ㅤVII ִֶָ
الذهاب إلى القناة على Telegram
228
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
228
اما بگذار حرفهایم را بیان کنم؛ حرفهایی که انگار سالیان است در گلویِ خود حمل میکنم... بگویم قلوه سنگ بهتر است.
من واقعاً خسته ام! از زیستن، راه رفتن، برخاستن، رفت و آمد، مشاجره با دیگران، فکرهای بیش از حد، گریستن، سرکوب کردن، احساس حقارت، خوابیدن، ماندن در بستری اجباری، حرف زور شنیدن، تحمل، آدمها، عواطف، خودم، خانواده و حتی آن گربه یا سگ بیآزار خیابان. من از همهٔ اینها خستهام، جانم:)
دلم میخواهد تا باشد عمری گلایه کنم از سرنوشت. البته من که باشم که حال آدمی را با احوالِ دچار روانگسیختگیِ خود ناکام کنم؟ بابت آن متأسفم، اگر چنین برای هریک از انسانها از سوی من اتفاق افتاده.
واقعیت، خواستارِ پرش روحم از پرتگاهی هستم! اما چرا با وجود این حال من، سکوت جهان را فرا گرفته و همه لبخند زنان از کنار من میگذرند؟ در هرحال من به شیطانی سجده خواهم کرد که خواستار مرگ من است و کور سوی امیدی نخواهم داشت به لبخندی که بخواهد مرا از پریدن باز دارد.
— malefactor
228
My whole life, I've felt like a burden... I think too much and I hate it! I'm so used of being sad all the time, I'm tired of everything, y'know?
