ar
Feedback
Nocturne

Nocturne

الذهاب إلى القناة على Telegram

•To define is to limit •Anonymous link: https://t.me/BiChatBot?start=sc-a8853550c2

إظهار المزيد
184
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
My back hurts maybe it’s my wings growing in cause I’m such an angel

Spending all my money on gym clothes cs for some reason I can lift heavier wearing cute gym outfits.

photo content

photo content

Some people come to your life, some slip away. yet all they leave behind is a whisper of ache in your head.

How does one begin to explain the quiet desperation of striving to become better, only to falter midway, collapse, and be forced to begin again—trapped in a relentless cycle where hope and frustration endlessly intertwine?

photo content
+1

Me and the overpriced coffee I pulled by being financially irresponsible:

رسالة فيديو00:08

FR like how do people hyperfixate on just one thing?? Meanwhile, I’m out here collecting hobbies like infinity stones. One second I’m watching F1 race highlights, next I’m deep in a three-hour documentary on Renaissance paintings. My camera roll? Just edits, inspo, and random obsessions. The algorithm has NO idea what to do with me. Instagram is just dead confused about what to put on my feed. like literally.

You ever just gone mute mid-convo ’cause you’ve suddenly realized their level of stupidity knows no bounds?

Kwoon - Swan.mp37.96 MB

رسالة فيديو00:08

laughing but then remembering someone said "if life doesn't want you to see someone again you never will, even if they're just down the street"

دوران اوج سریال‌دیدنم زمان کرونا بود، تمام دنیا ناراحت و فرسوده بودن ولی من خوش‌حال و شاد و خندان بیشتر سریال‌های خفن رو اون دوره دیدمشون. صبح‌ها هم سرکلاس‌های مجازیم خواب می‌موندم. با یکی از دوستام همزمان قهوه و سیب‌زمینی سرخ‌کرده درست می‌کردیم‌ و سریال می‌دیدیم و راجع به کرکترهای موردعلاقه‌مون حرف می‌زدیم. اون موقع داشتیم بنایی می‌کردیم و توی اون پروسه قرنطینه شد و ما چون خونه توی خاک و خُل بود مجبور شدیم بریم طبقه‌ی بالامون زندگی کنیم. اونجا فقط یه اتاق بود و با ریحانه معمولاً سر این‌که کی روی تخت بخوابه بحث می‌کردیم ولی من (چون دوست دارم همیشه یه گوشه‌ی امن داشته باشم) بین تخت و دیوار لحاف و این‌ها گذاشته بودم و اونجا کنج عزلت گزیده بودم و تا صبح سریال می‌دیدم. خیلی خوش می‌گذشت. بعد از این‌که بیشتر سریال‌های خوب رو دیدم رو آوردم به انیمه و بعد دیگه اونجا بود که چشم‌هام ضعیف شد چون توی یه نشست ۲۰ اپیسود؟؟؟ اما حالا دیگه حس می‌کنم اون هیجان و اون اشتیاق برای میخ‌کوب‌شدن جلوی لپ‌تاپم و ندارم، زود خسته می‌شم. البته دیگه اون‌قدرها هم وقت اضافه و خجستگی ندارم، یا سرکارم یا مشغول زندگی و فعالیت‌های بزرگسالی. نهایت اسکرول‌کردن توی اینستا و تیک‌توک رو بتونم توی زمانی که ذهنم خسته نیست جا بدم. گاهی اوقات از ته قلبم می‌خوام که برگردم به عقب، وقتی نمی‌دونستم دیگه با اون‌همه تایم خالی چیکار کنم.

فعلاً خوشحالم چون رسیدم به فصل آخر سریالم و بعدش می‌تونم با خیال راحت و بدون ترس از اسپویل ادیت‌هاش رو ببینم. یعنی ات دیس پوینت فقط سریال‌ ‌ می‌بینم تا بتونم ازش ادیت سیو بکنم.

تمرکز؟ نه ممنون. دوبار چای ریختم هردوبار یادم رفت بخورم تا سرد شد.

رسالة فيديو00:12