White Canary
الذهاب إلى القناة على Telegram
Mahsa c.ai : INTP 5w6 CAPRICORN All that we see or seem is but a dream within a dream... http://t.me/HidenChat_Bot?start=516742787
إظهار المزيد189
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-830 أيام
أرشيف المشاركات
189
Repost from 𝅦 ׄℜ𝘢𝘷𝘦𝘯 ៸៸
₊ ۫ 𓈒𓋪ׅ ▯Witchy Challenge ☆ ֹ ׅ ꙳ ꒱
✧این پیام رو داخل دیلیهاتون فور کنید، اسمتون رو به همراه تاریخ و ساعت تولدتون بنویسید تا بهتون بگم الهه ماه چه طالعی برای شما در نظر داره.🍃🌙
یادتون نره اگه توی چنل ما جوین بدین، یک فال تک نیت رایگان مهمون ما هستید، حتی اگه دیلی نداشتید داخل ناشناس پیام بذارید میتونید توی چالش شرکت کنید.🐈⬛
Unk: @Cmyulebot
😀#Challenges 🕸
┌── ⋅ ⋅ ── ── ⋅ ⋅ ──┐
┆ ✧·˚@Witchy99 ´ˎ˗
🕷
189
Repost from N/a
@violetlady127
Liridona - Nymph of lake
𓆩✧𓆪
پری بخش جنگل "سبز" از قلمروی پهناور "آرسفی" ،بانوی همراه "نِیث"...
اون از برگ نیلوفر آبی متولد شده و توانایی شکفتن شکوفا ها و سبز کردن یک بیابان رو داره!
که به عنوان تعلیماتش به عنوان یک پری، باید به یکی از اعضای سلطنتی خدمت کنه...هرچند هیچکس نمیدونست اون درواقع یک نیمف هست... دختر بر حق بانوی دریاچه، "قطره" !
کسی که سنگ صبور مادرش در تمام این سال ها بوده، کسی که در نقشه دزدیدن "لونت" به مادرش کمک کرده... اما هیچوقت جایگاهش مانند "لونت" در قلب "قطره" نبود.
پس از این همه سال خدمت به دریاچه بنفش، حتی حق وراثت تاج و تخت را هم نداشت، "لونت" که هیچکاری نکرده بود، عزیز همه بود، "دیون" پسری که دوستش داشت و مادرش "قطره"... چطور میتوانست هرچیزی که او میخواهد را بدزدد؟ دریاچه بنفش حق لیریدونا بود!
✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧✧
او در همه لحظات نگاه میکرد، وقتی همه نیمف های خدمتکار دریاچه با مهربانی و احترام به "لونت" نگاه میکردند،او رویش را برگرداند.
یک هفته از زمانی که اقدامات تاج گذاری "لونت" درحال آماده سازی بود میگذشت، بالاخره روز تاج گذاری رسید.
"لونت" با لباس نقره ای بلند و تجملاتی اش، به سمت محراب میرفت.
وقتی "لونت" جلوی محراب ایستاد، آئین را اجرا کرد و سرش را پایین آورد تا تاج روی سرش قرار بگیرد، اما لیریدونا با لباس مشکی، به سمت محراب پرواز کرد، بال های هلوگرامی بنفشش نماد دریاچه بود. بود.
-هیچکس نظر من رو درباره این تاج گذاری نپرسید. مایه خجالته،در هر صورت اینجا خونه من هست، خیلی قبل تر از اینکه تو حتی بدونی اینجا وجود داشته.
"لونت" با چشمان خاکستری سردش به لیریدونا زل زد و آهی کشید.
+این درخواست 'مامان' بود که من تاج گذاری بشم.
-اونجوری صداش نکن.تو هیچی ازش نمیدونی.
لیریدونا فریاد زد و خنجرش رو درآورد. خنجری مزین به جواهرات بنفش و نقره ای.
+لیریدونا... اینکارو نکن.
صدای "لونت" آرام بود، تقریبا تهدید کننده.
"دیون" یک قدم نزدیک شد و شمشیرش را بالا نگه داشت، با چهره ای سخت به لیریدونا زل زد.
آره لیریدونا، حتی مردی که عاشقش هستی هم تو رو نمیخواد.
لیریدونا خنده ای کرد و بعد قدمی جلو رفت...جواهر دریاچه رو از جیب کنار دامن خونین رنگش درآورد، جواهر دریاچه! قلب تپنده ای که باعث میشد آب دریاچه خشک نشود، درخت ها زنده بمانند و حصار محافظتی دور تا دور دریاچه کشیده شده باشد با نابود شدنش، دریاچه بنفش هم نابود میشه،
لیریدونا خنجرش را سمت جواهر بنفش رنگ برد و سرش را خم کرد به سمت چپ، گویا این یک بازی بود.
نفس نیمف های درون تالار مراسم گرفت، چشمان "لونت" با ترس گشاد شد و حالت تدافعی گرفت.
-این یه بازی لعنتی نیست، لیریدونا! با نابود کردن اون دریاچه نابود میشه!!
+اوه من بهتر از توی تازه وارد میدونم. اما اگر من چیزی که میخوام رو نداشته باشم، هیچکس دیگه هم حق نداره داشته باشتش!
با این حرف نگاهی معنا دار به "دیون" انداخت و بعد باز به "لونت" نگاه کرد و بعد خراش کوچکی روی جواهر انداخت، نیمف نوزادی شروع به گریه کرد و بقیه نیمف های دریاچه حاضر در تالار هین کشیدند،درد داشت! برای آنها این خراش درد داشت!
"دیون" با حرکتی زیرکانه شمشیر بلندش را به خنجر لیریدونا زد و خنجرش به پایین پرت شد، و سپس تیغه تیز شمشیرش زیر گلوی لیریدونا بود.
لیریدونا لبخند تلخی زد و لبه شمشیر را گرفت، دستش زخم شد و خونش از مچش چکه کرد و شمشیر رو بیشتر به گلویش فشار داد.
-تو یه احمقی دیون، اما من حتی احمق ترم، میدونی چرا؟ اگر توی این دنیا یه نفر باشه که بزارم با دستای خودش منو بکشه، اون تویی، دیون. تو!
چشمان "دیون" برای لحظه ای برق زد اما دوباره با مسئولیت و وفاداری به "لیونت" پر شد.
+اون جواهر رو به من بده، لیریدونا، حماقت نکن.
لیریدونا مکث کرد، قبل از اینکه آروم روی زمین خم شد و جواهر رو پایین گذاشت، چشمانش برق میزد، "دیون" نفس راحتی کشید و خم شد و جواهر رو برداشت، لیریدونا همزمان خنجرش را از زمین برداشت و قبل از اینکه "دیون" واکنشی نشان دهد، خنجر در پهلویش عمیق فرو رفته بود، لیریدونا با چشمای غمگین دسته خنجر رو چرخاند و اندام های داخلی اش را جوری زخمی کرد که از مرگش مطمئن شود و بلافاصله خنجر را بیرون کشید و خون به بیرون پاشیده شد."دیون" با چشمان گشاد و نفس های بریده بریده به لیریدونا نگاه کرد قبل از اینکه روی شانه لیریدونا بیفتد.
"لونت" جیغی کشید و به سمت "دیون" دوید،
اما لیریدونا با خنجرش، روی گردن "دیون" او را تهدید کرد که نزدیک تر نیاید
لیریدونا محکم "دیون" را در آغوش کرد و عطرش را به درون ریه هایش کشید.
-ما با هم میمیریم عزیزم. باهم!
و سپس بوسه ای کوتاه روی لب های "دیون" زد و خنجر را درون قلب خود فرو کرد.
سال ها بعد، "نیث" ملکه "آرسفی" شد و تنها کسی بود که سال ها برای لیریدونا سوگواری میکرد.
