ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

آیماه.

آیماه.

الذهاب إلى القناة على Telegram

اینجا هیچ مخاطبی جز خودم ندارد. ″با اسم آیما کپی کنید″

إظهار المزيد
إيران141 419الفئة غير محددة
1 776
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
اثرات اب هویجه

اه😐😂یبار نشد درست تایپ کنم

دیگر ترسی نبود، میدانستم روزی میمیرم و فراموش میکنم و آخرین کسی که من را میشناسد هم میمیرد و از یاد می‌روم و این سیاه‌چاله تمام میشود. با تمام وجود مرگ را احساس کردم، آنچنان هم غریب نبود اتفاقی بود مثل تمام این حادثه‌ها. کل این زندگی و مرگ؛ همه‌اش در پلک زدنم خلاصه شده بود. انسان‌ها؛ انسان‌هایی که روزی بی‌صدا قتل رساندم و قلبشان را خاموش کردم، به مانند طنابی در دور گردنم گره میخورند. دستی دور گلویت را میگیرم، خفه می‌شوم اما نفسم تمام نمیشود. آن جاست که خاموش‌ می‌شوم. مقابله با مرگ سخت‌تر است، یا مقابله با خود؟

در آسمان مینگرم، غم پر میزند، چشمانم که میبندم آغوشی را تصور میکنم که از آن من نیست، در من مرده بود و من مایل به تمام کردن تمامی جسم و جانم داشتم، صدای مادر می آمد اما چه فایده؟ در حال صدای مادرهم مرا پشیمان نمیکند گویا واقعاً جان قبل از جسم خودش را کشته است.

استغفرالله

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ کافه قهوه مهتاب

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ خورشید امید کتاب

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ من اونیم ک تو تکستات خودشو پیدا میکنه اینکه از کوچیکی مجبور باشی مثل ی بزرگسال همچیو درک کنه یکی خیلی تلخه نمیدونم چطوری چنل تو دارم اما... الان از داشتنش حس خوبی دارم 🙃🙂 تحسینت میکنم

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ دریا.ارامش.تاریکی.سکوت.فریاد

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سکوت.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ حس تحقیر شدن جلوی همه

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ لحظه قبل از خودکشی

ببخشید متنا بد میشه باب میل خودم نیستن منتها برای آروم کردن مغزه همشو بعد پاک میکنم.

من دریایی بودم در دنیای زمین پرستان، عاشقی بوده ام در تمنای آغوشی بنام ساحل، ساحلی بودن قلبش مرا رام میکرد، طوفانم را حل میکرد اما به گمانم این روزها او هم آغوشی برای من ندارد، من دردمند گویا به یک باره تنهاتر شده ام.

در گوشه ای که همگان غرق در شادی هستند من در خفا خودم را حبس ابد کرده ام و رباتی درحال ادامه دادن است، در گوشه ای قرار دارم و لبخندی به لب دارم اما از درون طوفانی مرا در خود حل کرده و هر لحظه مرا به اعماق می‌برد، من غرق شده ام بدون یک ناجی ای و تو آن را افسردگی میخوانی.

یک چیز در من خودش را کشته،چیزی بنام عواطف، یک حس بنام نشاط، در مشکلات آنقدر غرق شده ام که گویا لبخند زدن در من خودش را به دست مرگ سپرده، در این حوالی جسم هم تمنایی برای فنا میکند، من محکوم به مرگی هستم که به دروغ آن را زندگی میخوانند.

دریایی از خودتونه

دریا که خودتی

منم همینم ولی تاثیر خوبی ندارع با کلمات منفی بنویسی