ar
Feedback
به راه خود.

به راه خود.

الذهاب إلى القناة على Telegram

آندری هستم. playlist: @manotokambodim

إظهار المزيد
إيران707 862الفئة غير محددة
92
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
و از ما تنها خاطره‌ای خواهد ماند که در دیگران مانند ماه‌گرفتگی‌‌ای بر دلشان یا گردن‌شان، یا حتی شاید دست‌‌شان خواهد درخشید. گردن چون همیشه دیده می‌شود. دست چون، روزی دستان ما را لمس کرده بودند؛ و دل چون هیچ‌گاه نه دیده می‌شود، نه لمس می‌شود و نه برای یک دلتنگ، قابل بازگویی‌ست.

او که شادترین شخصی بود که من می‌شناختم، حال می‌ترسد که بخندد، می‌ترسد فراموش کند دردی که در سینه دارد را.

جمع نمی‌بندم؛ اما در زندگی نود درصد آدم‌ها، این در آخر خانواده‌ست که می‌مونه. مهم هم نیست زمانی چقدر خانواده بد بوده.

جمع نمی‌بندم؛ اما در زندگی نود درصد آدم‌ها، این در آخر خانواده‌ست که می‌مونه. مهم نیست زمانی چقدر خانواده بد بوده باشه.

photo content
+1

photo content

ما زندگانی که محکوم به زندگی کردن در این کره‌ی بی‌پایان هستیم، برای تو که مُردی و رفتی، بهتر زندگی می‌کنیم؛ گرچه همه می‌دانیم، ما عمیقا و حقیقتا می‌خواهیم که بمیریم.

photo content

زیبایی‌ها تا بر کاغذ کهنه‌ی من می‌نشستند، غمگین می‌شدند و خاکستری.

خواستم بخوابم، اما تا در تاریکی فرو رفتم و چشمانم را بستم، دردناک‌ترین تصاویر زندگی‌ام را دیدم.

این روزها هیچ‌چیز نمی‌گویم. اگر هم کسی چیزی مثل احوالم را بپرسد عصبی می‌شوم. اصلا اگر کسی به من پیام بدهد یا حرفی بزند عصبی می‌شوم. می‌خواستم در تنها جایی که عصبی‌ام نمی‌کند صحبت کنم، پرحرفی کردم.

بچه که بودم، در همان خانه‌ای که مادر در آنجا از دنیا رفت که خانه‌ی کناری پدربزرگم (محل اقامت برادرم) هست چیز ترسناکی دیدم، یک اجنبی را دیدم که برایم دست تکان می‌دهد. از همان لحظه تنفرم از چشم‌ها و دست تکان دادن جان گرفت. الان تصور می‌کنم که اَجَلم این‌کار را کند، و لعنت بر این دنیا و ذهن من.

مدام به پشت پنجره نگاه می‌کنم، چون مادر روز آخر زندگی‌اش گفت(هوشیار بود) کل شب برادرم را در آغوش گرفته و خوابیده اما یک اجنبی پشت پنجره بود. می‌ترسم، اما به دنبال اجلم هستم، به دنبال اجنبی خویش هستم حتی اگر چهره‌ی ترسناکی داشته باشد. که البته، چهره‌ی ترسناکش به این معناست که مطمئناً برخلاف برادر و مادر، به جای ترسناکی خواهم رفت.

تو در آن دنیا بخند، من در این دنیا برای خنده‌ات اشک می‌ریزم. اگر بدانم خوشحالی، اشک شوق می‌ریزم. اگر توانستم، به سراغت می‌آیم تا با هم بخندیم.

همه این را می‌دانند.

تغییر خواهم کرد و هیچ‌گاه مثل سابق نخواهم شد. همه این را می‌دانند. تغییر خواهم کرد و با هیچ آدمی، مثل سابق نخواهم شد.

سوغات ناباوری، گم شدن در زمان و معنای دنیا.

هنوز هم.

می‌دانست که می‌خواهد برود. یک هفته پیش، استوری گذاشته بود: شتابی به سوی مرگ. یک ماه پیش گفته بود: من می‌دانم که جوان می‌میرم. همان روز به خاله‌ش گفته بود: دو روز هست که موهای تنم سیخ می‌شود خاله.

photo content