ar
Feedback
حــــْــوٰراٰ

حــــْــوٰراٰ

قناة بسيطة

رمان حــــْــوٰراٰ🔞🔥 به قلمِ: سارا.الف حورا( آنلاین) فئودال ( آنلاین) تا انتها رایگان 🔥

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام حــــْــوٰراٰ

تُعد قناة حــــْــوٰراٰ في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 33 442 مشتركاً، محتلاً المرتبة 866 في فئة الكتب والمرتبة 10 434 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 33 442 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 01 أغسطس, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -847، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -13، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.79‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 11.32‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 599 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 3 787 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل اورهان, صدا, وقت, جانا, حماس.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
رمان حــــْــوٰراٰ🔞🔥 به قلمِ: سارا.الف حورا( آنلاین) فئودال ( آنلاین) تا انتها رایگان 🔥

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 02 أغسطس, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

33 442
المشتركون
-1324 ساعات
-1597 أيام
-84730 أيام
أرشيف المشاركات
-مادرجون چرا زیر دل من یه جوریش می‌شه؟ صدایش را پایین آورد و در گوش زن پچ زد -تازه شورتمم هی خیس میشه! دومین باره عوضش کردم! زن لب گزید و زیر لب غرغر کرد -دخترای امروز حیا رو خوردن و آبرو رو قی کردن... اینا رو به من نه دخترجون باید بری به اون شوهر گور به گوریت بگی! با تعجب نگاهش کردم -خیس شدن شورت من به اون چه ربطی داره آخه؟ مگه مشکل زنونه نیست؟ صدای هاکان از پشت مرا از جا پراند -بیا بریم تو اتاق بهت بگم نَشتیت از کجاست مهلا خانم... بدو بابا! https://t.me/+rDNJlDYpSlYzYzc0 دختره‌ی خنگ زده بالا بعد رفته به مادرجونش میگه شورتم خیس میشه😂😂

-مادرجون چرا زیر دل من یه جوریش می‌شه؟ صدایش را پایین آورد و در گوش زن پچ زد -تازه شورتمم هی خیس میشه! دومین باره عوضش کردم! زن لب گزید و زیر لب غرغر کرد -دخترای امروز حیا رو خوردن و آبرو رو قی کردن... اینا رو به من نه دخترجون باید بری به اون شوهر گور به گوریت بگی! با تعجب نگاهش کردم -خیس شدن شورت من به اون چه ربطی داره آخه؟ مگه مشکل زنونه نیست؟ صدای هاکان از پشت مرا از جا پراند -بیا بریم تو اتاق بهت بگم نَشتیت از کجاست مهلا خانم... بدو بابا! https://t.me/+rDNJlDYpSlYzYzc0 دختره‌ی خنگ زده بالا بعد رفته به مادرجونش میگه شورتم خیس میشه😂😂

-مادرجون چرا زیر دل من یه جوریش می‌شه؟ صدایش را پایین آورد و در گوش زن پچ زد -تازه شورتمم هی خیس میشه! دومین باره عوضش کردم! زن لب گزید و زیر لب غرغر کرد -دخترای امروز حیا رو خوردن و آبرو رو قی کردن... اینا رو به من نه دخترجون باید بری به اون شوهر گور به گوریت بگی! با تعجب نگاهش کردم -خیس شدن شورت من به اون چه ربطی داره آخه؟ مگه مشکل زنونه نیست؟ صدای هاکان از پشت مرا از جا پراند -بیا بریم تو اتاق بهت بگم نَشتیت از کجاست مهلا خانم... بدو بابا! https://t.me/+rDNJlDYpSlYzYzc0 دختره‌ی خنگ زده بالا بعد رفته به مادرجونش میگه شورتم خیس میشه😂😂

_دوست داری امشب با هم چیکار کنیم؟! به پیام هاکان نگاه میکنم و از خجالت آب میشم: _چی میگی هاکان؟!…خجالت بکش به ثانیه نمیکشه جواب میده: _من بدن زنارو خوب بلدم!حس کن الان خیسی زبونم دور نوک سینه هات چرخ میخوره…یا دارم با زبونم چو..چولتو لیس میزنم… حالم خراب میشه : _خیلی بی ادبی…ما هنوز نامزدیما… و اون ادامه میده: _خیس شدی نه؟!دستتو نکنی تو شورتت…تو راه خونه ام…دارم میام…همونجوری که تو داغ کردی…سالارمم واست سیخ کرده دختر.. https://t.me/+rDNJlDYpSlYzYzc0 لاسای سکسیش خوراکه😈🤤😂

sticker.webp0.10 KB

#پارت405 - شب سال تحویله پس زنت کو عمه جان؟ عمه خانوم متعجب سوال پرسیده بود که معید سمت خواهرش چرخید - آیه کجاست مائده؟ مائده لاقید شانه بالا انداخت - خونه دیگه... مگه قرار بود کجا باشه داداش؟ ناباور اخم هایش در هم رفته بود - یعنی چی خونه؟ مگه قرار نبود همه باهم بیاید... عمه خانوم بین حرفش رفت - خودت کجا بودی که خانومتو نیاوری پسرجان؟ خودش؟ خودش خانواده ی خاله خانومش را آورده بود اما... - باتوام زبون نفهم کجا سر خرو کج کردی؟! میگم آیه رو چرا نیاوردید؟ لعنتی... عصبانی بود‌ باورش نمیشد از صبح تا به الان نفهمیده بود دخترک را با خودشان نیاورده اند... - چیشده مادر؟ چرا داد می زنی؟ کجا می آورد اون دختره رو! ما آبرو داریما... من گفتم نیاد. موند خونه... ننداختیمش که کوچه! تک خند معید عصبی بود - زن منو از خونه ی خودش بندازید بیرون؟ چی میگی حاج خانوم! مگه من نگفتم باهم بیاید؟ مادرش به صحرای کربلا زد‌ - معید! به خداوندی خدا قسم بخوای طرف اون دختره باشی شیرمو حلالت نمیکنم. اون دختر قاتل بابات کجا بیاد بشینه جلو چشمم هان؟ کم دلم خونه که اسمش تو شناسنامه ی بچمه؟ بعد تعطیلات طلاقش میدی بره گمشه... آینه ی دق من خون بهاییشو نخواستم... همین نازی... حرف زدم با خالت اینا راضین... عین دسته ی گله دختره... معلومه بهت بی میلم نیست. مات مانده بود. پس تمام این خوش خدمتی هایی که مادرش مجبورش می کرد انجام دهد بخاطر نازی بود... که زنش را طلاق بدهد و او را بگیرد. با برداشتن سوییچ مادرش از بازویش گرفت - کجا معید؟ به خدا اگه بذارم بری... منه پیرزن و بکش بعد برو... چند ماهه مجبور شدم با اون قاتل... معید غرید: - بابای حرومیش قاتله نه خودش! مادرش به سینه اش کوبید - دختره جادوت کرده... یادت رفته بابای اون باعث شد بدبختی بکشیم. من کم مادری کردم برات؟ اگه آقات بود... نفس زدن های مادرش و غش کردن هایش نمایش بود اما معید را ماندنی کرده بود کمی بعد همه دور سفره ی‌ هفت سین جمع شده بودند که با ترکیدن توپ گوشی اش زنگ خورد دخترک بود - سلام خوبی؟ عیدت مبارک! صدای گرفته اش قلب معید را می فشرد که غرید: - نمی دونستم نیاوردنت فردا برمی‌گردم خودم خونه! دخترک آرام بود. آرام و تنها... بعد مردن پدرش تنها شده بود و فقط معید را داشت که دیگر انگار نداشت - معید، عزیزم عیدت مبارک... صدای نازی را خوب می شناخت. مادر معید گفته بود در همین سفر قرار بود نامزد شوند و دخترک... - م...من مزاحم نشم سفر خوش بگذره زنگ زده بودم عید و بهت تبریک بگم، سال خوبی داشته باشی... آرزوی سال خوب کرده بود برای معید بدون خودش و نمی دانست که این سال بدترین سال زندگی معید قرار بود باشد وقتی ثانیه به ثانیه اش را دنبال او می گشت... #پارت‌واقعی https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk

#Part_326 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 ❌کپی سریعا پیگری میشه❌

- ویارم داری قربونت برم؟ محیا سرش را به نشانه نه تکان داد و دوباره به گوشه مبل پناه برد. از دست نامهربانی‌های این مرد فرار کرده بود و حالا... بعد از چند ماه که پیدایش کرده بود با دیدن شکم برآمده‌اش شبیه مجانین دور او می‌پلکید. کودکش درون شکمش غلطید و محیا آهی گفت. مسلم سریع جلوی پاهایش نشست. -جانم؟!.. جانم دردت به سرم؟!...‌ عمرم؟!... بچه لگد میزنه؟ فداتشم من خب؟... آخه حبه‌انگورا رو چه به حامله شدن مامان کوچولوم؟🔥🥹 https://t.me/+XEwAQAj9ztNhZGJk https://t.me/+XEwAQAj9ztNhZGJk https://t.me/+XEwAQAj9ztNhZGJk محیا… دختر ریزه میزه و لوندی که شش ماه قرار بود فقط امانت باشه، اما با نگاه و لبخندش، دل مسلم رو قلقلک میده 😈 مسلمی که یه مرد خونسرد با نگاه‌های همیشه پر از اخمش محیا رو می‌ترسونه اما... باعث میشه محیا فرار کنه ولی پیداش می‌کنه و یجوری قربون صدقه‌اش میره که... ازدواج قراردادی شش‌ماهشون با حامله شدن محیا ... 🤤😈🔥

"_لای پاهام میسوزه ، خونریزیم قطع نمیشه ، نکنه اشتباهی کَـــردی؟" سکس دیشبم با مردی که حالا برادرشوهرم بود، بزرگترین حماقت عمرم بود! بلافاصله جواب پیامم را می‌دهد: "_باید حضوری و توی خونه‌ام معاینه‌ات کنم! از دور که نمی‌تونم برات نسخه تجویز کنم زن‌داداش" دوباره می‌رفتم و اینبار هم به این بهانه مرا به تختش میکشاند و وقتی به خودم می آمدم که لخت و عریان در بغلش بودم و کار از کار گذشته بود؟ کور خوانده بود! دیگر در دامی که برایم پهن کرده بود نمی‌افتادم! با غیظ و در حالی که هر تکان خوردنی درد پایین تنه‌ام را تشدید می‌کند، برایش می‌نویسم: "_اتفاق دیشب یه اشتباه بود که دیگه نباید تکرار بشه" انگار پای گوشی خوابیده که درثانیه دوباره صدای پیامکم بلندمیشود "_تکرار نشدنش اون شش ماه زن و شوهر بودنمونو ازیادم میبره؟ باعث میشه تن وبدنتو که ازحفظمو فراموش کنم زن‌داداش؟" تنم ازخجالت داغ میشود! چه دردیده وبی حیا بود این مرد باخجالت سعی میکنم قانعش کنم تمامش کند "_شش ماه زن موقتت بودم همسرت بودم و هم‌خوابت... اما الان فقط وفقط زن‌داداشتم پندار بیوه‌ی همون داداشت که چهارماه پیش گذاشتیمش زیر خاک" باپیام بعدی‌اش وچیزی که نوشته،شرشر عرق شرم میریزم "_ناز و اَداتو باور کنم یا اون شش ماهی که تاخود صبح زیرم ناله میکردی رو؟" اینگونه نمیشد اگر به سرش میزد وگذشته‌مان رابرای کسی آشکار میکرد،آبرویم سکه یک پول میشد بایدقانعش میکردم وبرای حرف زدن بدون مزاحم،تنها راه رفتنِ دوباره به خانه‌اش بود خودم رابه اتاق پسرکم که کنارمامانم بازی میکردمیرسانم _مامان من بادوستم یه قرارکوتاه دارم زودمیرمو برمیگردم جلو میروم وروی گونه‌های تپل ونرم پسر کوچولویم بوسه میکارم _زودی برمی‌گردم عشق مامان اگر پندار می‌فهمید پسری که فکر می‌کند از برادرش است، پسری که عمو صدایش میزد، از خون خودش است، مرا زنده به گور میکرد بهم ریخته بودم وبه نگاه مشکوک پریسا خواهرپندار اعتنایی نمیکنم که ای کاش ساده نمی گذشتم ازآن نگاهی که انگارچیزی رافهمیده بود که نباید خودم را به خانه‌ای که دیشب را تاصبح درآن سپری کرده بودم میرسانم وتا در را باز میکند،ازترس دیده شدن خودم را داخلش می‌اندازم ومیتوپم _هر غلطی که دیشب بامن کردی بگو چی به سرم آوردی که نه میتونم بشینم ونه خم شم؟ بانیشخندی معناداروخجالت آور،قدم به قدم نزدیکم میشود وبی پرده جواب میدهد: _هیچی عزیزم...فقط کردمت از ته دل و باخلوص نیست تا جان در بدن مبارک داشت، اون تو زدم جلو میروم تامشت‌هایم را برسینه آن بی‌ادب دریده بکوبم که باگرفتن جفت دست‌هایم گیرم می‌اندازد در را از پشت قفل میکند کلید راجلوی چشمان گشاد شده‌ام درون جیبش میگذارد و زیرگوشم پچ پچ میکند _موش کوچولو بالاخره افتاد تو تله نه؟ خودم راتکان میدهم تا از حصاردستانش خلاص شوم وتندتند میگویم: _ولم کن ولم نکنی جیغ میزنم همه بریزن اینجا مرا باخودش به سمت راهروی اتاق ها میبرد به سمت همان اتاقی که تمام دیشب را در آن سپری کرده بودیم! _جیغ بزن زن‌داداش خیلی بلند! باید همه بیان وبفهمن که زن مرحوم داداشم پیمان، اول زن من بوده و الانم زن منه! بین کش مکشمان به اتاقش می‌رسیم ومیان جیغ و دادم در جای گرم و نرمی فرو می‌روم... روی تختش! _حالا که تا اینجا اومدی، روا نیست معاینه‌ات نکنم وبا این درد تنهات بذارم می‌خواهد سراغم بیاید اما صدای زنگ موبایلش بلند می‌شود عجول رد تماس میزند...دوباره زنگ می‌خورد دوباره رد و تماسی دوباره آنقدری این چرخه تکرار می‌شود که کلافه شده و بالاخره بیخیال من، جواب تماسش را می‌دهد خشمگین و وحشی رو به فرد پشت خط می‌غرد: _اه چیه چیه چیه پریسا؟ تماسش را روی اسپیکر گذاشته بود وصدای پریسا در اتاق پخش می‌شود و... _داداش پندار یه چیزی میگم ولی قول بده کار اشتباهی نکنی من داشتم با ونداد بازی می‌کردم، یه برگه زیر تخت افتاده بود از ترس بند دلم پاره می‌شود! اما قبل از آنکه فرصت انجام کاری را داشته باشم، لو می‌روم! _برش داشتم دیدم آزمایش بارداری زن‌داداشه ولی...داداش تاریخ بارداریش پنج ماه جلوتر از وقتیه که با داداش پیمان عقد کرده یعنی ونداد پسرِ داداش ما نیست؟ برادرزاده‌امون نیست؟ و می‌دانستم پندار بارها و بارها راجب اینکه ونداد پسر خودش باشد شک کرده بود! شکی که با حرف‌های پریسا جوری به یقین تبدیل می‌شود که صورتش تماما سرخ می‌شود! رگ های چانه و پیشانی‌اش از حرص و غضب بیرون می‌زند و در حالی که در اتاق را سه قفله میکرد و راه فرارم را همه جوره می‌بست، خطاب به پریسای پشت خط می‌گوید: _چرا برادر زاده‌اته... ولی نه از داداشت پیمان! ونداد، پسر داداش پندارته! پسـر من! می‌گوید و وقتی تماس را قطع می‌کند، به سمتم هجوم می‌آورد و... https://t.me/+uvnSCRbC-2RiYjg0 https://t.me/+uvnSCRbC-2RiYjg0 #پارت‌واقعی‌رمان /کپی ممنوع❌ #پارت‌۱ تـا  #پارت۱۰ ‼️♨️

_دوست داری امشب با هم چیکار کنیم؟! به پیام هاکان نگاه میکنم و از خجالت آب میشم: _چی میگی هاکان؟!…خجالت بکش به ثانیه نمیکشه جواب میده: _من بدن زنارو خوب بلدم!حس کن الان خیسی زبونم دور نوک سینه هات چرخ میخوره…یا دارم با زبونم چو..چولتو لیس میزنم… حالم خراب میشه : _خیلی بی ادبی…ما هنوز نامزدیما… و اون ادامه میده: _خیس شدی نه؟!دستتو نکنی تو شورتت…تو راه خونه ام…دارم میام…همونجوری که تو داغ کردی…سالارمم واست سیخ کرده دختر.. https://t.me/+rDNJlDYpSlYzYzc0 لاسای سکسیش خوراکه😈🤤😂

- تو تخت که خوب آه و ناله می‌کردی عروسک! به مرد درشت هیکل رو به رویم خیره شدم. - من اون شب مست بودم مردک وحشی بی‌شرف. هامون قهقه زد. - مست بودی یا دلت می‌خواست زیر من باشی؟ اشکم‌ چکید. - من چه غلطی بکنم الان ؟ بکارت ندارم! نزدیک ماهین شد. - لازم نیست کاری بکنی، هرشب میای و اون لذت و تجربه می‌کنی. - من نمی‌خوام. به موبایلش اشاره داد. - میگی فیلم سکسی‌ت و پخش کنم؟ https://t.me/+7fEcARb9WaQ4NzI0 دختری که یک شبِ بکارتش و میده به پسرعموی پرنفوذ و جذاب نامزدش و...😭💦🔞

وقتی که نامزدم مستم کرد تا باهام بخوابه، منو اشتباهی بردن اتاق پسر عموش. مرد خشن و حشری که تازه از خارج اومده بود و فکر کرد من یه هرزه ی خوشکل و باکره ام که جایزشم. صبحش از دستش فرار کردم تا این که توی مهمونی منو دید و وقتی چشمش بهم خورد... با فیلم سکسمون تهدیدم کرد و من مجبور شدم هرشب توی اپارتمان لوکسش... https://t.me/+7fEcARb9WaQ4NzI0 #دارای‌صحنه‌های‌بزرگسالانه

- دختر بد من چرا قیافه گرفته؟ دلخور گفتم: - چون ازت خوشم نمیاد دور شو. خندید و دستشو با پرویی توی شورتم فرستاد. - چرا؟ چون به نازت نرسیدم؟ - خودت میدونی چمه، الکی فیلم بازی نکن. با چنگی که به واژنم زد با درد ناله کردم. - اخه توله سگ این چه نوع ارضا شدنیه تو داری؟ هی باید بخورم و لیسش بزنم که آبش بیاد. - خب چی میشه؟ منم میخورم واست. خندید و بین پاهام رفت، بوسه ای از روی شورت به نازم زد. - من تسلیم خانومی، چشم. https://t.me/+7fEcARb9WaQ4NzI0

- دختر بد من چرا قیافه گرفته؟ دلخور گفتم: - چون ازت خوشم نمیاد دور شو. خندید و دستشو با پرویی توی شورتم فرستاد. - چرا؟ چون به نازت نرسیدم؟ - خودت میدونی چمه، الکی فیلم بازی نکن. با چنگی که به واژنم زد با درد ناله کردم. - اخه توله سگ این چه نوع ارضا شدنیه تو داری؟ هی باید بخورم و لیسش بزنم که آبش بیاد. - خب چی میشه؟ منم میخورم واست. خندید و بین پاهام رفت، بوسه ای از روی شورت به نازم زد. - من تسلیم خانومی، چشم. https://t.me/+7fEcARb9WaQ4NzI0

sticker.webp0.11 KB

Repost from N/a
-چیکار کنم تا بی خیال قصاص شدن بابام بشی! نگاهی بهش انداختم. جذاب‌تر از هر وقت دیگه‌ای شده بود. می خواستمش اما وقتی فکر می‌کردم دختر قاتل برادرمه همه چیز برام عوض می شد. -فقط یه راه وجود داره که اونم از دست کسی بر نمیاد. برادرم رو زنده کن می‌تونی! ناامید سرشو پایین انداخت. این مدت هر کاری که از دستش بر می اومد رو انجام داده بود اما من حاضر نبودم از خون برادرم بگذرم. -شاید یه نفر بتونه جای برادرت رو برات پر کنه. یه آدمی که بیاد و بشه دلخوشی تو بعد از این همه حال خراب... از جام بلند شدم سمت در اتاق رفتم و هم زمان که بیرون می رفتم گفتم: -هیچکس نمی تونه جای اونو برای من بگیره.... مشغول انجام کارام بودم و به حرف های دلجو فکر می کردم. گفته بود آدمی که بیاد و بشه دلخوشی من! منظورش از این حرف.... با فهمیدن منظورش از جام بلند شدم و با عجله سمت اتاق رفتم. در اتاق رو هیجان زده باز کرد اما با دیدن جای خالیش خشکم زد. یعنی کجا رفته بود؟...😢 -دلجو... تموم خونه رو دنبالش گشته بودم و حالا با ندیدنش توی اتاق مطمئن شده بودم که رفته. روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. با حالی که داشت کجا رفته بود؟ بعد از قصاص پدرش اون بیرون براش خطرناک می‌شد. سرمو بالا آوردم که نگاهم به سطل اشغال و کارتن داخلش افتاد. کنجکاو از جام بلند شدم و به سمتش رفتم. کارتن رو برداشتم. بی‌بی‌چک بود... ته سطل بین یه دستمال خودشو پیدا کردم و با دیدن دوتا خط قرمز انگار قلبم فرو ریخت. دلجو حامله بود! حسی که داشتم غیر قابل وصف بود. تنها چیزی که می دونستم این بود که اون بچه ی من رو نمی‌خواست پس باید قبل از این که کاری دست خودش یا بچه می‌داد پیداش می‌کردم. https://t.me/+vZnyblJVrUdjZTNk https://t.me/+vZnyblJVrUdjZTNk https://t.me/+vZnyblJVrUdjZTNk https://t.me/+vZnyblJVrUdjZTNk

Repost from N/a
داستان عشق بین زنی عشوه‌گر با مردی که همه‌ی محل روی سرش قسم می‌خوردند! نگاهش را به چشمانم دوخته بود. به چشمانی که روزی جان می‌دادند برای نگاه کردن به او به چشمانی که حتی حالا هم جان برکف او بودند . دروغ چرا من او را می‌پرستیدم. من برای رسیدن به این مرد قید خیلی چیزها را زدم اما حالا...حالا خسته شده بودم. خسته شده بودم از دم نزدن... از کوتاه آمدن در برابر خانواده‌ی این مرد... از اینکه همه مرا به دیده‌ی تحقیر نگاه می‌کردند و نمی‌دانستند من کیستم... منی که یک عمر همه را تحقیر می‌کردم و غرورم شخصیتم را تعریف می‌کرد حالا دیگر غروری نداشتم. _ من درخواست طلاق دادم... وکیلم برات احضاریه می‌فرسته. انگار که مسخ شده باشد حتی متوجه نشد که من چه گفته‌ام.نگاهش از روی چشمانم لغزید و روی گونه‌ام نشست. پوزخند زدم. ضرب دست خودش بود. مرا زده بود... مرا به خاطر تهمت‌های نابه‌جای مادرش زده بود و من همان کاسه‌ای بودم که صبرش لبریز شده. تا به امروز هر آنچه که شده بود پشتم مانده بود و حالا به من سیلی زده بود. چند قدمی جلو گذاشت و بعد روبه‌رویم ایستاد. دور مچ دستش همان تسبیح همیشگی پیچیده شده بود. در حد یک نفس با من فاصله داشت. دستش را بلند کرد و آرام روی گونه‌ام کشید. دلم برایش پر زد. مرد بیچاره‌ام تنها بین من و خانواده‌اش گیر افتاده بود و این سیلی را هم به حق زده بود. باورم نمی‌شد اما در ذهنم این سیلی حقم بود! منی که اگر کسی با تغیر با من حرف می‌زد را بیچاره می‌کردم حالا به او حق می‌دادم... عشق دیوانه کننده بود وگرنه که من خوب می‌دانستم هیچ مردی چه به حق چه ناحق حق ندارد دست روی یک زن بلند کند... که به خدای احد و واحد من کور شده بودم از علاقه‌ای که نسبت به او داشتم. _دستم بشکنه. نیاز به شکستن نبود چرا که من زخم‌های روی دستش را دیده بودم... به خاطر سیلی‌ای که به من زده بود دستانش را پاره‌پاره کرده بود. بغض به گلویم چنگ انداخت. نگاهم درون چشمانش نشست. اولین بار که او را دیده بودم ‌می‌دانستم که یک روز دل و دنیایم را به او می‌بازم و حالا او دنیای من بود. اما من خسته بودم... خیلی خسته. قدمی عقب گذاشتم که دستش از روی گونه‌ام افتاد.بهت زده نگاهم کرد. من از نوازش او فرار کردم؟ اصلا هیچوقت همچین اتفاقی نیفتاده بود. خیره به بهت او لب زدم. _ درخواست طلاق دادم حاجی. به او گفته بودم حاجی... مثل همان روزهای اول که در چشمانم تنها یک حاجی بازاری بدخلق بود که به دست آوردن دلش دل شیر می‌خواست. لب تر کرد. انگار که باورش نمی‌شد چه شنیده و می‌خواست آن را پس بزند گفت: _حرف می‌زنیم عزیزدلم... بریم خونه حرف بزنیم هوم؟ قدم پس کشیده را جلو رفتم.دستم را به دستش سپردم و برای آخرین بار آن را گرفتم. این‌بار نگاهم به چشمانش که نه بند انگشتر شاه‌مقصود شده بود. این دست‌ها بارها تنم را نوازش کرده بودند و حالا می‌خواستم آخرین باری باشد که آن‌ها را می‌گیرم. _تموم شد حاجی... دیگه عشقتو نمی‌خوام. https://t.me/+BAPXO8Bkf_QwYzJk https://t.me/+bJtS8san3KJkZWJk کرشمه، دختری که از ناکجاآباد شبیه یه سونامی وارد زندگی حاج امیرخسرو سماوات می‌شه. مردی که همه روی سرش قسم می‌خورن و به چشم پاکیش معروفه. اما خب همه‌ی اینا تا قبل از ورود دختر قصه به زندگیشه چرا که کرشمه خانوم ما اومده تا دل و دنیای حاجی رو ببره و پشت این دلبریا داستان یه جنایت رو حل کنه. جنایتی که برای حل اون باید به خانواده‌ی سماوات نزدیک بشه و دل حاجی ما رو ببره. https://t.me/+BAPXO8Bkf_QwYzJk

Repost from N/a
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون نجوای جدی ایلیا روبه دخترک‌ که می‌خواست صندلی را عقب بکشد دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافته‌‌ی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش می‌درخشید دخترک ماتش برد ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود _ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج می‌ره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت _میز و جمع کن، اکرم خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانه‌ی دخترک هول لرزید _نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود حداقل اینجا میان چشمان کل خدمتکارها سرش شدید گیج می‌رفت هم عرق کرده و هم سردش بود لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته که خان نبیند دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود، می‌شود مانند زن قبلی خان خان طلاقش می‌دهد و از دِه بیرونش می‌کند مجبور می‌شود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت ابرو گره زد با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک _نوبه‌ی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بی‌جان گرفت چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _یه چیزی..‌ می‌خواستم ازتون.‌ معلم دِه.. گفته که می‌خوان‌ موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟ دخترک پربغض گوشه‌ی لباسش را در دست فشرد _ به‌خدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم.. تشر ایلیا. گره‌ی ابروهایش کور شد صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم می‌آمد _کار دارم، دخترجون خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد _به خـ..ـدا دیگه چیزی نمی‌خوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمی‌بینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم می‌کنه هم خودش با قیچـ.. مروارید خودش حرفش را ادامه نداد به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند با چشمان پُر _بی‌چشم و رو‌ نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بی‌بی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد _دیدم دکمه‌ی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید گوشه‌ی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ خیره به دو دکمه دو دکمه‌ی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک گونه های دخترک رنگ گرفته بود دخترکِ شیرین! اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد سرد _مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون بی‌توجه به پر شدن دوباره‌ی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد چشمانش تیز شد. با تمسخر آستینش را از دست دخترک بیرون کشید _هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبه‌ی بعد عذر و بهونه‌ی محکم‌تری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک منظورش برادر دخترک بود برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود هفته‌ی بعد بی‌توجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید قدم هایش به سمت پله ها _امشب پیش بی‌بی می‌خوابی. کار دارم °°° °°° نیمه شب.. شاپور کلافه یقه‌ی کت نمدی‌اش را بالا کشید _آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمی‌دونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ. غرشش. بی‌حوصله _دهنتو ببند، شاپور از دیشب.. نازدار موطلایی‌‌اش را ندیده بود با آن گونه های همیشه سرخ شاپور هیسی کشید _با اینکه دل شاپور می‌پوسه اما روی جفت چشمام همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگ‌ها ابروهای ایلیا گره خورد خیره به سگ‌هایی که کنار در عمارت پنجه به برف می‌کشیدند انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد _ماشین و نگه‌دار شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینه‌ی پهنش گره خورد با دیدن تن دخترکِ.. بی‌مویی که میان برف ها افتاده بود. بی‌جان لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش با دو کف پای خونی‌ای و بریده بریده شده.. جای... چوب فلک بود.. ادامه‌⬇️ https://t.me/+-H1rAqTv_wlhNzFk ❌کپی سریعا پیگری میشه❌

Repost from N/a
#پارت_618 صدای زنگ تلفنم مته به اعصابم می‌گذارد، فقط برای خفه کردن صدا و بی‌توجه به اسم تماس‌گیرنده، تماس را وصل می‌کنم و موبایل را کنار گوشم می‌گذارم: -بلـــه... سکوتِ پشت تلفن دو ثانیه دوام می‌آورد و سپس صدایی مردانه همراه با خنده‌ای پنهان توی گوشم می‌پیچد: -یادم باشه دیگه صبح‌ها بهت زنگ نزنم. صبح‌بخیر خانمِ بد اخلاق خودم. گوشی را از روی گوشم برمی‌دارم و جلوی چشمانم پیش می‌آورم. حاتم پشت خط است. تحتِ تأثیر جوِ خوابی که دیده بودم و هنوز انگار داخل همان اتاق محبوس شده‌ام، برای اولین بار حوصله حرف زدن با او را هم ندارم: -سلام، صبح بخیر. -به روی ماهت، بد خوابت کردم؟ -هوم. -می‌خوای قطع کنم دوباره بخوابی؟ خواب‌آلود پاهایم را در معرضِ باد پنکه قرار می‌دهم: -اوهوم. خنده‌اش، هوشیارترم می‌کند: -جونم... نیم ساعت دیگه زنگ بزنم خوبه؟ خمیازه‌ای می‌کشم: -خب با این سوالات خواب از سرم پرید دیگه. -بخواب عزیزم، منتظر می‌مونم کاملا بیدار شی. غلت کوتاهی می‌زنم و به لب تخت نزدیک می‌شوم: -نه دیگه بیدار شدم، قطع نکن. -صبح‌ها همیشه بداخلاقی یا امروز استثناست؟ لبه تیشرتم را بالا می‌دهم تا باد به زیر لباسم بدود و حرارت تنم را کاهش دهد: -خوابِ مزخرفی دیدم واسه اونه. کمی مکث می‌کند، سپس با آرامش می‌گوید: -می‌خوای حضوری بیای خوابت‌و برام تعریف کنی؟ شاید اثرش کمتر شد و از این حال بیرون اومدی. با یادآوری امروز و مراسمِ نسیم زیر لب می‌گویم: -دیشب گفتم که امروز بلوط نمیام حاتم، مراسم نسیمه. تازه می‌خواستم امروز بهت زنگ بزنم برام پارتی بازی کنی و مرخصیم‌و قطعی کنی. خانم‌کامروا دیروز جوابم‌و نداد. با اینکه طبق قانون جدید پنج‌شنبه‌ و جمعه‌ها به بلوط نمی‌روم، ولی دیروز خانم‌کامروا گفت باید به جبران سه روز مرخصی سرخودم، سه پنج‌شنبه، پشت سر هم به بلوط بروم. -بیای ببینمت بهتر می‌تونیم حرف بزنیم. -نمی‌شه حاتم، فکر نکنم وقت کنم... -من سر خیابونتونم. خواب‌آلودگی‌ام می‌پرد و حیران لبه تخت می‌نشینم: -چی؟ -اندازه یه ربع بیا ببینمت. میای؟ هنوز باور نکرده‌ام این‌جا آمده. -حاتم داری اذیتم می‌کنی؟ صدایش نرم می‌شود: -چرا اذیتت کنم؟ اومدم ببینمت بعد برم به کارام برسم. دستپاچه برمی‌خیزم، اینکه به خاطرم تا این‌جا آمده زیبا و غیر منتظره است، اما ذهنم یاری‌ام نمی‌کند باید چه عکس‌العملی نشان دهم و چطور خودم را به او برسانم. قلبم ولی از عملی که انجام داده تپیدن تندش را از سر گرفته. -خب... خب... اوم... صبر کن، یعنی یه کوچولو بهم وقت بده بتونم به یه بهونه‌ای بیام بیرون‌. به آرامش دعوتم می‌کند: -عجله نکن، چای صبحونه رو بخور بعد بیا، منتظر می‌مونم. دور خودم می‌چرخم، برای اولین بار است در چنین موقعیتی گرفتار مانده‌ام: -نه... زود میام. با تردید می‌گوید: -یه لقمه صبحونه رو بخور بازم. سمت در اتاق می‌شتابم: -وا، چه اصراری به خوردن صبحونه داری؟ خنده‌اش را آرام رها می‌کند: -فکر می‌کنم قندت افتاده. غیر مستقیم طعنه می‌زند بابت بدخلقی‌ام. من هم خنده‌ام می‌گیرد و تند می‌گویم: -واقعا که... صبر کن اومدم، فقط برو جایی وایستا همسایه‌ها نبیننت. ماشینت داد می‌زنه واسه این محل نیستی حاتم. اطمینان می‌بخشد به صدایش: -نگران نباش، حواسم هست، منتظرتم. تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع می‌کنم. همزمان که موهایم را جمع می‌کنم و محکم گوجه‌ای می‌بندم، شالی روی سرم می‌اندازم و مقابل آینه می‌ایستم. پفِ چشمان و صورت بی‌رنگ و لعابم نیازمندِ آرایشِ سنگین و حرفه‌ای است تا به حالت معمولی درآیم. اما نه وقتش را دارم و نه حوصله و دقتش را. از طرفی حاتم خودش از خواب بیدارم کرده و مطمئنا آرایش سنگین تابلوتر از صورت بی‌رنگ و لعاب و پف کرده‌ام است. به تقلید از نسیم، دو نیشگون محکم از گونه‌هایم می‌گیرم تا فقط کمی رنگ بگیرند. طبق معمول، بابا مشغول دیدنِ برنامه‌های صبحگاهی تلویزیون است و مامان با صورتی متفکر و غمگین کابینت‌ها را می‌سابد. سلام و صبح بخیر می‌گویم، بابا با مهربانی پاسخ می‌دهد و مامان می‌گوید: -کجا داری می‌ری الان؟ میان در می‌ایستم، ذهنم سریع دروغ‌ِ دم دستی می‌سازد: -یکی از بچه‌های بلوط اومده کارم داره، می‌رم زود میام. شیشه‌پاک کن را پر قدرت روی شیشه‌ی هود اسپری می‌کند: -با همین سر و شکل می‌خوای بری؟ تو کوچه پر آدمه امروز. برو یه چیز درست و حسابی بپوش. چشمانم سریع روی لباس‌هایم می‌نشیند‌. مغزم کرکره‌اش را کاملا بالا می‌دهد و تیشرت شلوار راحتی‌ام که ستِ باب اسفنجی هست را رصد می‌کند. ضربه‌ای که به پیشانی‌ام می‌کوبم سر بابا را سمتم می‌چرخاند: -چی شده باباجان؟ https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 https://t.me/+RKxiAytlMSA2ODI0 عاشقانه‌ای جذاب و دوست داشتنی🥹

- دختر بد من چرا قیافه گرفته؟ دلخور گفتم: - چون ازت خوشم نمیاد دور شو. خندید و دستشو با پرویی توی شورتم فرستاد. - چرا؟ چون به نازت نرسیدم؟ - خودت میدونی چمه، الکی فیلم بازی نکن. با چنگی که به واژنم زد با درد ناله کردم. - اخه توله سگ این چه نوع ارضا شدنیه تو داری؟ هی باید بخورم و لیسش بزنم که آبش بیاد. - خب چی میشه؟ منم میخورم واست. خندید و بین پاهام رفت، بوسه ای از روی شورت به نازم زد. - من تسلیم خانومی، چشم. https://t.me/+7fEcARb9WaQ4NzI0