سپیـدار
الذهاب إلى القناة على Telegram
-نویسنده و شیفتهی کتابها- سپیده پورحنیفهی جامعه، سینپی قصهها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh
إظهار المزيد295
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
295
از واقعیت کار کردن نمیشه فرار کرد، خیلیوقتها دلمون میخواد مثل آخرین ردیف حرکت کنیم درحالی که رنج ردیفهای بالایی رو تحمل نکردیم! پس این قاب جلوی چشممون بمونه که امسال خیلی کار داریم🤛
295
نظرم دارای اسپویل هست:
به نظر من ایدهی خیلی خیلی جالبی بود و کامو احساسات مختلفی رو برای مخاطبش ایجاد کرد، با وجودی که نمایشنامه بود و تنها عنصری که نویسنده داشت دیالوگ بود، به خوبی از پس احساسات براومده بود. من احساس ترس، غم، خشم، ناامیدی، امید، همه رو باهم تجربه کردم تو صفحات مختلف این کتاب.
و به نظرم مقصر تمام اتفاقاتی که مارتا تجربه کرد، مادر بود که خودش هم احتمالا در گذشته قربانی بوده و این چرخه رو مارتا در این خانواده به پایان رسوند.
مارتا با آگاهی به اینکه کارش جنایت هست، اون رو انجام میداد و حتی اگر متوجه میشد اون مرد برادرش هست، بازهم دست به انجامش میزد. و شکی که در شب آخر به دلش افتاده بود فقط به خاطر مادرش بود، مادر از مارتا میپرسه پس تو در برابر چه کسی سر فرود میاری؟ مارتا در جواب میگه در برابر شما! این دختر حاضر بود به خاطر مادرش دست از جنایتش بکشه اما مادر عشق و آغوشی برای دخترش نداشت! مادر معتقد بود احساس به فرزند پسر متفاوته و من این اشارهی جناب کامو رو خیلی دوست داشتم. اینکه دختری وفادار رو نادیده گرفت و حتی خودش و پسرش رو هم از دست داد در این طوفان!
و رشد شخصیتی مارتا جایی بود که شوق ساختگی خودش رو از دست داد و این واقعیت به صورتش خورد که هیچوقت قرار نیست محبت مادر رو ببینه و تمام امیدش رو برای آشتی با دنیا از دست داد، وگرنه هنوز امکان رفتن داشت، چرا نرفت؟ چرا با وجود مالی که به دست آورده بود به تنهایی راه فراری برای خودش باز نکرد؟
من خیلی به گذشتهی شخصیتها فکر میکنم معمولا و احساس میکنم مارتا درست مثل آدمهای سرزمینش خیلی به خدا روی آورده بود و درنهایت وقتی نتیجهای ندیده بود به این درک رسیده بود که همه چیز به اختیار خود انسانه و نفرت داشت از اینکه تنها چارش خدا باشه. و احساس کردم در ته قلبش این اعتقاد رو داشت که خدایی وجود داره.
و شخصیت ژان؟ فکر میکنم دلیل اینکه بدون پیچیدگی بیان نکرد که پسر این خانوادس، این بود که ترجیح میداد اول با شخصیت مادر و خواهرش از ابتدا آشنا بشه تا ببینه چیزی خوشبختیش رو تهدید خواهد کرد یا نه؟ پس الویت ژان هیچ وقت خانواده نبود. و شاید هم ترجیح میداد اونا بشناسنش؟ اما مورد اول برای من مشهودتر بود.
و شخصیت ماریا خیلی برام قابل درک نبود که در لحظه ای که عشق زندگیش رو از دست داده پای مباحثه با قاتل نشسته!
و با توجه به صحبتهایی که بر تفاوت عشق زنانه و مردانه داشت، فکر میکنم ماریا ترجیح میداد واقعیت و حال را فدای چیزهای از دست رفته نکنه.
و شخصیت پیرمرد که تمام مدت سکوت اختیار کرده بود و در جنایتها همراهی میکرد و درنهایت به صحبت اومد، از تمام شخصیتها برام مجهولتر بود، شاید هم نماد خدا بود؟
و درکل ژان قربانی شد برای پایان یافتن این جنایتها و من این نتیجه رو که جنایتکار به پایان خوش خودش نرسید خیلی خیلی دوست داشتم👌
و برای خودم یک مفهوم به ظاهر کوچک اما بزرگ دیگری هم داشت، اینکه دنبال خوشبختی گشتن در سرزمین دیگری که برای رسیدن بهش مجبوری جنایت کنی، جز نابودی و نرسیدن نتیجه ی دیگری نخواهد داشت و خوشبختی رو میشه در لحظهها و موقعیت های موجود با تغییرات جزئی و رها کردن یافت. مارتا خیلی اعتقاد داشت هروقت برسم به اون سرزمین لبخند خواهم زد و...، درست مثل ما که مدام میگیم اگر این کار رو بکنیم بعدش زندگی خواهیم کرد، اما غفلت انسان از چیزهای موجود پایان نداره...
295
احساسات زیادی نسبت به این نمایشنامه دارم که هیچ کدوم رو نمیتونم کلمه کنم.
ترس، غم، خشم، ناامیدی، امید، همه رو باهم تجربه کردم تو صفحات مختلف این کتاب.
295
و من از همون موقع دارم کار میکنم و هنوز دوتا جلسه عقب افتاده دارم و خوشحالی دیدن پیشرفت بچهها نمیذاره ادامه ندم🙏
295
یکی از بچههایی که پنج ماهی میشه مدام باهام جلسه داشته، به قدری پیشرفت کرده، که از عمق وجودم لبخند زدم، صدای خنده و شادی کودک درونم رو میشنیدم موقع خوندن ویرایش جدیدش. پیشرفتی که تو پنج ماه داشت، خودم تو چندین سال کار و تجربه بدست آورده بودم و الان خیلی خوشحالم که انقدر خوب سکانسهاشو میچینه و مینویسه، و تازه این اول مسیر نویسندگیشه، با استمراری که داره کلی پیشرفت میکنه🫠🥲🤌
295
سال چهارصد و دو، برای من، سال گذر از دوران رویا به واقعیت زندگیِ بزرگسالی بود. وقتی هنوز دانشجو بودم، فکر میکردم زندگیم قراره شبیه تصوراتم بشه، چون همه چیز روی کاغذ درست بود! اما خب، واقعیت خیلی با برنامهها و تصوراتم متفاوت بود...
خلاصهی کلام، چهارصد و دو، تو برای من سال رسیدن نبودی، اما اگر یک روزی به جایی که میخوام برسم، نقش تیمارهای تورو فراموش نمیکنم، تو خیلی حواست به سپیده بود.
