ar
Feedback
𝖲𝗐𝖺𝗇 .

𝖲𝗐𝖺𝗇 .

الذهاب إلى القناة على Telegram

𝖳𝖧𝖴𝖭𝖽𝖾𝗋 @THUNtic ⩇⩇:⩇⩇ - 𝖲𝗈 𝖶𝗁𝖺𝗍? #𝖠𝗋𝗌𝗁𝖺_𝖳𝖧𝖴𝖭 1380 ISTP? Nobody knows :| ---------------------- https://t.me/ArshaAnonymousBot

إظهار المزيد
584
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
توی یک ساعت تقریبا اکثر پست های گذشته رو مرور کردم، و دیگه حوصله خودم رو ندارم. خدا به شما صبر بدهد.

اون روز داشتم یک مقاله می‌خوندم، در مورد مواد مخدر. بدن از یک جایی به بعد دیگه کامل پَس میزنه، توانایی هندل کردن اون حجم از آسیب رو دیگه نداره. نتیجه میشه تشنج و در اکثر موارد مرگ.

من رو برگردون زمانی که قلبی پاره پاره شده داشتم، همون زمانی که حداقل درد رو احساس می‌کردم. بی‌حسی الآن خیلی وحشتناک تره.

مطمعنم پارت جدید اونلی وان که اپ بشه تا چند هفته قراره تخمی ترین مودم به بالا ترین حد ممکنش برسه.

گفته بودم به خاطر مشکلات بدنم دیگه قهوه هم نمی‌تونم بخورم؟

چقدر خلاق بودم، پشمام.

دیوِ دل نَبَر منم.

و بعضی وقت‌ها متوجه میشیم فاصله‌ی بین لمس کردن فقط بهانه‌س مالیشکا، حتی اگر روی ماه هم بشینی و مستقیم بهش بچسبی هنوز فاصله‌ای اندازه‌ی یک گوشته‌ی سنگی تا مرکزش فاصله داری.

از این کوچولو‌های فسقلی که مثل بمب وارد زندگیتون میشن و همه چیز رو درست می‌کنن هم نیاز دارم؛ ولی احتمالاً هیچوقت قرار نیست حتی سمتش برم، بی حوصله از از این حرف‌هام که تلاش نا موفق بقیه رو ببینم.

عع =)

می‌دونم که کامل بگا رفتم؛ ولی دیگه دلم نمی‌خواد بگا برم.

هنوزم دلم رو به پیچش می‌ندازه، در این مورد هیچ تغییری ایجاد نشده، منتها اونقدر از نظر جنسی هم ترن‌آف و غیر فعال شدم که احتمالاً بمب هم نمی‌تونه اون حال و هوا رو بهم برگردونه.

Need.

الآن از پای گوشی‌ هم به راحتی آب خوردن سیک آدم‌هارو می‌زنم و اهمیتی به احساسات هیچ کدوم از طرفین نمی‌دم. باید کلا از همه‌جا دور بمونم.

یک چیزی رو هم کشف کردم، قبلاً خیلی بد دهن تر بودم، الآن نه در شأنم می‌بینم که فحش بدم نه انرژیش رو دارم. راحت با کلمه‌ی «باشه» یا جمله‌ی «شما درست می‌گین از کنارش رد می‌شم.

رهاشون کردم مامان و بابا، الآن حالمون خوبه؟ الآن حالتون خوبه؟ ما که هنوزم داریم دعوا می‌کنیم و می‌جنگیم و همیشه عصبی‌ایم، الآن که همه چیز بد تر شده.

الآن متوجه شدم اینطور نیست که چاره‌ای به جز اعتماد نداشته باشی، از یک جایی به بعد واقعا دیگه نمی‌تونی اعتماد کنی. فکر کنم داشتم خودم رو گول می‌زدم.

الان برعکس شده، گاهی وقت‌ها می‌تونم خوشحال باشم، بخندم و حس خوبی داشته باشم. که خیلی کم پیش میاد.

دیگه با دیدن لبخند هم حالم خوب نمی‌شه، حتی آغوش و نوازش و شیرین شدن زندگی و موقعیت هم فرقی نمی‌کنه.

دیگه اینطوری نیست که یکاری کنم جفتمون به‌فنا بریم. الان فقط به راحتی حرکت جریان ملایم آب رد میشم، رد میشیم، و دیگه اهمیت نمیدم.