گورستانܕ
الذهاب إلى القناة على Telegram
Follow. the. blood. river. گروه چت جهنم : https://t.me/injajahanameh ناشناس :http://t.me/HidenChat_Bot?start=270943932 آرشیو : https://t.me/+CYQePuaEMWQ3YzI0 دیلی ویلیام: t.me/deathgraveyard
إظهار المزيدإيران211 838الفئة غير محددة
998
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
998
کسایی که پیگیر شکایت این گربه ازاری بودن چون زیاد ناشناس میدین همینجا کلی بهتون میگم . اگرچه سه روز پیشم اطلاع رسانی کرده بودم .
برای شکایت کردن باید یه هزینه ایی واسه ثبت بدیم و به جریان انداختنش خودش کمش ۵۰۰ میخواد چون شکایت خصوصیه و از طرف دادستانی نیس .
اول کلا میگفتن تعداد ممبراش کم بوده و اصلا جریحه دار کردن افکار عموم حساب نمیشه که بخواید از این طریق شکایت کنید . ویو ها رو که نشون دادیم اسکرینشو گفتن درسته ولی ممکنه به مشکل بخورید چون دادگاه ایران فضای مجازی رو مدرک محسوب نمیکنه اصلا و یجورایی اثباتش سخته که گربه ازاری کرده باشه و ممکنه حتی ویدیو ها قدیمی بوده باشه
فعلا که داریم هماهنگ میکنیم
خوردیم به تعطیلی و اینا عقب میندازن همش
ضمن اینکه طرفی که اطلاعاتشو در اوردیم اصرار داره شخص گربه ازار نیس و گفته متقابلا شکایت میکنه واسه همین فردی که باهاش برای به جریان انداختن شکایت در تماس بودیم گفته اگه شکایت متقابل بشه میکشه کنار .
یه سری هم برام لینک فرستادین که گربه ازار دستگیر شده ولی خب من هیچ منبع موثقی براش پیدا نکردم پس همه جوره گیر افتادم .
+از الان بگم پست ادیت میخوره که باز درامای بچه ۱۴ ساله ها رو راه نندازید چون محتوای چنلم چیز دیگس و وظیفه پیگیری ندارم .(به ۱۴ ساله ها بر نخوره خیلیاشون ده برابر از امثال من عاقل ترن .)
998
ارلیم یا ارالیم به باور دین یهود فرشتگانی از جنس آتش هستن که در سلسله مراتب قدرتمندی فرشتگان رتبه ی سوم را دارند . در توصیف انها امده که بسیار سوزان هستن و در میان دست های متعددی که دارن هزاران شیء الهی قرار داره . کار این نوع از فرشته ها بردن پیام مرگ و همراهی روح به سمت خداست . در واقع ارلیم ها فرشتگان مرگ و نور هایی هستن که انسان لحظات اخر عمر میبینه .
○ 𝑰𝑫 : @fastfirehell
○ 𝑯𝑮 : #ANGELS
▰▰▰▰▰▰▰▰▰▰▰▰
998
درباره ی کمک کردن راستش قضیه مال خیلی وقت پیشه پس مطمئن نیستم کسی کمک قابل توجهی کرده باشه بهش ولی همسایه هاش چون این چیزا رو زیاد دیده بودن براشون عادی شده بود و زیاد کمکش میکردن
998
اره پیرزنه خیلی معروفه
مخصوصا دهه ی هشتاد خیلی اوازه ش اصطلاحا میپیچید حتی یه سری عربم اومده بودن ببیننش .
998
نمیدونم چرا اما این صحنه ها برام آشنا میومدن!
اول تصور میکردم اون پیرزن چندان چیزی در چنته نداشته باشه اما گویا فرد قابلیه، فکر میکنم کسی به جز اون پیرزن هم اونجا بود که به پیرزن کمک میکرد درسته؟!
تا به حال با اون پیرزن صحبتی داشتی؟!
998
https://t.me/fastfirehell/9007
ودفففففففف
من میخوام ادامشو بدونم
الان چطور بخوابم؟!
من تا نفهمم چ بلایی سرش اومد نمیتونم بخوابم
998
https://t.me/fastfirehell/9000
فکر کنم اگ من بجای تو بودم لوتوس
قطعأ همونجا در اثر شدت این همه وحشت قالب تهی میکردم یه چند تا سکته هم میزدم
وایی فکر کنم اگ من همچین صحنه هایی رو میدیدم واقعن ازترس یه چیزیم میشد
998
بعد اون جمعیت کم کم سوار ماشیناشون شدن و رفتن . یه سری همسایه ها موندن تا ازش جزئیات بپرسن و بیشتر سر در بیارن و یه سری دیگم خونه شو جمع کردن ولی پیرزنه نزاشت اینه شکسته رو جمع کنن و خودش همه رو با دقت جمع کرد و توی یه روسری پیچید .
با اینکه سنم کم نبود اما کل هفته خوابم نمیبرد و به خاطرش کابوس میدیدم ......
998
این رویه رو سه بار تکرار کرد و هر بار اوضاع بدتر میشد و پسر حالش رو به وخامت میرفت تا اینکه پسر پنج دقیقه و طولانی تر لز قبل از هوش رفت و وقتی به هوش اومد گریه میکرد و مادرشو صدا میزد .
پیرزن اینه رو گذاشت کنار و قفلو از داخل جیبش در اورد و پاشد چند دقیقه از اتاق بیرون رفت و وقتی برگشت به پدر بچه گفت که تا فردا با قرصای مختلف و سرنگ بخوابوننش و بهشم جز اب ندن تا خودش بیاد و بینه که چه کاری ازش بر میاد .
یه سری دعا هم پشت هم بد خط نوشت و سنجاق کرد به لباس پسره و گفت میتونن ببرنش . کل افرادی که اونجا بودن و نفس تو سینه شون حبس شده و بود و در حال دعا بودن پشت هم صلوات میفرستادن برای خودشون و میپرسیدن که چی شد اخر سر .
پسره رو همونجوری بلند کردن و پدرش دستاشو بست تا به خودش اسیب نزنه و دیگه موهاشو نکنه چون سرش به خونریزی افتاده بود و با کمک دو سه نفر بردنش توی ماشین .
998
جنگیر بین بهت و تعجب همه دست کرد توی اتیش و خاکسترشو روی اینه ی دوم که سالم بود پاشید و روی کاغذ با زغال با ارامش کامل یه سری عدد و حرف نوشت و شکلای عجیب کشید .
روی اینه اب ریخت و کاغذو خیس کرد و دستمالو برداشت از روی صورت پسره .
چشمای پسر کاملا برگشته بود و صورتش کامل کبود بود قرمز انگار که نفس کم اورده باشه و دهنش باز بود و نمیبستش .
ورق نوشته شده روی صورت پسر انداخته شد و پیرزنم توی اینه شروع کرد به حرف زدن به یه زبون دیگه و بلند بلند پرس و جو کردن .
هیچ کس نمیفهمید داره چیکار میکنه تا اینکه رو کرد سمت پسره و پرسید
مسلمان هستی؟
سنی هستی؟
خلیفت کیه؟
امامت کیه؟
و پسر پشت هم با همون صدای بم زوزه میکشید و تند تند دست و پا میزد .
998
پیرزن از داخل جیبش یه دستمال در اورد انداخت رو صورت پسره و پشت بند هم یه جمله عربی رو رو تکرار میکرد و پسره ناله میکرد و حرفای نامفهوم میزد .
همون لحظه یکی از اینه ها شکست و پیر زنه قفلو سریع برداشت و انداخت توی جیبش و دم گوش پسره حرف میزد . صدای پسره دوباره برگشت به حالت وحشتناک و فریاد زدنای ترسناکش شروع شد . انقدر صداش کلفت شده بود و داد زدنش ترسناک بود که ناخوداگاه گریم گرفته بود . جنگیر به عربی سوال میکرد و دستمالو روی صورت پسره تکون میداد و پسره م فقط زور میزد خودشو خلاص کنه و داد میزد .
پیر زن کشید عقب یه دفعه و پاشد رفت به پدر بچه هه چیزی گفت . پدر از جیبش پول در اورد و داد بهش هیچ وقت یادم نمیره که پیرزنه چطوری پولو اورد و مالید رو صورتش و انداخت کنار اتیش و صدای یه جیغ ریز اومد و پسره سعی میکرد خودشو چنگ بندازه
998
اینجا بود که پیرزنه اشاره کرد بگیرن دست و پای پسره رو . چن نفر کفش در اورده نیورده رفتن تو و از چهار طرف دست و پای پسره رو گرفتن .
پسره شروع کرد گریه زاری و مثل ادمای لال ارا در اوردن . چشماش بر میگشت و هر چند ثانیه سفید میشد و جیغ میزد .
صحنه جوری وحشتناک بود که دو تا از مردا نتونستن ببینن و از ترس جاشونو عوض کردن و عقب کشیدن . پیر زن از اتاق کناری دوتا اینه ی بزرگ که دورش پر از نوشته بود اورد و جلوی هم گزاشت . یه سری وسیله مثل تاس و ورق و زغالم اورد کنارش و یه قفل بزرگو اورد جلو و وسط اون دو تا اینه گزاشت .
مثل دیوونه ها شروع کرد به عقب و جلو کردن سرش و یه سری جملات نامفهوم خوندن .
پسر به محض شنیدنشون بالا اورد و با بیشترین توانی که داشت بلند داد میزد انگار که از هوش میرفت و به هوش میومد
998
خیلی واسم غیر قابل درک بود که چطور جلوشو نمیگیرن که هر چی بالا اورده رو نخوره
ولی مثل اینکه همون پیرزن بهشون گفته بود بزارن کار خودشو بکنه .
جنگیر اول کامل از پدر و مادرش مشخصات جزئیات کاراشو پرسید و بعد کنارش نشست و شروع کرد به خوندن قران و دعا .
پسر هر چند دقیقه به دست پیرزن چنگ میزد ولی غیر اون کار خاص دیگه ایی نمیکرد و فقط دور خونه میخزید و جیغ میکشید .
بعد حدود نیم ساعت خوندن دعا های مختلف کم کم واکنش هاش به یه کلمات خاصی شروع شد و مخصوصا که پیر زن اونا رو تکرار میکرد جیغاش تبدیل به فریادای کلفتی میشد و ناخوناشو با دندون میگرفت و میکشید . انقدر این کلمات محدود توی دعا رو جنگیر تکرار کرد و بلد و بلند تر گفت که پسر به خودش میپیچید و بالاخره یکی از ناخوناشو با دندون کند .
مادر پسره و یه نفر دیگه از حال رفته بودن واسه همین مردا از جلوی در همه رو به حیاط هدایت کردن و فقط خودشون ایستادن به نگا کردن که اگه پیرزن کمک لازم داشت بگن .
