ادبستان شعر پارسی
الذهاب إلى القناة على Telegram
در ادبستان شعر پارسی، هر روز با شعر و نوشته های ادبی با شما هستیم تارنما: www.Poempersian.ir اینستاگرام: https://www.instagram.com/__poempersian__/ ارتباط با ما : حامد پیری- پشتیبانی ادبی @bidel12 ***** امین پیرانی - پشتیبانی فنی @aminpirani70
إظهار المزيد3 904
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
3 904
صدای صداها
بکوبید!
بکوبید!
بکوبید!
میکوبند امّا
صدا استخوان نیست که از چماقی
ترک بردارد
پوست نیست
که از چاقویی جر بخورد
انگشت نیست
که زیر هاونی
له شود
حتّی
گلو نیست
که از طنابی
خناق بگیرد
صداها ـ این بغضهای سرودخوان ـ را میشناسم
اگر در قفس بمانند
آسمان را
مشبّک میکنند
و اگر آزاد شوند
زمین را
پرواز
میدهند
#حسین_منزوی
صفحۀ اینستاگرام
3 904
همه رو به یک چیز...
آخر، همۀ دارها از چوب نباشد: منصب و بلندی و دولتِ دنیا نیز داری عظیم بلند است.
چون حق تعالیٰ خواهد که کسی را بگیرد، او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد همچون فرعون و نمرود و امثال اینها. آن همه چو داریست که حق تعالی ایشان را بر آنجا میکند تا جملۀ خلایق بر آنجا مطّلع شوند.
یاران رفتند پیش میرِ اَکدِشان. بر ایشان خشم گرفت که «این همه اینجا چه کار دارید؟» گفتند:« این غلبۀ ما و انبوهی ما جهت آن نیست که بر کسی ظلم کنیم. برای آن است تا خود را در تحمّل و صبر معاون باشیم و همدیگر را یاری کنیم.»
همچنانکه در تعزیت خلق جمع میشوند، برای آن نیست که مرگ را دفع کنند، الّا غرض آن است که تا صاحبِ مصیبت را مُتَسَلّی شوند و از خاطرش دفعِ وحشت کنند.
درویشان حُکم یک تن دارند. اگر عضوی از اعضا درد گیرد، باقی اجزا متألّم شوند: چشم دیدنِ خود بگذارد و گوش شنیدن و زبان گفتن- همه بر آنجا جمع شوند. شرط یاری آن است که خود را فدای یار خود کند و خویشتن را در غوغا اندازد جهت یار. زیرا همه رو به یک چیز دارند و غرقِ یک بحرند. ... باری که به تن کشند، چه مانَد به باری که آن را به جان کشند؟ مؤمن چون خود را فدای حق کند، از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد؟ چون سوی حق میرود دست و پا چه حاجت است؟ دست و پا برای آن داد تا از او به این طرف روان شوی. لیکن چون سوی پاگر[: خالق پا] و دستگر میروی اگر از دست بروی و در پای افتی و بی دست و پا شوی، چه غم باشد؟
[ مولانا، فیه ما فیه ]
3 904
کجااند ملوک دنیا تا ببینند ای چه کار و بار است تا از مُلک خودشان ننگ آید!؟
[ ابراهیم ادهم، تذکرة الاولیاء ]
#نثر_عرفانی
#نثر_پارسی
#عطار
3 904
تُرّهات از دعوی و دعوت مگو
رو، سخن از کبر وز نخوت مگو
چند حرفِ طُمطُراق و کار و بار؟
کار و حال خود ببین و شرم دار
کبر، زشت و از گدایان زشتتر
روز، سرد و برف و آنگه جامه تر
چند دعوی و دَم و بادِ بروت*
ای تو را خانه چو بَیتُ العنکبوت...
[ مثنوی، از دفتر اول ]
*باد بروت: خودنمایی
#مولانا
صفحۀ اینستاگرام
3 904
من به فریاد،
همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت میکوبد بر در
پنجه میساید بر پنجرهها،
محتاجم
[ فریدون مشیری ]
#فریدون_مشیری
صفحۀ اینستاگرام
3 904
بیچاره من! که سفینۀ سینه بر دریای اندوهِ بیپایان افکندهام، نمیدانم که به ساحلِ مَخلَص رسد یا به گردابِ هلاک فرو رود...
مرزباننامه، باب هشتم
[ داستان برزگر با گرگ و مار ]
#نثر_پارسی
#نثر_عرفانی
صفحۀ اینستاگرام
3 904
رویم چو زرِ زمانه میبین و مپرس
این اشکِ چو ناردانه میبین و مپرس
احوالِ درونِ خانه از من مطلب
خون بر در آستانه میبین و مپرس
[ مولانا/ رباعیات ]
#مولانا
#رباعی
صفحۀ اینستاگرام
3 904
از غزلهای حسین منزوی:
آمد غروب و باز دل تنگ من گرفت
همچون دل غریب برای وطن، گرفت
خاکستر حریقِ افق بر دلم نشست
آیینۀ شکسته، غبار مِحَن گرفت
مرگ آن قدر به زندگیام عرصه تنگ کرد
تا جای و جامه، حالت گور و کفن گرفت
در راه بود موکب گلها که ناگهان
پاییز بیامان به شبیخون، چمن گرفت
آن آبشار همهمه افتاد از خروش
و آن جویبار زمزمه، لای و لجن گرفت
ای آسمان! چه جای عقابان تیزپر؟
کز تنگعرصهات، دل زاغ و زغن گرفت
فریادها به گریه بدل گشت در گلو
زین بغض دردناک که راه سخن گرفت
#حسین_منزوی
صفحۀ اینستاگرام
3 904
ولایت خزان...
[ از کتاب « منشآت خاقانی » ]:
نه هیچ چیزی تا نشکست، درست نشد؟ و هیچ موجودی تا خراب نشد، آباد نگشت؟ پیراهنِ صبح را تا گریبان ندرند، قوارۀ زرّین ننماید. و درختِ رز را تا سر نبرند، پستانِ بلورین بیرون ندهد. نی را تا نکوبند، قند برون ندهد. هم نی را تا سر نبرند، نقشبندی نکند. آفتاب تا به وبال نرسید، شرف نیافت. ماه تا هلال نگشت، بدر نشد. نه گشایشِ خرابی کم از فزایشِ عمارت است؛ نه ولایتِ خزان، کم از سلطنتِ بهار است. صبح در دامنِ شب است. دلیلِ صحّت در صحبتِ تب است. معنی فربه در باریکی سخن است. آبِ حیوان را در تاریکی وطن است. اگر به معنی باز بینند، روشنی در تیرگی است، درستی در بیماری، زندگی در کشتن.
#نثر_پارسی
#نثر_عرفانی
#خاقانی
صفحۀ اینستاگرام
3 904
غزلی از حافظ*:
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به بانگ چنگ بگوییم آن حکایتها
که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش
شرابِ خانگیِ ترسِ محتسبخورده
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
ز کوی میکده دوشش به دوش میبُردند
امام خواجه که سجّاده میکشید به دوش
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشهنشینی تو حافظا مخروش
محلّ نور تجلّیست رای انور شاه
چو قرب او طلبی در صفای نیّت کوش
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
که هست گوش دلش محرم پیام سروش
*[ دیوان حافظ/ تدوین و تصحیح دکتر رشید عیوضی ]
#حافظ
صفحۀ اینستاگرام
3 904
⬛️رقص!
از غزلهای صائب تبریزی:
هر دم نه بی سبب دل ما رقص میکند
کز شوق کعبه قبلهنما رقص میکند
بی آفتاب ذرّه نخیزد ز جای خویش
از خود نه جسم خاکی ما رقص میکند
وجد و سماع صوفی صافی ز خویش نیست
این استخوان به بال هما رقص میکند
مشت گلی چه نقش تواند بر آب زد؟
از زور می پیالۀ ما رقص میکند
آن را که مطرب از دل پر جوش خود بوَد
دایم چو بحر بی سر و پا رقص میکند
گَردی که از گرانی تعمیر شد خلاص
در پیش پیش سیل فنا رقص میکند
خونین دلان کجا و سماع طرب کجا
این شاخ گل ز باد صبا رقص میکند
پیر و جوان ز هم نکند فرق شور عشق
اینجا فلک به قد دوتا رقص میکند
بی شور عشق در تن ما نیست ذرهای
هر قطره زین محیط جدا رقص میکند
پیچیده است درد طلب هر که را به هم
داند که گردباد چرا رقص میکند
داریم عالمی ز خیالش که نُه سپهر
در تنگنای سینۀ ما رقص می کند
ما مانده ایم در ته دیوار، ورنه کاه
از اشتیاق کاهربا رقص میکند
صائب ز زاهدان مطلب وجد صوفیان
شاخی که خشک گشت کجا رقص میکند
#صائب
صفحۀ اینستاگرام
3 904
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،
که روی شاخۀ نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی،
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمیرهاند.
و فکر میکنم
که این ترنّم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد.
[ مسافر، سهراب سپهری ]
#سهراب_سپهری
صفحۀ اینستاگرام
3 904
⬛️حیات...
اگر دلها
حیاتِ خویش
در آن سوختن
و بر باد دادن نبینند
چندین چون رغبت کنند در سوختن؟
[ فیه ما فیه، مولانا ]
#مولانا
#نثر_پارسی
#نثر_عرفانی
3 904
⬛️راز...
سر آب در تسخیر قدارهکشان است
اگر نخواهی دست و روی در خونابه بشویی
ناچار
از چشمهایت چشمهای خواهی گشود
رودها مظلومان تاریخاند
دیشب لاشهای را از آب گرفتند
که هزار دشنه در دلش کاشته بودند
و امروز زبان سرخی که سر سبزی را به باد داده بود
تمام دیشب را با جنازهها خوابیدهام
و برای غسل کردن
پیش از آنکه سجادۀ خونآلود
رو به هیچ قبلهای باز شود
در گودالی غوطه خوردهام
که از فوارۀ چاهی شگفت پر میشود
چاهی که هر شب همه شب
شاعری راز دل با او میموید
[ حسین منزوی ]
#حسین_منزوی
3 904
⬛️پنجره...
...پیغمبران، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند
این انفجارهای پیاپی
و ابرهای مسموم
آیا طنین آینههای مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون!
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتلعام گلها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع سادهلوحی خود پرت میشوند و میمیرند
من شبدر چهار پری را میبویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفنِ انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟
آیا دوباره من از پلههای کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشتبام خانه قدم میزند سلام بگویم؟...
[ فروغ فرخزاد ]
#فروغ
3 904
◾️بُوَد آیا....؟
که بُوَد که: قفل این دل وا شود؟
زشت را در بزم خوبان جا شود؟
مسخی از تو صاحب خوبی شود؟
یا بِلیسی باز کرّوبی شود؟
یا به فرّ دستِ مریم، بوی مشک
یابد و تَرّی و میوه شاخِ خشک؟
جز تو، پیش کی برآرد بنده دست؟
هم دعا و هم اجابت از تو است
هم ز اوّل تو دهی میل دعا
تو دهی آخِر دعاها را جزا
اوّل و آخِر تویی ما در میان،
هیچ هیچی که نیاید در بیان
[ مثنوی، دفتر چهارم، درخواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی...]
#مولانا
#مناجات
صفحۀ اینستاگرام
3 904
◾️اگر باد زمستانی...
اگر بادِ زمستانی کند باغِ مرا ویران
بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند
شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جبّاری
کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند
چو من خود را نمییابم سخن را از کجا یابم؟
همان شمعی که داد این را هم او شمعم بگیراند
[ مولانا/ غزلیّات ]
#مولانا
#دی_ماه
صفحۀ اینستاگرام
3 904
سینه مالامال درد است ای دریغا محرمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
◾️درد دل را با گفتن آن به محرم مداوا میکنند نه با نهادن مرهم.
دلیلی برای خروج از ضبط کهنترین نسخه به نظر نمیرسد.
[ « حافظ برتر کدام است؟ »/ دکتر رشید عیوضی ]
#حافظ
#کهن_ترین_درد
3 904
◾️حسب حال...
هزار رستم و سهراب مردهاند و هنوز
دریغ میکند از نوشدارویی کاووس
[ حسین منزوی ]
#حسین_منزوی
3 904
[المعارف، بهاء ولد]:
چون درد به نهایت رسد، نوحه نتوانی کردن!
از آنکه
کاسۀ تنگ نوحه،
گنجایی آن درد ندارد.
#نثر_پارسی
#نثر_عرفانی
#میان_گریه_میرقصم...
