آیماه.
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 776
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
1 776
دیگر ترسی نبود، میدانستم روزی میمیرم و فراموش میکنم و آخرین کسی که من را میشناسد هم میمیرد و از یاد میروم و این سیاهچاله تمام میشود. با تمام وجود مرگ را احساس کردم، آنچنان هم غریب نبود اتفاقی بود مثل تمام این حادثهها. کل این زندگی و مرگ؛ همهاش در پلک زدنم خلاصه شده بود.
انسانها؛ انسانهایی که روزی بیصدا قتل رساندم و قلبشان را خاموش کردم، به مانند طنابی در دور گردنم گره میخورند. دستی دور گلویت را میگیرم، خفه میشوم اما نفسم تمام نمیشود. آن جاست که خاموش میشوم. مقابله با مرگ سختتر است، یا مقابله با خود؟
1 776
در آسمان مینگرم، غم پر میزند، چشمانم که میبندم آغوشی را تصور میکنم که از آن من نیست، در من مرده بود و من مایل به تمام کردن تمامی جسم و جانم داشتم، صدای مادر می آمد اما چه فایده؟ در حال صدای مادرهم مرا پشیمان نمیکند گویا واقعاً جان قبل از جسم خودش را کشته است.
1 776
من اونیم ک تو تکستات خودشو پیدا میکنه
اینکه از کوچیکی مجبور باشی مثل ی بزرگسال همچیو درک کنه یکی خیلی تلخه
نمیدونم چطوری چنل تو دارم اما... الان از داشتنش حس خوبی دارم 🙃🙂
تحسینت میکنم
1 776
من دریایی بودم در دنیای زمین پرستان، عاشقی بوده ام در تمنای آغوشی بنام ساحل، ساحلی بودن قلبش مرا رام میکرد، طوفانم را حل میکرد اما به گمانم این روزها او هم آغوشی برای من ندارد، من دردمند گویا به یک باره تنهاتر شده ام.
1 776
در گوشه ای که همگان غرق در شادی هستند من در خفا خودم را حبس ابد کرده ام و رباتی درحال ادامه دادن است، در گوشه ای قرار دارم و لبخندی به لب دارم اما از درون طوفانی مرا در خود حل کرده و هر لحظه مرا به اعماق میبرد، من غرق شده ام بدون یک ناجی ای و تو آن را افسردگی میخوانی.
1 776
یک چیز در من خودش را کشته،چیزی بنام عواطف، یک حس بنام نشاط، در مشکلات آنقدر غرق شده ام که گویا لبخند زدن در من خودش را به دست مرگ سپرده، در این حوالی جسم هم تمنایی برای فنا میکند، من محکوم به مرگی هستم که به دروغ آن را زندگی میخوانند.
