ar
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

الذهاب إلى القناة على Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

إظهار المزيد
3 287
المشتركون
-224 ساعات
-57 أيام
+12030 أيام
أرشيف المشاركات
photo content

photo content
+1

در یکی از تمرین‌های "حق نوشتن" از جولیا کامرون خواسته شد"سه تا از موضوعاتی که دوست دارید در مورد آن بنویسید را نام ببرید." بدون فکر دو تا از واژه‌ها را ردیف کردم. ۱. داستان کودک و نوجوان ۲. پدربزرگ ۳. هنوز نمی‌دانم! نوشتن از پدربزرگم برای این است که فراموش نشود، که دیگران بدانند او روزی در این دنیا زندگی می‌کرده، از قضا انسان خیلی خوب و مهربان و دوست‌داشتنی‌ای هم بوده و از او برای دیگران بگویند و روزی که این کانال به دست آیندگان افتاد هم بدانند روزی در این دنیا پدربزرگ من هم زندگی می‌کرده. ما پدربزرگ را خیلی دوست داشتیم. شاید چون ما را خیلی دوست می‌داشت؛ همیشه پیشانی‌مان را می‌بوسید، دفتر و کتاب‌های‌مان، جامدادی‌های‌مان، مدل‌های موی‌مان، رنگ ناخن‌های‌مان، خورد و خوراک‌مان و... برایش جالب بود و از همه‌چیز می‌پرسید. وقتی کنارش بودی احساس می‌کردی ارزش‌مندترین آدم زندگی‌اش هستی. پدربزرگ که بیمار شد همه می‌گفتند کار خداست؛ اگر ناگهانی از میان شما می‌رفت دیوانه می‌شدید، خدا خواست با بیماری او را از میان شما ببرد تا خودتان به مرگ‌ش رضایت دهید. من هرگز باور نمی‌کنم که خدا یک انسان دوست‌داشتنی را با عذابی به نام سرطان فقط برای پذیرش مرگ‌ش توسط اطرافیان از میان ببرد، خدای من یکی که تا این‌حد بی‌منطق نیست. در ثانی من خودخواه‌تر از آن بودم که بخواهم رضایت دهم پدربزرگ از میان ما برود تا راحت شود. من می‌خواستم خوب شود، فقط می‌خواستم خوب شود و حتی اگر خوب نشد هم تا آخرش همین‌گونه حضور داشته باشد. بعد از مرگ او پی بردم که ما بدون کسی نمی‌میریم. ناقص می‌شویم و این می‌تواند از مرگ هم بدتر باشد؛ در خوش‌حالی‌ها ناقصی‌م، در مرور خاطرات ناقصی‌م و حسرت‌های بسیاری به گلوی‌مان چنگ می‌اندازند؛ مثلن این‌که چرا وقتی مثل نقّال‌ها برای‌م داستان‌های قدیمی را روایت می‌کرد از او فیلم نگرفتم و یا چرا صدای‌ش را ضبط نکردم. این‌ حسرت داغ بزرگی بر دل من است‌. بعد از مرگ او پی بردم به این حقیقت تلخ که گاهی نبودن‌ش را فراموش می‌کنیم و این عذاب وجدان آزاردهنده‌ای را به جان آدم می‌اندازد. سال‌ها پشت هم می‌آیند و می‌روند و تو از آن روز تلخ رویارویی با مرگ دورتر می‌شوی و می‌بینی امشب قبل از خواب به او فکر نکرده‌ای.

photo content

روابط؛ قسمت دوم: اسباب‌کشی خانواده‌ی ما به مدت ۱۵ سال طلسم شد؛ یعنی از آن روز که پدرم دستم را وسط حیاط مدرسه گرفت و برد محله‌ای دیگر تا همین چند ماه پیش یک‌جا نشین بودیم. تجربه‌ی تلخ دوران ابتدایی‌م در سه سال بعدی تحصیلی جبران شد. در مدرسه جزئی از اکیپی بودم با پنج عضو. هر پنج نفرمان هم از اعضای فعال گروه سرود، نمایش، تواشیح و هر کار دیگری که پدرم بیشتر با آن مخالف بوده باشد. خوش‌بختانه هنوز این آدم‌ها با من روی پل هستند، هرچند بسیار اندک. دومین نقطه عطف از دست‌دادن‌ها در زندگی من "کنکور" بود. تمایل به بودن در یک اکیپ یا گروه دوستانه، همان ۱۴ سالگی در من به پایان رسید. دوران دبیرستان با هم‌سن و سال‌های خودم روابط دوستی نزدیکی نداشتم. در عوض با معلم درس عربی‌ام خانم ک. دوست بودم. با یک‌حساب سر و انگشتی هم می‌توان پی برد تعداد علاقه‌مندان به معلم درس عربی در جهان چیزی حدود ۱ به ۱۰۰۰ است؛ آن هم برای کسانی که رشته‌‌ی درسی‌شان انسانی نیست. ولی ما دوست بودیم. دوستانی نزدیک. دفتر ۶۰ برگی داشتم با جلدی گل‌گلی؛ گل‌های آبی و سبز فیروزه‌ای و در آن برای‌ش می‌نوشتم. از همه‌چیز. همان‌طور که این‌جا می‌نویسم و او نوشته‌هایم را می‌خواند و با شعر یا نوشته‌ی ادبی‌ای به آن‌ها واکنش نشان می‌داد. این رابطه برای من مهم بود، اما سال "کنکور" ارتباطش را با من قطع کرد تا من درس بخوانم! و هرگز متوجه نشد این کارش چقدر به من ضربه زد. البته من هم هیچ‌وقت به او نگفتم که این کارش چقدر به من ضربه زد و فقط ارتباطم را با او قطع کردم و این‌گونه اولین دوست صمیمی‌م -با تعاریفی که من از یک دوست در ذهنم دارم- در آغاز ورود به محفل بزرگ‌سالان از پل پایین پرید، غافل از این‌که در بزرگ‌سالی روابط انسانی به‌سرعت شکل گرفته و به‌همان سرعت فسخ می‌شوند.

این متن رو یادتونه؟

یک روایت خیلی قشنگ با لهجه‌ی شیرین احسان عبدی‌پور

Kebrit.mp35.70 MB

photo content

photo content

عزیز هر سال اسفند ماه، کلی سبزه‌ی عید می‌رویاند، جوانه‌ها در ظروف گرد و مستطیلی و سبد‌های سفالی خانه را پر می‌کرد، دست عزیز سبز بود، خارجی‌ها عبارت زیباتری برای این کار دارند، green thumb؛ برای دایی‌ها، خاله‌ها و بعدتر نوه‌ها که سر و سامان گرفته بودند. این عادت‌ش را دوست داشتم، این مراسم را برای ترشی لیته، مربای انجیر و لواشک‌های سیب و آلو هم داشت. کسی را از قلم‌ نمی‌انداخت. از بهار سالی که آقاجان رفت هر چه می‌کاشت غم‌ می‌رویید، ما هم غم‌ها را می‌گذاشتیم کنار ۶ سین دیگر و یک سال دیگر نبودن آقاجان را نظاره می‌کردیم. سیزده هر سال غم‌ها را گره می‌زدیم که نکند او از یادمان برود. بعضی آدم‌ها به‌قدری دوست‌داشتنی هستند که حاضر نیستی حتی غم‌شان را به جهانی بفروشی.

photo content
+1

بعضی افراد را دیده‌اید که تکلیف‌شان با روحیات و خصوصیات اخلاقی‌شان روشن است؟ می‌دانند درون‌گرا، برون‌گرا یا چه می‌دانم بالاخره یک‌چیزی گرا هستند، می‌دانند منطقی یا احساسی‌اند، زودجوش یا آرام و صبورند؟! من از این قماش خو‌ش‌بخت نیستم. جمعیتی درونم زندگی می‌کند که هر چند وقت یک‌بار باید به ساز یک کدامشان برقصم؛ مثلن این روزها زن افسرده‌ و درون‌گرای درونم تصمیم گرفته یک گوشه کز کند، معاشرت نکند، پیام دوستان را بی‌پاسخ بگذارد، سرد صحبت کند و فقط سریال ببیند. روزهایی که سر و کله‌ی این زنک پیدا می‌شود را دوست ندارم؛ زودرنج است. اصلن صبور نیست و به مسائل اغراق‌آمیز نگاه می‌کند. نمی‌دانم دختر صبور و خوش‌ذوق و برون‌گرای درونم کدام گوری مانده، پیدایش نمی‌کنم. فقط امیدوارم زودتر از راه‌ برسد و این پرده‌ها را کنار بکشد.

اگر حالا هم مثل آهو! تو چمن می‌دوئیدم، آدم خوش‌حال‌تری می‌بودم.

سال هزار و چهارصد و دو را با احوالاتی بسیار تلخ تحویل گرفته‌بودم اما با احوالاتی خوش به پایان رساندم. سال‌هایی را هم در زندگی به یاد دارم که در اولین روزها فکر می‌کردم زندگی بهتر از این نخواهد شد و واقعن هم نشد. بدتر شد! چون زندگی همیشه شگردهای ویژه‌ای برای آموختن درس‌های تلخ به ما سراغ دارد. پس سالی که نکوست همیشه از بهارش پیدا نیست؛ من حداقل اعتقادی ندارم. فکر نکنید چون در اتاقم گل‌دوزی می‌کنم و کتاب می‌خوانم نفسم از جای گرمی در می‌آید که از این حرف‌ها می‌زنم. خوش خوشانم نیست. ساعت‌های بسیاری را در گوشی هدر می‌دهم و ساعت‌های بسیارتری هم غصه می‌خورم و فکر می‌کنم، فقط مطمئنم سال نکو به چیزهای خیلی بیشتری بستگی دارد تا بهار.

تا این‌جا
تا این‌جا

اتاقم داره شبیه خونه‌ی مادربزرگ‌ها می‌شه🥲

photo content
+1

سال نو همگی مبارک 🪻🤍