𝖲𝗂𝗆𝗉𝗂𝗇𝗀 𝟤𝟦/𝟩
الذهاب إلى القناة على Telegram
𝖥𝗎𝗅𝗅-𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗌𝗂𝗆𝗉 𝖿𝗈𝗋 𝗆𝗒 𝖿𝖺𝗏𝖾𝗌 | 𝖢-𝖣𝗋𝖺𝗆𝖺𝗅𝖺𝗇𝖽 | 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝖺𝖻𝗈𝗎𝗍 𝖢-𝖾𝗇𝗍 𝟤𝟦/𝟩 𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄: @SimpingZoneBot
إظهار المزيد3 829
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-437 أيام
-4630 أيام
أرشيف المشاركات
3 829
🎬🎀 با شروع ضبط درامای 锦月如歌 با اقتباس از ناول معروف 重生之将门毒后 با بازی وانگ ههدی و منگ زییی، بالاخره کلِ لیست محبوبترین کرکترهای وب ناولهای تاریخی، صاحب سریال شدن.
3 829
در مجموعه قصرهای شهر ممنوعه، عمارت باشکوهِ چانگیین قرار داره، این عمارت محلی بوده که امپراتور و خاندان سلطنتی برای شنیدن بهترین و زیباترین آوازها و نمایشها جمع میشدن و به نوعی تمثیلی از از زیبایی، آرامش و شکوهـه. جو شن میگه یه روزی، بعد از تموم شدن جداییها و دردها، باز همدیگه رو میبینیم، جایی که همه چیز به آواز و زیبایی تبدیل شده، تا اون روز به پاس عشق و احترامی که برای عزیزانی که از پیشمون رفتن دارید، قوی باشید🙏
3 829
از سمت دریا بادی میوزد، ابرهای سفید به سمت خشکی حرکت میکنند، بادهای موسمی شنها را جابهجا میکنند، و فصلها بین سرما و گرما تغییر میکنند. زندگی چه زنده و پرشور است، با سایههای پژمردگی که هرگز از آن جدا نمیشود. گاهی هنگام دویدن، طوفان به پا میشود و گاهی در تاریکی، نورِ کبریتی میدرخشد شاید نتوانی این سرنوشت ناشناخته را درک کنی، مثلِ شهاب سنگی که بی خبر از مقصد حرکت میکند. اما من... درسته... خودِ من، میخواهم باور کنم! به کوچکترین، ضعیفترین، مهربانترین و شجاعترینِ تو باور دارم. با تمام وجودت تلاش میکنی و با تمام توان (به زندگی) پاسخ میدهی. هر قدر دور و دست نیافتی، همیشه یک خط نور میدرخشد؛ نورِ خودت باش. به صدای زوزهی باد که از بین برگها بلند شده، گوش نده، تنها با یک کت بارونی اجازه بده این زندگی در باران بگذرد. در نهایت، باز همدیگر را در عمارت چانگیین میبینیم. ششصد سال زندگی مثلِ یک دانه ارزن است و دریای بیکران مثلِ یک خوابِ کوتاه. اما من... درسته... خودِ من، میخواهم باور کنم! به کوچکترین، ضعیفترین، مهربانترین و شجاعترینِ تو باور دارم. با تمام وجودت تلاش میکنی و با تمام توان (به زندگی) پاسخ میدهی. هر قدر دور و دست نیافتی، همیشه یک خط نور میدرخشد؛ نورِ خودت باش. به صدای زوزهی باد که از بین برگها بلند شده، گوش نده، تنها با یک کت بارونی اجازه بده این زندگی در باران بگذرد. در نهایت، باز همدیگر را در عمارت چانگیین میبینیم. ششصد سال زندگی مثلِ یک دانه ارزن است و دریای بیکران مثلِ یک خوابِ کوتاه. مهم نیست مقصد چه باشد، تو شجاعترینی به این سرنوشت کاری ندارم، تو شجاعترینی!
3 829
🦢The pain is so big it could break me,
but instead it’s building something stronger inside.🦢
3 829
احتمالاً این آهنگ رو با ادیتهای چینی شنیده باشید و به گوشتون آشنا باشه. بین چینیها بسیار محبوب و مشهوره و اکثر سریالا با این اهنگ ادیت دارن🤍
3 829
— تلخترین لحظه آهنگ میتونه اینجا باشه:
وقتی جدایی و دوری اینقدر طولانی و تکراری بشه، آدم دیگه نمیتونه غم رو "غم" حس کنه، غم عادی میشه، بیحس میشه، مثل مریضی کهنهای که دیگه دردش حس نمیشه. در کنار این غمِ ته نشین شده، از جایی که همهچیز (عشق، زیبایی، زندگی) سرخ و پرشور و کامل بود، حالا فقط خاکستر مونده. در واقع دیگه هیچ چیزی باقی نمونده، حتی غــم.
3 829
🤩🤩🤩🤩🌟🌟🌟🌟🌟
˳·˖✶ آهنگِ 牵丝戏 (نمایش عروسکی با نخ) بر اساس یه داستان کوتاه غمگین نوشته شده:
از بچگی میتونستم چیزایی رو ببینم که بقیه نمیدیدن. یه شب برفی خیلی سرد، تو یه معبد قدیمی و خرابه پناه گرفتم و با یه پیرمرد عروسکگردان روبهرو شدم. موهاش سفید بود مثل پرِ قو، لباسهاش پارهپاره بود و فقط یه عروسک چوبی همراه داشت. عروسک خیلی قشنگ و ظریف ساخته شده بود. انگار یه دختر واقعی بود. کنار چشمهاش، قطره اشک نقاشیشده بود که دلِ آدم رو به درد میآورد. برف شدید میبارید، کنار هم نشستیم و یه آتش کوچک روشن کردیم. پیرمرد شروع به حرف زدن کرد و اشک ریخت. گفت از بچگی عاشق نمایش عروسکی بوده، هر وقت صدای زنگولهها رو میشنیده نمیتونسته خودش رو نگه داره. بزرگ که شد این علاقه بیشتر شد و عروسک گردانی تبدیل به شغلش شد. همه عمرش رو صرف ساختن و جون دادن به عروسکها کرده بود ولی حالا هیچی براش نمونده بود؛ نه خونه، نه همراه، نه هیچی. فقط همین عروسک که همه عمر کنارش بود. گریهش که شدید شد، سعی کردم آرومش کنم و گفتم یه نمایش برام اجرا کنه. پیرمرد اشکهاش رو پاک کرد و شروع کرد به نواختن. روی صحنه کوچیک با پرده قرمز، عروسک رو با نخها حرکت داد. آوازش غمگین بود، اما عروسک انگار زنده شده بود؛ حتی با چهره غمگین نقاشیشده، به زیبایی و دلربا میرقصید. نمایش که تموم شد، پیرمرد عروسک رو بغل کرد و لحظهای لبخند زد، ولی یکدفعه عصبانی شد و گفت: "تمام بدبختی و فلاکت زندگیم تقصیر این عروسکه؛ تو این سرما حتی لباس گرم ندارم. بهتره بسوزونمش تا حداقل گرم بشم." با یه حرکت عروسک رو انداخت تو آتیش! نتونستم جلوش رو بگیرم و فقط با حسرت ایستادم. در همون لحظه، توی دل آتش، عروسک حرکت کرد!آروم بلند شد، با ادب تعظیم کرد و انگار خداحافظی کرد. لبخند زد، اشکهای نقاشیشدهش ریخت و با همون لبخند تو شعلهها محو شد. آتش تا صبح سوخت و بعد خاموش شد. صبح که پیرمرد که بیدار شد، انگار تازه متوجه کارش شد. صورتش رو با دستهاش پوشوند و با صدای بلند گریه کرد و گفت: "گرم شدم... ولی حالا تنهام."
