ar
Feedback
سپیـدار

سپیـدار

الذهاب إلى القناة على Telegram

-نویسنده‌ و شیفته‌ی کتاب‌ها- سپیده پورحنیفه‌ی جامعه، سین‌پ‌ی قصه‌ها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh

إظهار المزيد
295
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
یه وقت‌ها بی‌دلیل استرس می‌گیرم، نمی‌دونم چی می‌شه که اینطوری می‌شه، ولی می‌دونم دلشوره می‌گیرم و حس می‌کنم از اتفاقات مهمی عقب موندم‌. جالبه که این حس تو روزهای خلوت بیشتر سراغم میاد.

نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم و یا بهتره بگم که نمی‌خوام خودم رو کنترل کنم تا کتاب جدید نخرم.

درتلاشم زندگی رو کمی آسون‌تر بگیرم. واقعیت رو با تصاویر خیالی جایگزین کنم و در لحظه زندگی کنم.

و پاک کنم پیام‌هارو ای انسانی که دیدی بین خودمون بمونه این حرفا😂

چون هیشکی نیست این موقع صبح پس راحت می‌تونم بگم که پشمام ریخته

در بهت اینکه چرا باید یک نفر یک کتاب چاپ شده رو رونویسی کنه برای من بفرسته تا نقد کنم؟ و من باید بگم فهمیدم این همون کتابه یا نقد کنم؟😐

یه اتفاق عجیب تو جلساتم افتاده که حتی نمی‌دونم واکنش درست چیه؟ در عجب و بهت به سر می‌برم.

دست از کار کشیدم، آهنگ رو قطع کردم، چراغ اتاق رو خاموش کردم و ریسه‌هارو زدم، دراز کشیدم، چشم‌هامو بستم و به صدای بارونِ یه‌هویی امشب گوش می‌دم. تا وقتی بباره بدون فکر و صدای اضافی، لذت می‌برم ازش...

عزیز قصه‌هایم، در این لحظه تنها یک چیز در ذهنم جولان می‌دهد. که عشق زیباست، و زندگی هم زیباست. می‌خواهی از سختی‌هایش برایم بگویی؟ می‌دانم. دردسرها دارد اما دردسرش هم زیباست.

من هر روز و هرثانیه تو تابستون:

Repost from N/a
من به آبدوغ خیار نیاز دارم🫠

من هربار که سفارش اینترنتی می‌دم: سگم اگه دوباره خرید کنم. دوباره ماه دیگه: خب🐶 چیا🐶 نیاز داشتم؟🐶

یعنی چی که بستم به علت عدم حضور برگشت خورده؟ من تمام مدت از در و پنجره آویزون بودم و به کوچکترین صدایی واکنش نشون می‌دادم که تو به من بگی عدم حضور؟

شروع: شنبه، ۱۶ تیر ماه
شروع: شنبه، ۱۶ تیر ماه

یک کاری که از اردیبهشت ماه عقبش می‌نداختم و خیلی خیلی بار روانی برام داشت رو بالاخره انجام دادم و احساس سبک بالی دارم.

عملا من کار می‌کنم که قهوه و پیتزا بخورم، کتاب و اینترنت بخرم.

یه‌وقت‌ها فقط "اسم‌" و "نسبت" آدم‌هارو با خودت یدک می‌کشی.

یه روز گرم تابستونی:
یه روز گرم تابستونی:

از ۶ صبح بیدار شدم و مشغول کارم و حقیقتا خیلی خیلی خوشحالم که هزاران کار عقب افتاده رو به نقطه‌‌ی موردنظر رسوندم. و حالا از این به بعد روز رو باید ویس‌های جلساتم رو بگیرم و لذت تیک خوردن این‌هارو هم بچشم.

به نظر شما تصوری که آدم‌ها از خودشون دارن درست‌تره یا چیزی که اطرافیان می‌بینن؟