شهرزاد
الذهاب إلى القناة على Telegram
3 286
المشتركون
+424 ساعات
+267 أيام
+10430 أيام
أرشيف المشاركات
3 286
میم تمام شب داروخانهها را برای یک پماد من، زیر پا گذاشتهاست. در حالیکه برای چندمینبار در مقابل چشمانم از خیابان میگذرد به چند ساعت پیش، صحنهی تئاتر و جوانِ از کمابرگشتهای فکر میکنم که از اعضای خانوادهاش که از قضا همه بهجز یکی -که پدر خودش بود- مرده بودند، میخواست معنای زندگی را به او بیاموزند. مادربزرگ، پدربزرگ، عموها و پدر بهنوبت با زبان طنز از زندگی خود، انگیزهها، شکستها و نحوهی مواجهه با مرگشان میگفتند؛ مثلن برای یکی پیمان عاشقی زیر درخت آبی و برای دیگری، کفشهای پاشنهبلند قرمز انگیزهی ادامهدادن بودند. پدرِ جوان، برایش تعریف میکرد که روزگاری پای راست جادوییای داشته و میخواسته به شهر برود تا فوتبالیست معروفی شود، اما نرفته چون ترسیده. "آدمها هرچه به آرزوهایشان نزدیکتر میشوند، بیشتر میترسند." انگار اینتمام حرفی بود که میخواستم بشنوم. ترسهایی که شبانهروز مثل مورچه روی تنم راه میروند همه از این نزدیکی بیاندازه است.
شخصیت پدر در صحنهی دیگری درحالیکه نارنگیای به دست پسرش میسپرد، میگفت "من فکر میکردم همهچیز همیشگیست، همیشه خانوادهام در کنارم خواهند بود، همیشه میتوانم دنبال آرزوهایم بروم، اما اینطور نبود." به مردی که حالا از داروخانه بیرون آمده و از آنطرف خیابان با لبخند به سمت من میآید نگاه میکنم. میگوید تخم پماد را ملخ خورده، ولی نرگس امسال را هم خودش بهدستم میدهد. معنای زندگی، رژهی مورچههای روی تنم را متوقف میکند. مثل پم با دوربین خیالیام عکسی از او و گلها را ثبت میکنم.
3 286
Repost from کالیایف
من ایشون رو نمیشناسم، ولی کانالشون رو دیدم و دلم با دیدن همراهی آدمها گرم شد. امیدوارم هزینه درمان مامان ماهشون خیلی زود بهطور کامل جور شه و صد سال زنده باشن! اطلاعات بیشتر رو میتونید در کانال ببینید. به طور کامل هم راجع به بیماری مادرشون توضیح دادند، هم مدارک موجوده و هم راههای کمکرسانی. 🌟💌
https://t.me/mary_juaana/32992
3 286
چندماهی هست که میخواهم یادداشتی برای سهگانهی احمد محمود بنویسم؛ همسایهها، داستان یک شهر و زمین سوخته. کسی در گودریدز نوشتهبود "هر بار کتابی را که نامش سر زبانها افتاده خواندهام، چیزی جز پشیمانی عایدم نشده، این رمان اما جدّاً تعریفشدنیست." برای من هم همین ترس باعث شدهبود همسایهها دو سال در قفسهی کتابخانهام خاک بخورد، ولی حالا دلتنگ روزهای کشآمدهی مرداد و شهریوری هستم که با اینکتابها به شب میرسید.
خلاصهی هر سهرمان را در سایتهای گوناگونی میتوانید بخوانید. من دوست دارم طور دیگری ازشان حرف بزنم؛ کارمندی به نام احمد عطا را تصویر کنم که فقط شبها، آخر وقت، فراغتی چندساعته پیدا میکند تا پشت میز بنشیند و به پسر نوجوانی بهنام خالد جان ببخشد، اول در خانهای چنداتاقه میان همسایهها نمایشاش دهد، بعد کمکم او را درگیر نهضت ملیشدن صنعت نفت و کودتای ۲۸ مرداد کند و درنهایت جوانیِ او را در زندان بسوزاند. حاصل کار این کارمند میشود یکی از پرفروشترین کتابهای ممنوعه. در کتاب دوم، سرنوشت واقعگرایانهی خالد را بسط میدهد؛ گرمای طاقتفرسای بندر لنگه -تبعیدگاه خالد- مدام تشنهام میکرد. در کتاب آخر تا صفحاتی فکر میکردم قصه، قصهی دیگریست. طول کشید تا نام آشنای خالد را ببینم، اینبار زیر سایهی نحس جنگ و چنان از بیرونانداختهشدنش شوکه شوم که مرگ نفس روی پردهی سینما؛ واقعی، گزنده، بیهوده.
نمیدانم من جایی ندیدهام یا واقعن کسی نگفته که بعد از خواندن شخصیتپردازیهای محمود دیگر نمیتوان مثل سابق به آدمها نگاه کرد. پرداخت به تکتک آدمهای قصه در رمانهای او جور دیگریست؛ خداییست که هرکدام از آفریدههایش را منحصربهفرد خلق کرده و حتا در پردازش بقال و نانوا هم سراغ تیپ نرفتهاست. حالا بعد از خواندن کتابهای او به اولینچیزی که در آدمها دقت میکنم رنگ اطراف مردمکهایشان است؛ داخل چشمان برخی سفید است، برخی زرد، سفیدی چشمان یکسری از آدمها رگههای قرمز دارد؛ برخی کم، برخی زیاد و همین جزئینگری در دیگر ویژگیهای ظاهری و اخلاقی لحاظ شده. بعد از شخصیپردازی، تمثیلها هستند؛ در طول خواندن کتاب، بالای صفحهی جدول، نوت گوشی، پشت تراکت روغنیای که نمیدانم از کجا آمده تمثیلهای او را مینوشتم که فقط در ذهنم بمانند. مشخصهی خیلیخوب دیگر اینکه محمود کاملن بر جغرافیا محاط است؛ چه در «همسایهها» که خالد در کوچه و خیابانهای اهواز روزهای نوجوانیاش را میگذراند، چه در «داستان یک شهر» که خالد به بندر لنگه تبعید شده و چه در «زمین سوخته» که نیروهای زمینی عراقیها خاک اهواز را اشغال میکنند. تسلط او بر زبان و محیط درحدی است که میتوان از کتابهایش بهجای دایرهالمعارف جنوب استفاده کرد. کلمات پشت هم ردیف میشوند و مغزم در تلاش است به زیادهگویی تملقگویی نیافتم. تجربهی زیسته در برخیکتابها در دو، سه پاراگراف نمیگنجد. باید بخوانید تا متوجه منظورم شوید.
3 286
چندماهی هست که میخواهم یادداشتی برای سهگانهی احمد محمود بنویسم؛ همسایهها، داستان یک شهر و زمین سوخته. کسی در گودریدز نوشتهبود "هر بار کتابی را که نامش سر زبانها افتاده خواندهام، چیزی جز پشیمانی عایدم نشده، این رمان اما جدّاً تعریفشدنیست." برای من هم همین ترس باعث شدهبود همسایهها دو سال در قفسهی کتابخانهام خاک بخورد، ولی حالا دلتنگ روزهای کشآمدهی مرداد و شهریوری هستم که با اینکتابها به شب میرسید.
خلاصهی هر سهرمان را در سایتهای گوناگونی میتوانید بخوانید. من دوست دارم طور دیگری ازشان حرف بزنم؛ کارمندی به نام احمد عطا را تصویر کنم که فقط شبها، آخر وقت، فراغتی چندساعته پیدا میکند تا پشت میز بنشیند و به پسر نوجوانی بهنام خالد جان ببخشد، اول در خانهای چنداتاقه میان همسایهها نمایشاش دهد، بعد کمکم او را درگیر نهضت ملیشدن صنعت نفت و کودتای ۲۸ مرداد کند و درنهایت جوانیِ او را در زندان بسوزاند. حاصل کار این کارمند میشود یکی از پرفروشترین کتابهای ممنوعه. در کتاب دوم، سرنوشت واقعگرایانهی خالد را بسط میدهد؛ گرمای طاقتفرسای بندر لنگه -تبعیدگاه خالد- مدام تشنهام میکرد. در کتاب آخر تا صفحاتی فکر میکردم قصه، قصهی دیگریست. طول کشید تا نام آشنای خالد را ببینم، اینبار زیر سایهی نحس جنگ و چنان از بیرونانداختهشدنش شوکه شوم که مرگ نفس روی پردهی سینما؛ واقعی، گزنده، بیهوده.
نمیدانم من جایی ندیدهام یا واقعن کسی نگفته که بعد از خواندن شخصیتپردازیهای محمود دیگر نمیتوان مثل سابق به آدمها نگاه کرد. پرداخت به تکتک آدمهای قصه در رمانهای او جور دیگریست؛ خداییست که هرکدام از آفریدههایش را منحصربهفرد خلق کرده و حتا در پردازش بقال و نانوا هم سراغ تیپ نرفتهاست. حالا بعد از خواندن کتابهای او به اولینچیزی که در آدمها دقت میکنم رنگ اطراف مردمکهایشان است؛ داخل چشمان برخی سفید است، برخی زرد، سفیدی چشمان یکسری از آدمها رگههای قرمز دارد؛ برخی کم، برخی زیاد و همین جزئینگری در دیگر ویژگیهای ظاهری و اخلاقی لحاظ شده. بعد از شخصیتپردازی، تمثیلها هستند؛ در طول خواندن کتاب، بالای صفحهی جدول، نوت گوشی، پشت تراکت روغنیای که نمیدانم از کجا آمده تمثیلهای او را مینوشتم که فقط در ذهنم بمانند. مشخصهی خیلیخوب دیگر اینکه محمود کاملن بر جغرافیا محاط است؛ چه در «همسایهها» که خالد در کوچه و خیابانهای اهواز روزهای نوجوانیاش را میگذراند، چه در «داستان یک شهر» که خالد به بندر لنگه تبعید شده و چه در «زمین سوخته» که نیروهای زمینی عراقیها خاک اهواز را اشغال میکنند. تسلط او بر زبان و محیط درحدی است که میتوان از کتابهایش بهجای دایرهالمعارف جنوب استفاده کرد. کلمات پشت هم ردیف میشوند و مغزم در تلاش است به زیادهگویی تملقگویی نیافتم. تجربهی زیسته در برخیکتابها در دو، سه پاراگراف نمیگنجد. نمیدانم، احتمالن باید بخوانیدشان تا متوجه منظورم شوید.
3 286
کاش بانی بیآبی و بیبارانی ما هم میرفت تا از شرش، بیشتر از این در خیر و باران بر ما بسته نشه.
3 286
چنین یاد دارم که سقّای نیل
نکرد آب بر مصر، سالی سَبیل
گروهی سوی کوهساران شدند
بفریاد خواهان باران شدند
گِرِستند و از گریه، جویی روان
بیاید مگر گریهی آسمان
به ذوالنّون خبر برد از ایشان کسی
که بر خلق رنج است و زحمت بسی
فروماندگان را دعائی بکن
که مقبول را رَد نباشد سَخُن
شنیدم که ذوالنّون به مَدیَن گریخت
بسی برنیامد که باران بریخت
خبر شد به مدَیَن پس از روز بیست
که ابر سیهدل بر ایشان گریست
سبُک، عزم بازآمدن کرد، پیر
که پُر شد به سیل بهاران، غدیر
بپرسید از او عارفی در نهفت
چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت
شنیدم که بر مرغ و مور و دَدان
شود تنگ روزی ز فعلِ بدان
در این کشور اندیشه کردم بسی
پریشانتر از خود ندیدم کسی
برفتم مبادا که از شرِّ من
ببندد در خیر بر انجمن
حکایت ذوالنّون مصری، باب چهارم، بوستان سعدی
3 286
دقیقن بیدگل همیشه این بوده. من فقط سه کتاب از این نشر دارم که در روزگار امروز ولی چاپهای گذشته گرفتم.
