی کند یا می‌تواند به جشنوارۀ موسیقی صلح با آنها، نه چندان دور از آن وحشیان نانجیب، برود، و با موسیقی صلح تا صبح برقصد. مدارا با کسانی که جامعه را آن دپارتمان-استور کذایی ندانند تعریف نشده‌ است، ولی مدارا با عقاید غریب و انحراف‌های جنسی کسانی با کارت یا سهمیۀ شمول و تنوع می‌آیند واجب است، چون از رأی‌شان می‌شود استفاده کرد و گروه نخست را به حاشیه راند.

2
لیبرال‌ها و کنیبال‌ها (یک) جامعۀ ایدئال لیبرالی، که عنوان دلفریب جامعۀ باز و صفات دهن‌پرکن پلورالیستی و چندفرهنگی را یدک می‌کشد، و همزمان دایورسیته و انکلوزیون در آن حدی نمی‌شناسد، در خیال، جایی است که در آن برای همۀ امیال و خواست‌ها و طرح‌ها و آمال بشری مجالی هست؛ همۀ گروه‌ها، اجتماعات، احزاب و باشگاه‌ها در آن اهداف خودشان را دنبال می‌کنند؛ ادیان و غیر ادیان در آن در همزیستی به‌ سر می‌برند و جامعه‌ای متشکل از مسیحی و مسلمان و بودایی و آتئیست؛ دگرجنس‌خواه و همجنس‌‌خواه و جندرهای بیشمار در آن در هم می‌لولند؛ ملیت‌های بیشمار اقوام مختلف، محافظه‌کاران، لیبرال‌ها، لیبرتارین‌ها، سوسیالیست‌ها، آنارشیست‌ها، کمونیست‌ها با هم در رقابت سیاسی هستند؛ بازیگران پورن و کشیش‌‌ها؛ لذت‌گرایان و مرتاض‌ها جای همدیگر را تنگ نمی‌کنند. به زبان استعاره، می‌شود گفت چنین جامعه‌ای‌ به دپارتمان استوری عظیم می‌ماند که در آن همه‌چیز عرضه شده. هرکس می‌تواند هرچه را می‌خواهد پیدا کند. قوانین، ارزش‌ها، فرهنگ، آموزش و پرورش، رسم و رسوم، سنت‌ها هم موجودی دپارتمان‌های این فروشگاه بزرگ فرض می‌شوند. شهروندان مشتریان این دپارتمان استور جادویی هستند، با انتخاب‌های بسیار و آزادی برای انتخاب میان گزینه‌های متنوع، در همۀ زمینه‌ها، از ترجیح‌ها و گرایش‌های جنسی، هویت‌های جنسی، هویت‌های قومی گرفته تا نظام‌های ارزش، دین و سایر کالاهای فرهنگی. جامعۀ مطلوب آنیست که دیورسیته، پلورالیته، انکلوزیون و تولرانس در آن مطلق است و ویژگی‌‌اش نبود محدودیت‌ها و موانع، یا از آن کمتر خیالی، جامعه‌ای با ماکسیمم دیورسیته، پلورالیته و...و مینیمم موانع و محدودیت‌ها، که در آن هر فرد یا گروهی مختار است اهداف و آرزوهای خود را دنبال کند. ماکسیمم آزادی همان مینیمم موانع و محدودیت‌هاست، چون آزادی اساساً منفی فهم می‌شود و بی‌جهت نیست که این تصور مکانی از آزادی، بیش از همه در کشور وسیع آمریکا مجال بروز و رشد پیدا کرده است. جامعه متشکل است از افراد یا مکان استعاری استعاری افراد تصور می‌شود، و آزادی فرد را فقط آزادی افراد دیگر محدود می‌کند. دو خطای اساسی باعث دورشدن این مطلوب از رئالیسم و موهوم‌شدن آن است: اول اینکه آدم‌ها فرد تصور می‌شوند نه موجوداتی اجتماعی. اجتماعاتی مثل خانواده فرعی و موقت فرض می‌شوند و لزوم یا فایده‌شان فقط تا جایی است که مخل فرد و مزاحم آزادی فرد نباشد. و دیگر اینکه همۀ این آدم‌ها افرادی برابر فرض می‌شوند که اهداف و خواسته‌هایشان ارزش برابر دارد، به‌رغم تفاوت‌های فاحش آدمیان در قدرت بدنی، قوای فکری و عقلی، استعدادها و زمینه‌ها و امکانات مختلف شکوفایی استعدادها و قوا. تأکید روی این است که مثلاً تفاوت رنگ پوست نباید این برابری فرضی را مخدوش کند. آدم‌ها موجودات یا فردهایی انتزاعی فرض می‌شوند که زبان و فرهنگ و تاریخ و محیط و شرایط ملموسی که در آن به دنیا آمده و رشد یافته و همانی شده‌اند که هستند کوچک‌ترین اهمیتی در برابر برابری ذاتی آنها در مفهوم انتزاعی انسانیت ندارد. (برای لیبرال، چیزی به اسم شرایط و طبیعت بشر وجود ندارد، هرچه هست حاصل انتخاب آزاد و ارادۀ فرد و محصول قوۀ آفرینندگی و اتونومی اوست.) هرچند معلوم نیست چرا باید فرض شود یک محافظه‌کار، کمونیست، مسیحی یا بودایی در چین جامعه‌ای می‌توانند همچنان محافظه‌کار،‌ کمونیست، مسیحی و... باقی بماند و چرا چنین جامعه‌ای اصلاً باید بتواند مسلمان و مسیحی و محافظه‌کار و کمونیست و بودایی بار بیاورد. @out_of_step
387
3
سنگ‌ بنای محافظه‌کاری احساسی است احتمالاً مشترک در بین همۀ آدم‌های بالغ: اینکه ویران و تباه کردن چیزهای خوب آسان است، ولی ساختن‌شان هیچ آسان نیست. این به‌ویژه درمورد چیزهای خوبی که در قالب سرمایه‌های جمعی به دست ما رسیده صدق می‌کند: صلح، آزادی، قانون، مدنیت، روحیۀ خیرخواهی و کمک به مصلحت عموم، امنیت دارایی‌ها و زندگیِ خانوادگی، که در جملگی‌شان، ما به همکاری و مشارکت دیگران وابسته‌ایم ولی هیچ‌ راهی نیست که بدون کمک دیگران به آنها دست یابیم. اینها چیزهایی هستند که تخریب و ویران‌کردن‌شان بسیار سریع، آسان و سرخوشی‌آور است و ساختن و آفریدن‌شان کند، مشقت‌بار و ملال‌آور. یکی از درس‌های قرن بیستم همین است؛ یک دلیل اینکه چرا محافظه‌کاران چنین وضع نامساعدی در افکار عمومی دارند نیز همین. موضع آنها صادق ولی ملال‌انگیز و خسته‌کننده است، موضع رقیبان و دشمنانشان هیجان‌انگیز ولی کاذب. به دلیل این وضع نامساعد رتوریکی، محافظه‌کاران غالباً ادعای خودشان را به زبان سوگ و ماتم و مرثیه عرضه می‌کنند. مراثی می‌توانند هرچیزی را بر سر راهش جاروب کنند، مانند مراثی ارمیا، درست همان‌طور که ادبیات انقلاب° جهان دستاوردهای شکنندۀ ما را یک‌جا از میان برمی‌دارد و ویران می‌کند. و سوگ و ماتم گاهی ضروری است؛ همان‌طور که فروید هم گفته، «بدون کار سوگواری» قلب نمی‌تواند از چیزی که از دست داده عبور کند و سراغ چیزی برود که قرار است جایش را بگیرد. با‌این‌حال، مدعای محافظه‌کاری و دفاع از آن را نباید به لحن و سبکی مرثیه‌وار عرضه کرد. محافظه‌کاری نه دربارۀ آنچه از دست داده‌ایم، که دربارۀ چیزهایی است که نگاه داشته و از دست نداده‌ایم، و دربارۀ اینکه چگونه باید سفت نگه‌شان داریم و محافظت‌شان کنیم. راجر اسکروتن، راه و رسم محافظه‌کار بودن، پیشگفتار. @out_of_step
2 747
4
وسوسهٔ توتالیتر (مقاله‌ای از راجر اسکروتن) بالاتر بخش‌هایی از این مقاله، از نظر خوانندگان گذشت. فایل حاضر نسخۀ کامل‌ آن است، بدون دخل و تصرف. برای علاقه‌مندان به موضوعات سیاست در قرن بیستم، سیاست انقلابی، توتالیتاریسم، کمونیسم، مارکسیسم، نازیسم، و روسانتیمان. @out_of_step
628
5
ریشارت لگوتکو دوگانه‌‌های سیاسی گمراه‌کننده‌ای هستند که چارچوب ذهن ما را درست کرده: چپ/راست، کمونیسم/فاشیسم، سوسیالیسم/سرمایه‌داری، لیبرالیسم/سوسیالیسم. یعنی چپ نیستی پس راستی، کمونیست نیستی پس فاشیستی، سوسیالیست نیستی کاپیتالیستی و از این دست. سیاست ناشی از این دوگانه‌اندیشی سیاست ستیز و مبارزه است. اندیشیدن در قالب دوگانه‌ها مانع دیدن اتحاد ابدی میان نظام‌های ایدئولوژیک است. برای همین پیامد بد شکست و بی‌اعتباری کمونیسم فرورفتن هرچه بیشتر در توهمات لیبرالی و لیبرتارینی (در ایران در ورسیون قجرتارینیسم) بوده، چون دوآلیسم حکم می‌کند شکست کمونیسم یعنی اثبات حقانیت لیبرالیسم. چیزی که در این بین پنهان می‌ماند مابه‌الاشتراک این نظام‌هاست که اونیورسالیست، برابری‌خواه، و انتزاعی، ادیانی سکولارند، و نسبتی با زندگی عینی و ملموس آدم‌های واقعی که عضوی از خانواده، اجتماع و ملتی بخصوص هستند ندارند. به‌خصوص لیبرالیسم با ابزار حقوق (حق‌های سلب‌نشدنی افراد و گروه‌ها و هویت‌ها) و اخلاق (کرامت انسانی)، سعی در سیاست‌زدایی جهان ما دارد و فرم‌ اساسی سیاسی (دولت-ملت) را تهدید می‌کند. این نوشته کوششی است برای زدودن توهم لیبرالی.
574
6
حکایتی هست—من راست‌بودنش را تضمین نمی‌کنم—که در زمان بزرگداشت ویکتور هوگو، بار عامی در کاخ الیزه برگزار شد، و نمایندگانی از همۀ ملل برای ادای احترام به او آمدند. شاعر بزرگ در سالن رقص، با حالت موقر و باشکوه مجسمه‌ای ایستاده، آرنجش را به پیش‌بخاری تکیه داده بود، و نمایندگان یکایک از جمعیت بیرون می‌آمدند و بدو ادای احترام می‌کردند. یساولی با صدایی بسیار رسا [حضور] آنها را اعلام می‌کرد: «موسیو نمایندۀ انگلستان!» ویکتور هوگو  که صدایش از شور و هیجان می‌لرزید، چشمانش را به سقف دوخت و پاسخ ‌داد: «انگلستان! آه، شکسپیر!» یساول ادامه داد: «موسیو نمایندۀ اسپانیا!» و ویکتور هوگو: «اسپانیا! آه، سروانتس!» یساول: «موسیو نمایندۀ آلمان!» ویکتور هوگو: «آلمان! آه، گوته!» اما نفر بعدی در صف نمایندگان، دهاتی خپلۀ کوتاه قدی بود که یساول هویت او را چنین اعلام کرد: «موسیو نمایندۀ بین‌النهرین!» هوگو، که تا آن زمان آرام و خونسرد و بی‌تشویش مانده بود، گویی دست‌پاچگی بر او عارض شده باشد، مردمک‌هایش ناگهان گشاد شد، نگاه مضطربش چرخید گویی می‌خواهد بر کل جهان احاطه داشته باشد، و به بیهوده پی چیزی می‌گشت که از او می‌گریخت. اما لحظه‌ای به نظر آمد که آن را یافته و دیگر بار بر اوضاع مسلط شده است. و در واقع، با همان لحن گیرا، بدون ذره‌ای خلل در اعتماد بنفسش، در پاسخ به ادای احترام نمایندۀ خپله گفت: «بین‌النهرین! آه بشریت!» این حکایت را گفتم، البته بدون وقار و شکوه هوگو، تا اعلام کنم، من نه هرگز از بین‌النهرین سخن گفته یا نوشته‌ام، و نه هرگز نیز بشریت را خطاب قرار داده‌ام. عادت سخن‌گفتن از کل بشریت را، که والاترین و در عین‌ حال در خور تحقیرترین شکل عوام‌فریبی است، در حوالی نیمۀ قرن هجدهم بعضی روشنفکران خودسر در پیش گرفتند که از محدودیت‌های خودشان غافل بودند. اگرچه آنها بنا به حرفه مردانی سخنور، و مردان «لوگوس» بودند، این عادت را بدون احتیاط و بدون ملاحظه در پیش گرفتند بی اینکه دریابند این آیین مقدسی است که جز با نهایت ظرافت نباید برگزارش کرد. خوسه ارتگا ای گاست، پیشگفتار طغیان توده‌ها @out_of_step
543
7
دین انسانیت و گناه یهود (بخش پایانی) [با این اوصاف] آیا کار از کار گذشته؟ آیا وظیفۀ یادآوری و فراموش نکردن محکوم به پوچی و مضحکه است؟ آیا اومانیسم، با نابود شدن یا در محاق‌رفتن بخشی از ما که در برابر دوگانۀ تبعیض و حقوق بشر ایستادگی می‌کند، حرف آخر خودش را زده است؟ شاید نه. اما تنها راه برای نجات چیزی—و نجات یهودیان هم در این بین—این است که در برداشتن هالۀ مقدس ایدئولوژی دموکراتیک همان‌قدر جسور و مصمم باشیم که در گذشته در شکستن افسون‌های ایدئولوژی کمونیستی بودیم. چنین کاری آسان نخواهد بود. ایدئولوژی مسلط یگانگی بی‌چون و چرا و قطعی ستیز میان امر منسوخ و امر خوشایند را جایگزین عدم قطعیت و نامحرز بودن بحث دموکراتیک کرده است. ایدئولوژی مسلط هر آنکه را مایل و مهیای پیوستن به رژۀ پیروزمند تاریخ نباشد--که شکست‌ناپذیر هرچیزی را از سر راه خود برمی‌دارد--دشمن قسم‌خورده خود می‌شمارد و محکوم می‌کند. ایدئولوژی کمونیستی دروغ می‌گفت و بنابراین نتیجۀ شکست‌هایش را دید، اما ایدئولوژی دموکراتیک در زمان واقعی همراه با جامعه سیر می‌کند و پشت سر هم به پیروزی دست می‌یابد. تردیدی نیست که برای جان‌به‌در‌بردن و دوام‌آوردن امید لازم است. اما وقتی که برای متقاعدکردن ما به اینکه هیچ چیزی نمی‌تواند هرگز جلودار بولدوزر دموکراسی توبه‌کار باشد، از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند، ایستادگی‌کردن و دوام‌آوردن دشوار است. لینک بخش‌های پیشین: بخش اول، بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم، @out_of_step
494
8
دین انسانیت و گناه یهود (۵) اما فقط اینها نیستند. ژوئن گذشته، شصتمین سالگرد یادبود D-DAY این نکته را در فرانسۀ خودمان به ما فهماند. در اختتامیۀ مراسمی تأثربرانگیز که در آن از کهنه‌سربازان آمریکایی و بریتانیایی، که بسیاری‌شان دیگر برای هفتادمین سالگرد در میان ما نخواهند بود، با نهایت تشریفات و حساسیت قدردانی شد، پاتریسیا کاس، ترانه Hymn à l'amour [سرود عشق] ادیت پیاف را بازخوانی کرد: بگو گنبد آبی بالای سرمان فروریزد، و زمین هم فروپاشد، اگر تو دوستم داشته باشی، هیچ برایم مهم نیست جهان هیچ برایم مهم نیست، مادام که صبح‌هایم از عشق لبریز باشد، مادام که تنم زیر دستان تو بلرزد، به مشکلات اهمیتی نمی‌دهم عشق من، زیرا تو دوستم داری، ... از کشورم می‌گذرم، و از دوستانم اگر تو از من بخواهی ... [ترجمۀ ترانه سردستی است] این آمادگی پرشور برای فداکردن همه‌چیز به پای عشق البته جذاب و مسحورکننده است. هرچه باشد، خصوصیت بارز فرد مدرن فقط اهمیتی که به صیانت نفسش می‌دهد، یا آرزوی بورژوایی برای برخورداری از امنیت و رفاه نیست. عشق هم هست و عشق به عشق نیز هم. انسان احساساتیِ (homo santimentalis) درون ما بر سخت‌کوشی و پشتکار ملال‌آور انسان اقتصادی (homo econimicus) می‌شورد. بنابراین ما انسانی یگانه و یکپارچه نیستم، دوگانه و بلکه سه‌گانه‌ایم: از زمانی که راک اند رول جهان را با سرود شهوت خودش غافلگیر کرده، انسان جنسیت‌مدار (homo sexualis) هم پای در میدان گذاشته و خودنمایی می‌کند. او که دیگر از روشنایی روز نمی‌هراسد، بی‌شرمانه برای ارضای نیازها و کسب احترام به حقوقش کارزار به راه انداخته. اما ترانه‌ای که پاتریسیا کاس خواند مثلاً قرار بود ادای احترام به کارستان بزرگی باشد که هیچ‌یک از این سه شخصیت پیش‌گفته در آن نقشی نداشتند. این کارستان نه کار آدم‌های بورژوا بود، نه آدم‌های عرف‌ستیز و سنت‌گریز، نه آدم‌های مستأصل تشنۀ سکس. مردانی از سرزمین‌هایی دوردست، انزواطلب‌هایی مثل همۀ آدم‌های دیگر، خطر مرگ را به جان خریدند آن هم برای چیزی که دغدغۀ شخصی‌شان نبود. فقط دنیا آن‌قدر برایشان اهمیت داشت که پا روی منافع و انگیزه‌های شخصی‌شان بگذارند. آنها بر ضد میل باطنی غرق‌شدن در عواطف و نیازهای خاص خودشان، درخواست اروپای اشغال‌شده را اجابت کردند چون کشورشان از آنها چنین خواسته بود. همین‌قدر ساده، و همین‌قدر مرموز و سردرنیاوردنی. بنابراین کوبیدن «سرود عشق» توی صورت این کهنه‌سربازها، اگر نگوییم توهین و دشنام، اشتباهی بزرگ بود. ولی کسی متوجه این گاف بزرگ نشد، و با اینکه رسانه‌ها آنجا بودند، کسی اعتراضی نکرد. تناقض و ناهمجوری بد توی چشم می‌زد، ولی هیچ بنی‌بشری بهت‌زده نشد و یکه نخورد. معنی‌اش این است که حالا دیگر فراموشی لگام یاد و خاطره را به دست گرفته. ما دیگر نمی‌دانیم چگونه برای چیزی که بزرگداشت می‌گیریم بزرگداشت بگیریم. منظورم از «ما» فرد مستقل، دمدمی، دموکراتیکی است که هیچ دینی به گذشته ندارد، هیچ اهمیتی برای آینده قائل نیست، و جز علقه‌های که خودش برقرار می‌کند، هیچ پیوندی با زمان حال هم ندارد؛ فردی که حقوق بشر او را از قید بند اصل و ریشه، میراث‌ها و آنچه خودش آزادانه برنگزیده رهانده است و از قید وظایفش نسبت به هر آنچه بتواند از او فراتر رود خلاص کرده است. او، مثل ادیت پیاف یا رولینگ استونز، آزاد است خودش را به امیال، انفعالات نفسانی، منافع، بلاهت‌ها و دلبستگی‌های خودش بسپارد؛ فردی که به تاریخ می‌نگرد و فقط مسیری مانع‌زدایی‌شده و پوشیده از اجساد می‌بیند که به خود او ختم می‌شود. آن بدرود رقت‌بار با کهنه‌سربازها همچنین وداعی با انسانیتی بود که این سربازان مظهرش بودند. @out_of_step
409
9
دین انسانیت و گناه یهود (۴) نقطۀ اشتراک این دو روشنفکر چپ با مورخ لیبرال، تونی جات، اصالت تاریخ پیروزمندانه و شور و شوق‌شان نسبت به پیشروی دموکراتیک بشریت به سوی درهم‌آمیختگی [اقوام و ملل و نژادها] و سیالیت [نژادها] است. تونی جات می‌گوید: «در جهانی که همۀ ملت‌ها و اقوام هرچه بیشتر در هم می‌آمیزند و به دلخواه ازدواج [بینانژادی] می‌کنند؛ در دنیایی که موانع فرهنگی و ملی برای ارتباط فروریخته‌اند؛ در دنیایی که شمار هرچه بیشتری از ما مدام هویت‌های انتخابی متکثری برگزیده‌ایم و اگر مجبور باشیم فقط یکی از آنها را اجابت کنیم احساس می‌کنیم به‌ناروا محدود شده‌ایم؛ در چنین دنیایی، اسرائیل به‌راستی نابهنجاری تاریخی است.» مطابق نظر جات، «این عدم تعلق به زمان کنونی فقط گواهی فولکوریک یا حتی ترحم‌انگیز بر روزگار سپری‌شده نیست.» بلکه بقایای رعب‌آور دولتی است که از «معیارهای قومی» برای «سلطه بر شهروندان و درجه‌بندی‌شان» استفاده می‌کند. آگاهی از چنین معیارهایی، همراه با این باور که همۀ انسان‌ها از حقی برابر برای ادارۀ امور جمعی‌شان دارند، موجب شده شمار روزافزونی از اسرائیلی‌ها به این نتیجه برسند که مرزهای کشورشان قرار نیست همان مرزهای ترسیم‌شده در کتاب مقدس باشد. از نگاه آنها، لفظ «یهودی» بانگ کمک‌خواهی برای جدایی نژادی-قومی-دینی و کشورگشایی نیست. برعکس، اینها بر اساس دو شرط صهیونیستی که می‌گوید اسرائیل باید دولتی باشد که در آن اکثریتی یهودی و نیز شهروندانی غیریهودی وجود دارند، به رغم همۀ حملات ترورویستی که به آنها می‌شود، خواهان مصالحه و سازش سرزمینی با فلسطینی‌ها هستند. با‌این‌حال چشم‌پوشیدن این یهودی‌ها از بخش‌هایی از سرزمین اسرائیل وعده‌داده در کتاب مقدس، یعنی یهودیانی که برابری را در کنار هویت، بنیان همزیستی قرار می‌دهند، جات و شمیلیه-ژانرو و از همه کمتر بالیبار، را راضی نمی‌کند. حرف آخر اینها جز این نیست که نمی‌شود همزمان یهودی و دموکراتیک بود؛ باید میان این دو وفاداری یکی را برگزید. این دوستداران نوع بشر را صلحی که میان آدم‌ها فرق و فاصله و بگذارد هرگز راضی نخواهد کرد. آنها امیدشان را به دولت دوملیتی، چندملیتی یا پساملیتی بسته‌اند که این لکه را بشوید، بی‌عدالتی را چاره کند، و ضربه‌ای را که یهودیت اسرائیل و دوران دولت یهود به امر جهانشمول (اونیورسال) زده است، جبران و ترمیم کند. درست همان‌طور که مسیحیت در گذشته یهودیان روح را در برابر یهودیان جسم می‌گذاشت،* کاهنان سکولار ما هم یهودی آزار و شکنجه‌دیده--موجودی اخلاقی--را مقابل یهودی قوم‌مدار می‌گذارند، که مطلقاً تحمل‌ناپذیر است. و بدین‌سان، یهودیان با عناد و لجاج خائنانۀ خود، بار دیگر خود را خلاف جریان تاریخ می‌یابند. *اشاره نویسنده به رساله پُلوس به رومیان است: ۲۹ - ۲۸: ۲. @out_of_step
378
10
دین انسانیت و گناه یهود (۳) ...به عبارت دیگر اگر ترومای آشویتسی وجود دارد، ترومای دیرهنگام و دیرتر از موعدی است. برای ملت‌های زخم‌خورده و هراسان از جنگ، هولوکاست--به‌سان تجسم میل به نابودی نفس ایدهٔ انسانیت--حکم نقطۀ مقابل دموکراسی را دارد. جنگ زیر سایۀ هولوکاست رفته، و برای اینکه چنین شود لازم بوده احساسات دموکراتیک مرزهای ملی را محو کنند. و این دقیقاً همان چیزی است که اتفاق افتاده. امکان ندارد بشود در این باره اشتباه کرد: در زیر بیرق باشکوه دموکراسی، آنچه عصر ما در واقع، در مقابل شر مطلق هیتلر می‌گذارد، تئاتر سیاسی تکثر بشر، یا فورومی باز برای مبادلۀ عقاید، جهانی پذیرای چشم‌اندازهای گوناگون یا روند سهیم‌شدن در مسئولیت برای امور عامه، نیست. بلکه رژه و پیشروی پیروزمند تاریخ است، پایان اعصار تاریک تفرقه و تبعیض و سلسله‌مراتب، برچیدن روزافزون همۀ مرزها و موانع، پیشرفت ناگزیر برابری، و در هم‌کوفتن همه مراجع قدرت به قوت بداهت یکسان‌بودگی و حق جهان‌شمول برای داشتن کرامت. این نسخۀ دموکراسی، رد و محکومیت آشویتس را اصل اعلا و سرچشمۀ دائم موجه‌بودن خودش کرده و با تمام نیرو به پیش می‌راند، غافل از نادانی خود و بیگانه با فروتنی. مضطرب نیست و بر خود نمی‌لرزد، و چهار نعل به پیش می‌تازد. دموکراسی سوال نمی‌پرسد؛ همچون خدنگ پرواز می‌کند. هیچ راز و ابهامی از اعتمادبه‌نفسش نمی‌کاهد. هیچ سرگردانی و تحیری، نه هیچ تردیدی، و نه هیچ نوستالژی نمی‌تواند بر سر راه پیشرفت ظفرنمونش بایستد. زیرا ما دیگر دربارۀ دموکراسی به عنوان یک‌جور نظام حکمرانی و حکومت صحبت نمی‌کنیم. که دموکراسی قطار سریع‌السیری است، که با سرعت تمام به سمت بازشناسی انسان از سوی همنوعانش و چهل‌‌تکۀ گلوبال هویت‌ها پیش می‌رود. پیاده‌شدن از این قطار توصیه نمی‌شود--خواه در عمل، خواه در خیال و تصور. مثالی روشنگر در این‌باره: روز آزمون باشیلیه فلسفه. زن فرانسوی گویندۀ اخبار نمی‌تواند بیزاری‌اش را از اینکه «امسال، هیچ سؤالی دربارۀ موضوعاتی مثل دین، رواداری، یا تفاوت‌ها وجود نداشت،» پنهان کند. چندان جای شگفتی ندارد: حالا که پروسۀ دموکراتیک تنها افق موجود است، جایی برای مطابق مد روز نبودن نمی‌ماند. امر امروزی فرمانروای مطلق است. در عصر حقوق بشر، هر اندیشه‌ای که بر حقوق بشر متمرکز نباشد، خودش تجاوزی تحمل‌ناپذیریست به حقوق بشر. احتمالاً مدافع دموکراسی مورد بحث ما خوشحال می‌شد اگر آزمون باشیلیه پارسال از دانشجویان خواسته بود صفحه‌ای از خاطرات آن فرانک یا متنی از پریمو لوی را تحلیل کنند. هرچه احساس انسانیت شدیدتر می‌شود، آن انکار انسانیتی که یهودیان قربانی‌اش شدند، بیشتر وجدان و آگاهی بشر را مشغول خود می‌کند. اما یهودیان صرفاً انسان‌هایی نبودند که حقوق بشر اساسی‌شان انکار شده بود. آنها یهودی هم بودند. و اینجای کار است که می‌لنگد،‌ حتی پیش از آنکه هیچ حرفی دربارۀ زشتکاری‌های ادعایی‌شان آغاز شود. آخر، آیا خود این اسم «یهودی‌ها» حکایت از استثنا و نارواداری ندارد؟ آیا همین نام سکته‌ای ایجاد نمی‌کند، یا به عبارت دیگر، حاکی از تبعیضی میان بعضی آدم‌ها با آدم‌های دیگر نیست؟ همان دین انسانیتی که یهودی‌هایی را که سوا شده و قربانی شده بودند چون یهودی بودند، نماد بیگناهی می‌بیند، دولت یهود را محکوم و مقصر می‌داند چون یهودی است. به قول اتین بالیبار، «تعریف اسرائیل به دولتی یهودی» دقیقاً همان چیزی است که بنیان مشروعیت اسرائیل را در چشم بخش بزرگی از جهان سست می‌کند. و چه خوب و بحق که چنین می‌کند، زیرا دولتی که چنین تعریف شود «نه فقط با بیرون‌کردن فلسطینی‌ها گسترش می‌یابد، بلکه درون مرزهای خودش هم فقط به آنها شهروندی درجه دوم می‌دهد، و آنها را از حقوق نمادین برابر در سرزمین مشترکشان محروم می‌کند، سرزمینی که برای 'اسرائیلی‌های واقعی' یعنی یهودی‌ها کنار گذاشته شده است». همین ملودی را، همین محکومیت اسرائیل به‌عنوان دولت یهودی، را از زبان مونیک شمیلیه ژانروی حقوقدان هم می‌شنویم. او می‌نویسد: «چسبیدن به ایدۀ دولت یهودی یعنی ساختن جامعه‌ای آپارتایدی و بعد هم قبول ایجاد دولت‌های 'ناب' از این دست در سراسر جهان. چنین حماقت‌هایی همیشه با کشتار و نابودی جمعی پیوند نزدیک دارد و گاه آن را عملی هم می‌کند.» @out_of_step
383
11
دین انسانیت و گناه یهود (۲) آلن فینکل‌کروت خشم و برآشفتگی کین‌توزانه، شور و حرارتی که در اعلام انزجار از اسرائیل دارند، و استفاده نه‌چندان غیرمنتظره از اصطلاحات اقتصادی تأییدی است بر اعتبار این توضیح. اما به نظرم نمی‌شود سر و ته قضیه را به صرف همین توضیح هم آورد. هرچه باشد، غیورترین حامیان و مدافعان آرمان فلسطین نه در جانب قابیل که در جانب هابیل ایستاده‌اند. آنها هیچ‌ گناه و خطایی برای جبران و کفاره ندارند؛ همیشه هم معصومیت‌شان را حفظ کرده‌اند. راستش، به اعتبار انزجارشان از اروپای استعمارگر، فاشیست و خائنِ همدست نازی‌هاست که امروز از کسانی دفاع می‌کنند که خودشان اسمشان را گذاشته‌اند «قربانیانِ قربانیان». اتهامشان به دولت یهود کاملاً مناسبت دارد با خلوصشان در محکومیت و تقبیح شیاطین قدیم اروپا. این اومانیست‌های هشیار و بیدار، با باور به اینکه تمدنی که گذشته‌اش را فراموش کند محکوم به تکرار آن است، از چیزی حرف نمی‌زنند جز هولوکاست. می‌گویند، «آشویتس را به یاد داشته باش تا دیگر هرگز دوباره روی ندهد». این را از ره اندرز می‌گویند؛ راستش همه‌جا این را می‌گویند، حتی در مدارس به بچه‌ها درسش می‌دهند. و ناگهان، یهودی‌ها که با این لالایی دلچسب به خواب خوش امنیتی دروغین رفته‌اند و مدهوش معصومیت بی‌عیب و نقص این جمله شده‌اند، از اینکه می‌بینند ورق چقدر غیرمنتظره برگشت، وحشت‌زده و مبهوت می‌شوند: مشکل بازگشت نارواداری، به دلیل فراموشی، نیست، مشکل وارونه‌شدن خاطره است. آن کلمات جادویی «نه هرگز دوباره» دیگر کمکی به توجیه ذینفعان اولیه‌اش نمی‌کند؛ حالا برای تخطئه‌شان بر زبان‌ها جاریست. درست مثل همۀ تراژدی‌ها، سرنوشت از رهگذر همان اقداماتی که در اصل به مقصود دفع‌کردنش تدبیر شده‌‌اند، ضربه‌اش را فرود می‌آورد. دست آخر، هیچ‌چیزی سمج‌تر از همۀ کوشش‌هایی که برای گرداندن آن چیز هولناک شده، وقوعش را پیش نمی‌اندازد. نویسنده بلغارتبار فرانسوی، تزوتان تودروف، که آثار زیادی هم درباره هولوکاست نوشته، در مرثیه‌اش برای ادوارد سعید، جملۀ بهت‌آور زیر از متفکر فلسطینی را، از ره تمجید نقل می‌کند: «من آخرین روشنفکر یهودی‌ام. هیچ روشنفکر یهودی دیگری پیدا نمی‌کنی. کل روشنفکران یهودی دیگر تبدیل شده‌اند به ارباب‌های ییلاق‌نشین. از عاموس عوز بگیر تا همۀ اینهایی که اینجا توی آمریکا هستند. پس من آخرین روشنفکر یهودی‌ام. تنها پیرو راستین آدورنو. بگذار این‌طور بگویم، من یک یهودی‌ فلسطینی‌ام.» منطق ادوارد سعید ساده است: یهودی‌ قبلاً دیگری بود. اما حالا یهودی‌ها دیگری خودشان را دارند. یهودیِ واقعی دیگریِ واقعیِ یهودی‌ است. روزگار غریبی است برای یهودی‌ها. سال‌هایی نه چندان دور، گوش‌به‌‌زنگ بودند، و آماده برای کوبیدن یهودستیزی هرجا که جرات می‌کرد سربرگرداند. مصمم بودند دیگر هرگز تسلیم و مغلوب نفرت نشوند، و بال‌های هرکسی را که به آنها بگوید «یهودی کثیف»، بچینند. چیزی که اصلاً انتظارش را نداشتند--و این است که بر تشویش ماجرا می‌افزاید--این بود که با اعتراضی مواجه شوند که صورتی اخلاقی دارد نه جانورخوی، فضیلت‌مند است نه هرزه و بی‌شرم، اعتراضی دیگردوستانه، خاطر جمع از حقانیت خود، آکنده از مهر و نیک‌خواهی، و غرق در دغدغۀ خاطر و دلواپسی. یهودی‌ها با اینکه به خائن یهودی خوانده‌شدن عادت داشتند، انتظار نداشتند که به خیانت به یهودی‌بودن خود محکوم شوند. بی‌تردید آخرین چیزی که انتظارش را داشتند این بود که پاسداران یاد و خاطره، لقب نیشدار «یهودی‌های کثیف نایهودی» روی‌شان بگذارند و در پس فریادهای انزجار، شعار «مرگ بر یهودی‌هایی که دیگر اصلاً یهودی نیستند» را بشنوند. آنها تقریباً دریغ ایام خوش دوری را می‌خورند که وظیفۀ حفظ یاد و خاطره‌ای وجود داشت. زیرا یهودیان پیش از آنکه هولوکاست یک عقده بشود خیلی راحت‌تر نفس می‌کشیدند. راستش این عقده چیز جدیدی است. فرانسوا فوره در بحث از استقبال پرشور آلمانی‌ها از کتاب Hitler's Willing Executioners، از دنیل جونا گلدهاگن نکتۀ بجایی گفته: دگرگونی همه‌جانبه در افکار عمومی آلمان در طی دو سه نسل، از ناسیونالیسم پرشور به کیش یونیورسالیسم دموکراتیک، باعث شده دورۀ نازی‌ها با لجاجتی مفرط محکوم کنند، و همراه با آن هرچیزی را، در گذشتۀ کشور که بشود گفت راه را برای آمدن نازیسم هموار کرده. هرچه جلوتر آمدیم، جنایت آشویتس کمرنگ‌تر نشد. برعکس، با برجستگی هرچه بیشتری به عنوان مکمل منفی آگاهی دموکراتیک و تجسم شرّی که این نفی نفی آنست، مدام پررنگ‌تر شد. @out_of_step
488
12
دین انسانیت و گناه یهود (۱) آلن فینکل‌کروت اومانیستی بسیار قدیمی زمانی گفته بود، «من انسانم، پس هیچ‌چیز انسانی‌ با من بیگانه نیست.»* رسانه‌های جمعی و توده‌ای با دسترس‌پذیر کردن آنچه زمانی دور از دسترس بود، کاری کرده‌اند که این جملۀ قصار جاودانه کلیشه‌ به نظر آید. با این‌حال، اومانیست امروزی بیگانه با [یا بی‌اعتنا به] هرچیز انسانی‌ای است، مگر رنج و درد فلسطینی‌ها. فلسطین مایۀ تألم اوست، وسواس مدام اوست، و ذهنش را تسخیر کرده. و اگر هم توجهش از آن منحرف شود فقط به خاطر این است که به‌جایش روی ستیزها و بدبختی‌هایی متمرکز شود که بتوان از طریق ارتباط لازم و ملزومی یا علیت، به این درام اصلی ربط‌شان داد. همان‌طور که اتین بالبیار هم گفته، امروز روز فلسطین «آرمانی جهانی» است. فلسطین این ارج و جایگاه خارق‌العاده را مدیون چیست؟ سرچشمۀ این دلمشغولی بی‌همتا و بی‌سابقه در کجاست؟ چرا چفیه سمبل جهانی طغیان شده است؟ و آخر اینکه، چرا فلسطینی‌ها، نه چچنی‌ها، تبتی‌ها، بوسنیایی‌‌ها، توتسی‌ها، یا سودانی‌ها؟ نامه‌ای که اخیراً به دستم رسیده برای توضیح اینها مفید بود. نویسندۀ نامه نوشته «چگونه قوم حساس و هوشمندی که خودشان تلخی درد و رنج را چشیده‌اند و می‌دانند قلع‌و‌قمع‌شدن یعنی چه»--و اینجا با لحنی بیشتر غمخوارانه تا کین‌توزانه به یهودی‌ها اشاره می‌کند--«می‌تواند به قومی دیگر، که در مصیبت آنها هیچ تقصیری نداشته‌اند، پنجاه سال بی‌رحمی، کشتار و چپاول و تاریخ تحمیل کند؟» هم اتهام‌ها و هم تعیین زمان‌شان** کاملاً گویاست: ملتی آزار و شکنجه‌دیده که حالا نیم‌قرن است خودش هم دست به شکنجه و آزار زده است. پس هولوکاست است که سرزمین‌های متصرفه اسرائیل را کانون جنایت می‌کند؛ ترومای نابودی یهودیان اروپایی است که آتش همدلی بین‌المللی با رنج‌های فلسطینی‌ها را چنین گرم نگه می‌دارد. حتی می‌خواهم بگویم اینکه نویسندۀ نامه چنین آسان تاریخ رسوایی «اشغال» را نه از جنگ شش روزه، بلکه از زمان تأسیس دولت یهود محاسبه کرده، یعنی انگیزۀ پساهیتلری ندیدگرفتن کل آنچه پس از آشویتس روی داده، به‌راستی عمیقاً در وجودش ریشه دوانده است. او تصریح کرده بود: «پنجاه سال وحشی‌گری». مخاطب خشمگینی که ژوئن ۲۰۰۱ به برنامۀ رادیویی من، là-bas Si J'y suis، زنگ زده بود هم همین را می‌گفت: چه دولت آدمکشی است این، که از ناقص‌العضو کردن و کشتار کودکان لذت می‌برد، که اعمال ناپذیرفتنی را با وقاحتی جنایتکارانه توجیه می‌کند، و بعد که ما با احتیاط به این رفتار بی‌شرمانه‌اش اعتراض می‌کنیم، با تفرعنی نفرت‌انگیز به نژادپرستی متهم‌مان می‌کند؟ چه ریاکارانی هستند اینها، که وقتی می‌کوشیم به یادشان بیاوریم که از پنجاه سال پیش تا حالا، در دوزهای کوچک، همان بی‌عدالتی و ظلمی را تکرار می‌کنند که خودشان زمانی متحمل شده بودند، پشت سپر یهودستیزی پنهان می‌شوند؟ پنجاه سال: میان چهره وحشت‌زده پسرکی در ورشوی گتو و مرگ محمد الدره دوازده ساله،*** چیزی وجود ندارد. تاریخ ناپدید شده است. وظیفه یادآوری یک‌جا همه‌چیز‌های دیگر را از جا کنده و برده است. آلن بروسا می‌نویسد، «بزرگراه یادبود دردناکی از آشویتس یک‌راست به اورشلیم می‌رسد، و بین راه از دیر یاسین، حبرون، بیروت، و شتیلا می‌گذرد.» هیچ‌چیزی رابطۀ میان جهانشمولیت آرمان فلسطین و نسل‌کشی یهودیان را روشن‌تر از مستقیم‌بودن این بزرگراه ثابت نمی‌کند، و متناظر با آن، تعریف دولت صهیونیستی به دولتی که «پایتخت قربانیّت» را به «پایتخت زور و خشونت» تبدیل می‌کند. برای اومانیست امروزی این تعریف رضایت‌بخش است. زیرا اگر قتل‌عام یهودیان با ظلم‌و‌ستم خود همین یهود به فلسطینی‌ها تداوم پیدا کرده، پس در این صورت معلوم می‌شود که آن سرزنش‌کنندگانِ قهارِ دنبالِ مقصرْ خودشان هم تقصیرکارند. و اگر آنها که در قبالشان چنان رفتار شرم‌آوری داشتیم اینک خودشان رفتاری شرم‌آور در پیش گرفته‌اند، پس دیگر نیازی نیست ما شرمسار چیزی باشیم. به عبارت دیگر، اگر چشمی هم که به کار قابیل می‌نگرد چشم قابیل باشد، دیگر لزومی ندارد قابیل عذاب وجدانی حس کند. می‌تواند آسوده بخوابد. خلاصه اینکه،‌ آرمان فلسطین به بشریت خسته از اعتذار برای وانهادن شش میلیون یهودی به دستان مرگ، فرصتی نامنتظر داده تا خودش را از زیر بار پشیمانی خلاص کند. * جمله از ترنس (پوبلیوس ترنتیوس آفر ۱۵۹-۱۹۵ ق. م.) است. *تا تاریخ نوشتن مقاله (Le Débat, 131, Septembre 2004) منظور است. **نویسنده با حسن ‌نیت یا شاید ساده‌دلی روایت مربوط به الدره را حقیقت فرض کرده است. @out_of_step
591
13
برک در تأملاتی در انقلاب فرانسه، به‌درستی تشخیص می‌دهد که آزادی همواره در خطر است که باید با قانون از آن پاسداری کرد. و در این نکته صراحت دارد که جامعۀ مدرن باید به‌نحو سیاسی سازماندهی شود، به دست حکومتی که تا حدود معینی باید از پیوندهای و علقه‌های دینی، قبیله‌ای و خانوادگی مستقل باشد. اما او از دین و خانواده دفاع می‌کند چون از نظرش شکل‌هایی از حکمت جمعی هستند، و در عین‌حال فردگرایی افراطی را، که نقش چشم‌ناپوشیدنی عضویت و تعلق اجتماعی را در اِعمال انتخاب عقلانی آزاد منکر است، رد می‌کند. استدلال برک دفاعی مفصل و موشکافانه به دست می‌دهد از میراث اجتماعی که حاکمیت مردمی را امکان‌پذیر می‌کند، دفاعی در برابر روشنفکرانی که به نام مردم، می‌خواهند همۀ قانون‌ها و نهادهای برقرار را در هم بکوبند و ویران کنند. برک ایدهٔ لیبرالی پیمان اجتماعی، به عنوان قرارداد یا معامله‌ای توافق‌شده میان افراد زنده را رد می‌کند. بنا به استدلال او، جامعه فقط شامل زندگان نیست؛ جامعه جمعی همبسته است میان مردگان، زندگان و هنوز-نزادگان. اصل انسجام‌بخش و متحدکنندۀ آن نه پیمان یا قرارداد بلکه چیزی است بیشتر شبیه به امانت‌داری. جامعه میراثی مشترک است که یاد می‌گیریم به خاطرش خواسته‌های خودمان را محدود کنیم، می‌آموزیم جایگاهمان در میان چیزها را بخشی از زنجیره‌ای متصل از دادن و گرفتن ببینیم، و یاد می‌گیریم بپذیریم چیزهای خوبی که به ارث برده‌ایم از آن ما نیست تا ضایع و تباه‌شان کنیم بلکه از آن ماست تا از آن برای وابستگانمان محافظت کنیم. رشتۀ وظیفه‌ای وجود دارد که ما را به کسانی وصل می‌کند که به ما آنچه را داریم داده‌اند؛ و نگرانی ما برای آینده بسط و ادامۀ همین رشتۀ اتصال است. ما آیندۀ اجتماع‌مان را از طریق محاسبات خیال‌بافتۀ هزینه-فایده در نظر نمی‌آوریم، بلکه به‌شیوه‌ای عینی‌تر و واقعی‌تر به حساب می‌آوریم و برایش اهمیت قائلیم، یعنی خودمان را میراث‌بران فایده‌ها و منتقل‌کنندگان آن به نسل بعد می‌شماریم. نگرانی و دغدغه برای نسل‌های آینده شکلی کلی از حق‌شناسی یا از نتایج عام قدرشناسی است. این دغدغه کاری با محاسبه ندارد، چون که نباید و نمی‌تواند داشته باشد. راجر اسکروتن @out_of_step
643
14
انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه در ابتدا می‌خواست پا جای پای انقلاب آمریکا بگذارد، برای همین مجمع ملی تازه‌تأسیس انقلابی‌ها «اعلامیۀ حقوق بشر و حقوق شهروند» را صادر کرد، که در طرفداری از آزادی‌های لیبرالی عیب و نقصی بر آن وارد نبود. این سند، که پیش‌نویسش را دوست جفرسن، مارکی دو لافایت، تنظیم کرد--که نقش مهمی هم در انقلاب آمریکا ایفا کرده بود--قرار بود درست نقش همان بنیانی را برای نظم سیاسی جدید داشته باشد که قانون اساسی برای حکومت جدید آمریکا داشت. اما این دو سند تفاوت مهمی با هم داشتند. قانون اساسی آمریکا و منشور حقوق (ده متممی) که با نفوذ جیمز مدیسن و جفرسن به آن افزوده شد، مهر نازدودنی اقتدار و قضاوت کامن‌لا را بر خود داشت، و همۀ امضاء‌کنندگانش آن را کوششی برای حفظ و صیانت حقوق و امتیازهای کهن مردم می‌دانستند، حق‌هایی که قانون تعریف و کشف کرده بود. به عبارت دیگر، قانون اساسی آمریکا تدبیر شده بود تا برای مردم چیزی را تضمین کند که زمانی از آن برخوردار بودند، تا اینکه پادشاهی انگلستان بدون اتوریته، شروع به مالیات‌گرفتن از آنها کرد. این قانون بیشتر باقیمانده یا ماترکی از یک رسم از-پیش‌-برقرار بود تا اینکه دستورالعمل نظم جدیدی از امور باشد. اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسوی‌ها حاصل تأملات فلسفی بود، تلاشی بود برای وارد کردن ایده‌هایی به سیاست که تا آن زمان حضور آشکاری در سیاست نداشتند، ایده‌هایی که ملهم از الگوی آمریکایی‌ بودند ولی هما‌نقدر هم مدیون استدلال‌های انتزاعی فلسفی. این اعلامیه بویژه هیچ اشاره‌ای به نهادهای حکومت نکرده بود، و حق‌های بشر و شهروند را بدون هیچ ارجاعی به هیچ رویه‌ای که بتواند در یک محکمۀ قانون تأیید و تقویت‌شان کند، تعریف کرده بود. این اعلامیه کاردستی‌ای فلسفی بود، که روح ماتقدم روسو را در آن دمیده بودند، که در اصل ششم صراحتاً به نظریۀ ارادۀ کلی‌اش استناد شده بود، و همو که انسان‌ها و نقص‌هایشان را همواره سد و مانعی برای تحقق ایده‌آل مورد نظرش از نظم فاسدنشدۀ آزادی می‌دید. فزون‌براین، مجمع ملی، در صدور اعلامیه، میان شهروندان فعال و شهروندان منفعل تمایز قائل شده بود. گروه نخست اقلیتی بودند که اعلامیه علناً حمایت و صیانت‌شان می‌کرد، گروه دوم اکثریت عظیم (زنان، دهقانان، خدمتکاران و طبقات فاقد دارایی) مردم بودند که فقط غیرمستقیم حمایت می‌شدند، یعنی بوسیلۀ آن شهروندان فعالی که اختیار آنها را در دست داشتند. هیچ نویسنده‌ای به روشنیِ ادموند برک کاستی‌های این اعلامیه را درنیافته است، که ملاحظاتش دربارۀ انقلاب فرانسه، با نام تأملاتی در انقلاب فرانسه (۱۷۹۰)--که یک‌سال پس به‌راه‌افتادن انقلاب نوشته شد--مثال درخشانی است از توانایی او در دیدن کنه وقایع و پیش‌بینی مسیری که ناگزیر قرار بود در آن بیفتند. با اینکه در هنگام نگارش کتاب، هنوز شاه را به قتل نرسانده بودند و حکومت وحشت (ترور) آغاز نشده بود، برک این هر دو را پیش‌بینی کرده و نسبت به نقص اصلی انقلاب فرانسه در قیاس با انقلاب آمریکا (که خود مدافعش بود)، هشدار داده بود، یعنی همین نکته که این انقلاب انقلابی از بالا بود و «گروهک ادبی دسیسه‌گری» آن را بر مردم تحمیل کرده بودند. و او در رد این، شرحی پیچیده، غیرسیستماتیک ولی فوق‌العاده روشنگر از رسم و رسوم، سنت، و مراوده و مشارکت مدنی به دست داد و با آن، موفق به تشخیص ذات ویرانگر عیب‌ناک این نوع سیاست «هندسی» (یعنی انتزاعی و قیاسی) شد. راجر اسکروتن @Out_of_step
654
15
در شباهت کمونیسم و لیبرال دموکراسی (بخش پایانی) ستایش بی‌قید و شرط دموکراسی--که در پرتو نظریۀ سیاسی کلاسیک مضحک به نظر می‌رسید-- تا مدت‌ها اولاً و اصلاً تخصصی آمریکایی بود. اما تا پیروزی جهانی دموکراسی--در واقع لیبرال دموکراسی--زمان زیادی مانده بود. ای. ام. فورستر مشهور است به گفتن اینکه دموکراسی شایسته دو بار هورا کشیدن است، نه سه بار، ایروینگ کریستول هم چند دهه بعد، دوبار هورا رو نثار کاپیتالیسم کرد. چرچیل در گزین‌گویۀ مشهورش، غیرمستقیم این حقیقت کهن را تصدیق کرد که دموکراسی شاهکاری سیاسی نیست، هرچند--و این چیز جدیدی بود--ظاهراً می‌خواست این را برساند که دموکراسی از رژیم‌های دیگر بهتر است، که در حکم برکشیدن آن به جایگاهی بود که تا آن هنگام هرگز بر آن تکیه نزده بود. چند دهۀ بعد کل ابهام‌ها برطرف شده بود، و اگر شعار «سه هورا برای دموکراسی»* را کسی ننوشته، فقط به خاطر این است که تعریف و تمجید‌های بهتری دم دست است. دموکراسی را--پی‌یر روزان‌وَلون و خیلی‌های دیگر--«پروژه‌ای پایان‌نگرفته» خوانده‌اند، یعنی پروژه‌ای پیوسته در حال بازنگری شدن، هنوز در حال اصلاح و بهبود، هرگز تکمیل نشده، و پروژه‌ای که همچنان مجال زیادی به خلاقیت آدمی می‌دهد. این دموکراسی چنان پیوسته در حال دموکراتیزه‌کردن خودش بوده تا از دموکراسی برگذرد (یا چیزی همین‌قدر مبهم، یا تقریباً بی‌معنی). اظهارنظرهای مشابهی را دربارۀ دموکراسی دموکراتیک، یا دموکراسی در راه**، یا دموکراسی‌ای چنان دموکراتیک که مدام در حال فرارفتن از دموکراسی و بهتر شدن است، می‌توان در دریدا سراغ کرد. و نهایتاً سر وکلۀ کلمۀ «یوتوپیا» هم باید پیدا می‌شد، و پیدا هم شد. کسی که نظام سیاسی لیبرال دموکراتیک را یوتوپیا خواند جان رالز بود، که با اختلاف بزرگ‌ترین مرجع تقلید همۀ حامیان، مدافعان و تحلیل‌گران این نظام است، و خالق چیزی که چه‌بسا بتوان آن را ارتدوکسی لیبرال دموکراتیک روز نامید. هنگامی او از یوتوپیای لیبرال دموکراسی سخن گفت، دیگر برای کسی شگفت و نامنتظر نبود. رالز، با ذهن روشن آنگلوساکسونی‌اش، در علانیه همان چیزی را بیان کرد که بسیاری، مدت‌ها، فکرش را در سر می‌پرورانند، ولی شهامت ابراز صریحش را نداشتند. *معنی اصطلاحی و تحت‌اللفظی هر دو منظور است. Two cheers for... در اصطلاح به معنی به تشویق و شادباشی خوددار و ملایم و ...three cheers for به معنی هلهله و تشویق پرشور است. کتاب فورستر در ۱۹۵۱ و کتاب کریستول در ۱۹۷۸ منتشر شده. *Démocratie à venir/democrcy-to-come لینک بخش‌های پیشین: @out_of_step
223
16
در شباهت کمونیسم و لیبرال دموکراسی (هفت) می‌رسیم به موصوف ترکیب لیبرال دموکراسی یعنی دموکراسی. دموکراسی ربط‌های آشکاری به طرز فکر یوتوپیایی نداشت. از همان دوران باستان، دموکراسی را یکی از نظام‌های معیوب می‌شمردند؛ نظامی نه بهتر از الیگارشی یا مونارشی، ولی بی‌شک بدتر از آنها هم نه. افلاطون و ارسطو تحلیل انتقادی نافذی از آن به دست داده‌اند، و کارکرد تجربۀ دموکراتیک در آتن باستان را گواه آن گرفته‌اند. بیشتر آنچه آنها گفته‌اند امروزه هم تا حدود زیادی معتبر است، حتی با اینکه دموکراسی باستان با آنچه امروزه رژیم دموکراتیکش می‌شمارند تفاوت چشمگیری داشت. افلاطون و ارسطو در انتقاد از این نظام تنها نبودند. در واقع فوق‌العاده دشوار بتوان فیلسوف کلاسیکی پیدا کرد که مدافع دموکراسی باشد. دموکریتوس یکی از معدود مدافعان بود؛ بعضی محققان پروتاگوراس را هم برشمرده‌اند، هرچند سابقه و صلاحیت دموکراتیک او کاملاً پادرهواست. پرسش اصلی فیلسوفان باستان این بود که چیست آنچه بهترین رژیم را برمی‌سازد؟ بدون تردید دموکراسی واجد شرایط بهترین رژیم نبود. چرا فاقد شرایط لازم بود؟ پاسخ ساده‌ای داشت. آنها دموکراسی را نظامی آشفته و نابسامان می‌دانستند، که به نحوی نظام‌مند حکومت قانون را سست می‌کند، در هواخواهی، خصلتی به‌شدت کورکورانه و تعصب‌آمیز دارد و [چنانکه از سرگذشت سقراط می‌دانیم] اغلب با رهبران و شهروندان برجسته خصومت دارد. دفاعیۀ مشهوری که که پریکلس در تاریخ جنگ پلوپونزی توکودیدس از دموکراسی آتن اقامه کرده، در واقع بیشتر دفاعیه‌ای از امپریالیسم آتنی است تا مدل سیاسی دموکراتیک. زمانی که افلاطون و ارسطو نظرات تلخ و کوبنده‌‌شان دربارۀ نظام آتنی را می‌نوشتند، باورشان این بود که این نظم دیگر در نشیب انحطاط افتاده و آتن به احتمال به‌زودی قربانی بحرانی می‌شود که نمی‌تواند از آن دیگر بار کمر راست کند. و این دقیقاً همان چیزی بود که اتفاق افتاد. در اوایل عصر مدرن، این دیدگاه کلاسیک دربارۀ دموکراسی چندان تغییری به خود ندید. مسئله مهم برای متفکران سیاسی این بود که دولت چرا و چگونه به وجود می‌آید، عملکردش باید چگونه باشد، ثباتش را چگونه تضمین کند، و حاکم کیست. در تمام این بررسی‌های و تأملات، دموکراسی به موضوعی درجه دوم یا حتی درجه سوم تنزل یافته بود؛ نظریۀ قدما دایر بر اینکه دموکراسی نظامی معیوب است، معارض و مخالف جدی‌ای نداشت. هنگامی که پدران بنیانگذار شالودۀ جمهوری آمریکا را می‌ریختند، دموکراسی را--مثل مدل‌های سیاسی دیگر--سخت به دیدۀ سوءظن می‌نگریستند و به همین دلیل برای کاستن از ضعف‌های آن، مکانیسم سیاسی پیچیده‌ای تدبیر کردند. اما، چند دهه بعد که توکویل در احوال همان جامعه نظاره می‌کرد، دربارۀ سرشت دموکراتیک آن هیچ تردیدی نداشت. در آن زمان، دموکراسی نه‌فقط همۀ بدیل‌های سیاسی را از میدان به در کرده و حاکم بلامعارض ذهن آمریکایی بدل شده بود، بلکه خود را با چنان شیوۀ خیره‌کننده‌ای عیان کرده که از نگاه آریستوکرات فرانسوی، سناریوی دموکراتیک سرنوشت محتوم کل جوامع غرب به نظر می‌رسید. چنین چشم‌اندازی مایۀ ناخرسندی‌ او بود و او کتابش را با ملاحظه‌ای به‌وضوح بدبینانه به پایان برد: دموکراسی بیشتر یک مشکل است تا راه‌حل. از نگاه او پایان راه دموکراسی استبدادی بود جدید، متفاوت با رژیم‌های استبدادی پیشین، استبدادی که نامحسوس نامرئی بود ولی به طرزی خطرناک ذهن مردم را در بند می‌کشید، و دموس آن را به رضا و رغبت چون اصیل‌ترین نمود و تجلی خواست‌ها و میل‌های مردم می‌پذیرفتند. ادامه دارد @out_of_step
216
17
در شباهت کمونیسم و لیبرال دموکراسی (شش) همین که لیبرال‌های اقتصادی به این نتیجه رسیدند، عامدانه و دانسته برای آنچه مدافع و طرفدارش بودند شروع به استفاده از اصطلاح «یوتوپیا» کردند. هرچه باشد، مگر از یوتوپیایی که کار می‌کند جذاب‌تر هم داریم؟ و می‌گفتند که باید کار کند. بعضی لیبرال‌ها حتی نتوانستند بهت و حیرتشان را پنهان کنند از اینکه چنین پروژۀ درخشانی، یعنی پروژۀ خودشان، که به هرکسی، به معنی دقیق کلمه، به هر کسی، آزادی دنبال کردن میل و خواسته‌های خودش را می‌دهد، نتوانسته آنقدری که باید تخیل بشر را مسحور و مفتون خود کند. پس آنها علانیه از یوتوپیایی لیبرالی سخن گفتند تا چیزی را تبلیغ کنند که به گمانشان تنها یوتوپیایی بود که در خور این نام بود. فردریش فون هایک، لودویگ فون میزس، آین رند، رابرت نوزیک، و بسیاری لیبرتارین‌ها دقیقاً چنین کردند. و این یوتوپیا از قلمرو بازار آزاد بسیار فراتر رفت. همانطور که نوزیک در کتاب مشهورش نوشته، که نام سمپتوماتیک آنارشی، دولت، و یوتوپیا را بر خود دارد، چیزی که لیبرال‌ها از آن دفاع می‌کنند یک یوتوپیای اضافۀ دیگر نیست، بلکه به بیان دقیق‌تر یوتوپیای یوتوپیاهاست، یا به عبارت دیگر، رژیمی که شامل همۀ رژیم‌های دیگر می‌شود، نظمی نهایی که همۀ نظم‌های دیگر را در خود می‌گنجاند. با این یوتوپیا، بحث و جدل هزارساله بر سر اینکه کدام نظام از نظام‌های دیگر برتر است، بالاخره پایان می‌گیرد. یوتوپیای یوتوپیاها به هرکسی جایی می‌دهد تا تصور و مفهوم خودش از یوتوپیا را داشته باشد و برای تحقق آن بکوشد، جایی برای سوسیالیست‌ها، محافظه‌کاران، سلطنت‌طلبان، و برابری‌خواهان و هر کس دیگری. یوتوپیای یوتوپیاها، به‌قول خود نوزیک، «یگانه دولت اخلاقاً مشروع است، یگانه دولت اخلاقاً رواداشتنی،»، «دولتی که، بهتر از هر دولت دیگری، آرزوهای یوتوپیایی خیال‌پردازان و رؤیابینانِ برون از شمار را متحقق می‌کند.»*. یوتوپیای یوتوپیاها خواندن این دولت قرار بود «به آن فروغ بدهد...در دل‌ها شور بیفکند یا آدم‌ها را به مبارزه یا ازخودگذشتگی وادارد...تا کسی زیر بیرق آن سنگر ببندند.»** * آنارشی، دولت، یوتوپیا، انتهای فصل دهم. ** همان، ابتدای فصل دهم. ادامه دارد بخش یک، بخش دو، بخش سه، بخش چهار، بخش پنج @out_of_step
240
18
در شباهت کمونیسم و لیبرال دموکراسی (پنج) یوتوپیانیسم لیبرال دموکراسی به‌ وضوحِ یوتوپیانیسم کمونیسم پیدا نیست. وانگهی، نسبتِ لیبرالیسم با طرز فکر یوتوپیایی همان نسبت دموکراسی با این طرز فکر نیست. لیبرالیسم در آغاز، به‌خصوص در بعضی ورسیون‌های اقتصادی آن، ضدیوتوپیایی به نظر می‌رسید، زیرا منکر وجود هرگونه شکل کامل و نهایی برای نظم اقتصادی بود. اقتصاد بازار آزادی را حتی «علم ملال‌انگیز» هم خوانده‌ بودند تا بر جنبۀ دلسردکننده و تاریک پیامدهای آن تأکید کنند. اما ورسیون‌های بسیار خوش‌بینانه‌ای هم وجود داشتند که مطابق آنها بازار آزاد ابزار معجزه‌گر ریشه‌کن کردن جنگ و به‌وجود آوردن برادری جهانی میان کل بشر در عصر آتی تجارت بود. تجارت را تریدمارک تمدن جدید صلح، ثروت، و ثبات می‌دیدند. این کشف دوبارۀ یوتوپیانیسم لیبرال در قرن بیستم، به‌خصوص در نظریه‌های بازار آزادی را راحت می‌شود توضیح داد. کافی است فقط نظم لیبرالی با تمام سادگی‌اش تصور کنیم--بازار آزاد بدون هیچ مداخلۀ دولتی، و حقوق فردی که دولت هیچ قانون و مقرراتی بر آن وضع نکرده باشد جز قواعد عام ناظز تعامل و همکاری--و کافی است توجه داشته باشیم که این مکانیسم‌های ساده هرگز واقعاً آزموده نشده و مجالی برای اجرا پیدا نکرده‌اند. برای بعضی لیبرال‌ها، این سادگی وسوسه‌کننده است، دقیقاً به این دلیل که راه‌حل لیبرالی هرگز به شکلی رقیق‌نشده به کار بسته نشده است؛ همیشه مصالحه‌هایی با دیگر نظام‌های سیاسی و اقتصادی وجود داشته، مصالحه با نهادهای سنتاً به‌ارث‌رسیده، یا مصالحه با محافظه‌کاری مردم. اما به محض اینکه از شر این عوامل ناقص‌کننده خلاص شویم و راه‌حل بازار آزادی را بدون هیچ مصالحه‌ای و به نحو رادیکال بیازماییم، نظامی ناب خواهیم داشت، مکانیسم باشکوه ساده و به طور جهانشمول قابل کاربست که کل مشکلات عمده را برطرف می‌کند. به طور خلاصه، یک یوتوپیا خواهیم داشت. این گرایش یوتوپیایی یک بُعد اضافی دیگر هم داشت. لیبرال‌های اقتصادی نمی‌توانستند بر محبوبیت سوسیالیسم،‌ که آن را ایده‌ای کاملاً غیرعقلانی می‌دانستند، فایق آیند، تازه ایده‌‌ای که به دلایلی که هرگز آنها را قانع نمی‌کرد، توانسته بود دل و ذهن میلیون‌ها آدم را در سراسر جهان مسخر کند. این موفقیت شگرف دشمن اصلی موجب شد که لیبرال‌ها به نظری انتقادی به بازسنجی و بازبینی روش‌های پیشینی بپردازند که بازار آزاد می‌خواست با آنها حمایت عموم را جلب کند. به نظر آنها، ناکامی بازار آزاد در این رقابت بر سر کسب محبوبیت، دقیقاً به این دلیل بود که بازار آزاد، بر خلاف سوسیالیسم، هرگز به صورت ساده و ناب وجود نداشت، و اینکه به دلیل همین ضعف و فقدان شور در پیامش بود که هرگز آزموده نشده بود. و بنابراین چنین نتیجه گرفتند که: اگر بازار آزاد، خجالتی و عذرخواه و بزدلانه معرفی نشود، بلکه با صراحت و باافتخار همچون پاسخی بهینه--مطلوب‌ترین راه‌حل--برای هر مشکل مهمی عرضه شود، اگر رسماً به نام فرمولی برتر و جامع وارد مسابقۀ ایدئولوژیک با سوسیالیسم شود، بایستی پیروز شود و پیروز هم خواهد شد. ادامه دارد بخش یک، بخش دو، بخش سه، بخش چهار @out_of_step
254
19
در شباهت کمونیسم و لیبرال دموکراسی (چهار) ادامه از بالا... [پس] یوتوپیا نه یک فانتزی سیاسی، که پروژه‌ای است جسورانه، جسورانه‌تر از هر پروژۀ دیگری، زیرا هدفش حل همۀ مشکلات اصلی زندگی جمعی است که بشر از زمان شروع سازماندهی سیاسی خود با آنها روبرو بوده. بوتوپیا--برای این تعبیر از خواننده پوزش می‌خواهم--«راه‌حل نهایی» است. در پی اجرای آن، بی‌عدالتی، فقر، استبداد، و دیگر معاصی سیاسی یک‌بار برای همیشه از میان برخواهند خاست. از میان‌برخاستن و ناپدید‌شدن‌شان بنیادی خواهد بود به عوامل پیشامدی و امکانی بستگی ندارد. نخستین یوتوپیا‌ها موضوع نوشته‌های دوران رنسانس بودند، یعنی زمانی که باور به عظمت انسان یک اصلی اعتقادی مهم و نیز یک انگیزۀ عقلی و فکری محوری بود. پیام آن ساده بود--انسان می‌تواند به عظمت دست‌ یابد و با خدا همسری کند، زیرا پتانسیل خلاقۀ او کرانی نمی‌شناسد. آری، ممکن است به مرتبه‌ای پست‌تر از ددان و جانوران هم فرو غلتد، اما می‌تواند از هرآنچه تاکنون بوده هم فراتر رود، زیرا که هیچ حد و مرزی بر دانش و هنر خلاقۀ او متصور نیست. تز عظمت انسان در قرن‌های بعدی به استدلال دیگری انجامید. با اینکه راست بود که هنرمندان بزرگ آثار و شاهکارهای خارق‌العاده‌ای در نقاشی و موسیقی و ادبیات، و نیز آثار عالی و باشکوهی در ریاضیات و فیزیک و فلسفه آفریده بودند، همین‌قدر هم راست است که در یک ساحت، نبوغ بشر هنوز رخ ننموده بود--سیاست. پس، چرا نتوان یک اثری هنری سیاسی آفرید؟ چرا ساختاری سیاسی قابل قیاس با دیگر دستاوردهای بزرگ بشری ساخته نشود؟ یوتوپیا دقیقاً قرار بود چنین شاهکار سیاسی‌ای باشد. به عبارت دیگر، نوع بشر دانته، افلاطون، و آیسخولوس را به جهان داده بود، و تازه بعدتر باخ و شکسپیر و نوابغ دیگر را، و حالا وقتش بود که ظهور نابغۀ آفرینندگی و خلاقیت سیاسی را به خود ببیند. اینکه تا پیش از این، هیچ شاهکار سیاسی‌ای آفریده نشده بود به این معنی نبود که خلاقیت و آفرینندگی در سیاست استثنایی بر قاعدۀ عظمت بشر باشد، بلکه به این معنی بود که کوشش‌های صورت‌گرفته چنان‌که باید زورآور نبوده‌اند یا چنین هنرمند نابغۀ سیاسی‌ای هنوز نزاده بوده است. راست است که کارل مارکس یوتوپیا‌ها را به دید تحقیر می‌نگریست، و لفظ ‌«یوتوپیایی» را، همیشه با بیزاری و غضب، به رقیبان و مخالفان سوسیالیستش نسبت می‌داد. اما، او این کلمه را به معنایی اصطلاحی و غیردقیق به کار می‌برد، که دستش را باز می‌گذاشت که نسل‌های پیشین سوسیالیست‌ها را به خوانش و تفسیر نادرست واقعیت متهم کند. آنها ساده‌نگرانه باور داشتند که--در واقع چنین باوری نداشتند ولی مارکس چنین می‌گفت--که سوسیالیسم به صرف حقانیت ذاتی‌اش پیروز خواهد شد. و او با خشم و تغیر این باور را رد می‌کرد: صرف جذابیت یک ایده‌آل سیاسی آن را به لحاظ سیاسی امکان‌پذیر و عملی نمی‌کند. به گفتۀ او، جهان به هوس‌ها و خواب و خیال های آدمی وقعی نمی‌گذاشت، و هر تغییری باید از توصیف دقیق قوانین عینی‌ای نتیجه شده باشد که جهان بر مدارشان می‌چرخد و تحول می‌یابد. او پس از این نقد می‌شود گفت کاملاً ساده‌لوحانه، خود را محق می‌دانست که به نظریۀ یا تئوری خودش وصف «علمی» بدهد، که بعدها پیروانش هم با خوشحالی تکرار کردند، از صحابی‌اش انگلس گرفته تا تابعینی چون لنین، تا برسیم به استالین و معلمان مارکسیسم در کشورهای بلوک شوروی. اما، ذات و ماهیت علمی مارکسیسم از همان آغاز مشکوک بود، زیرا معلوم نبود کدام «علم» پشت آن است و آن علم قرار است چه چیزهایی را توجیه کند. چنین علمی البته وجود خارجی نداشت. حداکثر چیزی که می‌شود گفت این است که سوسیالیسم بر یک‌جور نظریۀ جامعه و تاریخ متکی بود، که به‌هیچ‌وجه نمی‌شد اسم علمی رویش گذاشت. توجیهی که این نظریه برای سوسیالیسم در مقام ساختاری سیاسی می‌داد، حتی شروط و لوازم یک استدلال سادۀ درست را هم برآورده نمی‌کرد. از همین روست که محققان جدی سوسیالیسم--از جمله لشک کولاکفسکی--شکی در یوتوپیا بودن سوسیالیسم ندارند. و همین ذات یوتوپیایی، و نه علمی، این جنبش بود که ورسیون مارکسیستی کمونیسم را چنین پرطرفدار کرد. ادامه دارد بخش یک، بخش دو، بخش سه @out_of_step
353
20
در شباهت کمونیسم و لیبرال دموکراسی (سه) لیبرال دموکرات‌ها با «لیبرال» خواندن هرچیزی که به‌زعم خودشان موفق به رخنه در دیوارهای سرکوب و اتوریته شده، بر این ایراد [سهم سنت‌های دیگر در پیشبرد آزادی] پیشدستی می‌کنند. این تمهید دستشان را باز می‌گذارد که بپذیرند سقراط در قیاس با افلاطون؛ سوفیست‌ها در قیاس با سقراط؛ اُکام در قیاس با سنت توماس؛ اراسموس در قیاس با لوتر؛ لوتر در قیاس با کالون «لیبرال» بوده‌اند و قس علیهذا. مطابق این نگاه عجیب و غریب، لیبرالیسم‌--خواه لیبرالیسم دموکراتیک یا لیبرالیسمِ نه‌-هنوز-دموکراتیک--از همان آغاز در فرهنگ غرب وجود داشته ولی تازه در عصر مدرن به ممنتوم خودش رسیده و نهایتاً در همین اواخر به پیروزی بزرگ دست یافته است. چنین ولخرجی و افراطی در کاربرد لفظ «لیبرال» به‌وضوح شیادی است و تلاشی کاملاً ناموجه برای برکشیدن لیبرالیسم و نشاندن آن بر جایگاهی ممتاز، که به لیبرالیسم امکان می‌دهد بعضی را مشمول لطف خود کند و بعضی دیگر را محروم از آن. با نگاهی به فعالیت‌های لیبرال‌ها در طول صد سال اخیر، معلوم می‌شود که آن‌ها در مورد مسئلۀ آزادی، در ساحت نظر کاملاً دگماتیک، و در ساحت عمل بسیار فرصت‌طلب بوده‌اند. آنها از جستن متحد در حکومت‌های مطلقۀ منور هیچ ابا نداشته‌اند. در قرن بیستم، دیری مشغول لاس‌زنی با سوسیالیسم بوده‌اند، از جمله با ورسیون شوروی آن، که منشأ خودش هم احتمالاً فرض‌ مشابهی بوده است. حتی لیبرال‌ترین لیبرال‌ها ملایمتی باورنکردنی در قبال اتحاد شوروی نشان دادند و حتی فعالانه طرفدار ایدۀ خلق‌ سلاح یک‌جانبۀ غرب بودند، مثل لیبرتارین‌ها--که به اسم آزادی--همین کار را کردند. لیبرال‌ها نسبت به تروریسم و دیکتاتوری‌های چپ در جهان سوم هم ضعف نشان دادند، ولی بسیاری‌ از آنها، وقتی نوبت که به حمایت از فعالیت‌های آنتی‌کمونیستی گروه‌ها در کشورهای بلوک شوروی رسید، واکنش‌شان خویشتن‌داری و خودداری بود. بنابراین در موضوع آزادی هم حساب آنها چندان پاک نیست. شباهت‌های بالا به چیزی مهم‌تر اشاره دارند. هر دو نظام، از آنجا که به خاتمیت خود قائلند، با ملاک معرف یوتوپیانیسم مطابقت دارند. هر دو خیلی ساده پوتوپیا هستند و بس. هرچند تعریفی عموماً پذیرفته، ولی غیردقیق از یوتوپیا، می‌گوید لفظ «یوتوپیا» یعنی پروژه‌ای که از نظر قصد و نیت پایه‌گذاران آن، ایده‌آلیستی است، ولی از طرف دیگر کاملاً غیرواقع‌گرایانه‌ و غیرعملی، و ناسازگار با تجربۀ بشری. بنابراین، سازندگان یوتوپیا را معمولاً، یا با نگاهی تحقیرآمیز، سانتیمانتالیست‌هایی خام‌اندیش می‌شمارند، یا چون مهندسان اجتماعی بی‌عاطفه و خطرناکی، از آنها خوف دارند. ولی این تعریف غلطی است. هیچ‌کدام از یوتوپیااندیشان بزرگ نقشه‌های ساخت خودشان برای جامعۀ خوب را با این فرض که این طرح‌ و برنامه‌ها کاملاً فاقد ارزش عملی‌اند، نساخته‌اند. هیچ‌یک هم خودشان را رؤیابینانی نمی‌شمردند و دانسته و عامدانه خودشان را جدا و بی‌اعتنا درس‌های تجربۀ بشر نمی‌دانستند. وگرنه نکتۀ این فانتزی‌ها به‌راستی در چه بود و اصلاً چه اهمیت داشتند؟ کدام احمقی وقت و انرژی خود را صرف ساختن پروژه‌های سیاسی‌ از نظر سیاسی بیهوده و باطل می‌کرد؟ طراحان یوتوپیا خیلی خوب می‌دانستند، و اغلب تصدیق می کردند که، با توجه به شرایط، اجرایی‌کردن پروژه‌هایشان دشوار، فوق‌العاده دشوار، یا حتی نامحتمل خواهد بود. با این‌حال، در ارزش کارکردی این پروژه‌ها هرگز ذره‌ای تردید نداشتند و قصد و نیت‌شان عملی‌کردن‌شان بود. ادامه دارد... بخش یک، بخش دو @out_of_step
325