الکترون آزاد
الذهاب إلى القناة على Telegram
من یه الکترون آزاد و در حال حرکتم. اگه بخوای، میتونی قسمتی از منو اینجا ببینی.
إظهار المزيد435
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
435
دیگر با شاعرانگی و رُمَنس وجودم هم نمیتوانم این دنیا را بَزَک کنم. قبلترها که چینی نازک تنهاییام تَرَک نخورده بود، نگاه عاشقانهتری به جهان داشتم، برای باران ذوق میکردم، روی ابرها میرقصیدم، به گل قهر خیره میشدم، هوای آلوده را با تمام وجود سُر میدادم توی ریههام و دور گربهها میگشتم، اما حالا فقط خمیازه میکشم. توی مترو از خواب میپرم و میبینم که از محل توقف هر روزهام، چندین ایستگاه دورتر شدهام. باریستا به اقتضای کارش لبخند میزند و میگوید روز خوبی داشته باشید. لابد شوخی میکند. به ضرب قهوه و به زور انرژیزا، محکومیتم در زندان طاقتفرسای بیداری را تمدید میکنم. راننده تاکسی بقیهٔ پولم را میدهد و قبل از اینکه پیاده بشوم میگوید آقا روز خوبی داشته باشید. لابد شوخی میکند. حالاْ فقط میخواهم بخوابم. دیگر نه جانی و نه جایی برای خوشخیالیها و خیالهای خوشِ قبلی نمانده. تا خرتناق پر شدهام از نکبت. نه رمق ماجراجویی در آن جنگل نهفته در مه را دارم، نه نای عاشقی در لابهلای پیچکهای مجنون را. چشم رنجور بیخوابم هم سوی خیره ماندن به شمالیترین ستارهٔ آکنده از راز را ندارد. راستش فکر میکنم که قلب زهوار در رفتهام کمکم دارد از زندگی خالی میشود و من میترسم که عاشق بودن را به کل فراموش کنم. در همین لحظه، صدای آشنایی توی سرم که مسئول سیالیت متنهایم است، میگوید :« دروغ میگی. تو اگه رودهٔ راست توی شکمت بود که به نوشتن پناه نمیبردی. تو هنوزم عاشقِ ورِ خنکِ بالشت، متنهای بلند، داستانهای مگو، یک پاس عُمقی خوب، پیکرِ مطبوع، ناوکِ غمزه، شعر منظومِ و موزونِ قافیهدار، گیتار الکتریک، چای دُمخروسی، اینسایدجوکهای کاملاً اختصاصی، خستگیِ شیرین بعد از دویدن و یک قسمت سیتکامی.» نمیدانم. لابد شوخی میکند. من هم جدی میگیرم.
435
از نو برایت مینویسم. حالِ همهٔ ما خوب است و میگویند آرسنال بالاخره قهرمان شده. امّا تو باور نکن.
435
جمع کردن تکههای قلبم، برای من همواره آسونتر از جمع کردن تکههای مغزم بوده. که قلبم اگر تکهتکه هم میشد، از هر تکهش غم و عشق و میل به خواستنیهام برون میتراوید. مغز که ترک میخوره، تو میمونی و یک حیرت و بهت بیانتها، انگار که منظومهٔ درکت از جهان واقع و پیرامون، شکاف برداشته باشه. این برای من وقتی شدت گرفت که به زور آنلاین شدم و فهمیدم گلوله صاف نشسته روی سینهٔ انسان نازنینی که بخش عزیزی از هر روزم بود. هر بار باید خودم رو قانع کنم که تو نیستی و هر بار، به ملاقات عزرائیل میرم. دوستات، دلهای تنگی که گوششون به هیچ تحلیلی بدهکار نیست رو در پستوی سینههاشون حبس کردن و به امتداد راهت فکر میکنن، اما به هرحال، اینجا دلی بس تنگ است.
435
مغزم نتونست پابهپای فکرم بیاد. نه اینکه به دوالیسم ذهن_بدن دکارتی باور داشته باشم، صرفاً حال اینکه توصیف بهتری پیدا کنم رو ندارم. به لحاظ فکری و روی کاغذ، آمادگی خیلی چیزهارو داشتم، اما مغزم؛ این تودهٔ متورمِ چرب، آمادگی همچین چیزی، اون هم در این هیبت رو نداشت.
435
بیشتر از اینکه نگران افتادنتون توی قسمت چپ و راست این تست گرایش سیاسی باشید، باید نگران بالا و پایینش باشید. چون این نشانگر جهانبینی و موضع شما به عنوان یک انسانه. همونایی که به چپ فحش میدن، خودشون چپ از آب در میان چون موقع پاسخ به سوالات با خودشون فکر میکنن :« خب حالا دسترسی مردم به درمان و آموزش رایگان، و خیلی از خدمات رفاهی دولتی و بستههای حمایتی همچین هم بد نیست. بالاخره مردم که نمیتونن همه کارا رو خودشون انجام بدن.» به همین خاطر میافتن توی قسمت چپ. این تا حدی طبیعیه. توی قسمت راست هم کسی عموماً نمیافته چون آدمها اکثراً با مفاهیم بازار آزاد، پول، فایننس، شرکتها و نقش و اندازهٔ دولت در جامعه آشنایی ندارن، که این هم قابل حدسه. اتفاقاً سوالاتی که بیشتر آدمهارو قلقلک میده، مربوط به همین بالا و پایین بودنه که دیدگاهشون در مورد حق زندگی، مالکیت زن و مرد بر بدنشون و مفهوم بدنمندی، حقوق بشر، آزادی کاملِ بیان و اندیشه و حق تعیین سرنوشت و حقوق اقلیتها و تمام مفاهیمی از این قبیل رو میسنجه. یادتونه وقتی اون ملیجک یه دلقکبازیهایی در مورد شاهنامه درآورد چه واکنشهایی نشون دادید؟ و از آخوند درخواست کردید که محاکمهش کنه؟ آهان آهان منظورم همونه هموطن. بگذریم. چیزی که میخواستم بگم اینه که به لحاظ بالا و پایین بودن، اگر تا حدی، مثلاً سه چهار واحد بالا بودید که هیچ، اما اگر در قسمتهای فوقانی چپ و یا راست بیفتید، باید نگران بشید و بهتره خودتون رو اسکن کنید تا آخوندها و دیکتاتورهای درونتون رو پیدا کنید. اینکه با بدترین انسانهای تاریخ روی یک نقطه باشید، چیزی نیست که بخواید باهاش جوک درست کنید. به احتمال زیاد، فرعونید، منتهی مصرتون کوچیکه.
435
تجربه و حسی که آدم در یک لحظهٔ خاص داره و گاهاً خودش هم نمیدونه که این حس از کجا نشأت میگیره، از جنس فیلم و رمان نیست که دیگری لزوماً مجاز به نقدش باشه.
435
اینکه دست از سر پونزده دقیقهٔ آخر هانا آرنت برنمیدارم کاملاً عمدیه و حواسم هست که به معنای واقعی کلمه مسخرهش رو درآوردم. محمدرضا شاه، با خروج ناگهانی از ایران، تصویری در ذهن مردم کاشت که « پس انقلاب اینطور است.» میریزیم بیرون شلوغش میکنیم، رژیم کمی مقاومت میکنه، بعدش هم خجالت میکشه و میره. این جمله هم در امتداد همین باوره. وعدهٔ یک بازهٔ کوتاه نجاتبخش رو میده که قراره به صورت اتوماتیک اتفاق بیفته. مردم سقوط رژیم اسد رو هم دیدن و فکر کردن این هم مصداق همونه و دقیقاً از همین جمله استفاده کردن، در حالی که مردم سوریه دهها سال با حافظ اسد و پسر چشمپزشکش آقای دکتر بشار، جنگیدن. آدمها همواره نتیجه رو به فرآیند ترجیح میدن، اما ترجیحات ما لزوماً برای دنیا محلی از اعراب ندارن. در خاورمیانه، پانزده دقیقه تا سقوط فاصله نداریم، اینجا اگر چیدمانِ فلاکتبارِ شانس یار باشه، سه ثانیه قبل از خداحافظی گیر میاد، که اون هم مختص مردم بیدفاعه، نه خونخوار شاتگان به دست.
435
دوستات با هقهق میخوابن و با گریه بیدار میشن. تو بهترینِ جمع ما بودی؛ هنوز هم هستی.
435
لطفاً انقدر اوضاع منطقه رو متشنج نکنید. الان محسن آقای چاوشی، با تایمینگ فوقالعادهاش، یهو هول میکنه و یه آهنگ با موضوع سقیفهٔ بنیساعده ریلیز میکنه.
435
مردم عراق اومدن پونزده دقیقهٔ آخر هانا آرنت رو بغل کنن که تق خوردن به Mission Accomplished جرج بوش.
435
میمِ Mission Accomplished یکی از معروفترین میمهای نظامی و سیاسیه. ماجرا هم از این قراره که آمریکا در بیستم مارچ 2003 به عراق حمله کرد تا رژیم بعث و صدام رو سرنگون کنه. در طی چند هفته، مراکز مهم نظامی و کاخ ریاست جمهوری بمباران و اکثر سران رژیم بعث(به غیر از صدام حسین کافر) کشته شدند و بغداد در کمتر از ششروز توسط نیروهای آمریکا تسخیر شد. حدود چهلروز پس از شروع عملیات، جرج بوش طی یک حرکت نمایشی و تاریخی روی همین ناو هواپیمابرِ همیشه در صحنهٔ خودمون، آبراهام لینکلن فرود اومد و اعلام کرد که :« مأموریت با موفقیت انجام شد، با اینکه کارهای زیادی داریم که توی عراق انجام بدیم، اما کمپین نظامی رو به پایانه.» و جنگ تا هشت سال بعد، یعنی تا 2011 ادامه پیدا کرد. در اثر سرنگونی صدام و خلأ قدرت، گروههای تروریستیِ اسلامگرای افراطی، عراق رو درگیر یک جنگ داخلی طولانیمدت کردن، آمریکا هم تا هشتسال دیگه جنگ با گروههای شورشی رو ادامه داد و از یک طرف دیگه، وقتی فردای براندازی، رفراندومی جهت تأیید قانون اساسی برگزار شد، که سنّیهای عراق تحریمش کردن و در نتیجه، نظام سیاسی عراق افتاد دست شیعیانی که برندهٔ انتخابات بودند و در نتیجهٔ این اتفاق، طی یک فرآیند پیچیده و نامبارک، عراق افتاد توی بغل جمهوری اسلامی. بعدها نقدهای زیادی به جرج بوش وارد شد. ماجرای Mission accomplished عبرتی برای آمریکاییها شد که در صورت تکرار همچین کمپین نظامیای، تمام جوانب رو بسنجن و بار دیگه، تجربهای مشابه عراق رو تکرار نکنن. نکتهٔ آخری که نیازه اضافه کنم اینه که تضمین قطعیای وجود نداره که سرنوشت ایران هم مشابه عراق بشه یا نشه، اما کفّه به سمت عراق و سوریه نشدن سنگینی میکنه، چون زمینهها و ریشههایی در ایران وجود داره که اجازه نمیده ایران به سرنوشتی مشابه، از منظر تجزیه و جنگ داخلی دچار بشه. خیلی فرقه بین مردمی که بعد از حملهٔ آمریکا هر کسی یه گروهی تشکیل داد و اسلحه به دست گرفت و مملکت رو تکه تکه کرد، با مردمی که وقتی F35 اومد بالای سرشون، همه جمع کردن رفتن شمال. توی ایران کسی حال اینکارهارو نداره، که به نوبهٔ خودش هم خوبه و هم بد. ایران و مردمش توانایی گذار رو دارن، امّا شروطی وجود داره که باید رعایت بشن، که برخی از عهدهٔ ما خارجه و برخیش مستقیماً به عهدهٔ ما و برخیش هم بر عهدهٔ رضا پهلوی، سو_کالد رهبر دوران گذاره.
435
به عنوان یک تمرین روزانه، با خودم قرار گذاشتم که به موازات تمام سوگواریهام، امیدوار شدن و قطع امید کردنهام، بغضها و خشمگین شدنها و خون دل خوردنهام، همواره ارزش حیات و زندگی رو به خودم یادآوردی کنم و هولناک بودنِ از دست رفتنِ جان یک انسان رو لحظهای از جلوی چشمم کنار نبرم تا یادم باشه خون بر شمشیر پیروز نیست، خون انسان نباید دستمایهٔ شاعر بیسوژه بشه، از هیچ خونی لاله نمیدمه، ما نمیخوایم از خون عزیزانمون لالهزار بسازیم، خون نباید ارزان ریخته بشه، خون انسان نباید تبدیل به ابزاری عددی برای وزنکشی سیاسی بشه که هر چقدر بیشتر ریخته بشه، به سنگینی ترازوی کسانی کمک بکنه که به خیال خودشون ازش نفع سیاسی میبرن و اهرمشون رو سنگینتر میکنن. نظام معناییمون رو به روی حق زیستن گسترش میدیم و روزی هم اگر جان دادیم، برای همین آرمان میدیم.
435
انقلابهای رنگی، همچون انقلاب نارنجی اوکراین، گل رز گرجستان، گل لالهٔ قرقیزستان و انقلاب مخملی چکسلواکی که مخالفین، از تاکتیکهایی مثل نافرمانی مدنی، راهپیماییهای سکوت، فعالیت اینترنتی و مقاومت عاری از خشونت استفاده میکنن تا رژیم حاکم رو سرنگون و یا وادار به اصلاح و عقبنشینی کنن، در خاورمیانه جواب نمیده. نمونهش هم جنبش سبز سال ۸۸ئه. دلیلش هم اینه که در این جنبشها فرض بر اینه که مسئولین سیاسی و نظامی حاکم، دارای حداقلی از ویژگیهای اخلاق و وجدان انسانی هستن. حتی اگر اخلاق هم نداشته باشن، حداقلی از عقلانیت محاسبهگر رو دارن، اما اینجا زبان AK-47 معتبره و احترام از آنِ F35هاییه که با موسیقی متنِ Macarena پرواز میکنن. زور بیشتر، احترام میخره، همهجای دنیا همینه، اما اینجا با غلظت و شدت بیشتر. به هرحال، با تمام چیزهایی که دیدیم و داریم میبینیم، اگر کسی همچنان اکت انقلابی در ایران رو با اکت انقلابی در نروژ همارز میبینه و یکی میدونه، به این خاطره که آگاهی محیطی نداره و کسی که از آگاهی محیطی پایینی برخوردار هست رو به عنوان هافبک وسط هم نمیشه روش حساب کرد، چه برسه مبارز انقلابی. تکرار طوطیوارِ «برای مبارزه با هیولا، نباید هیولا شد.» هم ریشه در همین ضعف در آگاهی محیطی و قدرت تشخیص داره. از این رو، هرکسی تا به اکنون پیکر اخلاقیاتش رو جوری نتراشیده که بشه باهاش به یک جنگ تمامعیار با شرّ رفت، بهتره که بجنبه. چون اینطور نیست که بگیم داره دیر میشه، بلکه خیلی وقته که دیر شده و صدای سقوط به قدری مهیب بوده که فراتر از حد تحمل و ظرفیت خیلی از گوشها رفته و به همینخاطر، نتونستن بشنونش. برای همچون ماهایی که تا قعر جهنم رو دیدهایم، این چیزها واضحه، اما برای کسانی که هنوز نتونستن سرشون رو از توی کتابها و قصههای شیرین بیرون بکشن و پاشون رو روی زمین بذارن، نه. وقتی برای یک لحظه، به نقطهای فراتر از امید، خشم، هیجان، اشکهای شوق و یأسهای خودت و پیرامونت صعود میکنی و نگاهی به مسیرِ پیش رو میاندازی، چیزهایی رو میبینی که بعدش، هم خودت و هم دیگران رو آزردهخاطر خواهی کرد، امّا نباید به اسارت اون لحظهٔ به خصوص در بیای و بایستی بهش چیره بشی، برگردی و رسالت انسانی خودت رو تکمیل کنی. این یکی رو با خودم بودم. با خودم که چون خودم هم شرحهشرحهام، متنم هم انسجام نداره.
435
نسبیت زمان یعنی پانزده دقیقهٔ کذایی هانا آرنت، همین الانش هم برای ما تا ابد و یکروز کش اومده.
435
اشتازی، سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی، به این نتیجه رسید که به جای دستگیری و کشتن مخالفینش و تبدیل کردن اونها به قهرمان و نماد مبارزه، بهتره که به روشی بیصدا و ارزانتر متوسل بشه که در طی فرایندی خاص، هدفْ از لحاظ روانی دچار فروپاشی بشه و دیگه تهدیدی برای سیستم سیاسی حاکم نباشه. اشتازی اسم این برنامه رو گذاشت Zersetzung. برنامه چندین هدف محوری داشت: ایجاد اختلال جدی در دریافت فرد از جهان واقع، نابودی اعتماد فرد به دیگران، اعتماد دیگران به او و اعتماد خودش به خودش، زدودن معنا از زندگیش و تزریقِ آرام و تدریجی پارانویا، حس ناتوانی و شک به خود و مجاب کردن شخص به اینکه :« مقاومت و مبارزه، هیچ فایدهای نداره.» تمام فرایند قرار بود هدف رو از درون متلاشی کنه، بدون اینکه بفهمه اسیرِ یک دسیسهٔ روانیِ سیستماتیک شده. برای اینکه فرد رو ایزوله و آسیبپذیر کنن، روابط اجتماعیش رو نشونه میگرفتن. به این شکل که به صورت نامرئی، روابط عاشقانهشون بهم میخورد، دوستانشون تماسهاشون رو جواب نمیدادن و دعوتنامههایی که براشون ارسال میشد، ناپدید میشد. تمام اینها جوری اتفاق میافتاد که فرد متوجه نیروی خارجی نمیشد. نتیجهٔ این اقدامات این میشد که شخص تمام ریجکتشدنهارو میدید و به تدریج به خودش شک میکرد و میپرسید :« نکنه من واقعاً مشکلی دارم؟» اشتازی به موازات این کارها، لایهٔ دیگری از زندگی فرد رو هدف میگرفت و اون درکِ شخص از معنا و واقعیت بود. این ضربهها بزرگ نبودن، بلکه ضربههایی کوچک، پی در پی و مهندسیشده بودن که فرد رو به ورطهٔ فروپاشی روانی میکشوند. برای مثال مامورهای اشتازی مخفیانه وارد خونهش میشدن و یکسری وسایل که جای مشخصی داشتن رو جابجا میکردن و یکسری دیگه رو با چیزهایی دیگه پر میکردن، برای مثال اگر شخص دیروز پنیر خریده بود، اون رو با کره عوض میکردن و یا اگر شکر خریده و اون رو توی ظرفی ریخته بود، اون رو با نمک جایگزین میکردن و وقتی میدید توی ظرف به جای شکر، نمکه، میگفت :« من مطمئنم که شکر خریدم پس چرا الان نمک دارم؟» برای کسی که از بیرون نگاه میکنه، شاید خندهدار به نظر بیاد، اما نکتهش همینجاست. سوژهای که آماج تمام این حملات بود، متوجه نمیشد که دستی از بیرون داره مهرههارو حرکت میده. گاهی برای شکستن یک پل بزرگ، فقط یک وزش ملایمِ باد لازمه. این شعر نیست، فیزیکه. در ادامه، اشتازی به صورت پنهانی، شایعههایی علیه فرد پخش میکرد، شایعههایی از این قبیل که:« فلانی خودش دستش با دولت توی یه کاسهست، مزدوره، آدم میفروشه و اسرار مردم رو به سرویس لو میده.» فردا میرفت به محل کارش و میدید کسی جواب سلامش رو نمیده و حتی توی صورتش نگاه هم نمیکنه. همهچیز به قدری ماهرانه و قانونی برنامهریزی شده بود که فرد اگر شکایت و گله هم میکرد، بهش اتهام پارانوید بودن زده میشد و وجههش خرابتر هم میشد. به کجا میخوای شکایت کنی و کی رو میخوای متهم کنی وقتی ساعتی که تازه براش باتری خریده بودی، کار نمیکنه. وقتی که مسیر کاری، آینده، روابط و روان فرد طی اقدامات مهندسیشدهٔ اشتازی نابود میشه، میرسیم به پردهٔ آخر. سرویس اطلاعاتی دیگه کاری با سوژه نداره، سوژه حالا خودش تبدیل به زندانبان خودش شده. مبتلا به انواع اختلالات و بیاعتمادیها و روانگسیختگیها شده. قربانی که دیگه خلع سلاح شده، در این مرحله، طرد و گوشهنشین میشه و دیگه کاری به کسی نداره، چون حتی اگر داشته باشه هم کسی جدیش نمیگیره. دیگه خودش هم خودش رو نمیبینه. در مواردی، سوژهها دست به خودکشی هم زدهاند. تارگت اصلی Zersetzung هویت یک شخصه. برخلاف وراجیهای بیهودهٔ فلاسفه، هویت بیشتر از اینکه یک مفهوم فلسفی باشه، یک مفهوم روایی و داستانیه. هویتِ یک شخص و یا یک ملت رو استدلالهای پیچیدهٔ فلسفی توضیح نمیدن. هویت، داستانها، روایتها و سابقهٔ یک شخصه. چیزی که من رو از تو متمایز میکنه، کاراکتر روایی من و چیدمان داستانهای منه. هر داستانی از یک پیرنگ و نظام علّی_معلولی پیروی میکنه و وقتی اون هستهٔ مرکزی داستان ضربهٔ میبینه، روایت فرد از خودش و پیرامونش نابود میشه و به تبع، هویتش هم از بین میره. به همین شکل، وطن، ساختمان و پل و خاک نیست، بلکه وطن داستانهاییه که بچههاش برای تعریف کردن دارن، روایتی جمعیه از سرگذشتشون و سابقه و تاریخی که روش ایستادن. این شعر نیست، این مکانیزم فانکشنها و توابعه. سرویسهای اطلاعاتی هنوز هم هستن و برای حفظ سیستمی که بهش وفادارن، از هیچ اقدامی دریغ نمیکنن. اتاق فکرها به متدهای پیشرفتهتری دسترسی دارن تا جهت مبارزه رو عوض کنن و یا القاء کنن که :« مبارزه و ایستادگی، فایدهای نداره. برو یه گوشه کز کن و از غصه بمیر.» در برابر سیستمی که برای تباهی و مرگ و پوچی مهندسی شده، باید از معنا مراقبت کنیم و به دامن زندگی چنگ بزنیم. با ناخن، قلم و اسلحه.
435
تیلر سوئیفت، دلواپس سرنوشت اوفیلیاست، نه مردم ایران. جوری رفتار میکنیم که انگار بیتوجهیهای سه سال پیش پاک از یادمون رفته. دیروز داشتم پیج تد موزبی(جاش رادنر) رو چک میکردم، پست آخرش رو لایک کردم و بعد یه نگاه به باقی پستاش انداختم. کامنتارو که باز کردم، انتظار نداشتم ببینم تمام کامنتاش بچههای ایرانن و دارن بهش التماس میکنن که :« صدای ما باش، دارن همهمونو میکشن.» با تمام وجودم سوختم. تد موزبی هم بیتوجه به کامنتا، روز به روز داشت از حال خوبش آپدیت میداد. حس همدردی در ما شدیده و این مکانیزم همدردی، گاهاً برخی سیگنالهارو اشتباه محاسبه میکنه و ما فکر میکنیم همونقدر که ما به خودشون و حتی گربههاشون اهمیت میدیم و عشق میورزیم، اونها هم همچین حسی دارن. خودمون رو جاشون میذاریم و از منظر اونا به خودمون نگاه میکنیم و اینطور حساب میکنیم که طبیعیه دلشون به حالمون بسوزه. تمام کسایی که انتظاراتی از این قبیل دارن و همچین کامنتهایی میذارن، در اعماق قلبشون میدونن که حتی اگر سلبریتیهای محبوبشون ازشون حمایت کنن هم اتفاق خاصی نمیافته و کف خیابون چیزی عوض نمیشه، این یه تلاش مذبوحانهست برای پاسخ به این پرسش که :« من تمام اینسالها به تو نگاه کردم و گوش دادم، میشه تو هم فقط یکبار منو ببینی و بشنوی؟» اما نوروساینسِ همدردی، فصلی برای ایرانیها نداره.
