𝗖𝗹𝗮𝗿𝗶𝗰𝗲
الذهاب إلى القناة على Telegram
اینجا کمتر خودمو سانسور میکنم. https://t.me/HarfChatBot?start=d985e540d6db کلاریس هستم، میشنومت💡
إظهار المزيد204
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
203
من همیشه عاشق چشمه کیله، شبای شهسوار، دوهزار سه هزار و قدم زدن تو باغ آلمانی بودم.
اما از وقتی دیدم صدای تیر از بالای پل میاد، تصویر کتک خوردن پدر خانواده رو که می بینم، حالم از شهر بهم می خوره.
وقتی عکسای سورنا رو تو جنگل دیدم، بعد از مدتی که دوباره رفتم سه هزار، فقط گریه می کردم. به اینکه چند نفرشون تا حالا رفتن توی رودخونه و آب تنی کردن، چند نفرشون عاشق برف دی ماه بودن، چند نفرشون منتظر جمعه بودن تا کبابی به سیخ بزنن و پز سیستم های آخرین مدلشون و بدن و برقصن..
شهسوار مرده سونیا.
شهسواری که توی قلب من یه شهر مهربون و زنده بود، حالا رد پای خون بچه ها همه جاش هست.
بیمارستان بوی خون می ده، سپاه بوی خون می ده، از همه جاش نفرت و خشم چکه می کنه.
همه سوگوارن یا شایدم من امیدوارم همه هنوز به بچه هامون فکر کنن.
یکی درمیون مملکت و تعطیل می کنن. آموزش و پرورش اجازه ی حضور بیش از چند اولیا رو تو مدرسه نمی ده. همه چیز و همه کس و می خوان کنترل کنن.
وقتی داشتم از کنار گل فروشی ارکیده رد می شدم دیدم اقاهه برای یکی تعریف میکنه که اومدن بهمون گفتن از بچه ی مردم عکس بگیریم براشون بفرستیم. من چیکارم اخه..
دلم نمی خواد تصور کنم تا حالا چند نفر مثل اون اقا نپذیرفتن و بچه هامون و فروختن؛ یا احتمالا کشتن!
حالمون بده. خیلی خیلی بد
203
https://t.me/finalkissofmylife/12208
بقیه رو نمیدونم. اما دوستام رو دیدم و جمع شدیم. اما درد بود و خاطرههای خونی
203
https://t.me/finalkissofmylife/12208
راجع به خیابان و دیوارهای خونی بعد از پنجشنبه و جمعه شنیدی احتمالا...
بعد از اون شنبه و یکشنبه و روزهای بعدتر ساعتهای حوالی عصر از سه راه خرمآباد خیابون رو میبستن و فقط یه گوشه همهی ماشینها میتونستن جابجا بشن. و تا چند روز شهر عجیب خلوت بود و مغازهها عجیب بسته. (به قولی) گردهی مرده همه جا پخش شد و بعد از اون وارد شهر که میشدی احساس سنگینی نگاهها، بیاعتمادی و خالی شدن چشمها از هر نوری، هر چیزی که تو وجودت بود رو سنگینتر میکرد.
دیدن مردمی که بخاطر نیازشون برای کالا برگ صف میبستن، بانکها و باجههای با آهن جوش داده شهر و...
امتحانهایی با شرایط مسخره و سخت، مغز سرکشتر شده و ناتوانی از اینکه بری سمت درس...
خوندن خبر جنگ و با شک صحبت کردن راجع به اوضاع تو خیابون و کنار بوته و صندلیهای باغ آلمانی...
تنفر و تنفر، تنفر از صدای اذان، تنفر از تحلیل مردم تو تاکسی، سردردهای بعد از گریه، تنفر از زنده بودن و نفس کشیدن.
203
اینطور بهت بگم که هر بار پا میشم میرم از خونه بیرون شبش میشینم یه دل سیر گریه میکنم از عذاب وجدان این روز ها انگار واقعا دو تا دست رو گردنم احساس میکنم و هر بار که یکم زندگیم عادی میشه انگار اون دست ها بیشتر گلومو فشار میدن بعضی وقتها با دوستا بیرون میرم کافه میرم چون واقعا دیدنشون کمکم میکنه یکم حداقل یکم احساس کنم جنازه نیستم
203
امتحاناتت هم تموم میشه
همه چی درست میشه
همه چی خوب میشه
حالمون خوب میشه یه روز و از خوشحالی اشک میریزیم
203
گرونی وحشتناکه ایتمای منوی کافه ها دو برابر شده بشخصه تک و توک برای دیدن دوستام کافه رفتم
ولی فضای شهر متشنجه هیچ جا دیگه عادی نیست همه عزادارن
شهر و بازار تقریبا شلوغه مردم سعی کردن برگردن سر زندگیشون ولی برای من حداقل هرگوشه ی شهر پر از غمه
هیچکس دل و دماغ کاریو نداره هر ادم حداقل یه نفرو میشناسه که یا اسیب دیده یا کشته شده فعلا فقط داریم survive میکنیم و اخبارو دنبال میکنیم
حتی به ظاهرم نمیشه برگشت به قبل از ۱۸ دی
203
نه خوب نه بد
الان چون درگیر امتحانامم تمام کارهامو گنسل کردم که فقط درس بخونم برای همین وقت نداری به این فکر کنم که حالم چطوره =)
203
یه ماهه میگم این هفته دیگه برم ارایشگاه ابروهامو بردارم باز میبینم شده اخر هفته و من فقط یه گوشه نشستم
203
داداش روتین چیه من حتی نمیتونم شبا روتین پوستیمو انجام بدم قیافم شبیه نیاکان میمونمون شده آهنگ نمیتونم بیشتر از نیم ساعت گوش بدم شبا تو کمربندی ماشین پر صدا رد میشه گوشام تیز میشه ببینم ماشینه یا چیز دیگه بعد برم کافه مثلا چیکار
203
خیلی ساده و واضح کسی بخوادم دیگه نمیتونه با این وضع به زندگی عادی ادامه بده هیچیم عادی نیست شاید چهارتا مغازه بازن کافه بازه ولی هیچکس شبیه زنده هاست تو شهر راه رفتن و یسری ادم دیدم که انگار رو دوششون جنازه حمل میکردن و خودشونم مرده بودن. ما محکومیم به پیروزی یا مرگ تو این کشور
https://t.me/finalkissofmylife/12208
203
بچه ها
میخوام بیشتر لمس کنم شرایطو
میخوام بدونم برگشتید به روتین زندگیتون؟ گرونی چقدر اثر گذاشته؟
یه سوال ساده، هنوز با دوستاتون قرار میذارید برید کافه؟ =)))
بیخیال آینده ایران شدید یا با شدت بیشتری پیگیری میکنید؟
203
انگار توی یک بازه گیر افتادم. نفس می کشم، غذا می خورم، می خوابم؛ ولی همیشه یچی توی مغزم زنگ می زنه. گوشام سنگینه انگار یچیزی و جا گذاشتم. چشمام درد میکنه و در طی روز مغزم سفید می شه. غم اونقدری زیاد و واضحه که دیگه نمی بینمش. یه امید برامباقی مونده. یه امید برای قدردانی از تموم اون چشم ها، خنده ها و زندگی ها. می خوام اون روز باشم که ببینم. ببینم که وقتی نمِ طراوت برگشت همه بدونیم مدیون چه کسایی هستیم.
الان به اون امید وصلم.
203
Repost from ناپیرو
سپهر من کجایی بابا
سپهر بابا کجایی بابا
سپهر بابا کجایی
سپهر بابا
سپهر سپهر بابا کجایی
بابا سپهر کجایی بابا
سپهر بابا کجایی سپهر
سپهر بابا
سپهر بابا کجایی
بابا سپهر
سپهر کجایی بابا سپهر
سپهر بابا کجایی
سپهر جان کجایی بابا
سپهر کجایی بابا
سپهر بابا کجایی
سپهر بابا
سپهر
سپهر بابا
سپهر کجایی بابا
سپهر جان بابا کجایی عزیزم
سپهر جان بابا
سپهر بابا
سپهر بابا کجایی بابا
بابا سپهر کجایی بابا سپهر
بابا سپهر کجایی
سپهر بابا جان بابا
سپهر بابا
بابا سپهر کجایی
سپهر بابا
سپهر خوشگلم هرجا هستی بلند شو بابا
بابا سپهر کجایی تو بابا
سپهر بابا کجایی سپهر بابا
بابا سپهر کجایی تو بابا
بابا سپهر بابا سپهر کجایی پسرم
سپهر بابا کجایی
سپهر بابا
بابا سپهر کجایی بابا
سپهر بابا سپهر کجایی گلم
قربونت برم بابا
بابا سپهر کجایی بابایی
سپهر بابا کجایی بابای من
بابا سپهر کجایی بابا کجایی پسرم
پسرم کجایی بابا
سپهر بابا سپهر بابا کجایی
سپهر بابا کجایی بابا سپهر
سپهر بابا کجایی بابا کجایی پسرم
سپهر بابا کجایی بابا سپهر جان بابا بلند شو من اومدم دنبالت بابا
سپهر جان کجایی بابا
سپهر بابایی کجایی
سپهر بابا کجایی بابا سپهر
سپهر جان بابا کجایی پسرم
سپهر بابا کجایی پسرم
پیدات میکنم
پیدات میکنم بابا.
و این تلخترین مرثیهی تاریخ بود.
